|
کجائید ای شهیدان خدایی
|
|
۱۲:۰۹, ۲۷/آبان/۹۱
شماره ارسال: #225
|
|||
|
|||
|
دستنوشته های تکان دهنده شهید شیمیایی «نعمت الله ملیحی» در هنگام شهادت به گزارش باشگاه خبرنگاران، سجاد پیمان نویسنده وبلاگ لشکر25 ذر جدیدترین یادداشت خود آورده است: ![]() **** جانباز شیمیایی، رزمنده لشکر 25 کربلا فردوس حاجیان، که این روزها ریاست دانشگاه آزاد تهران مرکز را بر عهده دارد خاطره ای خواندنی را درباره عملیات والفجر هشت و شهید نعمت الله ملیحی بدین شرح نقل می کند:دلهره داشتم. آن شب همه منتظر بودند. سردار حاج مرتضی قربانی هم بود. همان فرمانده شجاعی كه پرچم امارضا(علیه السلام) را بر فراز گلدسته مسجد فاو نصب كرد. حاجی شير سوار هم بود. محور ما كنار نهر رفيه بود. خوب به خاطر دارم. نم نم باران می باريد. ابتدا می بایست رزمندگان غواص به آب می زدند و عرض اروند را طی می کردند. اروند آن شب متلاطم بود و امواجی به بزرگی صخره داشت. همه آماده در سنگر نشسته بوديم كه يک مرتبه بی سیم ها به صدا در آمدند. بی سيمچی ما ساكت بود. گفتم:- «تو هم تماس و خبری بگير، ببين تكليف ما چيه؟»گفت:- «من وظيفه ندارم. به موقعاش به ما خبر ميدن»عمليات كه شروع شد يكهو تمام كائنات به هم ريخت! توپهای فرانسوی، انفجارهای مهيب و زمين لرزه های وحشتناک و... شهید نعمت الله مليحی آن لحظه دراز كشيده بود، به او گفتم:- «نعمت! بلند شو عملياته»در عالم خودش بود. به زبان محلی گفتم:- «نعمت ترسمبه/نعمت می ترسم»جواب داد:- «با خدا باش»دوباره گفتم:- «راس بواش ، پرس/بلند شو از جات»باز هم گفت:- «با خدا باش» و تكان نخورد.خودم رفتم لب آب. قايقهای پر ازنيرو ، متهورانه به آب می زدند و در دل اروند وحشی گم می شدند و خالی برمی گشتند.حجة الاسلام دکتر مسرور را تو قایق ديدم كه پشتش تركش خورده و موجی شده. می لرزید و می گفت:«خودی ها به من تير زدند» در کنارش جنازه سردار شهید اصغر خنكدار که برادر خانم ام بود را دیدم. گفتند:«كی حاضره ببردش عقب؟» من قبول كردم و بردمش معراج الشهداء.شرایط سختی بود. از زمين وهوا آتش می باريد. آسمان پر از منور بود ، مثل فيلمهای هاليوودی انفجاری ديدم كه چهار نفر را به همراه نخلهای اطراف برد روی هوا! در چنين وضعيتی شهيدی را با ماشین به عقب می بردم. وقتی ماشين را زدند به سراغ موتوری رفتم كه كنار خاكريز بود. تا به موتور دست زدم صدايی از پشت سر با گفت:«هوی!» از جا پريدم و گفتم:«بله بله!» گفت:«كجا می ری؟ موتور مال منه.» مسير باقیمانده را يک نفس دويدم.فردای آن روز صدها هواپيما بمباران كردند و وجب به وجب منطقه را شخم زدند. باورتان نمی شود اگر بگويم گاهی به جای موشک و بمب و خمپاره، تيرآهن و آهن پاره بر سرمان می ريختند! كه ما از ترسمان به نخلها می چسبيديم.چند شبانه روز در جنگ و گريز عمليات بودم، نه تنها ترسم ريخته بود بلكه لذت خاصی می بردم. دركنار نهر بودم كه يكی از راكتها در 5 متری ام منفجر شد و 2-3 متر منو آن طرف تر پرت كرد، در عالم مرگ و زندگی شنيدم يكی داد می زند: «شيميايی ، شيميايی» دوست بهيارم (رجبعلی خداشناس) به كمكم آمد و به صورتم ماسک زد.از آن پس دردسرهای شديد، سوزش چشم و خارش بدن و آبريزش بينی و چشم شروع شد كه اول منو بردند اراک. بعد هم بيمارستان شهيد بهامی تهران و سپس بخش شيميايی بيمارستان امام خمينی(رحمة الله علیه). در آنجا مجروحينی را ديدم كه از خودم خجالت كشيدم و درد خودم را فراموش كردم، بدنهايی پر ازتاول، چشم های ورم كرده ، زبانهای تاول زده، تنگی نفس و... .در آنجا بستری شدم و باب زندگی جديدی برايم باز شد. هنوز روی تختم جا خوش نكرده بودم كه يک صدای گرفتهای به من گفت:- «خوش اومدی عمو فردوس... ، بازم برامون می خونی؟»برگشتم، نعمت بود. آن روزها من ته صدايی داشتم و گاهی در جبهه می خواندم. گفتم:- «چی دوست داری بخونم؟»گفت:- «اون شعر حسين حسين كه شب عمليات می خوندی.» در بخش طبی 4 بيمارستان امام 40 نفر بوديم كه اكثر آنها شهيد شدند و من چون شيميايی ام حاد نبود، ماندم. بعضی ها ماندند و رانده شدند وعدهای رفتند و خوانده شدند.من آن شب باز برای دلشان خواندم:حسين حسين شعار مظلومان استشهادت افتخار عاشقان استكربلا كربلا شهر تو پادگان مستضعفانبزودی می رسد ارتش فاتح امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) حسين حسين...[b]وقتی از نعمت الله در مورد نحوه شیمیایی شدنش سوال شد، او نوشت: [b]وقتی پرستار به نعمت الله امید زنده بودن را می داد، او نوشت: ![]() [b]به دلیل حاد بودن جراحت نعمت الله، او را ممنوع از نوشیدن آب کردند ولی او از شدت تشنگی زجر می کشید و می نوشت: [b]آخرین جمله ای که نعمت الله بر صفحه کاغذ بیمارستان می نگارد بدین شرح است: ![]() |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |





![[تصویر: shahid%20malihi.jpg?KeepThis=true&am...;width=700]](http://www.daryadelaneshomal.com/uploads/news/images/shahid%20malihi.jpg?KeepThis=true&TB_iframe=true&height=430&width=700)
![[تصویر: shahid%20malihi%20%285%29.jpg?KeepThis=t...;width=700]](http://www.daryadelaneshomal.com/uploads/news/images/shahid%20malihi%20%285%29.jpg?KeepThis=true&TB_iframe=true&height=430&width=700)
![[تصویر: shahid%20malihi%20%282%29.jpg?KeepThis=t...;width=700]](http://www.daryadelaneshomal.com/uploads/news/images/shahid%20malihi%20%282%29.jpg?KeepThis=true&TB_iframe=true&height=430&width=700)


