|
گفتگوی منتظران
|
|
۱۲:۱۵, ۲/اسفند/۸۹
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
داستان
پرده اول: آدم عجیبی بود: هر روز دعای عهد می خوند، هر جمعه دعای ندبه. شبها هق هق گریه هاش به گوش می رسید. می گفت "آقا" دعاهاش مستجابه. چی می شد در حق ما هم دعا کنه؟! پرده دوم: اینقدر در آروزی دعای حضرت بود که بالاخره یک شب توی خواب دید: توی کوچه های خاکی زیر یه طاق رو زمین نشسته بود. "منتظر" یه عابر بود.از خجالت سرش پائین بود و حتی جرات حرکت نداشت. بالاخره عابر اومد. پشت سرش چند نفر همراهیش میکردن. یکهو بغضش ترکید. به پهنای صورت اشک می ریخت... طوری که صورت عابر را نمی توانست ببیند. گفت: "آقاجان" چرا واسه ما دعا نمی کنی؟ عابر بالاسرش ایستاد. یه نفس عمیق آه آلود کشید. بعد گفت: یه دعا می کنم آمین بگید. و به آسمان نگاه کرد و گفت: اللهم عجل لولیک الفرج پرده سوم: مریض بود. دکتر جوابش کرده بود. بهش گفته بودن مریضیت نه دلیلش معلومه نه درمانش فقط برو دعا کن. دلش شکسته بود. خوابش که برد دید به حالت سجده روی زمینه افتاده بود و چشماش چیزی نمی دید. "آقا" جلوش ایستاده بود. گفت: فکر کردین امورات شما به دست کیه؟ دو انگشتش رو تو هوا حرکت داد. از خواب که بیدار شد چشمانش اشک آلود بود. چند روز بعدش خوب شده بود... پرده آخر: می گفت: شرطی شدنه اسمش؟ جو گیر شدنه؟ واقعیه یا خیالی؟ شاید واقعی نباشه ولی "هست"... یک سری اسم یا لفظ یا معنی "هست" که جنسش فرق می کنه... وقتی تداعی می شه برات از ته وجودت یه لرزشی رو حس می کنی. چیزی سینه ات رو تنگ می کنه و گلوت رو سد... |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |






