|
گفتگوی منتظران
|
|
۱۶:۱۵, ۶/اسفند/۹۲
شماره ارسال: #1765
|
|||
|
|||
|
صبح سحر که پر نگشوده است، آفتاب
می آیی و سمند تو را، عشق در رکاب روشن به توست چشمم و در پیشواز تو کوچک ترین ستاره ی چشمانم آفتاب بشکُف که چتر باز کنی بر سر جهان ای باغ نرگس! ای همه چون غنچه در نقاب ای چشمه ی زلال که با آرزوی تو از صد سراب رد شده ام در هوای آب ساقی! خمار می کشدم گر نیاوری از آن می هزار و دوصد ساله ام شراب با کاهلی به پرده ی پندار مانده اند ناباوران وصل تو ، جمعی ز شیخ و شاب بیدار اگر به مژده ی وصلت نمی شوند با بیم تیغ تیز برانگیزشان ز خواب آری وجود حاضر و غایب شنیده ام ای آنکه غیبت تو پُر است از حضور ناب با شوق وصل دست ز عالم فشانده ایم جز تو به شوق ما، چه کسی می دهد جواب؟ |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |







