کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 3.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
آرمان شهر شوم(Bioshock: Infinite)
۳:۵۵, ۲۷/آبان/۹۲
شماره ارسال: #12
آواتار
ادامه داستان:
با توضیح حقیقت به روح همسر کامستاک و اعتراف به این که خود الیزابت هم در این ماجرا قربانی است، او مجاب می شود تا الیزابت را بخشیده و راه خانه را برای ورود آن ها باز نماید.
بوکر و الیزابت وارد منزل کامستاک می شوند، اما در آنجا با حمله ناگهانی سانگ برد مواجه شده و بوکر در آستانه مرگ قرار می گیرد. الیزابت که شاهد این ماجراست، برای نجات بوکر حاضر می شود خود را تسلیم سانگ برد کرده و با او به برج فرشته بازگردد. تصمیمی که برای او بسیار گران تمام خواهد شد.
پس از رفتن سانگ برد و الیزابت، بوکر جستجویی را برای یافتن او آغاز می کند. اما با حادثه به هم ریختگی زمانی و مکانی (شبیه کاری که الیزابت با شکاف ها می کرد) مواجه می شود و اوضاع را به هم ریخته می بیند.
در ادامه بوکر متوجه می شود که از زمان تسلیم شدن الیزابت 6 ماه گذشته و او در طول این مدت در میان شکاف های زمانی سرگردان شده بود.
سرگردانی بوکر، برای کامستاک شرایط ویژه ای را مهیا نموده بود تا بتواند نقشه هایش را عملی سازد. بوکر از طریق سرنخ ها (شکاف های زمانی موجود) سرانجام الیزابت را پیدا می کند، اما در کمال تعجب می بیند که الیزابت به پیرزنی فرتوت و سال خورده تبدیل شده است!!
[تصویر: 134597.jpg]
الیزابت به بوکر توضیح می دهد که گذشت زمان و همچنین شکنجه های کامستاک او را به چنین روزی درآورده و همچنین توضیح می دهد که در این مدت، کامستاک توانسته رویای حمله به نیویورک را نیز با کمک قدرت های الیزابت عملی نماید.
الیزابت نا امید و سرخورده نامه ای رمزآلود را به بوکر می دهد و می گوید که برای جلوگیری از این وضعیت باید این نامه را به الیزابت جوان داده و از او بخواهد تا آن را کشف رمز نماید. او همچنین توضیح می دهد که تمام تلاش های بوکر برای نجاتش با دخالت سانگ برد مواجه شده و او هیچگاه نتوانسته راهی برای نجاتش بیابد. اما اینبار با گشودن یک شکاف زمانی به آینده، توانسته بوکر را از خطر حمله سانگ برد در امان نگه دارد و رمز مهار او را در اختیار وی قرار دهد.
پس از این جریان، الیزابت، بوکر را از طریق شکاف های زمانی به زمان اسارت خود باز می گرداند تا او بتواند با دادن رمز به الیزابت جوان!، سانگ برد را کنترل نماید.
بوکر پس از بازگشت به سراغ الیزابت می رود و او را از شکنجه افراد کامستاک نجات می دهد و به سراغ کامستاک می روند. کامستاک به الیزابت می گوید که چرا درمورد حقایق زندگی اش از بوکر سوال نمی کند؟ او از بوکر می خواهد که درمورد انگشت قطع شده الیزابت به او توضیح دهد؟ اما بوکر که از حرف های کامستاک به شدت گیج و عصبانی شده، دست به خشونت زده و با فرو کردن سر کامستاک درون ظرف آب (که ظاهرا برای غسل تعمید استفاده می شد) او را می کشد.
[تصویر: 134582.jpg]
الیزابت از بوکر درمورد حرف های کامستاک توضیح می خواهد اما او اظهار بی اطلاعی می کند. سپس بوکر نامه الیزابت پیر را به الیزابت جوان می دهد و از او می خواهد تا رمز آن را کشف نماید. در ابتدا الیزابت فقط متوجه عبارت CAGE روی کاغذ می شود و معنی آن را نمی فهمد، اما کمی بعد به این موضوع پی می برد که این حروف درواقع نت های موسیقی کنترل سانگ برد هستند و از طریق نواختن آن ها کنترل سانگ برد را در دست می گیرد.
آن ها با کمک سانگ برد موفق به نابودی نیروهای واکس پاپیولای می شوند و طبق خواست الیزابت، دستگاه سایفون و برج فرشته را نیز نابود می کنند. با نابود شدن دستگاه سایفون، قدرت های الیزابت (که به واسطه سایفون تضعیف شده بود) به او باز می گردد اما آن ها با حمله مجدد سانگ برد روبرو می شوند. در این هنگام الیزابت با باز کردن یک شکاف زمانی سانگ برد را به زیر آب برده و او را غرق می کند.
[تصویر: 134627.jpg]
با نابودی سانگ برد، الیزابت و بوکر خود را در شهری زیر آبی می بینند، شهری که در قسمت اول بازی به رپچر معروف بود. بوکر و الیزابت با استفاده از یک وسیله نقلیه خاص، خودشان را به سطح آب رسانده و به کنار یک فانوس دریایی ( شبیه به فانوس دریایی نسخه اول بازی) می روند.
آن ها سعی می کنند تا وارد فانوس شوند، اما کلید درب را ندارند. در این هنگام ناگهان کلید در دستان الیزابت ظاهر شده و الیزابت توضیح می دهد که کلید از اول هم آنجا بوده ولی او قادر به دیدن آن نبوده است. (اشاره به توالی دنیاها و تاثیرگذاری یک اتفاق بر سرنوشت اتفاقی دیگر)
آن ها با استفاده از کلید وارد برج شده و در کمال تعجب بی نهایت برج دیگر را در پشت در می بینند.
[تصویر: 134598.jpg]
الیزابت به بوکر توضیح می دهد که ستاره هایی که در آسمان وجود دارند درواقع بی نهایت در به دنیاهای متوالی ای هستند که همگی در یک زمان با هم باز شده و رویدادهای همزمانی (اما با مولفه های مختلف) را رقم می زنند. طبق این نظر باز شدن درها می تواند سرنوشت انسان های یکسان را در مکان های مختلف به شکل های مختلف رقم بزند. مانند اتفاقی که سابقا برای بوکر رخ داده بود و او در یک دنیا شهید و در دنیایی دیگر مخالف و شورشی بود!!
فانوس های دریایی بی نهایت هم نمادی از روشنگری های بی نهایت، نسبت به فاکتورهای مختلف از یک موضوع ثابت در دنیاهای متوالی هستند و ورود به هریک از آن ها حقیقتی را برای بوکر و الیزابت روشن می نماید.
الیزابت به بوکر پیشنهاد می کند تا برای درک حقیقت درمورد کامستاک و کشف علل قدرت های خود، از درها عبور کنند. در حین عبور از یکی از این درها ناگهان اتفاق غیر منتظره ای رخ می دهد؛ بوکر با عبور از در خود را در دوران پس از نبرد ووندد نی می بیند. عده ای از همرزمان وی به همراه کشیش برای انجام مراسم غسل تعمید منتظر وی هستند. (این کشیش همان کشیشی است که در ابتدای بازی هم بوکر را غسل داد)
[تصویر: 134607.jpg]
کشیش از بوکر می خواهد که برای غسل تعمید پیش قدم شود تا با این کار روح او پاک شده و در قالب انسانی جدید پا به دنیا بگذارد. بوکر ابتدا تصمیم به غسل تعمید می گیرد، اما در آخرین لحظات منصرف شده و از این کار سر باز می زند.
سپس بوکر از در دیگری عبور می کند، دری که به اتاق کار بوکر باز می شود. اینبار فضای اتاق کمی تغییر کرده و به جای صدای مرد، خود او در اتاق حضور دارد. درواقع این مرد همان لوتک است که خواسته خود را یکبار دیگر تکرار می کند:
"بچه را به ما بده و دینت را ادا کن"
تازه اینجاست که متوجه می شویم منظور این صدا از بازگرداندن دختر (تحویل دادن آن)، الیزابت نیست و منظور، دختر بوکر، آنا دوئیت است!!
[تصویر: 134628.jpg]
ماجرا از این قرار است که در آن روز خاص کامستاک روزالید و رابرت لوتک را مجبور می کند تا با استفاده از سایفون به دنیای بوکری که مقروض و گرفتار است شکافی باز کنند و به بهانه کمک به تسویه قرض ها، دختر او را خریداری نمایند.
بوکر حاضر می شود در مقابل دریافت پول فرزندش را به کامستاک بفروشد، اما در آخرین لحظات پشیمان شده و تصمیم به فسخ معامله می گیرد. کامستاک سعی می کند بچه را از طریق شکاف زمانی به روزالید تحویل دهد و در این کشمکش و به هنگام بسته شدن شکاف، بخشی از انگشت آنا بین شکاف گیر کرده و قطع می شود. همین موضوع باعث می شود تا در آینده آنا (الیزابت) به دلیل اینکه بخشی از وجودش در یک دنیا و بخشی دیگر در دنیای دیگر است، بتواند بدون استفاده از سایفون شکاف های زمانی را باز نماید.
[تصویر: 134592.jpg]
نکته بعد درمورد ماجرای لوتک هاست. طبق داستان، پس از آن که لوتک ها پی به نیت شوم کامستاک می برند (نابودی آمریکا)، تصمیم می گیرند الیزابت را به دنیای خود باز گردانند، اما کامستاک که از این موضوع باخبر شده به فینک دستور می دهد تا سایفون را دستکاری کرده و مانع تحقق اهداف آن ها شود.
با خرابی سایفون، لوتک ها در میان شکاف های زمانی تکثیر می شوند و حیاتی مرموز پیدا می کنند، به این ترتیب که تنها بوکر و الیزابت می توانند آن ها را ببینند و دیگران آن ها را نمی بینند. به درگیری در قبرستان توجه کنید، چرا هیچکس با لوتک ها درگیر نمی شود؟ علت این موضوع این است که آن ها فقط توسط الیزابت و بوکر دیده می شوند. به این ترتیب می توان نتیجه گرفت که در زمان انداختن شیر یا خط (سکه)، این تنها بوکر بوده که اقدام به این کار نموده است.
[تصویر: 134579.jpg]
پس او تا آن لحظه 122 مرتبه برای آزاد کردن الیزابت اقدام کرده اما هربار در نبرد با سانگ برد شکست خورده است. (علت هشدار لوتک به بوکر درمورد عدد 77 هم از همینجا نشات می گیرد)
این موضوع در فایل های صوتی اینطور روایت می شود:
روزالید لوتک:
برادرم اولتیماتومی به من داده است که اگر الیزابت را به دنیایی خودش بازنگردانیم، باید از هم جدا شویم. جاهایی که او کاغذ سفید می بیند من نمایشنامه Link Lear را می بینم (چیزی شبیه به مثل تو مو میبینی و من پیچش مو). ولی در هر صورت او برادر من است و باید نقش خودم را در این کار ایفا کنم. هرچند می دانم که پایان غم انگیزی در پیش است! (16 اکتبر 1909)-
1909، سه سال قبل از آمدن بوکر به کلمبیا
روزالید لوتک:
میدان لوتکی اتم کوانتومی من را با موج هایی از نور درگیر کرد و این موضوع به من اجازه داد تا با امنیت بیشتری آن را اندازه بگیرم. این موضوع برای تو هم آشناست برادر؟ برای این که تو هم دقیقا همین اتم را با همین روش از دنیای مجاور دیگری اندازه می گرفتی. ما از جهان هستی به عنوان تلگراف استفاده کردیم. روشن و خاموش کردن میدان، تبدیل شده بود به نقطه ها و خط تیره ها. اون موقع همه چیز به شدت آهسته بود ولی حالا تو و من می توانیم با هم پچ پچ کنیم. 1893، 19 سال قبل از آمدن بوکر به کلمبیا
روزالید لوتک:
اختراع ما نشان داد که او دختری است که با شعله ای زمین انسان ها را به آتش خواهد کشید. برادرم می گوید ما باید اشتباهمان را جبران کنیم. ولی زمان بیشتر از آن که یک رود باشد، یک اقیانوس است. 1909، سه سال قبل از آمدن بوکر به کلمبیا
روزالید لوتک:
کامستاک اختراع ما را دست کاری کرده است، ولی ما هنوز زنده ایم. یک فرضیه این است که: ما در همه فضاهای ممکن پخش شده ایم. ولی هنوز من و برادرم در کنار هم هستیم و به خاطر این موضوع من خوشحال هستم، ولی او خوشحال نیست. نقشه ما هنوز نیمه تمام باقی مانده است. ولی شاید هنوز یکی باشد که به جای ما الیزابت را به دنیای خودش بازگرداند... 1909، سه سال قبل از آمدن بوکر به کلمبیا
روزالید لوتک:
چه چیز باعث می شود که الیزابت خاص باشد؟ …بخش کوچکی از او در دنیایی که از آن آمده باقی مانده... 1909، 3 سال قبل از آمدن بوکر
روزالید لوتک:
سن پیامبر به سرعت درحال بالا رفتن است و مرگ او نزدیک است. چرا این کامستاک درحال نابودی است، درحالیکه کامستاک های دیگر، در دنیای دیگر هنوز سالم هستند؟ اگر ژنتیک عامل تعیین کننده سرنوشت است، پس تفاوت و علت بروز این وضعیت برای پیامبر در چیست؟ شاید قرار گرفتن در معرض دستگاه عامل ایجاد آن باشد؟ لازم است که راجع به این مورد بیشتر تحقیق شود. (4 دسامبر 1907)- 5 سال قبل از آمدن بوکر
ادامه داستان:
بوکر و الیزابت تصمیم می گیرند برای ممانعت از کارهای کامستاک، او و آثارش را از میان بردارند، اما الیزابت توضیح می دهد که برای این کار لازم است تا همه کامستاک های محتمل در دنیاهای متوالی را نیز از بین ببرند تا دیگر احتمال وقوع چنین حادثه ای به صفر برسد. برای دستیابی به این مهم، الیزابت، بوکر را به زمان پس از نبرد ووندد نی، و جایی که قرار بود غسل تعمید داده شود باز می گرداند. اما اینبار شرایط فرق کرده و به جای کشیش، تعداد زیادی الیزابت از جهان های متوالی در آنجا حضور دارند. در اینجاست که الیزابت ها بزرگترین راز بوکر را برملا می کنند:
[تصویر: 134596.jpg]
آن ها به بوکر توضیح می دهند که پس از رد غسل تعمید توسط وی، دنیایی خلق شد که در آن بوکر قمارباز و الکلی به وجود آمد. اما زمانی که او در انتخاب دیگر خود غسل تعمید را پذیرفت (چیزی شبیه به اتفاق ابتدای بازی)، دنیای جدیدی به وجود آمد که در آن بوکر خودش را شخصیتی جدید معرفی کرد که از طرف فرشته ای مقرب ماموریت یافته تا شهری را در آسمان بنا کند. او خود را زاکاری هیل کامستاک نامید و پیامبر کلمبیا شد. در این زمان او پس از این که متوجه عقیم بودنش شد، تصمیم گرفت تا با راهیابی به دنیای دیگر (دنیای بوکر قمارباز) دخترش را به دنیای جدید وارد کرده و آرزوهایش را تحقق بخشد.
به این موضوع در فایل های صوتی هم اشاره می شود:
زاکاری کامستاک:
یک نفر برای غسل تعمید وارد آب می شود و فرد متفاوتی از آن خارج می شود که گویا تازه متولد شده است. این شخص جدید چگونه آدمی است؟ شاید گناه کار شود و شاید مقدس، باید صبر کرد و دید دست به چه کارهایی خواهد زد. (29 مارچ 1911) – 1 سال قبل از آمدن بوکر
زاکاری کامستاک:
وقتی روحی دوباره متولد می شود، چه اتفاقی در پس غسل تعمید می افتد؟ آیا او به سادگی... از بین می رود؟ و یا نشانی از او در برخی از جهان های دیگر با گناهی دست نخورده زندگی می کند؟ (21 جوئن 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
بوکر پس از فهمیدن این حقیقت تلخ از الیزابت ها درخواست می کند تا او را در همانجا غرق کنند تا دیگر نه بوکر قمار باز و نه کامستاکی به وجود نیاید. با خفه شدن بوکر، الیزابت ها هم یکی یکی ناپدید می شوند. زیرا با این کار کامستاک برای همیشه از تاریخ محو شده است و دیگر اتفاقات Bioshock: Infinite رخ نخواهند داد، زیرا دیگر کلمبیایی در کار نیست و کامستاکی وجود ندارد که آنا را بدزدد و او را الیزابت نام گذاری کند!
و اما نکاتی چند درمود داستان که تنها از طریق فایل های صوتی می توان آن ها را دریافت:
فینک و باورهای او نسبت به کامستاک و کلمبیا:
ارمیا فینک:
کامستاک، این موضوع را به تو می گویم چون تو بهشت را دیده ای؛ حالا همه مشتری ها انتظار دارند فرشته ها را برای کارهای عادی روزمره در این شهر ببینند! نه مثل نوکر در درگاه خداوند! خب، من مردی در جورجیا دارم که می تواند به ما کمک کند تا تعدادی کاکا سیاه مجرم را خریداری کنیم! (به جای آن فرشته ها)
چرا، می گویی که آن ها (کاکا سیاه ها) ارواح ساده ای هستند، که با توبه می توانند در موقعیت های اجتماعی خودشان قرار گیرند؟ به هرحال برای آسایش وجدان تو، من هم اینطور فرض می کنم. (16 سپتامبر 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
ارمیا فینک:
واقعیت این است که، من وقت زیادی برای یاوه های پیامبر ندارم. من به شما می گویم که باورها... تنها نوعی کالا هستند. (27 مارچ 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
ارمیا فینک:
برادر! فکر می کردم وقتی که می گفتی از شکاف های درون هوا صدای موزیک های فوق العاده می شنوی، حماقت می کنی. کم کم داشتم مطمئن می شدم که مخت تاب برداشته! ولی حالا نه تنها از این روش برای خودت کسب و کار خوبی درست کرده ای، بلکه راه را به من هم نشان دادی. (12 آگوست 1894)-
18 سال قبل از آمدن بوکر
ارمیا فینک:
شکاف های روی هوا یک شگفتی دیگر را به من نشان دادند، ولی هنوز کاربرد آن ها را نمیدانم. این شگفتی در مورد ترکیب انسان و ماشین است که به نوعی هم ماشین حساب می شود هم انسان. این ترکیب به نظر غیر قابل برگشت و جدایی باشد. شاید کامستاک از این وسیله برای نگهبانی از آن چیزی که در آن برج دارد، استفاده می کند. 1895؛ 17 سال قبل از آمدن بوکر
به وضوح می توان دید که فینک (به عنوان مهمترین متحد کامستاک) هیچگونه اعتقادی به حرف های کامستاک ندارد و وی یکی از عاملان اصلی گسترش نژادپرستی در کلمبیاست. او همه پیشرفت خود را مدیون شکاف های زمانی می داند و به غیر از سود، به هیچ چیز دیگری فکر نمی کند.
