رتبه به موضوع
- 0 رای - 0 میانگین
- 1
- 2
- 3
- 4
- 5
|
چگونه ابوسعیدها را باخبر کنیم؟
|
۱۶:۵۹, ۲/اردیبهشت/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲/اردیبهشت/۹۱ ۲۰:۰۶ توسط spaceshi.)
|
|
spaceshi

در آغاز فعالیت
|
جنسیت :
عدم انتخاب گزینه
ارسال ها: 34
تاریخ ثبت نام: ۲۷/۱/۱۳۹۱
اعتبار 95
تشکر از دیگران: 141
از ایشان 115 بار در مورد 31 مطلب تشکر شده است
|
|
این داستان مربوط به بی خبری است که در پی خبر بود و سرانجام به مقصودش رسید.
نقل قول:ابـو سـعـیـد غـانـم هـنـدى گـویـد:
مـن در یـكـى از شـهـرهـاى هـنـدوسـتـان كه به كشمیر داخله [گویا در آن زمان شهر كشمیر دو قسمت بوده كه یك قسمت آن را داخله مى گفته اند و یا مقصود اینست كه در داخل شهر بودم نه در حومه و اطرافش] معروف است بودم و رفقائى داشتم كه كرسى نشین دست راست سلطان بودند، آنـهـا 40 مـرد بـودنـد.
هـمـگـى چـهـار كـتـاب مـعـروف : تـورات ، انجیل ، زبور و صحف ابراهیم را مطالعه مى كردند.
من و آنها میان مردم قضاوت مى كردیم و مـسـائل دیـنـشـان را بـه آنـهـا تـعـلیـم نـمـوده ، راجـع بـه حلال و حرامشان فتوى مى دادیم و خود سلطان و مردم دیگر، در این امور به ما رو مى آوردند.
روزى نـام رسـول خـدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را مـطرح كردیم و گفتیم : این پیغمبرى كه نامش در كتب است ، ما از وضعش اطلاع نداریم ، لازم است در این باره جستجو كنیم و به دنبالش برویم.
همگى رأى دادنـد و تـوافـق كـردنـد كـه مـن بـیرون روم و در جستجوى این امر باشم.
لذا من از كشمیر بـیـرون آمـدم و پـول بـسـیـارى هـمـراه داشـتـم ، 12 مـاه راه رفـتـم تـا نـزدیـك كابل رسیدم ، مردمى ترك سر راه بر من گرفتند و پولم را بردند و جراحات سختى به مـن زدنـد و و بـه شـهـر كـابلم بردند.
سلطان آنجا چون گزارش مرا دانست ، به شهر بلخم فـرسـتـاد و سلطان آنجا در آن زمان ، داوود بن عباس بن ابى اسود بود، درباره من به او خـبـر دادنـد كـه : من از هندوستان به جستجوى دین بیرون آمده و زبان فارسى را آموخته ام و با فقهاء و متكلمین مباحثه كرده ام.
داود بـن عباس دنبالم فرستاد و مرا در مجلس خود احضار كرد و دانشمندان را گرد آورد تا بـا مـن مـبـاحـثـه كنند.
من به آنها گفتم : من از شهر خود خارج شده ، در جستجوى پیغمبرى مى بـاشـم كـه نـامـش را در كـتـابـها دیده ام.
گفتند: او كیست و نامش چیست ؟
گفتم : محمد است.
گـفـتـند: او پیغمبر ماست كه تو در جستجویش هستى ، سپس شرایع او را از آنها پرسیدم ، آنها مرا آگاه ساختند.
بـآنـها گفتم : من مى دانم كه محمد پیغمبر است ولى نمى دانم او همین است كه شما معرفیش مـى كـنـید یا نه ؟
شما محل او را به من نشان دهید تا نزدش بروم و از نشانه ها و دلیل هایى كـه مـى دانـم از او بـپـرسـم ، اگـر همان كسى بود كه او را مى جویم به او ایمان آورم.
گفتند: او وفات كرده است صلى الله علیه وآله.
گفتم : جانشین و وصى او كیست؟
گفتند: ابـوبـكـر اسـت.
گـفتم : این كه كنیه او است ، نامش را بگویید.
گفتند: عبدالله ابن عثمان اسـت و او را بـقریش منسوب ساختند.
گفتم : نسب پیغمبر خود محمد را برایم بگویید، آنها نـسـب او را گـفـتند.
گفتم : این شخص ، آن كه من مى جویم نیست . آن كه من در طلبش هستم ، جـانـشـیـن او بـرادر دیـنـى او و پـسـر عـمـوى نـسـبـى او و شـوهر دختر او و پدر فرزندان (نـوادگـان ) اوسـت ، و آن پسر را در روى زمین ، نسلى جز فرزندان مردى كه خلیفه اوست نـمـى بـاشـد.
نـاگـاه هـمـه بر من تاختند و گفتند: اى امیر! این مرد از شرك بیرون آمده و بسوى كفر رفته و خون او حلال است .
من به آنها گفتم : اى مردم ! من براى خود دینى دارم كه به آن گرویده ام و تا محكمتر از آن را نـیـابـم از آن دسـت بـر ندارم ، من اوصاف این مرد را در كتابهایى كه خدا بر پیغمبرانش نازل كرده دیده ام و از كشور هندوستان و عزتى كه در آنجا داشتم بیرون آمده در جستجوى او بـرآمـدم ، و چـون از پـیـغـمـبـرى كـه شـما برایم ذكر نمودید تجسس كردم ، دیدم او آن پیغمبرى كه در كتابها معرفى كرده اند نیست ، از من دست بردارید.
حاكم آنجا نزد مردى فرستاد كه نامش حسین بن اشكیب بود و او را حاضر كرد، آنگاه به او گـفـت بـا ایـن مـرد هـنـدى مـبـاحـثـه كـن.
حـسـیـن گفت : خدا اصلاحت كند. در این مجلس فقها و دانـشـمـنـدانـى هـستند كه براى مباحثه با او، از من داناتر و بیناترند.
گفت : هر چه من مى گویم بپذیر، با او در خلوت مباحثه كن و به او مهربانى نما.
پـس از آنـكـه بـا حـسین بن اشكیب گفتگو كردم ، گفت : كسى را كه تو در جستجویش هستى هـمـان پـیـغـمـبـرى است كه اینها معرفى كردند، ولى موضوع جانشینش چنانكه اینها گفتند نـیـست ، این پیغمبر نامش محمد بن عبدالله بن عبد المطلب است و وصى و جانشین او على بن ابـیـطـالب بن عبد المطلب ، شوهر فاطمه دختر محمد و پدر حسن و حسین نوادگان محمد مى باشد.
غـانـم ابـوسـعـیـد گـوید: من گفتم : الله اكبر اینست كسى كه من در جستجویش هستم ، سپس بـسـوى داود بـن عـبـاس بـازگـشـتـم و گـفـتـم : اى امیر! آنچه را مى جستم پیدا كردم . و من گـواهـى دهـم كه معبودى جز خدا نیست و محمد رسول اوست ، او با من خوش رفتارى و احسان كرد و به حسین گفت : از او دلجوئى كن .
من بسوى ! او رفتم و با او انس گرفتم ، او هم نماز و روزه و فرائضى را كه مورد نیازم بـود، به من تعلیم نمود به او گفتم ، ما در كتابهاى خود مى خوانیم كه محمد صلى الله عـلیـه وآله آخـریـن پـیـغـمبران بوده و پس از او پیغمبرى نیاید و امر رهبرى بعد از او با وصى و وارث و جانشین بعد از اوست ، سپس با وصى او پس از وصى دیگر و فرمان خدا همواره در نسل ایشان جاریست تا دنیا تمام شود.
پس وصى وصى محمد كیست ؟
گفت : حسن و بـعـد از او حـسین فرزندان محمد صلى الله علیه وآله اند.
آنگاه امر وصیت را كشید تا به صاحب الزمان علیه السلام رسید، سپس از آنچه پیش آمده (غیبت امام و ستمهاى بنى عباس ) مرا آگاه ساخت .
از آن زمان من مقصودى جز جستجوى ناحیه صاحب الزمان را نداشتم .
عـامـرى گـویـد: سـپـس او به قم آمد و در سال 264 همراه اصحاب ما (شیعیان ) شد و با آنها بیرون رفت تا به بغداد رسید و رفیقى از اهل سند همراه او بود كه با او هم كیش بود.
عـامـرى گوید: غانم به من گفت : من از اخلاق رفیقم خوشم نیامد و از او جدا شدم ، و رفتم تـا به عباسیه (قریه اى بوده در نهر الملك ) رسیدم .
مهیاى نماز شدم و نماز گزاردم و دربـاره آنـچه در جستجویش برخاسته بودم ، مى اندیشیدم كه ناگاه شخصى نزد من آمد و گـفـت : تـو فـلانـى هـسـتـى ؟ - و اسم هندى مرا گفت : - گفتم : آرى ، گفت : آقایت تو را مى خواند، اجابت كن .
همراهش رهسپار شدم و او همواره مرا از این كوچه به آن كوچه مى برد تا به خانه و باغى رسـیـد، حـضـرت را در آنـجـا دیدم نشسته است.
به لغت هندى فرمود: خوش آمدى ، اى فلان ! حـالت چـطـور اسـت ؟ و فـلانـى و فـلانـى كـه از آنـهـا جـدا شـدى چـگـونـه بـودنـد؟ تـا چهل نفر شمرد و از یكان یكان آنها احوالپرسى كرد، سپس آنچه در میان ما گذشته بود، بـه مـن خـبـر داد و هـمـه ایـنـهـا بـه لغـت هـنـدى بـود.
آنـگـاه فـرمـود: مـى خـواسـتـى بـا اهـل قـم حـج گـزارى ؟
عـرض كـردم : آرى ، آقـاى مـن !
فـرمـود: امـسـال بـا آنـهـا حـج مـگزار و مراجعت كن ، و سال آینده حج گزار سپس كیسه پولى كه در مـقـابـلش بـود، پیش من انداخت و فرمود: این را خرج كن ، و در بغداد نزد فلانى - نامش را برد- مرو، و به او هیچ مگو.
عامرى گوید: سپس در قم نزد ما آمد و پس از فتح و پیروزى (رسیدن به مقصود و دیدار امام عـلیه السلام ) بما خبر داد كه رفقاى ما از عقبه بر گشتند، و غانم به طرف خراسان رفت ، چـون سـال آینده شد، بحج رفت و از خراسان هدیه اى براى ما فرستاد و مدتى در آنجا بود و سپس وفات یافت - خدایش بیامرزد.
منبع:اصول كافى جلد 2 صفحه 450 روایت 3 ، نوشته ی دانشمند بزرگ شیعه ثقة الاسلام کلینی (رحمة الله علیه)
امروزه با گسترش این همه ابزار ارتباط جمعی هنوز ابوسعیدهایی در این عالم هستند که حتی نام پیامبر نور و مهربانی ها را نشنیده اند چه برسد تا اینکه به فکر جستجوی او بیفتند.
بعضی ها هم مثل من شنیده اند و می دانند ولی خود را به نادانی زده اند!
چگونه ابوسعیدهای این زمانه را باخبر کنیم؟
|
|
|
|
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند: |
1 میهمان
|
استفاده از مطالب این تالار در جهت رضای الهی بلا مانع است
ترجمه توسط
بیداری اندیشهPowered by
MyBB