|
گفتگوی منتظران
|
|
۱۴:۵۸, ۶/مرداد/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۶/مرداد/۹۲ ۱۵:۱۵ توسط Ali#59.)
شماره ارسال: #1481
|
|||
|
|||
|
امروز جمعه نيست ولي دلشكستهام زيرا به انتظار ظهورت نشستهام يكشنبهاي است تلخ ، نه يكشنبهاي سياه يك جمعه ی جديد خيال تو، اشك و آه آقا، شكسته بغض قلم را غم زمين بگذار تا بگويم از اين قرن آهنين از التهاب نقشه ی جغرافياي شوم از مرزهاي له شده در سايه ی هجوم از برج ها كه در تب افسانهاي مدرن تبديل ميشوند به بتخانهاي مدرن از خشم بمب هاي اتم، نقشههاي جنگ انديشههاي وحشي تيمورهاي لنگ از فصل خواب و وحشت كابوس هاي شوم تكثير بينهايت ويروس هاي شوم از مرگ اعتماد به دست شغادها از غفلت بهار، شبيخون بادها دارد دوباره قلب قلم تير ميكشد تاريخ را چه تلخ به تصوير ميكشد حالا زمان به مرز تحجر رسيده است يعني كه فصل مرگ تفكر رسيده است؟! در هر بهار رويش پائيز را ببين تكرار تلخ، يورش چنگيز را ببين تكرار تلخ فاجعه، تهديد، انفجار آيين جهل، زنده بگوري و انتحار آقا ببين تهاجم اصحاب فيل را فرعونيان خفته در امواج نيل را در جست و جوي هيچ تب جنب و جوش را تزويرهاي اين همه آدم فروش را ديگر شكسته حرمت سنگين نام ها در عصر انتقام، ترور، قتل عام ها حالا بت بزرگ تبر را شكسته است دروازه ی حقوق بشر را شكسته است نمرودها دوباره خداي زمين شدند بت ها، پيمبران دروغين دین شدند حالا درون قصه ی مادر بزرگ ها یوسف رها شده است در آغوش گرگ ها حتي قطار آدميت واژگون شده است ايثار رنگ باخته، نوعي جنون شده است قانون ظلم در رگ تاريخ جاري است دنيا هنوز در هوس برده داري است عصر مدرن وارث مشتي ژن است و هيچ انديشهاش تصرف اكسيژن است وهيچ دارد دريچهها همه مسدود ميشود سر چشمه ی اميد گل آلود ميشود ما ماندهايم وحسرت ناني كپك زده با سيبهاي سرخ جهاني كپك زده ما مانده ایم و صفحهی شطرنج زندگی با مهره های له شده از رنج زندگی ما ماندايم و حسر ت تفسير انتظار ما ماندهايم و بغض گلو گير انتظار ده قرن انتظار، نه، ده قرن خون دل آقا چهها گذشته به تو؟ ماندهام خجل آقا بگو، بگو كه تو از ما چه ديدهاي؟ آري بگو، بگو كه چه از ما كشيدهاي؟ ما در يقين به سينه ی خود مهر شك زديم حتي به زخم وا شده ی تو نمك زديم يك عده جيرهخوار مدرنيسم ها شديم در جنگلي به نام تمدن رها شديم يك عده هم جدا شده از عصر آهن اند حرف از ظهور پست مدرنيسم ميزنند حرف از ظهور پوچي و ترديد بيدليل مرگ حقيقت وخرد و سنت اصيل يك عده در گرسنگي و فقر سوختند ايمان به نرخ لقمه ی ناني فروختند يك عده با يزيد و معاويه ساختند قرآن به روي نيزه نشاندند و باختند يك عده از حقيقت تو دور ماندهاند در انتظار يخ زده محصور ماندهاند مفهوم انتظار تو را ترك كردهاند آيا دعاي عهد تو را درك كردهاند؟ گفتند: انتظار همان بيقراري است تنها دعا و گريه وشب زندهداري است مفهوم انتظار تو اين چند واژه نيست آقا خودت بيا و بگو انتظار چيست؟ اين دردها حكايت و افسانه نيستند تنها شكايتِ دل ديوانه نيستند اين دردها حقيقت مسموم عالماند شمشيرهاي آخته ی ابن ملجماند از فرقه فرقه تفرقه دلخستهايم ما ده قرن ميشود به تو دل بستهايم ما از هر سر جدا شده، بگذار بگذرم از زخم هاي وا شده بگذار بگذرم بگذار بگذرم كه پُرم از گلايهها آقا بيا كه خسته شدم از كنايهها امروز هم به ياد تو كم كم گذشت و رفت مانند جمعههاي پر از غم گذشت و رفت آري گذشت و باز نگاهم تو را نديد فردا دو شنبه است، نه: يك جمعه ی جديد! |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |






