|
کجائید ای شهیدان خدایی
|
|
۲۰:۲۸, ۳۰/مرداد/۹۴
شماره ارسال: #458
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا
مادر پیـری دارم،1 زن، 3 بـچه قــد و نیـم قـد. از دار دنـیا چیـزی نـدارم جـز یک پـیام: قـیامـت یقـه تـان را مـی گـیرم اگـر ولـی فقـیه را تـنهـا بگـذاریـد! شهید مجید محمودی خاطرات شهدا مدتی قبل از شهادتش، در حال عبور از خیابان سعدی قزوین بودم که ناگهان عباس را دیدم. او معلولی را که از هر دو پا عاجز بود و توان حرکت نداشت، بر دوش گرفته بود و برای اینکه شناخته نشود، پارچهای نازک بر سر کشیده بود. من او را شناختم و با این گمان که خدای ناکرده برای بستگان حادثهای رخ داده است، پیش رفتم. سلام کردم و با شگفتی پرسیدم: چه اتفاقی افتاده عباس؟ به کجا میروی؟ او که با دیدن من غافلگیر شده بود، اندکی ایستاد و گفت: پیرمرد را برای استحمام به گرمابه میبرم. او کسی را ندارد و مدتی است که به حمام نرفته. با دیدن این صحنه، تکانی خوردم و در دل روح بلند او را تحسین کردم. شهيد عباس باباييمنبع : به نقل از فرهنگ نيوز |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |







