کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
چگونه ابوسعیدها را باخبر کنیم؟
۱۶:۵۹, ۲/اردیبهشت/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/اردیبهشت/۹۱ ۲۰:۰۶ توسط spaceshi.)
شماره ارسال: #1

این داستان مربوط به بی خبری است که در پی خبر بود و سرانجام به مقصودش رسید.

نقل قول:ابـو سـعـیـد غـانـم هـنـدى گـویـد:
مـن در یـكـى از شـهـرهـاى هـنـدوسـتـان كه به كشمیر داخله [گویا در آن زمان شهر كشمیر دو قسمت بوده كه یك قسمت آن را داخله مى گفته اند و یا مقصود اینست كه در داخل شهر بودم نه در حومه و اطرافش] معروف است بودم و رفقائى داشتم كه كرسى نشین دست راست سلطان بودند، آنـهـا 40 مـرد بـودنـد.

هـمـگـى چـهـار كـتـاب مـعـروف : تـورات ، انجیل ، زبور و صحف ابراهیم را مطالعه مى كردند.

من و آنها میان مردم قضاوت مى كردیم و مـسـائل دیـنـشـان را بـه آنـهـا تـعـلیـم نـمـوده ، راجـع بـه حلال و حرامشان فتوى مى دادیم و خود سلطان و مردم دیگر، در این امور به ما رو مى آوردند.
روزى نـام رسـول خـدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را مـطرح كردیم و گفتیم : این پیغمبرى كه نامش در كتب است ، ما از وضعش ‍ اطلاع نداریم ، لازم است در این باره جستجو كنیم و به دنبالش برویم.

همگى رأى دادنـد و تـوافـق كـردنـد كـه مـن بـیرون روم و در جستجوى این امر باشم.

لذا من از كشمیر بـیـرون آمـدم و پـول بـسـیـارى هـمـراه داشـتـم ، 12 مـاه راه رفـتـم تـا نـزدیـك كابل رسیدم ، مردمى ترك سر راه بر من گرفتند و پولم را بردند و جراحات سختى به مـن زدنـد و و بـه شـهـر كـابلم بردند.

سلطان آنجا چون گزارش مرا دانست ، به شهر بلخم فـرسـتـاد و سلطان آنجا در آن زمان ، داوود بن عباس بن ابى اسود بود، درباره من به او خـبـر دادنـد كـه : من از هندوستان به جستجوى دین بیرون آمده و زبان فارسى را آموخته ام و با فقهاء و متكلمین مباحثه كرده ام.

داود بـن عباس دنبالم فرستاد و مرا در مجلس خود احضار كرد و دانشمندان را گرد آورد تا بـا مـن مـبـاحـثـه كنند.

من به آنها گفتم : من از شهر خود خارج شده ، در جستجوى پیغمبرى مى بـاشـم كـه نـامـش را در كـتـابـها دیده ام.

گفتند: او كیست و نامش چیست ؟

گفتم : محمد است.

گـفـتـند: او پیغمبر ماست كه تو در جستجویش هستى ، سپس شرایع او را از آنها پرسیدم ، آنها مرا آگاه ساختند.

بـآنـها گفتم : من مى دانم كه محمد پیغمبر است ولى نمى دانم او همین است كه شما معرفیش مـى كـنـید یا نه ؟

شما محل او را به من نشان دهید تا نزدش بروم و از نشانه ها و دلیل هایى كـه مـى دانـم از او بـپـرسـم ، اگـر همان كسى بود كه او را مى جویم به او ایمان آورم.

گفتند: او وفات كرده است صلى الله علیه وآله.

گفتم : جانشین و وصى او كیست؟

گفتند: ابـوبـكـر اسـت.

گـفتم : این كه كنیه او است ، نامش را بگویید.

گفتند: عبدالله ابن عثمان اسـت و او را بـقریش منسوب ساختند.

گفتم : نسب پیغمبر خود محمد را برایم بگویید، آنها نـسـب او را گـفـتند.

گفتم : این شخص ، آن كه من مى جویم نیست . آن كه من در طلبش هستم ، جـانـشـیـن او بـرادر دیـنـى او و پـسـر عـمـوى نـسـبـى او و شـوهر دختر او و پدر فرزندان (نـوادگـان ) اوسـت ، و آن پسر را در روى زمین ، نسلى جز فرزندان مردى كه خلیفه اوست نـمـى بـاشـد.

نـاگـاه هـمـه بر من تاختند و گفتند: اى امیر! این مرد از شرك بیرون آمده و بسوى كفر رفته و خون او حلال است .

من به آنها گفتم : اى مردم ! من براى خود دینى دارم كه به آن گرویده ام و تا محكمتر از آن را نـیـابـم از آن دسـت بـر ندارم ، من اوصاف این مرد را در كتابهایى كه خدا بر پیغمبرانش نازل كرده دیده ام و از كشور هندوستان و عزتى كه در آنجا داشتم بیرون آمده در جستجوى او بـرآمـدم ، و چـون از پـیـغـمـبـرى كـه شـما برایم ذكر نمودید تجسس كردم ، دیدم او آن پیغمبرى كه در كتابها معرفى كرده اند نیست ، از من دست بردارید.

حاكم آنجا نزد مردى فرستاد كه نامش حسین بن اشكیب بود و او را حاضر كرد، آنگاه به او گـفـت بـا ایـن مـرد هـنـدى مـبـاحـثـه كـن.

حـسـیـن گفت : خدا اصلاحت كند. در این مجلس فقها و دانـشـمـنـدانـى هـستند كه براى مباحثه با او، از من داناتر و بیناترند.

گفت : هر چه من مى گویم بپذیر، با او در خلوت مباحثه كن و به او مهربانى نما.

پـس از آنـكـه بـا حـسین بن اشكیب گفتگو كردم ، گفت : كسى را كه تو در جستجویش هستى هـمـان پـیـغـمـبـرى است كه اینها معرفى كردند، ولى موضوع جانشینش چنانكه اینها گفتند نـیـست ، این پیغمبر نامش محمد بن عبدالله بن عبد المطلب است و وصى و جانشین او على بن ابـیـطـالب بن عبد المطلب ، شوهر فاطمه دختر محمد و پدر حسن و حسین نوادگان محمد مى باشد.

غـانـم ابـوسـعـیـد گـوید: من گفتم : الله اكبر اینست كسى كه من در جستجویش هستم ، سپس بـسـوى داود بـن عـبـاس بـازگـشـتـم و گـفـتـم : اى امیر! آنچه را مى جستم پیدا كردم . و من گـواهـى دهـم كه معبودى جز خدا نیست و محمد رسول اوست ، او با من خوش رفتارى و احسان كرد و به حسین گفت : از او دلجوئى كن .

من بسوى ! او رفتم و با او انس گرفتم ، او هم نماز و روزه و فرائضى را كه مورد نیازم بـود، به من تعلیم نمود به او گفتم ، ما در كتابهاى خود مى خوانیم كه محمد صلى الله عـلیـه وآله آخـریـن پـیـغـمبران بوده و پس از او پیغمبرى نیاید و امر رهبرى بعد از او با وصى و وارث و جانشین بعد از اوست ، سپس با وصى او پس از وصى دیگر و فرمان خدا همواره در نسل ایشان جاریست تا دنیا تمام شود.

پس وصى وصى محمد كیست ؟

گفت : حسن و بـعـد از او حـسین فرزندان محمد صلى الله علیه وآله اند.

آنگاه امر وصیت را كشید تا به صاحب الزمان علیه السلام رسید، سپس ‍ از آنچه پیش آمده (غیبت امام و ستمهاى بنى عباس ) مرا آگاه ساخت .

از آن زمان من مقصودى جز جستجوى ناحیه صاحب الزمان را نداشتم .

عـامـرى گـویـد: سـپـس او به قم آمد و در سال 264 همراه اصحاب ما (شیعیان ) شد و با آنها بیرون رفت تا به بغداد رسید و رفیقى از اهل سند همراه او بود كه با او هم كیش بود.

عـامـرى گوید: غانم به من گفت : من از اخلاق رفیقم خوشم نیامد و از او جدا شدم ، و رفتم تـا به عباسیه (قریه اى بوده در نهر الملك ) رسیدم .

مهیاى نماز شدم و نماز گزاردم و دربـاره آنـچه در جستجویش برخاسته بودم ، مى اندیشیدم كه ناگاه شخصى نزد من آمد و گـفـت : تـو فـلانـى هـسـتـى ؟ - و اسم هندى مرا گفت : - گفتم : آرى ، گفت : آقایت تو را مى خواند، اجابت كن .

همراهش رهسپار شدم و او همواره مرا از این كوچه به آن كوچه مى برد تا به خانه و باغى رسـیـد، حـضـرت را در آنـجـا دیدم نشسته است.

به لغت هندى فرمود: خوش آمدى ، اى فلان ! حـالت چـطـور اسـت ؟ و فـلانـى و فـلانـى كـه از آنـهـا جـدا شـدى چـگـونـه بـودنـد؟ تـا چهل نفر شمرد و از یكان یكان آنها احوالپرسى كرد، سپس آنچه در میان ما گذشته بود، بـه مـن خـبـر داد و هـمـه ایـنـهـا بـه لغـت هـنـدى بـود.

آنـگـاه فـرمـود: مـى خـواسـتـى بـا اهـل قـم حـج گـزارى ؟

عـرض كـردم : آرى ، آقـاى مـن !

فـرمـود: امـسـال بـا آنـهـا حـج مـگزار و مراجعت كن ، و سال آینده حج گزار سپس كیسه پولى كه در مـقـابـلش بـود، پیش من انداخت و فرمود: این را خرج كن ، و در بغداد نزد فلانى - نامش را برد- مرو، و به او هیچ مگو.

عامرى گوید: سپس در قم نزد ما آمد و پس از فتح و پیروزى (رسیدن به مقصود و دیدار امام عـلیه السلام ) بما خبر داد كه رفقاى ما از عقبه بر گشتند، و غانم به طرف خراسان رفت ، چـون سـال آینده شد، بحج رفت و از خراسان هدیه اى براى ما فرستاد و مدتى در آنجا بود و سپس وفات یافت - خدایش بیامرزد.

منبع:اصول كافى جلد 2 صفحه 450 روایت 3 ، نوشته ی دانشمند بزرگ شیعه ثقة الاسلام کلینی (رحمة الله علیه)

امروزه با گسترش این همه ابزار ارتباط جمعی هنوز ابوسعیدهایی در این عالم هستند که حتی نام پیامبر نور و مهربانی ها را نشنیده اند چه برسد تا اینکه به فکر جستجوی او بیفتند.

بعضی ها هم مثل من شنیده اند و می دانند ولی خود را به نادانی زده اند!

چگونه ابوسعیدهای این زمانه را باخبر کنیم؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: میلاد.م ، molasadra ، حسنیه ، m.hossein
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  دعایی که از تعجیل در فرج مهمتر است/ شب قدر چگونه دعا کنیم یاوران مهدی 0 1,127 ۲۱/تیر/۹۳ ۱۸:۴۰
آخرین ارسال: یاوران مهدی
  چگونه از امام زمان (علیه السلام) عذر خواهی کنیم؟ منادی حق 1 2,053 ۸/فروردین/۹۳ ۲۲:۳۳
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا