|
«ادبیــــات عرفــــــــانــــــی»
|
|
۱۵:۴۱, ۲۶/فروردین/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۶/فروردین/۹۱ ۱۵:۴۲ توسط Havbb 110.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم در این تاپیک به بررسی ادبیات و اشعار عرفانی میپردازیم.... دوستان اگر شعری یا... دیدند که معنی اش را متوجه نشدند در این تاپیک بگذارند... برای شروع یکی از غزل های سعدی رو میگذارم با تفسیرش: بهجهان خرم از آنم، که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم، که همه عالم از اوست به غنیمت شمر ای دوست، دم عیسی صبح تا دل مرده مگر زنده کنی، کاین دم از اوست نه فلک راست مسلم، نه ملک را حاصل آنچه در سرّ سویدای بنیآدم از اوست به حلاوت بخورم زهر، که شاهد ساقیست به ارادت ببرم زخم، که درمان هم از اوست زخم خونینم اگر به نشود، به باشد خنک آن زخم، که هر لحظه مرا مرهم از اوست غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟ ساقیا، باده بده شادی آن، کاین غم از اوست پادشاهی و گدایی، بر ما یکسان است چو بر این در، همه را پشت عبادت خم از اوست سعدیا، گر بکَند سیل فنا خانهٔ عمر دل قوی دار، که بنیاد بقا محکم از اوست اينكه خداوند در همه جا هست و حضور دارد بر هيچ كس پنهان نيست. ولي زماني زيباتر مي شود ديد كه عاشق باشي. عاشقانه نگاه كني. مثل سعدي كه عاشق همه اجزاي و ذرات عالم بود چرا كه همه عالم از اوست. او در همه چيز و همه جا تصويري از يار را مي ديد و مشاهده ميكرد. سعدي عاشق بود. عاشق واقعي آن است كه تمام آنچه كه متعلق به معشوق است را دوست داشته باشد. روزي مجنون به سگي رسيد كه از سمت ليلي مي آمد و مي گفتند كه به خيمه گاه ليلي گاه گاه گذر ميكند. مجنون با ديدن ان، سگ رادر آغوش گرفت و پايش را بوسيد. وقتي علت را پرسيدند پاسخ داد: اين سگ گاهي در كوي ليلي گذر كرده و از آن اوست. عشق يار ، عشق معشوق زخم ميزند، جراحت دارد، ولي هم مرهم و هم جراحت از معشوق است. زماني كه مرهم از او باشد، چه زيباست عاشقانه خود را زير تيغ او بيندازي، تا زخم بزند و تيغ بكشدو مداوا كند. عاشق، عارف، غم و شادي، پادشاهي و گدايي برايش تفاوتي ندارد، گدا هم كه باشد، احساس پاشاهي مي كند زيرا به خاطر عشق به معشوق همه چيز را از دست داده و چنين گدايي زيباست. در آخر به قول خود سعدي اگر سيل فنا خانه عمر و هستي را بركند، نگران نبايد بود، زيرا بقا از اوست. تا زماني كه همه چيز اوست، چرا دلواپسي؟ به قول مولانا خود حضرت دوست مي گويد: آن را كه منم چاره بي چاره نخواهد شد، آواره عشق ما آواره نخواهد شد. |
|||
|
|
۱۵:۵۶, ۲۶/فروردین/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۶/فروردین/۹۱ ۱۶:۴۶ توسط bagheri4.)
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
زبان عربی زبان اول اسلام است ولی زبان فارسی زبان اول عرفان وتصوف است .
اشعار عرفانی قدمت دیرینه ای در زبان وادبیات فارسی دارد که همواره ادبیات هیچ گاه از این مقوله تهی نبوده ونیست اما چون تصوف وعرفان مرجع آن بسته به پیر هر خانقاه ومکتب وفرقه وگاه هم کاملا شخصی ،هر کس درک ودریافت خود را از منشا هستی در قالب شعر ویا نثری آورده که بر تعدد این اندیشه ها می افزاید که گاه هم با شرعیات فرقه های دیگر در تضاد است . ابو سعید ابوالخیر ،خواجه عبدالله انصاری ،مولانا جلال الدین محمد بلخی ،خیام ،حافظ عین القضات همدانی ،شیخ سهروردی وهزاران چهره تابناک دیگر جزو عرفا بودند . اما اختلاف اندیشه ها وسیر وسلوک ومعرفت هر کس مختص خود بود . شاید هیچ کس ،هیچ گاه نتواند در این جریانات مختلف به اجماع برسد جز آن که همه بر عشق بر خالق هستی تاکید دارند وهرکس به زبان حال خود وبه اندازه درک ودریافت وتوان سخنوری سخن از عشق به خالق می گوید . شیدای رومی بی قراری خود را چنین می سراید. ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را .......این یوسف خوبی را این خوش قد وقامت را ای شیخ نمی بینی این گوهر شیخی را؟....ااین شعشعه نو را ،این جاه وجلالت را ؟ ای میر نمی بینی این مملکت جان را ؟.....این روضه دولت را این تخت سعادت را ؟ ای خوش دل وخوش دامن دیوانه تویی یا من ؟....در کش قدحی با من ،بگذار ملامت را ای که ماه که در گردش ، هرگز نشوی لاغر ....انوار جلال تو بدریده ضلالت را چون آب روان دیدی ،بگذار تیمم را ....چون عید وصال آمد بگذار ریاضت را گر ناز کنی خامی ورناز کشی رامی.........در بارکشییابی آن حسن وملاحت را خاموش که خاموشی ،بهتر زعسل نوشی .....در سوز عبارت را ،بگذاراشارت را شمس الحق تبریزی ای مشرق تو جان ها ....از تابش تو یابد این شمس حرارت را آمد آن بت میخانه تا خانه برد ما را ......بنمود بهار تو تا تازه کند ما را بگشاد ونشان خود ،بربست میان خود .....پر کرد کمان خود تا راه زند ما را . . گفت که ای نزار من ،خسته وترسگار من .....من نفروشم از کرم ،بنده خود خریده را بین که چه داد میکند ،بین چه گشاد میکند ....یوسف یاد میکند ،عاشق کف بریده را . . طوق جنون سلسله شد ،تو باز مکن سلسله را لابه گری میکنمت ،تو راه زن قافله |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |









