|
گفتگوی منتظران
|
|
۱۹:۵۱, ۴/بهمن/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۷/بهمن/۹۱ ۱۷:۱۴ توسط *مهاجر*.)
شماره ارسال: #1237
|
|||
|
|||
|
"بسم الله الرحمن الرحیم" طلوع گل نرگس شب، ستاره هایش را خورد و ماه زخم خورده گریخت.خواب در چشم زمین ورم کرد و ثانیه های سنگین گذشت. ما پشت حصارهایی از مه و مرگ نگران شدیم، نیمی از ما این سو و نیمی دیگر هر سو. به مرگ بشارتمان دادند و به زندگی نفرینمان کردند، و ما در برزخی از رفتن و ماندن گیج می خوردیم. محشرمان گاهِ گاه ریزش گورهایِ عمود زمان بود و واماندگی آرواره های سنگی جهان از نشخوار زندگی. انگار فروشنده ای مغموم که بادکنک خیالش را باد کرده باشد، می نشینم تنگ غروبی ابدی، و خیره می مانیم به سایه هایی که می آیند و می روند. رهگذرانِ مکدر برامان سکه های ترحم پرت می کنند، و صدایی از دور در باد می پیچد: ((هر که آمد داد و فریادی فراوان کرد و رفت)) پشت به سایه ها و صداها پیش میرویم. چفیه های چاک چاک، در دستان خورشید می گریند. نوادگان «کپرنیک» از هذیان های کامپیوتری خسته، کودکان «اینشتین» از جادوهای «بالتازار» دل پیچه گرفته اند. شانه های زمین از تحمل ماهواره های عجول عاجز است. زمین گوش هایش را می گیرد و از سر درد جیغ می کشد. اروپا برایش «شامپاین» سرو می کند و آمریکا برایش «بِرک» می رقصد. هیچ کس نیست کعبه را از پشت ویترین خادم الحرمین نجات بدهد، و حاجیان را به رمی جمرات ببرد. قطرات به مرداب می ریزند و مرداب در خوف و خواب تبخیر می شود. خاکریزهای خط اول در خمیازه ای عمیق به تلّی از خاک بدل می شوند،و پوتین های مفقود در شب های غلیظ راه را گم می کنند. مین های زنده به گور وسوسه انفجار را از یاد می برند، و نارنجک های منتظر، عقیم می شوند. قرن های منقرض در خواب جهان، جان می گیرند و انسان های متمدن در غارهای بیست طبقه استخوان می مکند. چه کسی باور داشت شب نشینی جبرئیل را در چادرهای گردان کمیل و راهپیمایی گردان مالک را در بلندای ملکوت، و بی تابی خضر را در همپیمایی مردان تخریب. منصورها فوج فوج بیدار می شوند و بر «دار» می شدند. نخل ها، سرهاشان در باد، پای می کوفتند و سَعف می زدند. ما دور از این گردونه و آشوب، چشم بستیم و زمین زمین در خواب بر گُرده چرخید. وبدین سان خدا به تاوانی مهیب سرگردانمان کرد، بی بشارت موسایی، و زنهار نیلی، به خویش سجده می بریم و از خویش می گریزیم، به خویش باز می گردیم و از خویش دور می شویم. جهان غار بزرگی است و اهالی جبهه ، اصحاب کهف زمانه اند. و این خوابِ غلیظ فرجامی خوش نخواهد یافت مگر به اِندِراسِ تجاهل و ریا. به عطسه ای وسیع چشم می گشاییم و طلوع گل نرگس را بشارت می دهیم. تیغی تیز، گردن آسمان خراش ها و برق چشم دلارها را می پراند، مارهای مرفه در طلب اخلاص پوست می اندازند و نام می چرخانند. ماهواره های مدرن در لکنتی ابدی بی حیثیت می شوند. عدالتی عمیق در جان جهان جریان می گیرد، پیشانی بندهای مشبک به جمجمه های متروک باز می گردند و شمشیرهای فراموش بیداز میشوند. بر «دارترین» و بیدارترین مردم در صف اولند..... «کتاب شب یک رؤیا- سید ضیاء الدین شفیعی»
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |






