|
جوانکی میان جمع می گفت : آقا نیا !!!
|
|
۲۰:۰۷, ۹/خرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/خرداد/۹۱ ۲۰:۰۳ توسط peimane.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
شب نیمه شعبان در مجلس امام زمان ، درست زمانی که همه عاشقان و شیفتگانش ، یک صدا با شور و حرارت فریاد می زنند : آقا بیا ، آقا بیا ، آقا بیا
اگر یک نفر از میان جمعیت ، با همان شور و حرارت و حتی با شدّت و حدّت بیشتری فریاد بزند : آقا نیا ! آقا نیا ! آقا نیا ! تعجب آور و غیره منتظره نیست !؟ می شود گفت که آن ها با شنیدن این شعار نامربوط ، اصلا به هیچ چیز فکر نکردند . ابتدا مبهوت و متحیر شدند و بعد بی اختیار یا ناخوآگاه دست از ادامه سینه زنی کشیدند ، یا به تعبیر درست تر ، رمقشان را برای ادامه دم گرفتن و سینه زدن از دست دادند ، و مثل چراغی که در آخرین لحظات پیش از خاموشی پت پت می کند، جوهره صدایشان ته کشید و به زمین نشستند و با دهان باز به جوانک آقا نیا ! خیره ماندند . اگر آدم بخواهد مرحله به مرحله و با رعایت تقدّم و تأخّر، اتفاق را روایت کند ، می تواند بگوید .. .. .. برگرفته از کتاب کمی دیرتر به قلم سید مهدی شجاعی http://smshojaee.blogfa.com |
|||
|
|
۲۰:۴۳, ۱۰/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
ادامه ....
در آسانسور که باز شد !!! اسد بود همان جوانک آقا نیا . تعجب کردم از اینکه بدون هماهنگی آمده و به ذهنم گذشت که اگر متقاضی شغل و کار باشد ، به کجا معرفی اش کنم که او بدون مقدمه گفت : _ برای تقاضا و درخواست نیامده ام , یک پیغام برایتان آورده ام . پرسیدم : پیغام ؟ از کی ؟ کجا ؟ با لحن ساده و راحت و در عین حال قاطع و محکم گفت : _ از آقا ، دم در . نمی دانم به چه دلیلی بر روی موضوع ، هیچ شک و شبهه ای نکردم . گفتم : شما زحمت بکشین و به دوستان خبر بدین ، تا آماده بشن ، من.... با یک قاطعیت نسبتا تند و ناجوری دنباله حرفش را گرفت و گفت : _ آقا منتظر شما هستند ! شما که چشم انتظارشون بودید و ... آمدنشون رو طلب می کردید . گفتم : بله ما ... یه عمره که در طلب ظهور و زیارتشون هستیم . همین حالا هم به قول معروف پا به رکاب و حاضر به یراقیم ولی...راستش یه مشت آدم مغرض درست تو این موقعیت حساس پیچیده ان به پرو پای ما که اگه جوابشون رو ندیم فکر می کنن که واقعا جواب نداریم که بدیم. جوانک انگار که من تا آن لحظه داشتم هیچ حرفی نمی زدم دوباره با قاطعیت گفت : _ آقا منتظرتون هستند ! _ بله متوجه فرمایشتون شدم ولی اگه همین الآن جواب اینها رو ندیم ، اصلا اسلام به مخاطره می افته . مسئله بیت الماله . اینو که بگی آقا خودشون متوجه حساسیت مطلب می شن . با تجب پرسید : برای آقا توضیح بدم ؟ ولی آقا دم در منتظر شما هستند ! _ کلافه شدم ، چرا متوجه نیستی عزیزم مسئله استیضاحه ، شما مسیرشون رو بگو من کارم که تموم شد گازشو می گیرم و خودمو بهشون میرسونم اصلا کجا باید بیام ؟ جوان با یک حالت تاثر و غم زدگی گفت : _ خب ! به آقا که قطعا نمیرسی ! ولی چون حرف از بیت المال زدی یک مطلبی رو بد نیست بدونی . من اتفاقی چشمم به کارنامه ات افتاد که زیر دست آقا بود . توش پر از صرف بود . به خصوص تو بخش بیت المالش.. کلافه گفتم : واسه چی من همیشه رعایت کردم ... اه پس چرا وا نمیسته این آسانسور لعنتی ؟ چرا نمی رسیم ؟ با خونسردی گفت : واقعا توقع داشتی برسیم ؟ ...و حالا کجاست آن جوانک !؟ بد نیست ملاقات دیگری با او داشته باشم....! |
|||
|
|
۱۱:۱۵, ۱۱/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
خیلی جالب بود
لطفا ادامه بدید با تشکر |
|||
|
|
۱۱:۲۲, ۱۱/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
کتاب فوق العاده ای است پیشنهاد اکید بنده تهیه این کتاب و خواندن آن است.
یا علی |
|||
|
|
۲۱:۲۴, ۱۶/خرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۶/خرداد/۹۱ ۲۱:۲۶ توسط peimane.)
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
ادامه....
جوانک آمده بود دم حجره و ادعا می کرد که آقا امام زمان سر بازار منتظر من ایستاده اند , شاید به این خیال که در خواب می تواند آب را جاب گلاب به من قالب کند . گفتم : اگر راست می گویی و کاسه ای زیر نیم کاسه نداری ؛ شاهدی ، گواهی ... چیزی . گفت : شاهد و گواه را زمانی طلب می کنند که اصل حقیقت در دسترس نباشد , کافی است که چهار قدم رنجه کنید و خودتان از نزدیک... گفتم : نه نشد . مگر تو حامل پیام نیستی خب اشاره ای علامتی ؟ گفت : مگر شما این همه سال نیست که اظهار عطش می کنید ؟ یکی آمده ادعا می کند که آب در همین چند قدمی است . برای آدم تشنه به آزمون هم که شده کرا نمی کند برداشتن این چند قدم ؟ - بله مشروط به اینکه قیافه طرف با هر چه آب و حیات و زندگانی است ، بیگانه نباشد . - قیافه من چه دخلی به بود و نبود آب دارد ؟ - د همین دیگر . واقعا اگر آقا می خواست پیکی بفرستد و پیامی برساند این همه آدم معنون و اصیل و متدین و مقدس را رها می کرد و یک جوان بی ریش و ریشه را پیام رسان خودش می کرد ؟ امام که قربانش بروم عقل کل است ، یک آدم معمولی و با عقل متوسط هم چنین کاری نمی کند . با درماندگی گفت : یعنی به امتحانش هم نمی ارزد ؟ گفتم : که چی ؟ حجره را رها کنم و بیفتم دنبال تو ؟ گفت : دنبال من نه . خودتان یک تک پا تا سر بازار بروید و برگردید . اگر نگران حجره اید ، من این چند دقیقه را ..... شصتم خبردار شد که ماجرا از چه قرار است . گفتم : عجب ! پس چشمت به این چهار قلم برنج و روغن بوده . این ها که مال من نیست امانت مردم است پیش من ! و سعی کردم با زبان نصیحت و تنبه ارشادش کنم ( مثل زمانی که در مجلس ندای آقا نیا سر داد ) : - نکن پسرم ! مقدسات را محمل کارهای خلاف نکن ! با جرأت و شهامت دزدی کن ولی مقدسات را وسیله دزدی نکن ! و ناگهان جوان درست شبیه ضبظ صوت شروع کرد به تکرار حرف های من ! این که می گویم اغراق نیست . بعد هرچه با او حرف می زدم انگار نمی شنید و همین دو سه جمله مرا مدام تکرار می کرد . و کاش تکرار می کرد . در هر تکرارش صدایش بلند و بلندتر می شد . فقط یکی دو جمله را مدام تکرار می کرد : مقدسات را وسیله دزدی نکن ! مقدسات را محمل کارهای خلاف نکن ! صدا به قدری با سرعت و شتاب اوج گرفت که حس کردم به گوش همه اهل تهران رسیده است . وحشت زده از خواب پریدم و هنوز گوشم تیر می کشد . گفتم شاید این دور و اطراف ( دور و اطراف مجلس نیمه شعبان ) بتوانم رد و نشانی از او پیدا کنم ، بپرسم که واقعا حرف حسابش چیست ؟ اگر بتوان دو کلام حرف حساب با او زد.... |
|||
|
|
۲۰:۲۶, ۱۷/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
....... اتاق انتظار برخلاف انتظار کاملا ساده و بی تجمل است ، فقط یک فرش بر کف زمین نشسته و دو پشتی و چند سجاده و یک سفره و بالش .... یک طرف اتاق حاج آقا نورانی و در سمت دیگر اسد دو زانو مقابله او نشسته است . پیداست که حرفش را زده و منتظر پاسخ نورانی است . بالاخره به حرف می آید : قبل از هر چیز باید خاطر نشان کنم که ما کاملا مطیع و تابع فرامین آقا هستیم البته در صورتی که امر مولوی باشه ونه ارشادی . باید تکلیف دو مساله کاملا روشن بشه ؛ یکی اینکه ایشون از چه جناحی حمایت می کنن ؟ دوم اینکه چه جناحی از ایشون حمایت می کنه ؟ ما سال هاست که از مواضع سیاسی ایشون بی اطلاعیم . ما آخرین اخباری که از مواضع سیاسی ایشون داریم بر می گرده به حدودا هزار و دویست سال پیش . می دونیم که ایشون در اون زمان با خلفای عباسی مخالف بودن ولی این مقدار اطلاعات کافی نیست . ما در عرصه فردی از ایشون تبعیت خواهیم کرد ولی دین در عرصه سیاسی و اجتماعی مناسبات خاص خودش رو داره . اسد ناگهان از جا بلند می شود : خب ! من وظیفه ام رو انجام دادم و پیام رو ابلاغ کردم . نورانی که گمان نمی کرده چانه زدنش به فسخ معامله بیانجامد ، مضطرب از جا می جهد : به جان حضرت اگر بگذارم این طوری برین ! جواب من بله است فقط چند لحظه تا من دوستان رو هماهمنگ کنم . اسد می گوید : من که همان اول عرض کردم ؛ این یک دعوت فردی از شخص شماست ، پس من با اجازتون رفع زحمت می کنم . ـ نه حالا که من عزم جزم کرده ام دیگر تردید و تزلزل جایز نیست . مساله دوستان هم حله ! مسیر توجیهشو پیدا کردم . به سمت کتابخانه می رود و چهار پنج طاقه پارچه بر می دارد و قبراق مقابل اسد می ایستد . ـ این ها برای چیه ؟ ـ پلاکارد عرض ارادت به محضر آقاست . شعارهایی برای تعجیل در ظهور و این ها . ـ نیازی به اینها نیست. ـ چرا هست واسه اینکه هویت جمعی باید معلوم بشه . اسم و رسم تشکیلات زیر شعارها درج شده ، اینه که وجودشون لازمه ! ما حضورمون باید کاملا پر و پیمون جلوه پیدا کنه . خب اگر همین قدرم نبایست دیده بشیم اصلا واسه چی بیایم ؟ اسد دستش را دراز می کند ؛ پس اجازه بدید کمک کنم . نورانی از خدا خواسته طاقه ها را به او تحویل می دهد : عالیه ! اینجوری من می تونم یه محموله دیگه هم بیارم . ـ نه زحمت نکشید همین قدر کافیه .. ـ چرا ؟ دست من که خالیه ! وقتی می شه بیشتر ببریم چرا ... اسد قاطعانه می گوید : تشریف بیارین . عرض کردم برای این منظور همین قدر کافیه . ـ کدام منظور ؟ و اسد ناگهان پلاکاردها را بلند می کند و محکم بر سر نورانی می کوبد ، ٱنچنان که صدای شکستن چوب کاملا به گوش می رسد . ـ این منظور ! اسد رو من بر می گردد ؛ راستی بد نیست که فردا سری به دفتر نورانی بزنی ! شاید سر و کله زخمی و باند پیچی شده نورانی بتونه تو رو به اون نقطه ای که من می خواستم و نتونستم ، برسونه .
|
|||
|
|
۱۷:۰۹, ۱۹/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
...... مهندس یکان می گفت آخر سر ، موقع بیرون رفتن از مجلس سرایدار افغانی هم جلوتو گرفته و به سهم خودش برای هدایتت تلاش کرده. ـ خب ! مگه اون چی از بقیه کم داره . امثال او که بیش از بقیه طعم ستم و محرومیت رو چشیده اند . ـ بله . البته حرف درستیه ! اون ها نیاز به ظهور منجی رو بیشتر از بقیه احساس می کنن . اسد حرفهای سرایدار را تکرار کرد : می گفت شما نفستون از جای گرم در می آد . اگر یک روز مصیبت طالبان رو چشیده بودین یا غربت و آوارگی کشیده بودین مطمئنا اون حرف رو نمی زدین ! ولی خب در عمل همراه نشد . ـ یعنی چی ؟ این دیگه چرا ؟ ـ آین آقا سرایدار مجتمع نوساز آن سمت کوچه است ، مقابل منزل حاج ماشاءالله . که گاهی به طور غیر رسمی می آد این طرف برای کمک . ـ خب چه فرقی در اصل ماجرا می کنه ؟ ـ بعد از مدت ها بیکاری تازه مشغول شده . واسه دو تا نون که برای مالکین می گیره یه اسکناس پنج هزار تومنی می دن و باقی شو نمی گیرن . بعد چند سال تازه این امکانو پیدا کرده که هم یه پولی واسه خانواده اش راهی کنه و هم سرشو یه جای نرم بذاره زمین . می گفت اگه این طوری پیش بره تا دو سال دیگه می تونه سه میلیون بابای نامزدشم جور کنه و دختره رو عقد کنه بیاره پیش خودش . ـ یعنی چی این حرفا ؟ ـ یعنی این وسط ظهور آقا دیگه چه صیغه ایه ؟ تو این همه سال سختی و مصیبت خبری نبود ، حالا که داره به لطف خدا زندگیش سامان می گیره ... ـ آخرش چی ؟ ـ این همه سال ما واسه ایشون صبر کردیم ، دو سال هم ایشون واسه ما صبر کنن ...!
|
|||
|
|
۱۹:۴۸, ۲۰/خرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/خرداد/۹۱ ۱۹:۵۸ توسط peimane.)
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
.... و این داستان ادامه دارد پاي هيئت و سينه زني كه برسد وسط همه آماده باشيم و با شور و هيجان و حتي با اشكي كه بر گونه ها جاري مي شود سينه ميزنيم و از غربت خودمان و مولايمان شكوه مي كنيم و صبر در انتظارش را طاقت فرسا مي دانيم..... اما پا از همين هيئت كه بيرون مي گذاريم و دور برمان را كه نگاه مي كنيم مي بينيم دنيايمان پر شده از كلي دل مشغولي هاي فاصله انداز ....فاصله انداز از هرآنچه كه بايد باشيم ...فاصله انداز براي روزي كه عنقريب صدايمان مي كنند آماده باش بايد هر چه زودتر برويم ... بعد خيلي ناباورانه در لحظه ،مي بينيم آنچنان پاي نفس مان غل و زنجير شده به همين دل مشغولي ها كه اگر همين الان به من بگويند آقا دارد مي آيد دست و دلمان شل مي شود و سست از لبيكي كه مي خواستيم به مولا بگوييم.... مي دانيد حال و روز ما چيست ؟ آقا ما جان بر كفيم ها ! اما كمي ديرتر بيا ... امروز وقت نداريم!!! اگر همين الاني كه نشسته اي و اين را مي خواني زنگ بزنند و بگويند همين حالا آب در دست داري زمين بگذار بيا كه آقا منتظر توست آماده اي بروي؟؟؟؟ شرح حال امروز من و توي ِ به اصطلاح منتظر این است كه يك پاي شيعگي مان مي لنگد ... انتظار به فريادهاي بلند «آقا بيا» نيست؛ به دلي است كه براي حضرت ميتپد و اخلاصي كه ميان زندگي جاري است و آقايي كه خودش به ديدار منتظرانش ميآيد... . . . برای سلامتی نویسنده کتاب ربّ صلّ علی محمّد و آل محمّد |
|||
|
|
۱۰:۱۶, ۲۰/تیر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/تیر/۹۱ ۱۰:۲۸ توسط ashab313mahdi.)
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
وغیبته منا ...
و غیبت امام زمان عج از ماست دیگه بسه 1178 سال غیبت و غربت و مظلومیت و تنهایی و اشک و .... در همان ابتدای غیبت اقا به محمد بن عثمان فرمودند به شعیان ما بگو ما داریم میریم تو غیبتا فاکثروا الدعا بتعجیل الفرج ... اما شیعه بعد از ندیدن امامش گریبانی پاره نکرد !؟ اصلا نگفت امامم کجاست !؟ چرا غائب شده ؟ چرا نمی اید ؟ چه کنیم بیاید !؟ و شیعه 1000 سال است که در غفلت از حجت خداست ... اونهایی هم که به قول خودشون غافل نیستند و بیاد اقا و دعا برای اقا و ... هستند اینگونه هستند که دوست عزیزمان در بالا ذکر فرمودند این رو من نمیگیم خود اقا میفرمایند از هر 100 نفری که برای فرج من دعا میکنند فقط یک نفر با اخلاص است و بقیه همه هوای نفس است دوستان منتظر در این برنامه شرکت کنند و به دیگر منتظران هم اطلاع رسانی کنند دوستان هدف دوستان مان در سایت التجا این است که شماره های منتظران سراسر ایران را که اهل دعا هستند جمع اوردی کرده و انها را از برنامه های دعاهای همگانی با خبر کنند تا همه با هم در سراسر ایران برای مولای غریب و مظلوممان دعا کنیم ان شا ء الله مسابقه بزرگ اینترنتی تنها مسیر ویژه ماه شعبان ولادت امام زمان عج |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |









