|
گفتگوی منتظران
|
|
۹:۱۶, ۱۶/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #1421
|
|||
|
|||
|
آقای نور! تو آن حقیقت جاویدی هستی که می آیی، با دستانی پر از مهر و عدالت؛ تا گُلخند شادی را بر روی لب هایمان بنشانی.
روزی که شانه ها عطر باران می گیرند و دست ها طراوت شبنم. روزی که پایان شب تاریک است و قطاری از نور، بر ریل های زمان، تو را به ایستگاه دیده مان می آورد تا با شاخه شاخة نرگس به استقبالت بیاییم. چه طولانی شده است این سه شنبه های سرگردان و جمعه های تکراری! شاید اگر دل ها، دست شوند و دست ها، یکی شوند و تا ماه، تا خدا، بال و پر بگشایند، آفتاب نگاهت از پشت ابرهای غفلت طلوع کند! ما که سالیان سال است، چشم ها را نذر آمدنت به پنجره فولاد ضامن آهو دخیل بسته ایم. کز کرده در ایوان طلایش، با بغض فروخوردة جمکرانی، غروب های دلتنگ را حوالة فردا می کنیم و فرداها چشم به راهیم تا اندوه سخت سال های سردِ بی تو سپری شود. باور کنید به سلامی هم قانعیم آقا! هرچند می دانیم آنقدر مهربانی که هیچ حرف دلی را بی پاسخ نمی گذاری. بیا! بیا که در مدار عشقت، دل هامان منتظر رهگذری بارانی است. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |







