کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 15 رای - 4.93 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نامه ای به ملکوت!
۲۱:۴۲, ۶/اسفند/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۷/فروردین/۹۱ ۲۲:۳۶ توسط rastin.)
شماره ارسال: #1
آواتار
ششم اسفند ماه
سالروز شهادت مسعود صادقی

بنده حقیر خدا
دائی جان سلام
شرمنده ام از این که امسال نتوانستم سر قرارمان حاضر شوم. خودت که می دانی ، آمده ام گرگان برای درس خواندن! البته اینها بهانه است. تو که خواهر زاده بدقولت را خوب می شناسی ! می دانم که ناراحت نمی شوی. این خاصیت دائی بودن است دیگر!
در عوض امروز صبح پیش رفقایت بودم ، رفقای گمنامت
جایی خارج شهر بر روی تپه ای ، که حتما اسمش را هم گذاشته اند تپه نور الشهدا!
تعجب کردی ؟ تازه مد شده! شهدا را می برند خارج از شهر ، نوک کوهی ، تپه ای ، چیزی دفن می کنند.
یادت هست که؟ آن روز را می گویم، همان روز که می خواستند چندتا از رفقای گمنامت را در دانشگاه دفن کنند ، کدام دانشگاه بود؟ امیر کبیر؟ مهم نیست یادم نمی آید، همان روز که دانشجویان جمع شدند و رفقایت را بیرون کردند، می گفتند مگر دانشگاه گورستان است؟! دانشگاه محل تحصیل علم و دانش است!! دانشگاه محل ...
چه گفتی ؟ این حرفها به نظرت آشنا میاید؟
درست حدس زدی ، این حرف همان شیخ اصلاحات خودمان است دیگر !
سیاسی حرف نمی زنم به خدا! تازه هم استانی خودت هم هست!
بگذریم
کجا بودیم؟ آهان داشتم از صبح می گفتم، هنوز به رفقایت نرسیده بودم که متوجه شدم تعداد زیادی ماشین آنجا هستند. کلی خوشحال شدم. با خودم گفتم حتما دعای ندبه برقرار است. کاش زودتر می آمدم ، نکند جای نشستن گیرم نیاید.
البته صدایی نمی آمد ، خدا خیرشان بدهد ، حتما صدای بلندگو را کم کرده اند تا مزاحم دیگران نشوند ! به سرعت خودم را رساندم.
حدس بزن چند نفر آنجا بودند؟
درست گفتی ، هیچ کس نبود! از کجا می دانستی؟ حتما رفقایت برایت تعریف کرده اند. پس حتما برایت گفته اند آن همه ماشین از کجا آمده بودند.

نگفته اند؟ عیب ندارد ، برایت می گویم.
تپه نورالشهدا تبدیل شده به پارکینگ کوه نوردان! من که کلی ناراحت شدم.
چرا می خندی؟! البته باید هم بخندی ! بالاخره شما آنور و ما اینور ! خدا هم که کلی بهتان حال داده!!! خودش گفته: (( ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون . مپندارید کسانی که در راه خداشهید شدند مرده اند بلکه زنده به حیات ابدی شدند و نزد پروردگارشان منعم خواهند بود ))

خلاصه جایت خالی ، حسابی با رفقایت حرف زدم . البته فقط من حرف می زدم و آنها گوش می دادند.
راستی دائی جان مگر جواب سلام واجب نیست؟ پس چرا هرچه به رفقایت سلام کردم جوابم را ندادند؟
چی ؟ گوشم کر شده ؟ دست شما درد نکند دیگر!!!!
آهان گوش دلم را می گویی!! پس آنها جواب داده اند ! خیالم راحت شد!
البته دائی جان این چیز مهمی نیست، این روزها خیلی ها گوش دلشان کر شده، عوضش تا دلت بخواهد گوش سرمان شنواست!
هر چه آهنگ است گوش می دهیم ! همه شان هم جدید است ، 2011! می خواهی یکی را برایت بخوانم؟
چرا ناراحت می شوی ؟! منظورم مجاز بود! تازه غیر مجازهایی را هم که گوش می دهم برای دشمن شناسیست!! می خواهم نشانه های صهیونیستیش را پیدا کنم و چشم استکبار را درآورم!
تازه کجایش را دیده ای! کلی هم فیلم نگاه می کنم! برای یافتن نشانه های فراماسونری! تمام قسمت های لاست را دیده ام! کلی نشانه و علامت دارد! می خواهی برایت بگویم؟ نمی خواهی ؟
می گویی نگاه نکنم؟ چشم دلم هم کور می شود؟
کدام چشم؟!!!

چرا اخم هایت در هم رفت؟ اصلا اگر موافقی از این موضوع بگذریم
یادت می آید چند سال پیش که سنگ مقبره تان را عوض کردند. آن سنگ های سیاه خوشگل و شیک جدید را برایتان گذاشتند. همان سنگ هایی که روی دست یکی از آقا زاده ها باد کرده بود! و بعد فروختشان به بنیاد شهید ! بنیاد شهید هم سنگ ها را عوض کرد. من آن سنگهای قدیمی را بیشتر دوست داشتم. هم مال خودت را و هم رفقایت. همان هایی که کنارت هستند. فکر می کردی یادم رفته؟ می خواهی اسم تکتکشان را برایت بگویم؟
شهید ابراهیم اسداللهی ، می شناسیش که ؟ همان فرمانده تان را می گویم . با پسرش چند سال همکلاسی بودم. اسمش قادر بود. چقدر شیطان بود! یادت می آید آن روز که کلی از معلم ریاضی کتک خورد. تازه آن وقت بود که فهمیدم وقتی پدر نداری کسی به دادت نمی رسد.

شهید احمد رضا کرمی ، دوست صمیمیت را می گویم. شنیده ام وقتی شهید شده بود خیلی بی تابی می کردی . راستی چند سالش بود ؟ همسن بودید ؟ پس 19 ساله بوده. لابد الان آنور کلی باهم وقت می گذرانید! سلام مرا برسان.
حسین رضایی، نمی شناسی؟ پسر شهید احمد رضایی . همان که همکلاسی من بود ، یادت می آید آن روز که در تاکسی کنارم نشسته بود ، می گفت: خیلی دلم می خواهد بابایم را یک بار از نزدیک ببینم ، یعنی ممکن است بابا هنوز زنده باشد؟ نه ، دوستانش دیده اند که تیر خورده، و جنازه اش همان جا روی زمین جا مانده. کاش بابایم را برگردانند.
یادت که هست مدتی بعد پدرش را آوردند. نمی دانست خوشحال باشد یا ناراحت، بخندد یا گریه کند، خودش هم که مریض بود. قفسه سینه اش مشکل داشت. آنقدر بیماریش شدید شد که بالاخره یک شب راه تنفسش بند آمد و آرام و بی صدا جان داد. حالا کنار بابایش خاکش کرده اند. می دانم که خیلی خوشحال است. مگر می شود کنار بابا باشی و ناراحت باشی؟

دائی جان می خواهم همرزمانت را پیدا کنم، همانها که موقع شهادتت کنارت بودند. همان هایی که در کوههای سلیمانیه بدن نیمه جانت را تا پای کوه آورده بودند.
حتما خیلی درد کشیدی، نه؟ پدرم می گفت گلوله به سینه ات خورده . همان موقع که صدای فرمانده بلند شده بود: آر پی جی زن. همان موقع زیر رگبار گلوله از سنگرت بیرون آمدی .

نمی دانم وقتی تیر خوردی برایت سخت تر بود یا زمانی که رفقایت کنارت پرپر می شدند.
برای ما که عادی شده، هر روز هزاران نفر را جلویمان سر می برند و ما ککمان هم نمی گزد!
دشمن خیلی نامرد است ، سلاح هایش هم نامرد تر از خودش! مثل همان خمپاره 60 های زمان شما ، بی صدا می آید و ناگهان کنارت منفجر می شود.
البته امروز اسمش را تغییر داده اند ، به جای خمپاره می گویند دیش ماهواره! می بینی ؟! هم قافیه هم هستند! هر روز در خانه هزاران نفر منفجر می شود ، تازه خودشان هم متوجه نمی شوند! باور کن! هر روز هم کلاسیهایم بدون سر دانشگاه می آیند! البته خودشان می گویند سر دارند ولی مدلش را فشن کرده اند.
خیلی هاشان گلوله درست وسط سینه شان خورده! ولی با عکس های مایکل و ... یا آرم های رپ و متال و... رویش را پوشانده اند!
یاد جمله مولی علی (علیه السلام) افتادم : هر کس به وقت یاری رهبرش در خواب باشد با لگدمال دشمنش بیدار می شود.
دشمن مارا لگدمال کرده و هنوز بیدار نشده ایم!
چه بگویم که دلم پر است
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم

دائی جان خسته شده ام
خیلی خسته
دعای ما که به جایی نمی رسد ، لا اقل تو و رفقایت دعا کنید ، شاید آقامان بیاید .
آخر من با چه رویی دعا کنم؟ با چه رویی بگویم (( اُین الطالب بدم المقتول کربلا؟)) من که با گناهانم حرمت عاشورایش را هم نگاه نداشته ام؟
چگونه بگویم((اُ ین محیی معالم الدین واهله)) من که از دین چیزی چز ظواهرش نمی دانم؟
چقدر دروغ بگویم که(( انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم)) من که تا جایی کارهایم لنگ می ماند دوست و دشمن را یکجا فدا می کنم!

دائی جان
همیشه بعد از نماز عصربه این قسمت از دعا که میرسیدم دلم آرام می گرفت(( و درخواست می کنم که توبه ام بپذیری ، توبه این بنده ذلیل پست گدای پریشان روزگار بیچاره ی زمین گیر پناه آورنده به تو...)) که لا اقل خودم را بنده ذلیل خدا می دانستم تا این که امضای پای نامه ات را دیدم.

[تصویر: daoyx2ldby46520kx3f.jpg]

دلم آتش گرفت . تو که خود را بنده حقیر خدا می دانی پس من چه بگویم .
و دوباره و دوباره این سوال در سرم می چرخد که:
برای رضای خدا چه کرده ام؟
خودت دعایم کن که سخت محتاجم.
خوب دیگر حرفهایم به درازا کشید. سلام مرا به رفقایت برسان .
راستی تا یادم نرفته
دائی جان، شهادتت مبارک.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: علی 110 ، mohamad ، Ramin_Ghn ، rastin ، sunrise59 ، ارتش1نفره ، aliakbar ، bozorgmehr ، Seyed Mohsen ، paradise ، سلمان ، MESSENGER ، elhamA ، 8613006 ، mojtaba-nk3 ، yektasepas ، وحید110 ، hamed313 ، oO DaViD Oo ، F_R ، خادمة الزهرا ، shafagh_mah ، ali73 ، مسافر ، MohammadSadra ، منتظر کوچولو ، Hadith ، رهیافته ، یاران مهدی ، Admirer ، Abasaleh ، انصارالمهدی ، میثاق ، mohammad790 ، فرهاد ، farshid ، آزاد اندیش ، محمود ، Anti gods ، محب الزهرا ، MohammadMeraj ، saghi222 ، nooromahdi ، ترنم ، mahabno_247 ، meshkat ، KABOOTAREHARAM ، m.hossein ، Agha sayyed ، N.Mahdavian ، حلما ، فاطمه خانم ، boghz ، Amirsaeed ، تازه مسلمان ، nasimesaba ، حسن عزتي ، sahel ، آوینار ، گل مرداب ، أین المنتظر ، نسیم ، Tolou ، yamin ، hajiali.m ، immigrant7sm ، taleb ، tiyam ، saloomeh ، .منتظر ، azade ، خیبر110 ، حسن.س. ، شیدا ، Farzaneh ، Night moans ، mahdy30na ، جویای حقیقت ، fiftynine ، netlog36 ، reyhaneh.sh ، Woodi2020 ، لبخند خدا ، حضرت عشق ، ali0077 ، السا ، Night_World ، عبدالرحیم ، atia

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۲:۰۸, ۲۸/دی/۹۰
شماره ارسال: #11
آواتار
بنام ستار معاصی عاصیان


چقدر زیباست و دلفریب نام زیبای سید مجتبی علمدار
عجیب شخصیتی بود این شهید بزرگوار و از معدود افرادی که با اینکه چند سال از شهادتش می گذرد همواره دلهایی را مشتاق و شیفته خویش می نماید که عاقبتشان در پیروی از مسیر سید مجتبی، بی شک به سعادت است.


یکی دو هفته پیش مراسم سالگرد این شهید برقرار بود و فضای معنوی این مراسم با یاد سید مجتبی علمدار عطر آگین می شد.
جای دوستان تالار واقعا خالی بود.
حال چکیده ای از زندگی نامه مختصر شهید رو براتون بازگو می کنم تا شناخت بیشتری از ایشون داشته باشید:
هنگامی كه همراه نسیم سحری نوای روح بخش اذان صبح در یازدهم دی ماه سال ۱۳۴۵ در كوچه پس كوچه های شهرستان ساری طنین انداز شد «سید مجتبی» چشم به جهان گشود و خانواده علمدار با تولد دومین فرزندش بار دیگر سبز پوش شد .

او از همان دوران كودكی با بچه های دیگر تفاوت داشت. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت پشت سر گذاشته و با ورود به هنرستان در سال دوم ترك تحصیل نمود و در سن ۱۷ سالگی در تاریخ ۳۰/۷/۱۳۶۲ به عضویت بسیج در آمد و برای گذراندن دوران آموزشی به پادگان «منجیل» رفت و پس از چندی با مسئولیت گروهان سلمان از گردان مسلم به كردستان، اهواز و هفت تپه منتقل شد. سید مجتبی با حضور در عملیاتهای مختلف چندین بار مجروح شد ولی بیشتر اوقات بدون مراجعه به پزشك زخمهایش را درمان می كرد، در عملیات والفجر ۸«بعضی ها هم میگن در حلبچه» شیمیایی شد. او در تاریخ ۱۷/۴/۱۳۶۶ ملبس به لباس سپاه شد.

سید در طول دوران دفاع مقدس بر اثر مجروحیتهای مختلف طهال و بخشی از روده خود را از دست داده و به دلیل میگرن عصبی و میكروبی كه در گلویش وجود داشت هر سال تقریباً از اوایل تا یازدهم دی ماه به شدت بیمار می شد. سید مجتبی بعد از اتمام جنگ در واحد طرح و عملیات لشكر ۲۵ كربلای ساری مشغول خدمت شد و در دی ماه سال ۱۳۷۰ با خانم سیده فاطمه موسوی ازدواج كرد و در هشتم دی ماه سال بعد خداوند دختری به نام زهرا به او عطا نمود.
[تصویر: index.php?view=image&format=raw&...amp;id=524]


سید علاوه بر مسئولیت در واحد تربیت بدنی لشكر بعنوان عضو اصلی هیأت رهروان حضرت امام (رحمة الله علیه) هم ایفای وظیفه می كرد. او مداح اهل بیت بود، همیشه مراسم را با نام حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) شروع می كرد و در حالیكه به امام حسین (علیه السلام) ارادت خاصی داشت. مظلومیت آن خاندان را فریاد بر می آورد.
بیت الزهرا مسجد جامع، امام زاده یحیی، مصلی امام خمینی، هیأت عاشقان كربلا و منازل شهدا همیشه با نفس گرم حاج سید مجتبی معطر می شد و بچه ها نیزبا صوت داوودیش مداحی را می آموختند. وی از دیگران بسیار دست گیری می نمود. نماز شبهایش همیشه برقرار بود و زیارت عاشورایش ترك نمی شد و ذكر یا زهرا همیشه بر لبانش بود، حاج سید مجتبی علمدار در اوایل دی ماه سال ۱۳۷۵ به دلیل جراحت شیمیایی روانه بیمارستان شده و در قسمت ایزوله بستری گشت و بعد از یك هفته بی هوشی كامل هنگام اذان مغرب روز یازدهم دی ماه نماز عشق را با اذان ملكوتیان قامت بست و در محراب شهادت به اقامه ایستاد.

امضای حسن عزتي
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزیزت که عـهـد نشکستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Ramin_Ghn ، N.Mahdavian ، MohammadSadra ، حسن.س. ، yamin ، only_y2d ، گل مرداب ، آوینار ، علمدار133 ، nasimesaba ، m.hossein ، MAHDI59 ، شیدا ، Night moans ، fiftynine ، لبخند خدا
۱۶:۳۶, ۲۸/دی/۹۰
شماره ارسال: #12
آواتار
یاد حرفی از حاج حسین هوشیار افتادم که میگفت؛

سید مجتبی نذری داشت ،اون نیت کرده بود فرزندش که قرار بود به دنیا بیاد اگر دختر بود اسمش رو بذاره زهرا و اگر پسر بود بزاره ابالفضل.
خدا بهش زهرا خانم رو عنایت کرد.

ولی چقدر زیبا بود نام پسر سید مجتبی ؛ سید ابالفضل علمدار
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، N.Mahdavian ، yamin ، ترنم ، ali.khm ، only_y2d ، علمدار133 ، nasimesaba ، m.hossein ، MAHDI59 ، شیدا ، Night moans ، fiftynine ، لبخند خدا
۱۸:۱۷, ۲۸/دی/۹۰
شماره ارسال: #13
آواتار
[تصویر: b_l_kh_box.gif]
[تصویر: 72674_704.jpg]دلتنگی‌ها و بهانه‌گیری برای دیدن پدر روز به روز بیشتر می‌شد تااینکه مادر، علی 6 ساله، زینب 4 و نیم ساله و لیلا 3 و نیم ساله، فرزندانش دور هم جمع کرد و گفت «بچه‌ها بیایید برای باباجون نامه بنویسیم«. هر کدام از بچه‌ها برای ابراز و بیان دوست داشتن پدر، مداد سیاه را بر قلب سفید کاغذ کشیدند. این نامه‌ها یک هفته قبل از شهادت پدر نوشته شد اما زمانی به جبهه رسید که خداجون، بابا را پیش خودش برده بود


.
شهید «حسن معین لشکاجانی« زمانی از شلمچه به سوی معبوش پرپرواز می‌گشاید که فرزندان کوچکش چشم به راه پاسخ مهربانانه‌اش بودند.این نامه‌ها حدود یک ماه بعد از شهادت بابا بدون اینکه هیچ کس آنها را بخواند، به مبدأ بازگشت


.



***
علی که تازه نوشتن «بنام خدا، بابا، آب، نان و علی معین« را یادگرفته بود، برای پدر اینگونه نوشت


:
بنام خدا
بابا آب بابا نان! آ ا ـ بـ ب ـ نـ ن ـ
بابا آب بابا نان! آ ا ـ بـ ب ـ نـ ن ـ
علی معین
مادر نیز در شرح نامه علی می‌نویسد


:
بسمه تعالی
از طرفی علی جان تقدیم به باباجان عزیزش
حسن جان این صفحه را علی هم مشق و هم اسمش و هم بنام خدا را خودش نوشته است و همچنین در پایین صفحه یک هواپیما و بالای آن یک کوه و شکل یک آدم را کشیده است. یک تمرین ریاضی هم که با عدد 5 نوشته شده است. نوشته و برای بابای عزیزش فرستاده. حسن جان ا‌نشاءالله که خوشت بیاید و با هواپیمای علی به«لشکاجان« بیایی. خداحافظ و نگهدارت


.
»علی معین»
[تصویر: 72675_538.jpg]
***
«زینب معین لشکاجانی» که چهار سال و نیمه بود، نمی‌توانست بنویسد اما برای آرام شدن دلتنگی‌هایش نقاشی از کوه و آدم و گل که شاید ایستادگی و عشق‌ورزیدن به پدر را نشان می‌دهد، برای پدر نقاشی می‌کند.همسر شهید «حسن معین لشکاجانی« در توضیح این نامه می‌نویسد


:
بسمه‌تعالی
از طرف زینب جون تقدیم به بابا جون عزیزش
حسن‌جان این کوه و آدم و گل را زینت کشیده و برای باباجانش فرستاده است


.
انشاءالله با دیدنش خوشحال شوی


.
خداحافظ و نگهدارت باباجون عزیزم


.
دخترت «زینب معین»
[تصویر: 72678_215.jpg]
***



«لیلا معین لشکاجانی» در زمانی که می‌خواست این نامه را برای پدر بفرستد، 3 سال و نیم داشت؛ او در عالم کودکی خود و برای اینکه به پدر بگوید همیشه دوستش دارد، نقاشی کشیده تا پدر آن را ببیند و خوشحال شود؛ این فرزند شهید در ظاهر و خلقیات بیشتر شبیه پدر است.مادر این سه فرزند شهید در توضیح نقاشی‌های لیلا نوشته است


:
بسمه‌تعالی
از طرف لیلاجون تقدیم به باباجون عزیزش


.
حسن جان! این خرگوش و آدام و جوجو و گل را لیلا کشیده است و برایت فرستاده است. امیدوارم خوشحال شوی


.
خداحافظ و نگهدارت


.
باباجون عزیز «لیلا معین»


.
[تصویر: 72679_998.jpg]
به گزارش توانا، شهید «حسن معین لشکاجانی»از دانشجویان پیرو خط امام بود که سال آخر زبان و ادبیات فارسی را در دانشگاه زاهدان سپری می‌کرد؛ وی در دانشگاه زاهدان مسئولیت‌هایی از جمله مسئول انجمن اسلامی، عضو کمیته انضباطی، مسئول تربیت بدنی، مسئول شورای صنفی و جهاد دانشگاهی را بر عهده داشت


.
[تصویر: 72680_202.jpg]
این معلم شهید اعزامی از سپاه محمدرسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) آرپی‌جی‌زن بوده است و در 19 دی ماه1365 در عملیات «کربلای 5» در منطقه شلمچه به شهادت رسید



ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: pop110 ، mohammad727 ، yamin ، KABOOTAREHARAM ، soldier ، rastin ، nasimesaba ، حسن عزتي ، m.hossein ، MAHDI59 ، Night moans ، لبخند خدا
۲۳:۰۷, ۴/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #14
آواتار
نام شهید «محمدجواد تندگویان» یادآور همراهی قدرت و خدمت صادقانه است. او فقط مدت كوتاهی مسوولیت وزارت نفت را عهده‌دار بود اما در این دوران كوتاه هم لحظه‌ای از خدمت غافل نشد. خبرگزاری دانشجویان ایران به مناسبت 29 آذر، سالروز بازگشت پیكر آن شهید بزرگوار به ایران پس از 11 سال اسارت، گفت‌وگویی با همسر شهید تندگویان انجام داده است
نام شهید «محمدجواد تندگویان» یادآور همراهی قدرت و خدمت صادقانه است. او فقط مدت كوتاهی مسوولیت وزارت نفت را عهده‌دار بود اما در این دوران كوتاه هم لحظه‌ای از خدمت غافل نشد. خبرگزاری دانشجویان ایران به مناسبت 29 آذر، سالروز بازگشت پیكر آن شهید بزرگوار به ایران پس از 11 سال اسارت، گفت‌وگویی با همسر شهید تندگویان انجام داده است.
«بتول برهان اشكوری» همسر شهید محمد جواد تندگویان وزیر نفت دولت شهید رجایی، اظهار داشت: شهید تندگویان تكیه زیادی بر روی مطالعه كتابهای مرحوم دكتر شریعتی داشتند و حتی تلاشهای گسترده‌ای در جهت ترجمه كتابهای ایشان داشتند. البته شهید تندگویان به مباحث استاد مطهری نیز واقف بودند و در كنار مطالعات جدی و عمیق مباحث دكتر شریعتی همواره از مباحث مرحوم مطهری استفاده می‌كردند.




ایشان بعداز فارغ‌التحصیل شدن از دانشكده نفت، روحیه انقلابی دانشجویان را تقویت می‌كردند. صحبت‌ها و فعالیت‌های شهید تندگویان باعث شد دانشجویان در چند نوبت دست به اعتصاب بزنند كه همین امر موجب شد مسوولان دانشگاه به ساواك گزارش دهند و متعاقبا شهید تندگویان تحت پیگرد قرار گیرد.
برهان اشكوری در ادامه با اشاره به دستگیری شهید تندگویان توسط ساواك، یادآور شد: به خاطر دارم وقتی بعد از جریانات دانشكده نفت متوجه شدیم شهید تندگویان تحت پیگرد ساواك قرار دارد، تمام كتابهای دكتر شریعتی را كه در خانه‌ بود به منزل پدربزرگ ایشان بردیم و شهید تندگویان كتابها را در سكوی حمام پنهان و بر روی آنها آجرچینی كرد. بعدها كه كتاب‌ها را بیرون آوردیم بعضی از آنها پوسیده شده بودند.


البته سندها و كتابهای دیگری هم وجود داشت كه ممكن بود ما را دچار دردسر كند، اما نیروهای ساواك هیچ كدام از آنها را پیدا نكردند. به عنوان مثال مادر محمد جواد اعلامیه‌ای از حضرت امام را بخاطر نگرانی از اینكه مبادا محمد جواد دچار مشكل شود، چند قسمت كرده بود و هر قسمت را در یك نقطه پنهان كرده بود؛ اما شهید تندگویان آنها را پیدا كرده بود و با چسب آنها را مرتب كرده و پس از تكثیر، آن را بین دوستان و فعالان انقلابی توزیع كرده بود.
وی با اشاره به فعالیت‌های شهید تندگویان پیش از انقلاب، گفت: ایشان عضو حزب و گروه خاصی نبود و مانند بسیاری از نیروهای انقلابی با رهبری امام به فعالیت‌های خویش ادامه می‌داد. در مجموع ایشان بعداز رهایی از زندان ساواك، اجازه حضور و استخدام در مشاغل دولتی را نداشتند. لذا مدتی بیكار بودند تا اینكه عده‌ای از دوستان و هم دوره‌ای‌های ایشان در دانشكده، كاری در بوتان گاز برای او مهیا كردند و ایشان نیز طرح و برنامه‌ای تهیه كردند برای توسعه كار این كارخانه كه نتیجه كار نیز بسیار موفق بود.



در این مدت ساواك مدام از فعالیت‌های شهید تندگویان سوال و تحقیق می‌كرد و جویا می‌شد كه آیا مسافرت رفته‌ است یا نه؟ وقتی ایشان این مزاحمت‌ها را دیدند، ترجیح دادند به دعوت مهندس بوشهری كه از دوستان شهید تندگویان در دانشكده نفت بود، به رشت بروند و در كارخانه توشیبای سابق مشغول به كار شوند. در همین اثنا شهید تندگویان دوره فوق لیسانس را نیز طی می‌كرد.
همسر شهید تندگویان در ادامه به فعالیت‌های همسر شهیدش بعد از انقلاب اسلامی اشاره كرد و گفت: بعد از انقلاب از تمام نیروهایی كه زندان رفته بودند و از شركت‌های نفتی اخراج شده‌ بودند دعوت شد مجددا بازگردند كه ایشان در این تاریخ مسوول راه‌اندازی پالایشگاه آبادان شدند. همچنین از طرف آیت‌الله اشراقی كه از سوی امام (رحمة الله علیه) مسوول هیات‌های پاركسازی در كشور بودند، مسوول پاكسازی پالایشگاه آبادان شد.


وی درباره این هیات‌های پاكسازی گفت: بخش اصلی و اساسی كه در نهایت به اسارت شهید تندگویان منجر شد، از همین زمان آغاز می‌شود. متاسفانه آن ایام افرادی در كانونی به اسم شورای اسلامی فعالیتهایی داشتند كه همگی كارشكنانه بود. سردمداران این شورا جنبشی‌ها و كمونیست‌ها بودند و آقای تندگویان این افراد را شناسایی كرده بود و با مداركی مستدل به این نتیجه رسیده بود كه این دسته تحت عنوان شورای اسلامی جز ضربه زدن به صنعت نفت كاری دیگری نمی‌كنند. همین افراد آنقدر كارشكنی كردند كه شهید تندگویان كمیته پاكسازی پالایشگاه آبادان را منحل كرد.
به عنوان مثال اگر قرار بود هیات پاكسازی با فردی برخورد كند، آنها زودتر متوجه می‌شدند و به شدت با او برخورد می‌كردند. در صورتی كه برخورد شهید تندگویان در امر پاكسازی‌ها تا قبل از آنكه منحل شود بسیار منطقی و معقول بود. سعی ایشان استفاده از تجربه نیروهای قدیمی و متعهد بود تا در این فرصت نیروهای جوان به بازدهی لازم برسند.
همسر شهید تندگویان در ادامه به جریان انتخاب شهید تندگویان به عنوان وزیر نفت در دولت شهید رجایی اشاره كرد و افزود: ایشان آن زمان در اهواز مسوول مناطق نفت‌خیز بود. بعد از اینكه شهید رجایی مسوولیت وزارت نفت را به شهید تندگویان پیشنهاد كرد، ایشان مهندس بوشهری را پیشنهاد كرده بود اما با اصرار شهید رجایی مبنی بر اینكه شما سابقه زندان و فعالیت انقلابی دارید و هم جز خانواده‌های محروم بوده‌اید و درد را بهتر می‌شناسید، این مسوولیت را پذیرفتند. همان زمان معروف شد كه شهید تندگویان مكتبی‌ترین وزیر كابینه دولت شهید رجایی است.



ایشان چه زمانی كه مسوول مناطق نفت‌خیز در اهواز بودند و چه هنگامی كه مسوولیت پالایشگاه آبادان و در نهایت وزارت نفت را برعهده داشتند شبانه‌روز كار می‌كردند و بی وقفه در جهت اعتلای این صنعت تلاش می‌كردند. البته هرگاه مشكلی پیش می‌آمد سعی می‌كرد گزارش دهد و مشكل را حل كند. به خاطر دارم یكبار زمانی كه مسول مناطق نفت‌خیز اهواز بودند به دیدار شهید بهشتی رفتند و مشكلات را با ایشان در میان گذاشتند. جالب است بعد از آنكه خانه آمدند تا مدتی مات و مبهوت بودند و گفتند تا پنجاه سال آینده شخصیت دكتر بهشتی برای ایران ناشناخته خواهد ماند. از مدیریت ایشان تعریف می‌كردند و می‌گفتند در آن واحد چندین كار را همزمان به بهترین وجه ممكن انجام می‌دهد.



همسر شهیدتندگویان در ادامه به نحوه به اسارت در آمدن شهید تندگویان پرداخت و افزود: ایشان اصرار داشت كه حتما به پالایشگاه آبدان سر بزند. می‌گفت مگر من چه فرقی با مهندسین و كارمندان آنجا دارم كه هر لحظه زیر آتش و در معرض بزرگترین خطرها كار می‌كنند؟ سه بار برای این سفر اقدام كردند كه ناموفق بودند، تا اهواز می‌رفتند و از آنجا به بعد آنها را باز می‌گرداند و می‌گفتند باید حكم ماموریت جنگی داشته باشید. بخاطر دارم یكبار كه بازگشته بودند سر راه از پالایشگاه تهران بازدید كرده بود. تا ساعت 12 شب در پالایشگاه بود و علی‌رغم سر درد و تب شدید، از مشكلات جویا شده بودند.
چهارمین بار كه برای بازدید از پالایشگاه آبادان قصد عبور از مناطق جنگی را داشتند، از جاده دیگری عبور می‌كنند كه به تصرف نیروهای عراقی در آمده بود و آنها مطلع نبودند. به این دلیل كه اتومبیل شهید تندگویان جلوتر بود حركت كرده بود توسط نیروهای عراقی دستگیر می‌شوند. بعدها مهندس بوشهری تعریف می‌كرد وقتی ما را گرفتند شهید تندگویان سریع كارت شناسایی خود را در خاك پنهان كرد و به ما نیز اشاره كرد كارت‌های خود را پنهان كنید.



همسر شهید تندگویان در ادامه به اقدامات شهید چمران برای نجات شهید تندگویان اشاره كرد و گفت: وقتی شهید چمران از این ماجرا مطلع شد سریع دستور داد گروهی از مبارزان چریكی به آن منطقه بروند كه اگر هنوز شهید تندگویان و همراهانشان از مرز خارج نشده‌اند آنها را آزاد كنند كه متاسفانه اینچنین نشد. شهید تندگویان را به بصره و سپس به عراق منتقل كرده بودند.
وی با بیان اینكه تا سال 1367 گزارش‌هایی مبنی بر سلامت شهید تندگویان و زنده بودنش دریافت می‌كردیم، خاطرنشان كرد: آقای بوشهری می‌گفت پس از اسارت، شهید تندگویان را از ما جدا كردند و صدای ایشان را هنگام اذان یا قرائت قرآن می‌شنیدیم كه با صدای بلند قرآن تلاوت می‌كردند یا شب‌های جمعه كه دعای كمیل می‌خواندند و ظاهرا هر بار نیز به دلیل این رفتارشان مورد شكنجه قرار می‌گرفتند به طوری كه آنجایی كه ایشان را شكنجه می‌كردند نزدیك سلولها و بندهای دیگران بوده است و صدای ایشان را می‌شنیدند كه در زیر شكنجه مدام یا شعار الله اكبر می‌داده است یا می‌گفته است خمینی عزیزم بگو تا خون بریزم.
برهان اشكوری گفت: در مدت اسارت، تنها دو نامه از ایشان دریافت كردیم كه نامه اول بسیار مختصر بود و در آن نوشته بودند مایل نیستم با خانواده خود در ایران ارتباط برقرار كنم. ما حدس زدیم باید برای ایشان شرایطی گذاشته باشند كه طبیعتا شهید تندگویان هم كسی نبود كه بخواهد حتی به خاطر ارتباط با خانواده آن شرایط را بپذیرد. بعد از دریافت اولین نامه، مدت‌ها با ایشان نامه‌نگاری می‌كردیم اما پاسخی دریافت نمی‌كردیم تا اینكه در سال 67 دومین نامه ایشان را دریافت كردیم كه به ما دلداری و روحیه داده بودند و گفته بودند سعی كنید تنها نباشید و با سایر خانواده‌هایی كه در این ماجرا اسیر شده‌اند رفت و آمد كنید.



در همان روزهای ابتدایی اسارت شهید تندگویان، شهید رجایی به خانه ما آمد و پس از احوالپرسی و جویا شدن حال بچه‌ها گفتند كه عراقی‌ها حاضرند شهید تندگویان را در قبال آزادی هشت تن از خلبانانشان آزاد كنند كه من گفتم اگر بنده هم این شرط را بپذیرم مطمئنم خود آقای تندگویان نمی‌پذیرد كه در قبال آزادی‌اش كسانی آزاد شوند كه مجددا پس از مراجعت به كشورشان می‌خواهند باز بر سر مردم بی‌گناه ما آتش بریزند و موشك بزنند.
البته ما به همراه خانواده‌های بوشهری، یحیوی و سادات از طریق نهادهای بین‌المللی همچون صلیب سرخ جهانی، سازمان حقوق بشر مسأله را پیگیری می‌كردیم اما متأسفانه آنها نیز به غیر از همدردی زبانی كار دیگری انجام ندادند. حتی یك بار با سرپرست صلیب سرخ دیدار داشتیم و او پس از مشاهده دست خط شهید تندگویان و وضعیت خانواده‌ها، گریه كرد و قول همكاری داد كه متأسفانه باز هم موثر نبود.
بعد از آنكه از زنده بودن آقای تندگویان ناامید شدیم، از رهبر معظم انقلاب حضرت آیت‌الله خامنه‌ای خواستیم كه قضیه را پیگیری كنند تا به نتیجه مشخص برسیم. همان زمان هیأتی تشكیل شد متشكل از نماینده وزارت خارجه، خانواده شهید تندگویان و یك نماینده از پزشكی قانونی. این هیأت به عراق رفته بودند و آنجا نیز ابتدا جسد دیگری را تحویل گرفته بودند كه متعلق به شهید تندگویان نبود. من هم كارت پایان خدمت شهید تندگویان كه حاوی تمامی مشخصات ظاهری ایشان بود را به برادرم داده بودم و هم اطلاعاتی كه ممكن بود به شناسایی ایشان كمك كند. به عنوان مثال مچ پای راست شهید تندگویان بر اثر شكنجه‌های ساواك نشانه خاصی داشت چراكه آن زمان با مته پای او را سوراخ كرده بودند و جالب است از روی همین نكته متوجه شده بودند جنازه اولی كه تحویل داده بودند


مربوط به شهید تندگویان نیست. آنها نیز دولت عراق را تهدید كرده بودند اگر پیكر واقعی شهید تندگویان را تحویل ندهید ما بازمی‌گردیم ایران و اعلام می‌كنیم آقای تندگویان زنده است و دولت عراق نمی‌خواهد به ما تحویل دهد. همین تهدید كارگر شده بود و آنها پیكر واقعی شهید تندگویان را تحویل داده بودند و برادرم نیز همانجا دوربینی خریده بود و از تمام مراحل تحویل و تشییع جنازه در عراق فیلمبرداری كرده بود.



زمانی كه رفته بودیم پیكر شهید تندگویان را به تهران بیاوریم، پیكر ایشان را سه نوع مومیایی كرده بودند كه وقتی علت را جویا شدم نماینده پزشكی قانونی گفت شاید به این دلیل باشد كه زمان شهادت را به راحتی تشخیص ندهیم. بر طبق گفته‌های نماینده پزشكی قانونی تاریخ شهادت ایشان برمی‌گشت به این اواخر و ظاهرا آقای تندگویان تا سال 68 نیز زنده بودند اما همان زمان یك استخوان‌شناس نیز از صلیب سرخ آمده بود و قرار بود هم او و هم كارشناسان پزشكی قانونی بر روی پیكر شهید تندگویان تحقیقات لازم را انجام دهند. به همین منظور جلسه‌ای در وزارت خارجه جهت ارائه گزارش درباه زمان شهادت شهید تندگویان برگزار شد كه متأسفانه ما نتیجه این جلسه را هیچ‌گاه متوجه نشدیم. قرار بود در این جلسه نتیجه نهایی و گزارش مكتوب درباره تحقیقاتی كه درباره پیكر شهید تندگویان انجام شده است را اعلام كنند اما آن گزارش محرمانه اعلام شد. لذا ما هیچ‌گاه زمان و تاریخ شهادت شهید تندگویان را متوجه نشدیم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: nasimesaba ، m.hossein ، لبخند خدا
۲۲:۵۷, ۶/اسفند/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۷/اسفند/۹۰ ۱۳:۰۶ توسط MAHDI59.)
شماره ارسال: #15
آواتار
6 اسفند 1364
سالروز شهادت شهید مسعود صادقی

دایی جان سلام
از نامه ی قبلی یک سال گذشت و چه زود گذشت. ((دایی جان سلام))

حرفهای زیادی برای گفتن داشتم ، بغض این یک سال را جمع کرده بودم برای امروز
ولی وقتی نگاهم به نامه ی پدربزرگ(آقاجان) افتاد دلم گرفت.
نامه هایی که برایت میفرستاد و اول همه با این جمله آغاز شده بود.
((نور چشم عزیزم مسعود))
آقاجان دلش تنگ است. بعد از مادربزرگ(مامان زهرا) یک باره انگار ده سال پیرتر شد. چرا کمکش نمی کنی؟ یا شاید کمک می کنی من بیخبرم.
راستی دایی جان چطور توانستی دل بکنی؟ از آقاجان ، از مامان زهرا؟
حتی فکرش هم برای من سخت است. گرچه می دانم مرام شما چیز دیگریست: رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن // یا زجانان یا زجان باید که دل برداشتن
دایی جان بدون تعارف بگویم! باید کمکم کنی!!
دیگر نمی توانم! چه کنم؟
در حدیثی خوانده بودم در آخر الزمان کار به جایی می رسد که افراد شب با شریعت ائمه (علیه السلام) به خواب می روند و صبح هنگام در حالی بیدار میشنود که از شریعتشان خارج شده اند.
من دیدم کسی را که این دگرگونی را در ساعتی انجام میداد! و نه یک شبانه روز!
حتی خود من هم...
دایی جان زندگی سخت شده، نمی توان نگه داشت دین را! حتی دیگر آبرویمان به مویی بند شده!
تو بگو چه کنم؟
این چه امتحانیست برای من ؟ من که در قنوتم می خوانم دائم ربنا لا تزغ قلوبنا ...
من که گفته بودم مرد این میدان نیستم، من که به هر دری زدم که بیایم کنار شما ؟ چرا دعوتم نکردید؟ راهیان نور رفتند طبق معمول من جا ماندم.
ببخش که این همه نق زدم! می دانم که دیگر به غر زدن خواهر زاده ات عادت کردی.
راستی خبر داری که چند وقت دیگر می روم خدمت سربازی! هر کاری که کردیم آخرش معافیت جور نشد و بالاخره باید برویم.
شما هم زمانی میرفتید ، با نوای : میروم مادر که اینک کربلا می خواندم...
رفتن شما کجا و رفتن ما کجا!
حالا شما زیاد به چطور رفتنش گیر نده! مهم رفتن است!
غرض اینکه موقعیت خوبی است! برای چه ؟
معلوم است دیگر! معلوم نیست؟
چطور بگویم! رو می خواهد آن هم از نوع سنگ پای قزوین!
داشتم فکر می کردم چه میشود ما هم بیایم قاطی شما!
مثلا سال دیگر همین موقع یکی بیاید در همین تالار یک تاپیک باز کند با عنوان ((شهید مهدی...))
چرا می خندی خوب؟؟!!
مگر چه میشود؟
نمی شود؟
راستش امسال نماز ظهر عاشورا قبل از قامت بستن ناگهان در فکرم افتاد که (( نکند این آخرین عاشورایی باشد که میبینی؟)) نمی دانم این فکر از کجا به سرم زده ولی هر چه هست مثل خوره به جانم افتاده.
چرا آرمان شما روزی شهادت بود و آرمان ما امروز کار پیدا کردن!
جالب اینجاست که شما به آرزویتان رسیدید و ما هنوز بی کاریم!
حالا این منم
مهدی
نمی خواهم ارزویم کار خوب و زن و زندگی باشد
می خواهم آرمانم شهادت باشد. و اولین دست نیازم به سوی تو دراز شده
دستم را نگیری می روم کنار مزار مامان زهرا و شکایتت را می کنم. من خودم در این راه و امتحان وا داده ام
حالا نوبت توست
من نمی دانم چطور ولی باید دستم را بگیری.
دلت می آید نگیری؟
حالا چشم من کور است ، ولی تو که خوب میبینی دست شیطان را که دراز شده به طرفم.
دیگر خودت می دانی.
حرفم به درازا کشید ، مثلا قصد داشتم حرفی نزنم!
وصیت نامه ات را اینجا میگذارم ، شاید تذکری باشد برای من 25 ساله که هنوز توی 19 ساله را درک نکرده ام


وصیت نامه دایی مسعود (یک روز قبل از شهادت)

بسم الله الرحمن الرحیم
ولاتحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواه بل احیاء عند ربهم یرزقون
با درود و سلام به منجی عالم بشریت حضرت امام زمان، مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و نائب بر حقش امام بر حق خمینی بت شکن و با سلام و درود به شهیدان به خون غلتان که با خونشان اسلام را تقویت کردند.
ما باید خودمان را طوری تربیت کنیم که راضی باشیم بدآنچه خدای تبارک و تعالی به ما عطا می کند ، بلا باشد خوب است و واقعش هم همین است . گاهی وقتها بلا برای انسان نعمت است گاهی وقتها نعمت بلاست. خدای تبارک و تعالی می خواهد مردم را تربیت کند ، کسانی که به او متوجه می شوند تربیتش گاهی به این است که نعمت به ایشان بدهد.آنوقتی که فشار می آید روحها پرواز می کنند به عالم دیگر، در فشارهاست که اینطور می شود، بنابراین ما یک چنین ملتی می خواهیم که بحمدالله خود ملت اینچنین است که فشارها برایشان اشکالی ندارد. تکلیف ما این است که در مقابل ظلم بایستیم و این کسی که تعدی به ما کرده است تو دهنی بهش بزنیم و تا این قضیه را دنیا قبول نکند این جنگ هست و جنگ هم از طرف آنهاست نه از طرف ما، بنابراین ما باید استقامت کنیم و آن چیزی که نگرانی پیامبر هست که مبادا ملتش استقامت ننکنند و این امر خدا را اطاعت نکنند ، باید ما کاری بکنیم که این نگرانی نگذاریم در حق ثابت بشود مادامی که آنها مشغول این کارهای مفسده جوئی هستند ما هم باید دفاع کنیم، یعنی ما اطاعت امر خدارا می کنیم ، هر کی هم هرچه می خواهد بگوید


((امام خمینی))

اینجانب مسعود صادقی اهل ازنا فرزند نبی الله صادقی چند کلامی را به عنوان وصیت بروی کاغذ می آورم.

پدر عزیز و بزرگوارم سلام علیکم، امیدوارم به خداوند تعالی که مرا حلالم کنید چون در موقعی که من همیشه سربار شما بودم باعث رنجش و آزار شما می شدم و از اوامر شما بعضی مواقع سرپیچی می کردم و من واقعا پشیمان و سرافکنده ام که شمائیکه چنین فرزندی را تربیت کرده اید که در راه خدا به جنگ با مخالفان دین اسلان رفته است هر چند که من خود را لایق چنین درجه ای نمی بینم ولی توکل به خداوند دارم که خدا از من راضی شود و تمام گناهان مرا بیامرزد و من از شما جدا معذرت می خواهم که اینقدر باعث اذیت و آزار شما شدم و دلیل آن هم این بود که من انسانی حقیر از همه نظر بودم و هیچ چیز را نمی فهمیدم و انشاالله که مرا ببخشید .

مادر جان سلام مرا با گرمی جواب بده و افتخار کن که چنین فرزندی را در راه خدا از دست داده ای .بدن امانتی بوده و این امانت را سالم تحویل خالقش داده ای ، مادر عزیزم در مرگ من صبر پیشه کن و گریه و زاری نکن چون منافقین شاد خواهند {شد} البته می دانم که شما خیلی صبور هستید و توکل بر خدا خواهی داشت ، این را از این نظر گفتم چون هرچه باشد قلب مادر حساس تر است و کادر شماهم مرا با آنهمه رنجها و مشقتها که برای من کشیدی را عفو کن تا براحتی در محضر خدا بایستم.

برادران و خواهران عزیزم شما هم باید راه شهیدان را ادامه دهید و تمام کارهایتان را برای خداوند عزوجل خالص گردانید و درمقابل منافقین بایستید و با مشت محکم در دهانشان بزنید و پشت جبهه را خالی نگذارید ، [b]نماز را تا حدامکان در وقت معین شده اش بخوانید که شما را به خدا نزدیکتر خواهد کرد.


سخنی هم با برادران محصل و هم کلاسی دارم که فقط به عنوان تذکر است.................به آن عمل می کنند گرچه شما در جبهه نیستید اما به گفته امام مدرسه سنگر و جبهه ای است پس باید از آن حفاظت کنید و فقط با درس خواندن و درک آن و همگام با آن به مسائل سیاسی و عبادی و اجتماعی هم توجه کردن و به یاد خدا بودن است که می توان آن را حفظ کرد.

البته این بنده حقیر خدا این را نمی بایستی بگویم که در راه کسب علم کوشا باشید چون خود من این نکته را در آنجا تقریبا بی توجه بودم و از نظر درسی در سطح پایینی قرار داشتم ولی امکان دارد که هر انسان مقداری خطاکار باشد و انسان جائزالخطاست و من بر این اشتباه خودم ...... ه ام و انشاالله که شما از وارثین انبیاء که از نظر علم در حد بالایی بودند بایستید.

در ضمن من در حدود یکسال و نیم شاید هم کمی بیشتر نماز قضا دارم که اگر وقت کردید بجا بیاورید و نیز 4 ماه 13 روز روزه قضا رفته که باید کفاره آن را بدهید دارم.

دیگر صحبتی ندارم . والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته 5/12/64 مسعود صادقی
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

کلیپ دایی مسعود

دانلود با کیفیت خوب

دانلود با کیفیت ضعیف

امضای MAHDI59
[تصویر: masoud.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: meshkat ، حسن.س. ، yamin ، Ramin_Ghn ، shakiba ، N.Mahdavian ، خادمة الزهرا ، فدک زهرا ، rastin ، MohammadMeraj ، EMPERATOR ، Admirer ، mohamad ، فاطمه خانم ، Mohammad Trust ، محب الزهرا ، حلما ، yektasepas ، نسیم ، Hadith ، boghz ، nahal_m ، m.hossein ، nasimesaba ، تازه مسلمان ، گل مرداب ، shafagh_mah ، ترنم ، nafas ، sahel ، أین المنتظر ، Tolou ، taleb ، Farzaneh ، لبخند خدا ، atia
۰:۳۱, ۸/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #16
آواتار
سلام مهدی جان
عکسی که در امضات گذاشتی را دانلود کرده بودم و مدت ها به عنوان تصویر زمینه موبایلم استفاده می کردم
تا اینکه دقیقا دو شب پیش ناخودآگاه دوباره این عکس در بین تصاویر گوشی موبایلم به چشمم خورد و دوباره اون را به عنوان تصویر زمینه انتخاب کردم
یعنی بصورت خیلی اتفاقی در روز ششم اسنفد تصویر شهید مسعود صادقی را همه جا همراه خود داشتم

راستی با خوندن این متن و دیدن اون کلیپ زیبا از شهید، خیلی دلم گرفت یا یک قطعه از شعر سبکبارن افتادم که می گفت:
شهید، تو بالا رفته ای من در زمینم
برادر، رو سیاهم شرمگینم

...

امضای mohamad
[تصویر: abbasalef.jpg]
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mhvvhm ، محب الزهرا ، حلما ، rastin ، MAHDI59 ، MohammadMeraj ، m.hossein ، nasimesaba ، تازه مسلمان ، ترنم ، nafas ، أین المنتظر ، N.Mahdavian ، حسن عزتي ، Farzaneh ، لبخند خدا
۲:۵۷, ۸/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #17
آواتار
(۸/اسفند/۹۰ ۰:۳۱)mohamad نوشته است:  شهید، تو بالا رفته ای من در زمینم
برادر، رو سیاهم شرمگینم


برادر ، رو سیاهم، شرمگینمSad

رو سیاهم شرمگنیم . . .رو سیاهم شرمنگینم . . .

دل آدم کباب میشهSad
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: rastin ، MAHDI59 ، mohamad ، nasimesaba ، تازه مسلمان ، ترنم ، nafas ، m.hossein ، Farzaneh ، لبخند خدا
۱۵:۰۰, ۲۱/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #18
آواتار
دوستان سلام
بین نامه هایی که برای شهید ارسال شده چشمم به این یکی افتاد Blush
این نامه ی پسر خاله ی بنده است که فکر می کنم اون زمان 7 یا 8 سالش بوده که برای داییم توی جبهه فرستاده
حتما بخونیدش!!!
خیلی با مزه اس!
[تصویر: G%2028.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، N.Mahdavian ، ترنم ، nafas ، mohamad ، rastin ، nasimesaba ، حلما ، محب الزهرا ، Admirer ، گل مرداب ، أین المنتظر ، نسیم ، حسن عزتي ، taleb ، m.hossein ، Farzaneh ، atia ، لبخند خدا
۱۴:۲۷, ۸/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #19
آواتار
سلام بر لاله سرخ من، ای پدرم که لبیک به ندای رهبر گفتی و در گلستان انسانیت جای گرفتی و به من آموختی که تا جان در بدن دارم به اسلام و مسلمین فداکار باشم و راه پر افتخار تو را با جدیت و تلاش بی امان در پی گیر باشم


[تصویر: 13641502523024415712272506216632363339.jpg]

شهید حمید ایرانمنش، فرمانده گردان 408امام حسین(علیه السلام)لشگر 41ثارالله
شهید ایرانمنش سال 1334 درکرمان و در خانواده ای متدین پا به عرصه وجود گذاشت. علی رغم مشکلات فراوان تحصیل خود را با موفقیت به پایان رساند. در سالی که توام بود با تحصیل تجربه های زیادی را جمع می کرد. در سال 1355 به خدمت سربازی رفت اما نتوانست زورگویی و ستم مأمورین شاهنشاهی را تحمل کند و شبانه محل خدمت خود را ترک کرد. در همان سال مادرش را از دست داد چندی بعد پدر نیز از دنیا رفت و او به تنهایی عهده دار مخارج خانه شد. در سال 59 به علت وضع کردستان به همراه همرزم خود شهید عرب نژاد برای سرکوبی ضد انقلابیون به مهاباد عزیمت کرد و بعد به جبهه ها شتافت.
همسر شهید می گوید: به او حمید چریک می گفتند. اخلاقش خوب و مهربان و صمیمی بود، به بزرگترها احترام می گذاشت، از نظر اخلاقی بی اندازه خوب بود. حدود سه سال با هم زندگی کردیم. قبل از جنگ مأموریت غیر جنگی می رفت به مهاباد و کردستان. او چهار ماه در تهران دوره چریکی دید. جنگ که شروع شد به جبهه رفتند. دو ماه می ماندند و بعد یه مرخصی کوتاه می آمدند .مرخصی زیاد طول نمی کشید سراسر چهار روز بیشتر نبود و توی این سه چهار روز عجله داشت که به جبهه برگردد از او سوال کردم؟ حتماً دائم توی جبهه هستی. می گفت توی جبهه به من نیاز دارند باید حتماً بروم. از او می پرسیدم در جبهه چه مسئولتی داری نمی گفتند. می گفت: کاری انجام نمی دهم رزمنده ها که به خط مقدم می روند مواظب وسایلشان هستم.

