کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
چند کلامی از سید نورالدین نعمت الله ولی
۲۲:۳۸, ۵/بهمن/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/بهمن/۹۳ ۲۲:۳۹ توسط Ali#59.)
شماره ارسال: #9
آواتار
درویشی تبریزی ،که آرزوی ِزیارت شاه نعمت الله را داشت ،و سالها صرفه جویی کرده بود و اندک ره توشه ای فراهم آورده بود که به ماهان برود و پس از زیارت ِ شاه نعمت الله به حج هم مشرف شود، با الاغی که داشت عزم سفر کرد - به ماهان رسید و، میخ طویله ی الاغش را به دیوار کوبید و به خانقاه ِ شاه وارد شد، بارگاهی دید پررونق و با شکوه ، سفره ی بزرگ گسترده بود ، شاه نعمت الله با لباس فاخر در صدر ِسفره و مریدان وزائران به گِردِ آن ،درویش ِ ژنده وخاک آلوده هم بر سرِ سفره نشست ،
درویش تصور دیگری از مرادش داشت ، آن بارگاه و خدمه و سفره ی بزرگ ورنگین ، اورا منقلب کرد، با خود اندیشید، مرا بگو که با هزارامید ، سالها صرفه جویی کردم ، از رزق و روزی ِخانواده ام کاستم تا چیزکی بعنوان هدیه برای شیخ فراهم کنم ، در حالیکه اورا به هدیه ی اندکم نیازی نیست و کار از این حرفها به دَر است .
از سر ِسفره بلند شد تا بی آنکه با شاه نعمت الله همصحبت شود ، از همان راهی که آمده بود باز گردد.
شاه نعمت الله متوجه حالی به حالی شدن ِ درویش شد ، به دنبال او به راه افتاد، دربیرون ِخانقاه، از پشت دست بر شانه ی درویش زد وگفت : درویش ! خوش آمدی، از کجا آمده وبه کجا می روی، ما را ندیده باز می گردی ؟
درویش حال ِخود بازگفت ، درحالیکه آن دو صحبت می کردند، از خانقاه دور و به صحرا رسیدند، شاه نعمت الله که از قصدِ درویش برای زیارت مکه مطلع شد پرسید چه موقع قصد سفر به مکه را داری ؟ درویش پاسخ داد : منصرف شدم، شاه نعمت الله گفت :
اتفاقا من هم سالهاست قصد حج را دارم ، و می خواهم بروم و در همانجا مقیم شوم و دیگر باز نگردم،اما تاکنون فرصت دست نداده ، بیا تا با هم به این سفر برویم ، درویش تاملی کردو پاسخ نداد- درویش همچنان در سکوت بود ، وشاه نعمت الله اصرا می ورزید که بیا تا باهم به حج مشرف شویم ،
درویش پرسید چه موقع سفر را شروع خواهیم کرد ؟ شیخ پاسخ داد از هم اکنون ما سفر را شروع کرده ایم و مقداری از راهِ طولانی را هم طی کرده ایم ، دیگر بر نمی گردیم ، بیا تا به راه خود ادامه دهیم.
درویش باتردید به عقب نگاه کرد ، باور نداشت که سخن ِ شاه نعمت الله جدی باشد، اما شیخ همچنان اصرار داشت که سفر شروع شده و باید به راه ادامه دهند .
درویش با دو دلی و اکراه ، همراه با شیخ قدم بر میداشت ، اما نگران بود، آخرالامر به شاه نعمت الله گفت :به سفر می رویم ، اما اجازه دهید بر گردم به خانقاه و آن الاغ را که میخ اش را به دیوار ِ گِلین کوبیده ام سروسامانی دهم ، بفروشم اش و فردا راهی ِ سفر شویم .
شاه نعمت الله گفت : درویش ! من متوجه شدم که تو با دیدن ِ خانقاه وشکوه وشوکت ِ آن منقلب شدی ، با اینهمه ، من حاضرم همه چیز را به یک طرفه العین رها کنم و سفری سخت وبی بازگشت راآغاز ، اما توحاضر نشدی از الاغ ِ لاغرت در گذری، واین بیت را برای درویش خواند :
میخ ِ مرکب را به گِل زن نه به دل ، کآسان بُوَد
در لباس ِخُسرَوی ،کار ِقلندر ساختن
شاه نعمت الله به درویش فهماند، مهم نیست که درویش مال ومنال هم داشته باشد، این مشروع است ، اما دلبستگی به مال دنیا ست که مُخِل ِ درویشی ست ، درویش ِ مُنعم وقتی درویش است که هرگاه لازم شد، پشت ِپا به مال دنیا بزند، مال به جانش بسته نباشد.


لسان الغیب،حضرت حافظ شیرازی (علیه الرحمه) میفرمایند :
در این دنیا اگر سودیست با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی... .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پیام در این موضوع
پاسخ به: چند کلامی از سید نورالدین نعمت الله ولی - Ali#59 - ۵/بهمن/۹۳ ۲۲:۳۸

پرش در بین بخشها:


بالا