صحبت های کامستاک و باورهای اعتقادی او:
زاکاری کامستاک:
وقتی فرشته کلمبیا، به کاشفان آن وسایل ساخت بهشت جدید را تقدیم کرد، آن ها بی درنگ دست به کار شدند. برای 85 سال، آن ها راه را برای خداوند آماده کردند. اما زمانی که مرتد بزرگ آمد، جنگ بزرگی را علیه آن ها آغاز نمود، و زمین بهشت را آغشته به خون برادرانمان کرد. تنها هدیه او برای رهایی، مرگ است. (14 آپریل 1905)- 7 سال قبل از آمدن بوکر
زاکاری کامستاک:
منجی بزرگ و رها کننده سیاه پوستان، آن ها را از چه رهانید؟ از نان روزانه آن ها. از کار صادقانه ای که برای طبقه نجبا انجام می دادند. از حامیان ثروتمندی که آن ها را از گهواره تا گور حمایت می کردند. از لباس و پناهگاه. و آن ها با این آزادی چه چیزی به دست آوردند؟
هیچ حیوانی آزاد به دنیا نیامده و این فقط مردان سفید پوست هستند که آزاد به دنیا می آیند. و این همان وظیفه ما در مقابل محافظت از خلقت است. (14 آپریل 1905)- 7 سال قبل از آمدن بوکر
زاکاری کامستاک:
و خداوند دید که شرارت انسان تا چه حد بزرگ بود. و او توبه کرد که دیگر انسانی را در زمین خلق کند. باران، چهل روز و چهل شب باریدن گرفت و هیچ جنبنده ای را زنده نگذاشت. می بینی دوست من، حتی خداوند هم به خودش برای انجام دوباره کارها حق می دهد. (اشاره به خلقت دوباره انسان به تعبیر او) حال، چرا کلمبیا کشتی نجات دیگری در زمانی دیگر نباشد؟ (9 سپتامبر 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
زاکاری کامستاک:
تصور کردن آینده‌ بحثی جداست،‌ به چشم دیدن آن هم بحثی دیگر. زیرا من شعله های آتش را دیده ام که گریبان مفسده خانه‌ی پایین (سدوم) را خواهند گرفت و آن را برای آمدن خدا آماده خواهند کرد. ولی الیزابت باید آن شعله های آتش را پخش کند، نه من. من قبل از اینکه این کار عملی شود از پا درخواهم آمد... و او جانشین من خواهد شد. خداوند مرا به خانه دعوت می کند. می توانم عشق او را در همه‌ی تومور هایم حس کنم، زیرا این تومورها قطاری هستند که مرا به ایستگاه خداوند خواهند رساند. و من هم با لذت و خوشی خواهم رفت زیرا می دانم که الیزابت کار من را خواهد کرد. اما چوپان بدلی در راه است تا بره‌ی مرا گمراه سازد. من به هیچ وجه سوار آن قطار نخواهم شد مگر اینکه الیزابت از شر توطئه‌های او در امان باشد. (5 جولای 1912)- همزمان با آمدن بوکر
زاکاری کامستاک:
و زمانی که من به واشنگتن رسیدم، در آنجا کنفرانس هایی برپا بود که در آن ها من رویای کلمبیا را دیدم. این موضوع بار مسئولیت من به عنوان پیامبر را در رابطه با چگونگی رفتار با مجرمان زیاد می کند. اگر من بازتاب تصویر صورت خدا در آیینه نباشم، پس چه خواهم بود؟ (9 سپتامبر 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
زاکاری کامستاک:
آیا دریافت مالیات بیشتر از سیاهپوستان نسبت به سفیدپوستان عملی بی رحمانه است؟ آیا قانون منع اختلاط نژادها عملی بی رحمانه است؟ آیا دادن رای به مرد سفید پوست، و رد صلاحیت زرد و سیاه و سرخ... عملی بی رحمانه است؟ آنوقت آیا تبعید کردن فرزند از یک باغ بی نظیر (بهشت) عملی بی رحمانه نیست؟ یا غرق کردن گروهی از مردم و حیوانات در زیر آب اقیانوس عملی بی رحمانه نیست؟ به نظر من گاهی اوقات ظلم می تواند آموزنده باشد و درمورد کلمبیا هم وضع چنین است. آنجا مدرسه پروردگار خواهد بود. (18 دسامبر 1899)- 13 سال قبل از آمدن بوکر
زاکاری کامستاک:
در زمان کودکی، سگی به نام بیل داشتم. مثل همه سگ ها، بیل دوستی باوفا بود. اگر به اون غذا نمی دادیم، بیل همچنان باوفا می ماند. اگر آزارش می دادیم، بیل همچنان وفادار می ماند. فقط زمانی که انسان های رنگین پوست بتوانند چنین ادعایی کنند، در جامعه ما جای خواهند داشت. (مانند سگ وفاداری خود را ثابت کنند) (18 دسامبر 1899)- 13 سال قبل از آمدن بوکر
زاکاری کامستاک:
همانطور که ماه ها و سال ها تبدیل به خاطره می شود، به همین ترتیب مردان کنگره هم تبدیل به عدالت می شوند و از طریق فن آوری این مردان و دلارهای واشنگتن، خداوند اراده خود را در کلمبیا به پیش می برد و خشم خود را علیه دنیای پلید سدوم جاری می سازد. (9 سپتامبر 1893)- 19 سال قبل از آمدن بوکر
کامستاک هم هیچگونه اعتقادی به خدا ندارد و حتی در برخی موارد اعمال او را نیز زیر سوال می برد و بدین وسیله کارهای نادرست خود را توجیح می کند. او فردی دروغگو، نژادپرست و طالب قدرت است و ادعای پیامبری تنها دروغی برای سرپوش گذاشتن بر نیات پلید و الهی جلوه دادن آن هاست. با این تفاسیر آیا فکر نمی کنید که لوین چنین دیدگاهی را درمورد سایر پیامبران نیز داشته باشد؟ آیا می توان طرح چنین دیدگاهی در قالب یک بازی رایانه ای را تنها برای سرگرم کردن بازیکن ها و به دور از هرگونه تبلیغ تفکر و ایدئولوژی ندانست؟
نکته زمانی آشکارتر می شود که لوین بیشتر اعتقادات خود را از زبان سایر شخصیت های بازی هم مطرح می سازد. به این فایل های صوتی توجه کنید:
لیدی کامستاک:
امشب، پیامبر علیه دشمنان سیاسیش اقدام کرد. او ابتدا با شفقت تمام آن ها را موعظه کرد، اما در نهایت 40 دروغگو امشب در قبرستانی بی نشان کشته شدند. اگر مردی همواره شایسته بخشش باشد، آن شوهر من است. (28 دسامبر 1894)- 18 سال قبل از آمدن بوکر
الیزابت:
با گذشت روزها، اعتقاد من به خدا رو به کاهش است و نسبت به لوتک در حال افزایش. قدرت ایمان من خشک شده است. همه اینها به دلیل اعمال پدرم است. در این زمان من دریافتم که چه مقدار از آرمان ها دور هستم. اما دیگر برای توقف کردن دیر شده است. اما هنوز برای هر دوی ما امید به رستگاری وجود دارد.
لیدی کامستاک:
می دانم که پیامبر یک دروغگو است، اما او نمی تواند اینطور باشد. می دانم که پیامبر یک قاتل است، اما او نمی تواند اینطور باشد. اگر در آینده مشخص شود که خدا و سایر چیزها هم در تخیل او بوده اند چه؟ او واقعا یک هیولاست... (4 ژانویه 1895)- 17 سال قبل از آمدن بوکر
وی ک نکته جالب و قابل توجه:
تاریخ نگاری شهر به دست یک یهودی!!
اد گاینس:
پدر کامستاک امروز از من خواست تا برای نوشتن یک بیوگرافی به آنجا بروم. او دقیقا برای نگارش 100 صفحه پول به من پرداخت کرد. من که نیمی یهودی هستم، وقتی بوی نقره به مشامم رسید اعتراض کردم و گفتم:
پدر، طرفداران شما خیلی زیادند و شما باید حداقل هزار سکه برای این کار بپردازید، متوجه هستید که؟ پس چرا مبلغ کمی واریز کرده اید؟
و بعد، پیامبر به من نگاه کرد و گفت: 100 سکه کافی است، چون من به خوبی می دانم که این بیوگرافی قرار است چطور تمام شود. ( یکم مارچ 1912)- همزمان با آمدن بوکر
(این موضوع اشاره ای صریح به این حقیقت دارد که اکثر کتب تاریخ به دست یهودیان نوشته شده است و آن ها با توجه به میزان پولی که دریافت می کردند، تاریخ را به نفع یا علیه افراد تنظیم می کردند)
و اما نتیجه گیری کلی:
لوین با خلق این اثر سعی داشت تا مفاهیم و مضامین زیادی را مطرح کرده و آن ها را به نقد بکشد و یا برخی را به عنوان عقیده و باور درست به مخاطبانش ارائه دهد. اما به علت گستردگی کار، سردر گمی ایدئولوژیک و کمی آفیت طلبی و محافظه کاری، طرح او تقریبا با شکست مواجه شد و نتوانست به هیچیک از موضوعات مطرح شده به تفصیل پرداخته و نتیجه لازم را به دست آورد تا به توان به صراحت یکی از موارد مطرح شده را به ورطه نقد کشید. مثلا موضوع پایه گذاران آمریکا (واشنگتن، جفرسون و فرانکلین) در ابتدای کار مطرح شده و در ادامه به فراموشی سپرده می شود و معلوم نمی شود که در پس این همه تعریف و تمجید چه پیامی نهفته است. و یا درجایی دیگر لوین چهره ای متفاوت از آبراهام لینکلن ارائه می دهد و او را همچون شیطانی انسان نما به تصویر می کشد. (این درحالی است که به تازگی شخصیت لینکلن به عنوان یک اسطوره در سینمای هالیوود مطرح می شود. حال لوین چرا خلاف این جریان گام برداشته، موضوعی است که در طول بازی مسکوت مانده و به آن پرداخته نشده است. شاید هم یکی از دلایل آن مخالفت لینکلن با برده داری باشد! تصویر ضارب شباهت زیادی به ارمیا فینک دارد!!)
[تصویر: 134614.jpg]
و تا انتهای داستان دلیلی برای این موضوع مطرح نمی کند! یا موضوع پیامبری کامستاک تحت شعاع توالی زمانی قرار گرفته و چندان به ابعاد مختلف آن پرداخته نمی شود (مثلا چرا کامستاک خود را پیامبر می نامد و این ایده از کجا به ذهن او رسیده و یا چنین مقبولیتی را از کجا به دست آورده که توانسته برای خود طرفدارانی دست و پا نماید) و در انتهای داستان هم به کلی در حاشیه قرار می گیرد.
[تصویر: 134595.jpg]
مثال دیگر درمورد شخصیت الیزابت است؛ او که تا انتهای بازی از هیچ چیز مطلع نبود به یکباره همچون راهنمایی عالم عمل کرده و همانند ویرجیل برای دانته، وظیفه روشنگری بوکر را عهده دار می شود!
لوین حتی درمورد قوانین فیزیک هم دچار اشتباه شده:
مثلا: چرا بوکر زمانی که صدای خودش را در واکس فون شنید، طبق رسم بازی دچار خون دماغ نشد؟ چرا شنیدن صدا برای او تعجب برانگیز نبود؟ چرا زمانی که بوکر و کامستاک با هم مواجه شدند، قوانین فیزیک دست نخورده باقی ماندند؟ درحالیکه با این اتفاق تلاقی دنیاها و هرج و مرج رقم می خورد؟ و ده ها چرای دیگر که در طول مقاله به برخی از آن ها اشاره کردم...
حال باید نشست و دید که لوین درمورد انتقادهای احتمالی به این بازی چه دفاعیه ای ارائه خواهد داد. شاید لوین اینبار هم مانند گذشته از هربه سکوت برای فرار از پاسخگویی استفاده نماید!
منبع:
نویسنده: محمود بلالی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: محب الزهرا ، mahdy30na
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پیام در این موضوع
آرمان شهر شوم - مسافر - ۱/بهمن/۸۹, ۱:۳۷
RE: آرمان شهر شوم - امیر گیمر - ۲/اسفند/۸۹, ۱۴:۲۴
RE: آرمان شهر شوم - مسافر - ۲/اسفند/۸۹, ۱۷:۱۸
RE: آرمان شهر شوم - امیر گیمر - ۲/اسفند/۸۹, ۲۱:۵۰
RE: آرمان شهر شوم - مسافر - ۲/اسفند/۸۹, ۲۲:۱۰
RE: BioShock Infinite نقد بازی(AnTi ChrisT) - b_97100120 - ۸/اردیبهشت/۹۲, ۲۱:۱۰
RE: BioShock Infinite نقد بازی(AnTi ChrisT) - b_97100120 - ۹/اردیبهشت/۹۲, ۱۳:۳۴
پاسخ به: پیامبر راستین یا چوپان دروغین - PWLG - ۲۷/آبان/۹۲ ۳:۵۵

پرش در بین بخشها:


بالا