مسائلی چند به شما ملت، به عنوان فرزندی کوچک از فرزندان شما، متذکر می شوم و اگر به سادگی از این مسئله بگذرید بدانید دچار عذابی سخت خواهید شد
شهید ایرانمنش بارها در جبهه از ناحیه پا و کمر مجروح شد و گواه صادق این مجاهدتها مدال فتح است که از طرف آیت ا... خامنه ای به دخترش عطا گردید. سرانجام در تاریخ 2/2/61 به خیل شهیدان پیوست.
ایشان در جبهه فرمانده گردان عملیاتی بودند. دو د فعه به شدت مجروح شدند و در عملیات بیت المقدس و عملیات فتح المبین تمام بدنشان پر از ترکش بود و می بایست عمل کند. مسافرت کوتاهی به شیراز داشتند وقتی برگشتند یکی از همرزمانشان گفتند شما دیگر به جبهه نروید شهید گفت نه من می روم .او گفت وضعتان خوب نیست. آمد خانه و گفت :بعد از عمل می روم. رفت بیرون و آمد گفت: نه من باید بروم جبهه ساکشان را مرتب کردند و رفتند 15 روز بعد خبر شهادتشان را آوردند.
وصیت نامه شهید ایرانمنش : بسمه تعالی
السلام علیک یا ابا عبدا... الحسین. لبیک، لبیک، لبیک
خدایا اگر بخواهی از ما بگذری از فضل و احسان تو است نه شایستگی ما و اگر بخواهی ما را به کیفر برسانی از عدل و دادگری توست.
بخششت را بر ما آسان فرما و بگذر از گناهان ما، ما را از کیفرت رها کن. ما را طاقت و توانایی دادگری تو نیست و ما را به عفو و کرم خودت ببخش. آمین.
با سلام و درود به خدا و رسول و ائمه اطهار و امام زمان و نایب بر حقش امام خمینی و ملت شهید پرور ایران.


[تصویر: 42230203132696022624612156216311365851108.jpg]

این وصیتنامه من به امتی قهرمان و شهید پرور است که برای بهای آزادی دین و شرف اسلامی این سرزمین بهای گرانبهایی پرداخته اند و هنوز هم تا به ثمر رساندن این نهال به درختی پر ثمر و پر میوه های شیرین این سرزمین بزرگ اسلامی که وجب به وجب خاک آن بوی عطری دلپذیر از عطرهای بهشت خدایی را میدهد و باید قدر این نعمت خدا داده را بدانیم و بیشتر به قیمت خون و جان و مال به این نهال تازه تولد یافته بپردازیم.
مسائلی چند به شما ملت، به عنوان فرزندی کوچک از فرزندان شما، متذکر می شوم و اگر به سادگی از این مسئله بگذرید بدانید دچار عذابی سخت خواهید شد. همانطور که می دا نید خداوند دلایل وجودی خودش را به وسیله پیامبران به دیده های عقل بر شما می نماید و بعد آنهایی که ایمان آورده اند ؛ او آنها را مورد امتحانات سخت و شدید قرار می دهد تا ببیند که آیا لایق هستند که نعماتش را باز بر آنهابگستراند. شاید دقت نکنید اطراف شما پراکنده است. خطر کودتا، خطر حملات نظامی، خطرات درگیریهای داخلی و توطئه های سران بعضی کشورهای مرتجع منطقه عرب و کشورهای بلوک شرق و غرب و در رأس آن آمریکای جنایتکار .
خداوند تمام حیله هایشان را برای از بین بردن اسلام به خودشان برگردانده است و آخرین حربه ای را که توانسته اند علم کنند به حساب خودشان طرح کمپ دیوید دوم بوده است که بر خی از حاکمان نالایق عرب می خواهند دو دستی بیت المقدس راتقدیم آقای بگین نمایند.
تنها نگرانی آنها این است که آمریکای جنایتکار فقط عشرتکده های ما را گرمتر کند و انبارهای مهماتشان را از هر بنجلی پر سازد و محافظت آنها را هم به عهده داشته باشد. بقیه مردم محروم فلسطین و دیگر مردم فقیر بلاد اسلامی در هر شرایطی باشندبه این حاکمان چه مربوط است.

سختی هم با دادگاههای انقلاب باید همچنانکه با قاطعیت با منافقین مبارزه نموده است با تروریستهای اقتصادی هم مبارزه کند و آن را محکمتر بر آنان فرود آورد تا بلکه شبی گرسنه ای با شکم سیر بخواب رود
ای جوانان عزیز و ای خواهران، ای مادران و ای پدران به خصوص روی سخنم با شماست بگذارید فرزندانتان با آداب و سنن اسلامی بزرگ شوند و سعی کنید به بعد سیاسی و رکن اساسی اسلامی که به آن توجه دارد و ملت هم آگاه به آن شده است از دست ندهید. قرآن را جهت هدایت، نهج البلاغه را جهت مردم داری و طریقه حکومت، صحیفه سجادیه را جهت آمرزش و طلب مغفرت و دعا به درگاه خدا را از دست ندهید که که همین 3 رکن است که حافظ شما امت شهید پرور اسلامی میباشد. برای اینکه طنابهای محکمی هستند جهت بالا رفتن از آن به طرف خداوند.

[تصویر: 1305183174203887111152100714722218171128.jpg]

شما به دوران زندگی پیامبر توجه کنید و بروید مطالعه نمایید که چه رنج هایی متحمل شده اند در آن گرمای شعب ابی طالب و گرمای سخت آن و چه جنگها و ناراحتیها را متحمل نگردید .خوب شما مسلمانید پس بیائید کمی فکر کنید یک شبه که نمی شود تمام مسائل و مشکلات انقلاب تمام عیار اسلامی ما را حل کرد. شما یک کشور در دنیا نشانشان دهید که انقلاب بکند ولی به خط سازش یا به شرق یا به غرب نگراییده باشد و ما انقلابمان مسائل داخلی و گرفتاری های اقتصادی به اضافه مسئله جنگ و مسائل طبیعی مانند سیل و زلزله همه را در برگرفته است ولی با تمام این مشکلات چون توکل ما بر خدا است خدا هم ما را یاری میدهد. شما ملت چون قوم اسرائیل ناسپاسی را پیشه نگیرید و بهانه های سخت بر سر دولت اسلامی هر روز نتراشید سعی کنید که مشکلات را بکلی از دولت در کلیه زمینه ها بردارید.
سختی هم با دادگاههای انقلاب باید همچنانکه با قاطعیت با منافقین مبارزه نموده است با تروریستهای اقتصادی هم مبارزه کند و آن را محکمتر بر آنان فرود آورد تا بلکه شبی گرسنه ای با شکم سیر بخواب رود.
و در آخرین صحبت هایم روی سخنم با مسئولین امور تربیتی جامعه از روحانیت تا معلمان است، روحانیت متعهد شدیدتر کار کنند. شناسایی اسلام واقعی و معلمین فرزندان مردم را بطور امانتی سالم از لحاظ جسمی و روحی تحویل آینده بدهند علی الخصوص کودکان پرورشگاه رسیدگی بیشتری باید بگردد. در پایان وصیتم از تمام ملت خواستارم شهدای خودتان را فراموش نکنید.
حمید ایرانمنش

قرآن را جهت هدایت، نهج البلاغه را جهت مردم داری و طریقه حکومت، صحیفه سجادیه را جهت آمرزش و طلب مغفرت و دعا به درگاه خدا را از دست ندهید که که همین 3 رکن است که حافظ شما امت شهید پرور اسلامی میباشد
نامه دختر شهید ایرانمنش به پدرش : سلام بر لاله سرخ من، ای پدرم که لبیک به ندای رهبر گفتی و در گلستان انسانیت جای گرفتی و به من آموختی که تا جان در بدن دارم به اسلام و مسلمین فداکار باشم و راه پر افتخار تو را با جدیت و تلاش بی امان در پی گیر باشم. اینک تو رفتی و من هستم که تا پای جان و روح که در بدن دارم با مدد پروردگارم خون پاک تو و یارانت را پاسداری نمایم.
روحش شاد و یادش گرامی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohammad reza ، montazer ، nasimesaba ، m.hossein ، fiftynine ، لبخند خدا
۱۷:۲۸, ۲۴/فروردین/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/فروردین/۹۱ ۱۸:۴۸ توسط nasimesaba.)
شماره ارسال: #20
آواتار
عشق يعني يه پلاك
كه زده بيرون از دل خاك

عشق يعني يه شهيد
با لباي تشنه سينه چاك
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فانوس *7* ، m.hossein ، taleb ، Farzaneh ، لبخند خدا
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا