کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
عجب استادی !! (ارسال شماره 5 )
۱۶:۳۵, ۵/بهمن/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/اسفند/۹۰ ۱۷:۵۲ توسط jkb.)
شماره ارسال: #1

همانا تو خود پدر منی !!!

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه بر می داشت...
گفتم : ظهر شده , هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای ؟
بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند ...
شیطان گفت : خود را باز نشسته کرده ام . پیش از موعد !!
گفتم : به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی ؟
گفت : من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم ! دیدم انسان ها , آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه , پنهانی انجام می دادم , روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام می دهند . اینان را به شیطان چه نیاز است ؟!
شیطان در حالی که بساط خود را بر می چید تا در کناری آرام بخوابد , زیر لب گفت : آن روز که خداوند گفت بر آدم ونسل او سجده کن , نمی دانستم که نسل او در زشتی تا کجا می تواند برود و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و می گفتم : همانا تو خود پدر منی !
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا ثارالله ، Admirer ، saloomeh ، تازه مسلمان ، iman-s ، أین المنتظر ، nahal_m ، shafagh_mah ، حسن.س. ، MohammadMeraj ، فدک زهرا ، وحید110 ، sarallah ، محب الزهرا ، میلاد.م ، montazer ، Mohammad Trust ، freewish ، N.Mahdavian
۲۲:۵۵, ۵/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #2

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه ی خدا (مسجد) بخواند.لباس پوشید و راهی خانه ی خدا شد.
در راه رفتن به مسجد،مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد.او بلند شد،خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.در راه رفتن به مسجد و در همان نقطه،مجدداً زمین خورد !!
او دوباره بلند شد،خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه ی خدا شد.
در راه رفتن به مسجد،با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید !!؟
مرد پاسخ داد:
"من دیدم شما در راه رفتن به مسجد دو بار به زمین افتادید،از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم."

مرد اوّل از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند.همین که به مسجد رسیدند،مرد اوّل از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.مرد اوّل سؤال می کند که: "چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند؟"
مرد دوم پاسخ داد: "من شیطان هستم."
شیطان در ادامه توضیح می دهد:
"من شما را در راه رفتن به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم،وقتی شما به خانه رفتید،خودتان را تمیز کردید و به راه مسجد برگشتید،خدا همه ی گناهان شما را بخشید.
من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم ولی اتفاق بار دوم نیز،شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد،بلکه باز عزم مسجد رفتن،کردید.به خاطر آن،خدا همه ی گناهان افراد خانواده ات را بخشید.
من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم،آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.بنابراین،من سالم رسیدن شما را به خانه ی خدا مطمئن ساختم."
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: أین المنتظر ، shafagh_mah ، MohammadMeraj ، فدک زهرا ، وحید110 ، میلاد.م ، montazer ، Mohammad Trust ، freewish ، N.Mahdavian
۰:۱۲, ۳۰/بهمن/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/اسفند/۹۰ ۱۷:۴۴ توسط jkb.)
شماره ارسال: #3

شیطان چهار بار فریاد کشید وناله سر داد !!!!



در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) می خوانیم:
شیطان چهار بار فریاد کشید و ناله سر داد!!!
نخستین بار روزی بود که از درگاه خدا رانده شد سپس هنگامی بود که از بهشت به زمین تنزل یافت , سومین بار هنگام بعثت محمد (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بعد از فترت پیامبران بود , و آخرین بار زمانی بود که سوره حمد نازل شد!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فدک زهرا ، حلما ، وحید110 ، shafagh_mah ، میلاد.م ، montazer ، Mohammad Trust ، freewish ، N.Mahdavian
۰:۵۲, ۳۰/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #4
آواتار
بسم الله

روزگاریست شیطان فریاد میزند:
آدم پیدا کنید، سجده خواهم کرد ...........
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: jkb ، جویای حقیقت ، shafagh_mah ، aghah ، SARV ، محب الزهرا ، montazer ، Mohammad Trust
۱۷:۵۰, ۱۸/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #5

عجب استادی!!!


ابلیس وقتی نزد فرعون آمد , وی خوشه ای انگور در دست داشت و تناول می کرد .
ابلیس گفت :
هیچ کس می تواند این خوشه انگورتازه را به خوشه مروارید تبدیل کند ؟
فرعون گفت : نه .
ابلیس به لطایف سحر , آن خوشه انگور را به خوشه مروارید بدل کرد !
فرعون بسیار تعجب کرد و گفت : عجب استادی هستی !!
ابلیس محکم بر گردن او زد و گفت :
مرا با این استادی حتی به بندگی قبول نکردند , تو با این حماقت , چگونه دعوی خدایی می کنی !؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Hadith ، SARV ، سید ابراهیم ، محب الزهرا ، Havbb 110 ، میلاد.م ، montazer ، Mohammad Trust ، وحید110 ، shafagh_mah ، ساجد ، أین المنتظر ، N.Mahdavian ، ats ، یا زهرا
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  مواقع گناه با این شماره ها تماس بگیرید/ 4 شماره ضروری! SAViOR 2 1,546 ۲۸/مرداد/۹۲ ۲۱:۵۵
آخرین ارسال: یا زهرا

پرش در بین بخشها:


بالا