کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 5 رای - 4.2 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
معجزات حضرت امیر (علیه السلام)
۰:۵۸, ۱۰/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #1
آواتار
«بسم الله الرحمن الرحیم»
با سلام خدمت تمام دوستان و عزیزان قصد دارم به عنوان اولین ارسال موضوع خودم و نسبت به ارادتی که به امام اول شیعیان امام علی(علیه السلام) دارم روایاتی از معجزات حضرت امیر (علیه السلام) را که شاید کمتر کسی خونده یا شنیده باشه از رو کتاب معجزات حضرت امیر (علیه السلام) آقای حبیب الله اکبر پور ارائه کنم البته اگه دوستان معجزات ناب تری هم دردست دارن قرار بدن تا به عظمت مولامون بیشتر پی ببریم ,فقط چون دستم کنده باید تایپش کنم یکم طول میکشه.
ممنون از صبرتون.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: sadegh-a ، Mohammad Trust ، ali.khm ، hesam110 ، Islam ، MohammadSadra ، Hadith ، m.hossein ، meshkat ، أین المنتظر ، Agha sayyed ، نسیم ، ترنم

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲۳:۰۵, ۱۰/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #11
آواتار
سلام خدمت ناظر اخبار جهان اسلام و دوستان و عاشقان مولی علی(علیه السلام)
49 تا منبع برای روایات که خواهم نوشت ذکر شده:
1)آیین زندگی از دیدگاه امام رضا(علیه السلام),محسن کتابچی
2)آداب زندگی,جلد 1 و 2 موسی خسروی
3)اثبات الهداة,جلد 7,6,5,4,3,2,1 ترجمه احمد جنتی
4)اصول کافی,جلد 1 تا 5 محمد باقر بهبودی
5)اصول کافی,جلد 2,شیخ کلینی
6)الحدیث,جلد 1.2 مرتضی فرید تنکابنی
7)المجالس الفاخره,سید شرف الدین
8)امام شناسی جلد 1.2.3.4.5 علامه حسینی طهرانی(رحمة الله)
9)بحارالانوار,جلد 1.3.6.14.17.23 علامه مجلسی(رحمة الله)
10)بصائر الدرجات,شیخ طوسی
11)تحف العقول,شعبة الحرانی(رحمة الله) از علمای قرن چهارم هجری
12)تفسیر جامع,جلد 1 تا 7 حاج سید ابراهیم بروجردی
13)جامع الاسرار,علامه مجلسی(رحمة الله)
14)جلوه های تقوی,محمد حسن حائری یزدی
15)حدیث تربیت از سخنان چهارده معصوم(علیه السلام)
16)حدیقة الشیعه,مقدس اردبیلی
17)حق الیقین,علامه مجلسی(رحمة الله)
18)حیلة المتقین,علامه مجلسی(رحمة الله)
19)خلاصه از اصول کافی,علی اصغر خسروی شبستری
20)در مکتب اهل بیت(علیه السلام),دکتر علی قائمی
21)روایات تربیتی از مکتب اهل بیت(علیه السلام),مرتضی فرید
22)رهبران آسمانی,سید حسین علی حسینی
23)رویای صادقانه,موسی خسروی
24)زندگی چهارده معصوم(علیه السلام),هاشم معروف الحسینی
25)زندگی دوازده امام,جلد 1, هاشم معروف الحسینی
26)زندگی نامه چهارده معصوم(علیه السلام),شهباز آزادمهر
27)سراج القلوب,انتشارات اسلامیه
28)سرگذشت پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و فاطمه(علیه السلام),محمود جویباری
29)سیمای اسلام,حسین حقانی
30)شرح حال و فضائل خاندان نبوت(علیه السلام),ترجمه محمد رضا عطائی
31)عین الحیاة,علامه مجلسی(رحمة الله)
32)غررالحکم,سخنان علی بن ابی طالب(علیه السلام)
33)قصص الانبیاء,علامه مجلسی(حمة الله)
34)قطره ای از دریا,ملوک کراچی
35)کشتی نجات,حاج شیخ غلی اکبر نهاوندی
36)کشف الغمة,ابن شهر آشوب
37)گزیده کافی,جلد 1 تا 6,محمد باقرمحمودی
38)لئالی الاخبار,علامه مجلسی(رحمة الله)
39)مجموعه موضوعی نهج البلاغه و غررالحکم,جلد2,علیرضا برازش
40)مختصری از احوال معصومین(علیه السلام),سید ابوالقاسم معین صمدانی
41)مژده فاطمه(علیه السلام),حسین صبوری
42)مناقب اهل البیت(علیه السلام),میر حامدحسین(رحمة الله)
43)منتهی الامال,جلد 1 و 2 حاج شیخ عباس قمی
44)نصایح,آیة الله مشکینی
45) نظام خانواده در اسلام,استاد حسین انصاریان
46)وصیت های رسول خدا و ائمه(علیه السلام),سید هاشم رسولی محلاتی
47)هدایتگران راه نور,جلد 1,آیة الله محمد تقی مدرسی
48)یاد ایام الله,معاونت فرهنگی شورای سیاستگزاری ائمه جمعه
49)یک هزار گوهر علم,سید محمد تقی مقدم
این کتاب به اهتمام حبیب الله اکبرپور چاپ شده است
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Hadith ، أین المنتظر
۵:۳۹, ۱۱/بهمن/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/بهمن/۹۰ ۵:۴۰ توسط mhvvhm.)
شماره ارسال: #12
آواتار
ماجرای جوان زیبای مفلوج
ابن عباس نقل می کند: که یک روز صبح در مدینه در محضر رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بودیم.حضرت به محراب تکیه داده بودند و مقداد و حذیفه و ابوذر و سلمان(رحمة الله علیه) و تعداد زیادی از اصحاب در خدمتش بودند که چند صدای مهیب به گوش رسید که کسی طاقت شنیدن آن ها را نداشت.
پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمودند:ای حذیفه! بروید ببینید چه اتفاقی افتاده و این غوغا چیست؟آن ها رفتند و خبر آوردند که: چهل مرد با نیزه های خطی و کلاه های بلند مکلل به در و جواهر و با صورت های عجیب و برسر هر نیزه کیسه ای از مروارید آویخته و پیشاپیش آن ها پسری بود که صورتش مو نداشت و در حسن و جمال و زیبایی مانند ماه شب چهارده بود و فریاد می زد:«البدار,البدار,الحذار,الحذار الی محمد المبعوث فی الاقطار»
سپس پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمود:آن ها را نزد من دعوت کنید و به حذیفه فرمود: به منزل فاطمه برو و علی(علیه السلام) را بگو بیاید.
وقتی حذیفه خدمت علی(علیه السلام) رسید حضرت از او سوال کرد:که ای حذیفه! آمده ای مرا خبر کنی از قومی که من از اوضاع و احوال آن ها آگاهی دارم و می دانم چه روزی خلق شده اند و به دنبال چه امر مهمی آمده اند.حذیفه می گوید:من ثنای علی(علیه السلام) را گفته و در خدمت ایشان به مسجد آمدیم و وقتی مردم علی(علیه السلام) را دیدند برخاستند.
پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمود:بنشینید,آن پسر جوان که پیشاپیش چهل نفر آمده بود گفت:کدام یک از شما شکننده بت ها و معدن ایمان و صبر کننده بر طعن و حرب در میدان و کشنده قهرمانان و شجاعان و نصرت دهنده دین نبی است و بسیاری دیگر از صفات حضرت را بیان کرد. پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمود:یا علی! حاجت این پسر را که صفات تو را از روی اخلاص و یقین بیان می کند برآورده ساز و بار غم از دلش بردار.
علی(علیه السلام) فرمود:ای پسر نزد من بیا که با عنایت پروردگار حاجت تو را برمی آورم تا به مسلمانان آشکار شود که من منم سفینه نجات و وصی پیامبر بزرگوار اسلام(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و صراط مستقیم.حال هر مسئله ای داری بگو و هرچه می خواهی بجوی.
هنگامی که پسر جوان این بشارت را شنید گفت: من برادری دارم که صید و شکار کردن را خیلی دوست دارد و در این ارتباط بی صبر است وی روزی در صحرا کاروانی وحشی را دیده و با اسب آن ها را دنبال نموده ویکی از ایشان را با تیر زده است و همزمان با این کارنصف بدنش فلج شده و زبانش نیز از سخن گفتن بازمانده است و هم اکنون با ایماء و اشاره زندگی می کند و بر ما یقیین است که شفای این گونه امراض با عنایت شما میسر خواهد بود.هم اکنون اگر برادرم ازاین رنج و بیماری نجات یابد قوم و قبیله و عشیره و خویشاوندان من که هفتادهزار نفر با اسب های تندرو و دست و بازوی کارگزار که موصوف به جود و کرم می باشند و از بقایای قوم عادند,ایمان می آورند و مسلمان می شوندو از مواشی و انعام و خدم و عبید و صامت و ناطق آنقدر داریم که زبان از وصف آن ها عاجز است و این ها هدیه و نثار کسی است که ما را در این مورد یاری کند.
حضرت علی(علیه السلام) فرمود:ای حجاج بن جلماجل بن ابی العصف بن سعید بن ممتع بن علاق بن صعب باری برادرت کجاست؟
پسر جوان وقتی نام و نسب وپدران خود را شنید,تعجب کرد و گفت:برادرم در هودجی است. هم اکنون به اتفاق خویشان می رسد اگر شفا بیابد از بت پرستی دست برمی دارد و به دین پسر عمو تو محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)در می آید.در همین هنگام بود که پیرزنی شتری را جلو در مسجد آورد وآن را خوابانید.پسر جوان گفت:این" محمل" برادر من است.علی(علیه السلام) نزد محمل رفت پسری زیبا با موهای قشنگی را دید تا چشم آن پسر به علی(علیه السلام) افتاد,زار زار گریه کرد و با صدای حزین و دلی اندوهگین گفت:ای اهل مدینه مصطفی(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به شما پناه آورده ام و شکوه خود را به شما می گویم.
حضرت امیر(علیه السلام) به او دلداری داد و به او فرمود:بعد از این نگران نباش و مطمئن باش که بدی و رنج ها گذشت و غم ها به شادی مبدل می شود.
بعد ار آن حضرت علی(علیه السلام) فرمودند:به مردم بگویید که بعد از ظهر و عصر در بقیع جمع شوند تا مسئله عجیبی که هرگز مانند آن را ندیده اند مشاهده کنند.
حذیفه می گوید:در زمان مقرر مردم در بقیع جمع شدند و علی(علیه السلام)با ذوالفقار حاضرشد و هنگامی که داشت غروب می شد,دیدیم که دو آتش از دور پیدا شدند.یکی از دیگری کمتر بود,علی(علیه السلام) رو به آتش کوچکتر کرد و داخل آتش شد و آتش ناپدید شد و آن دو آتش به هم رسیدند.مثل این که دو لشگر با هم درگیر باشند,آتش ها یکدیگر را می زدند و دو صاعقه بلند می شد وصدایی مانند صدا رعد از آتش برمی خاست و مردم در خوف و ترس بودند و رعب و اضطراب فراوانی داشتند.
مرتب صدای رعد زیاد می شد و کسی نمی دانست چه اتفاقی خواهد افتاد.تمام شب صحبت از این مسئله بود تا صبح طلوع کرد و مردم از امیرالمومنین علی(علیه السلام) مایوس شدند و منافقان مصمم شدند که حضرت را به قتل برسانند,که ناگهان آتش ها خاموش شدند و دود آن ها نیز برطرف شد و دیگر اثری از رعد و برق نبود,در این هنگام علی(علیه السلام) حاضر شد و سری در دست داشت که یازده انگشت طول آن بود و چشمی در میان پیشانی آن سر بود و علی(علیه السلام) موهای آن سر را به دست پیچیده بود و سپس نزد محمل آن جوان زیباموی خوش چهره مفلوج رفت و فرمود:ای جوان به اذن خداوند متعال برخیز که از این به بعد ناراحتی در وجود تو نخواهد بود.
سپس پسر جوان برخاست,در حالی که دست ها و پاهایش سالم وخوب شده بود و به حرکت در آمد و خود را روی پاهای مبارک حضرت انداخت,بوسید و گفت:یا علی(علیه السلام)!من شهادت می دهم که غیر از خداوند یکتا خدایی نیست و محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرستاده اوست و تو ولی و وصی مصطفی(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) هستی.
سپس برادر او و تمامی افرادی که همراه ایشان بودند مسلمان شدند و مردمی که آنجا بودند از مشاهده آن سر عجیب و هیئت مهیب آن متحیر مانده بودند و حضرت را قسم دادند که بفرمائید این سر کیست؟
حضرت فرمود:این سر عمودبن خیل بن الاقیس بن ابلیس لعین است و دوازده هزار جن پیرو و مطیع او بودند و او این پسر را به این حال و روز در آورده است که مشاهده نمودید و من وی را به اسلام دعوت کردم قبول نکرد,لذا با او مقابله کردم و همان ذکری را که موسی بن عمران بر عصا خواند و اژدها شد,من بردریا خواندم و آن به دوازده چشمه تبدیل شد و جمعی به کنار رسیدند و من همه را به قتل رسانیدم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Agha sayyed ، Hadith ، mohammad reza
۲۰:۱۱, ۱۱/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #13
آواتار
علت تعظیم جبرائیل برای علی(علیه السلام)
روزی جبرئیل(علیه السلام) با رسول بزرگوار اسلام(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در حال صحبت بود که علی(علیه السلام) وارد شد.جبرائیل تا علی(علیه السلام) را دید,برخاست و تعظیم کرد.پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) از جبرئیل پرسید چگونه است که این جوان را تعظیم می کنی؟جبرئیل گفت:چرا تعظیم نکنم که او را بر من,حق تعلیم است.حضرت پرسید که چه تعلیمی بوده است؟
جبرئیل گفت:هنگامی که خداوند متعال مرا آفرید از من پرسید:تو کیستی؟و من کیستم و نام تو چیست و نام من چیست؟من در جواب متحیر ماندم و همچنان متحیر و ساکت بودم که این جوان در عالم نور ظاهر شد و مرا تعلیم نمود و گفت:بگو تو پروردگار جلیلی و نام تو جلیل است و من بنده ذلیلم و نام من جبرائیل است,این بود که تا او را دیدم تعظیم نمودم.سپس حضرت از او پرسید:که از عمر تو چقدر گذشته است؟
گفت:یا رسول الله ستاره ای است در کنار افق که هر سی هزار سال یک بار بیرون می آید و من آن را سی هزار مرتبه دیده ام.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Hadith
۲۳:۳۹, ۱۱/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #14
آواتار
ماجرای ازدواج فاطمه(علیه السلام) با علی(علیه السلام)
امام محمد باقر(علیه السلام) نقل فرموده اند که:وقتی پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به سن فاطمه زهرا(علیه السلام) توجه نمود که به نه سالگی رسیده است,جبرائیل نازل شد و گفت: یا رسول الله! خداوند به تو سلام می رساند و می فرماید: دختر خود را عروس کن و او را به نور بده.حضرت فرمود:ای جبرئیل نور کیست؟جبرائیل گفت:نور اول دختر توست و نور دیگر علی(علیه السلام) می باشد.حضرت فرمود:سمعا و طاعة,پس صبح به مسجد آمد و نماز خواند و رو به اصحاب کرد و فرمود:به من وحی آمده است که فاطمه(علیه السلام) را شوهر دهم و بدانید که او را شوهر خواهم داد.عبدالله بن عباس پسر عموی پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)گفت:یا رسول الله به اصحاب یا به ملوک و سلاطین و بزرگان خواهی داد.حضرت فرمود:نه به اصحاب نه به سلاطین و نه به امرا,بلکه به امر خداوند متعال عمل خواهم کرد.وقتی اصحاب این سخن را شنیدند,در عرض یک هفته هزار و هفتصد نفر واسطه برای خواستگاری فرستادند و از جمله خواستگارها,ابوبکر,عمر,خالدبن انصاری و همچنین عبدالرحمن بن عوف بود که بسیارثروتمند بود و طلاهای او هزار بارشتر بود و ملک و املاک و اسب و شتر بی نهایت داشت.سه هزار نوکر و کارگر داشت و هزار غلام کمربسته و سیصد نفر بازرگان که مال او را تجارت می کردند و سیصدو پنجاه دکان در مکه و مدینه و طائف و شام....داشت و نمایندگان وی به عنوان تاجر در آن دکان ها بودند.او هم خدمت پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) آمد و فاطمه(علیه السلام) را خواستگاری نمود.پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) ساکت بود و او تصور کرد حضرت رضایت داد.آنگاه گفت:یا رسول الله!هرچه مال,اسب و استر و شترو گاو و گوسفند داریم,همه را کابین دختر شما نمودم و آنقدر زر و زیور و وسائل به خدمت بفرستم که شرح آن ممکن نباشد.
پیامبر(علیه السلام) خشمگین شد و یک مشت سنگریزه برداشت و مقابل عبدالرحمن بن عوف ریخت و فرمود:این ها را هم ببر تا زر و اموال تو زیادتر شود.وقتی سنگریزه ها را در مقابل عبدالرحمن عوف ریخته شد,همه به در و لعل و مروارید تبدیل شدند که عبدالرحمن تا به حال ندیده بود.پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمود:ای عبدالرحمن! چند بار گفتم که تکلیف این موضوع را خداوند متعال مشخص می کند و او جبرئیل را فرستاده که نور را به نور دهم.نور اول فاطمه(علیه السلام) است و نور دوم شخصی عظیم الشان می باشد که خداوند او را نور خوانده است و نور بودن به زر و زیور و جواهرات نیست, والله اگر کسی بعد از این در این مورد با من سخن بگوید,شکایت او را به خداوند متعال می کنم.روز بعد پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به مسجد تشریف آوردند و فرمودند:جبرئیل نازل شد و گفت:فاطمه(علیه السلام) را به آن شخصی بدهم که شب جمعه ستاره زهره بربام خانه ی او فرود خواهد آمد.در شب جمعه همه بربام های خود بالا رفتند تا ببینند ستاره چگونه می آید و برکدام
بام فرود خواهد آمد.وقتی شب به نیمه رسید,ستاره زهره به سمت زمین حرکت کرد و همه اصحاب و دیگران می دیدند.زمان نزول زهره به زمین,فاطمه(علیه السلام) سی و چهار مرتبه الله اکبرگفت و سرانجام بر بام خانه علی بن ابی طالب(علیه السلام) فرود آمد و شب مانند روز شد و ستاره زهره داخل منزل علی(علیه السلام) شد وبه حضرت سلام کرد و به او مبارک باد گفت.وقتی فاطمه(علیه السلام) دید زهره بر بام علی(علیه السلام) فرود آمد,سی سه مرتبه الحمدالله گفت,مدتی ستاره در منزل علی(علیه السلام) بود و آن گاه صدایی عجیب از ستاره شنیده شد و بعد از راهی که آمده بود,برگشت.وقتی دوباره تجلی ستاره را دیده شد,فاطمه(علیه السلام) سی و سه بارسبحان الله گفت و همه رفتن ستاره را دیدند و تمام اصحاب فهمیدند که همسر فاطمه(علیه السلام)کیست.بعد مجددا جبرئیل نازل شد و گفت:یا رسول الله!خداوند به خازنان بهشت امر فرموده است تا بهشت را بیارایند و به حورالعین امر شده عطر ها و طیب ها از بهشت بیرون آورند و پراکنده کنند تا عالم معطر گردد و یس و حم و طس را بخوانند و فرمود تا فرشتگان در آسمان چهارم جمع شوند و بر صحن بیت المعمور کرسی از نور بگذارند و منبر کرامت بگذارند و فرشته رحیل که از همه فصیح تر است,بر آن منبر برود و خطبه بخواند.بعد از آن پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بفرماید:گواه باشید من دختر خود را به بهترین بندگان,علی(علیه السلام) که ولی و وصی و برادر من است دادم,پس درخت طوبی زیور های خود را بریزد و حورالعین نثارها برچینند و به یکدیگر بدهند و به آن افتخار کنند که از نثار ازدواج فاطمه(علیه السلام) است و آنگاه ابر را فرمان دهد تا طومارهای مشک ببارد,فرشتگان سوال می کنند این طومارها چیست؟جواب می آید:برات آزادی شیعیان علی(علیه السلام) از دوزخ است.هر که فردای قیامت ذره ای از مهر علی(علیه السلام) و اولاد او را داشته باشد,این برات آزادی وی می باشد.سپس جبرئیل به پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) گفت:حال باید نور را به نور بدهی.پس پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) امر کرد,مردم جمع شدند و خودش برمنبر رفت و خطبه بلیغی ایراد نمود و فرمود:ای مهاجر و ای انصار!بدانید که جبرئیل به من خبر داد که خداوند متعال فرشتگان را در بیت المعمور جمع نموده و در آنجا فاطمه(علیه السلام) را به عقد علی(علیه السلام) درآورده است.من نیز فاطمه را عقد علی(علیه السلام) در می آورم.
سپس پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به علی(علیه السلام) فرمود:خودت خطبه بخوان.علی(علیه السلام) خطبه ای در کمال فصاحت و بلاغت بیان نمود و فرمود:ای مردم! پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) مرا به شرف دامادی مخصوص فرموده و به امر خداوند متعال دخترش فاطمه(علیه السلام) را به ازدواج من درآورده است.این را فرمود و سجده رفت و گفت:«الحمدالله الذی جنبنی و شرفتی الی خیر البریه محمدالمصطفی»سپس پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) امر فرمود:طبقی از خرما و طبقی مویز طائفی و حلوای انگبین توسط عبدالله بن عباس و عقیل.بین اصحاب پخش نمودند و بعد دستور داد به عنوان تبرک برای اطفال به خانه ها ببرند تا با خوردن آن نیک دین شوند.
سپس رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) برخاست و به زنان فرمود:برخیزید و نزد فاطمه(علیه السلام)بروید و به او مبارک باد بگویید وشادی کنید و لباس خدیجه مادرش را به بپوشانید و برکرسی بنشانید و شما نیز در اطراف کرسی بنشینیدو ذکر خدا به جای آورید و بوی خوش و طیب بسوزانید و فرش ها بگسترانید.بعد از آن علی(علیه السلام) را طلب فرمود و صورت حضرت را بوسید.
بعد علی(علیه السلام) فرمود:دراعه را برداشتم و به بازار بردم تا بفروشم,در راه یک اعرابی به من گفت:یا علی(علیه السلام)! این را می فروشی؟گفتم:بلی,گفت:چند می فروشی؟گفتم:پانصد درهم و او پانصد درهم را به من تسلیم کرد,من نیز دراعه را به او دادم و درهم ها را نزد پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) آوردم,حضرت فرمود:دراعه را چه کردی؟گفتم:به پانصد درهم فروختم.فرمود:به چه کسی فروختی؟گفتم:خدا و رسول او داناترند.حضرت فرمود:او جبرائیل بود و قبل از آن که بهای دراعه را بیاوری,آن دراعه را به من داد.
پس هر نوع وسایل و پارچه ای که لازم بود,خریدند و اصحاب هدایای زیادی مانند گاو و گوسفند و شتر و خرما و برنج و گندم و روغن آوردند و پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) آرد گندم زیاد به اصحاب دادند تا در روز جمعه نان بپزند و امیرالمومنین(علیه السلام) فرمود,تا آن شب گاو و گوسفند کشتند و موالیان به حضرت کمک کردند و پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) با دست مبارک خود,گوشت تکه تکه می کرد وقتی صبح شد,دیگ ها را بار کردند و غذا پختند.پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمود:یا علی(علیه السلام)! مهاجر وانصار را از دور و نزدیک دعوت کن تا همگی بیایند.علی(علیه السلام) عرض کرد:چگونه آن ها را دعوت کنم,بعضی در بیرون شهر در باغستان ها و کشتزارها هستند.پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمود:به پشت بام مسجد برو و آواز بلند کن,خداوند صدای تو را به همه می رساند.بالاخره همه اهل مردم از آن خبردارشدندو به خانه های خود برگشتند.سپس پیامبر(علیه السلام) به ام سلمه فرمود:با ام الیمن و حفصه و عایشه و اسماء بنت عمیس زن جعفرطیار و سایر زنان بنی هاشم به خانه فاطمه(علیه السلام) بروید و به کارهای او رسیدگی کنید و لباس های مادرش خدیجه را به او بپوشانید و او را به خانه علی(علیه السلام) ببرید و شادی کنید.زنان همه رفتند و آنچه حضرت فرموده بود,عمل کردند.وقتی شب شد,اسب صهبا را زین کردند و فاطمه(علیه السلام) را سوارکردند و به خانه علی(علیه السلام) بردند.روایت است:جبرائیل ,میکائیل و دو صف از فرشتگان و هر صف از فرشتگان هفتاد هزار در روی آسمان از در خانه پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)تا در خانه علی(علیه السلام) آمدند و رحمت و مغفرت و نور و نثار می کردند.پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم),حضرت علی(علیه السلام) را طلب کرد و فرمود:او را به اندرون خانه ببرید و زنان را بیرون کنید و اسماء بنت عمیس زن جعفر طیار را نزد او بگذارید که خدیجه سفارش فاطمه(علیه السلام) را به او نموده است که فاطمه را وقت عروس شدن تنها نگذارد .این را فرمود و گریست.وقتی زن ها بیرون آمدند,اسماء به وصیت خدیجه تا یک هفته در آنجا ماند.پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بعد از سه روز به دیدن فاطمه(علیه السلام) آمد,فاطمه(علیه السلام) نزد پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) آمد و نشست و حضرت به او تبریک گفت,فاطمه(علیه السلام) از نهایت حیا سرش را پایین انداخت و ساکت شد.بعد از ساعتی فاطمه(علیه السلام) به پدر بزرگوارش گفت:صبح زنانی را دیدم که مانند زنان دنیا نبودند ودر کمال صفا و خوشبویی بودند.
حضرت فرمود:آن ها حوریه های بهشتی بودند که برای تبریک نزد تو آمده بودند.در این هنگام شخصی آمد و گفت:یا رسول الله زنان قریش برای عرض تبریک آمده اند.حضرت فرمود:بگویید داخل شوند.وقتی آنها داخل شدند,علی(علیه السلام) که به محراب رسالت تکیه زده بود و در مقابل او ستونی بود,نگاهی به آن ستون انداخت و دعایی کرد,بلافاصله ستون به دو نیم شدو دوشاخه سبز از آن با انواع میوه های بسیار لذیذ بیرون آمد و حضرت فرمود:ای مسلمانان! هر قدراز این میوه ها می خواهید,بچینید.تمام زنان قریش از آن میوه ها استفاده کردند.حضرت فرمود:این میوه ها مخصوص شیعیان ما است.هرکسی با ما صادق باشد,دستش به این میوه ها می رسد و هرکس با ما صادق نباشد,دستش به میوه های این شاخه ها نخواهد رسید.
سپس محبان شادی کردند و میوه می چیدند و به خانه هایشان می بردند و مخالفان دستشان به میوه ها نمی رسید و از آن محروم می شدند وحسرت می خوردند.بعضی از آن ها با دیدن ای معجزه,مخلص و معتقد شدند و بعضی همچنان در کینه و عداوت باقی ماندند و راه جهنم را پیمودند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۰:۰۹, ۱۵/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #15
آواتار
جناب
mhvvhm

ممنونم از مطالبتون
اگر زحمت بکشید با فونت بزرگتر تایپ کنید مطالبو راحت تر میشه خوند
جزاکم الله خیرا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mhvvhm
۲۰:۴۸, ۱۵/بهمن/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/بهمن/۹۰ ۲۰:۴۹ توسط emadm.)
شماره ارسال: #16

سلام خدمت شما دوست عزیز
ببینید، هدف علامه مجلسی از تالیف کتاب بحار الانوار، این نبوده که این کتاب به عنوان یک کتاب مرجع مورد استفاده قرار گیرد. بلکه هدف این بوده که تمام احادیث موجود در آن زمان جمع آوری شود تا اگر ما به حدیثی بر خوردیم که در این کتاب وجود نداشت، به احتمال زیاد بتوانیم بگوییم که این حدیث بعد از زمان تالیف کتاب ایجاد شده.
در واقع خود ایشان هم تمام احادیث این کتاب رو قبول نداشتند و این کتاب نمی تونه به عنوان یک مرجع استفاده بشه.
ممنون از زحماتتون.
موفق باشید
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۹:۲۳, ۱۷/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #17
آواتار
حضرت ابو جعفر امام محمّد، باقرالعلوم صلوات اللّه علیه حكایت می فرماید:

روزى امام علىّ بن ابى طالب علیه السلام در بین جمعى از اصحاب حضور داشت ، یكى از افراد اظهار نمود :

یا امیرالمۆ منین ! اگر ممكن باشد كرامتى براى ما ظاهر گردان تا بیشتر نسبت به تو ایمان پیداكنیم ؟

امام علىّ علیه السلام فرمود: چنانچه جریانى عجیب را ظاهر نمایم و شما شاهد آن باشید كافر خواهید شد؛ و از ایمان خود برمى گردید و مرا متّهم به سحر و جادو مى كنید.

گفتند: ما عقیده وایمان راسخ داریم كه همه چیز، از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله به ارث برده اى و هر كارى را كه بخواهى ، مى توانى انجام دهى .

حضرت فرمود: احادیث و علوم سنگین و مشكلِ ما اهل بیت ولایت را، هر فردى نمى تواند تحمّل كند بلكه افرادى باور مى كنند كه از هر جهت روح ایمان آن ها قوى و مستحكم باشد.

سپس اظهار نمود: چنانچه مایل باشید كه كرامتى را مشاهده كنید، هر وقت نماز عشاء را خواندیم همراه من حركت نمائید.

چون نماز عشاء را خواندند، حضرت امیر علیه السلام به همراه هفتاد نفر كه هر یك فكر مى كرد نسبت به دیگرى بهتر و برتر هست حركت نمود تا به بیابان كوفه رسیدند.

در این لحظه امام علىّ علیه السلام به آن ها فرمود: به آنچه مى خواهید نمى رسید مگر آن كه از شما عهد و میثاق بگیرم كه هر آنچه مشاهده كنید، شكّ و تردیدى در خود راه ندهید و ایمانتان را از دست ندهید و مرا متّهم به امور ناشایسته نگردانید. ضمنا، آنچه من انجام مى دهم و به شما ارائه مى نمایم ، همه علوم غیبى است كه از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله به ارث گرفته ام و آن حضرت مرا تعلیم فرموده است .

پس از آن كه حضرت از یكایك آن ها عهد و میثاق گرفت ، دستور داد تا روى خود را بر گردانند؛ و چون پشت خود را به حضرت كردند، حضرت دعائى را خواند.

هنگامى كه دعایش پایان یافت ، فرمود: اكنون روى خود را برگردانید و نگاه كنید.

همین كه چرخیدند و روى خود را به حضرت علىّ علیه السلام برگردانیدند، چشمشان افتاد به باغ هاى سبز و خرّمى كه نهرهاى آب در آن ها جارى بود؛ و ساختمان هاى با شكوهى در درون آن ها جلب توجّهشان كرد.

پس چون به سمتى دیگر نگاه كردند، شعله هاى وحشتناك آتش را دیدند، با دیدن چنین صحنه اى كه بهشت و جهنّم در اذهان و افكارشان یاد آور شد، همگى یك صدا گفتند: این سحر و جادوى عظیمى است ؛ و ایمان خود را از دست دادند و كافر شدند، مگر دو نفر كه همراه حضرت باقى ماندند و با یكدیگر به شهر كوفه مراجعت نمودند.

در بین راه ، حضرت به آن دو نفر فرمود: حجّت بر آن گروه به اتمام رسید و فرداى قیامت ، آنان مۆ اخذه و عقاب خواهند شد.

سپس در ادامه فرمایشاتش افزود: قسم به خداى سبحان !كه من ساحر نیستم ، این ها علوم الهى است كه از رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله آموخته ام .

و چون خواستند وارد مسجد كوفه شوند، حضرت دعائى را تلاوت نمود، وقتى داخل شدند، دیدند ریگ هاى حیات مسجد دُرّ و یاقوت گشته است .

آن گاه حضرت به آن ها فرمود: چه مى بینید؟

گفتند: دُرّ و یاقوت !

فرمود: راست گفتید، در همین لحظه یكى دیگر از آن دو نفر از ایمان خود دست برداشت و كافر شد و نفر آخر ثابت و استوار ماند.

امام علىّ علیه السلام به او فرمود: مواظب باش كه اگر چیزى از آن ها را بردارى پشیمان مى گردى ؛ و اگر هم بر ندارى باز پشیمان مى شوى .

به هر حال او یكى از آن جواهرات را، به دور از چشم حضرت برداشت و در جیب خود نهاد، فرداى آن روز، نگاهى به آن كرد، دید دُرّى گرانبها و نایاب است .

هنگامى كه خدمت امام علىّ علیه السلام آمد اظهار داشت : من یكى از آن درّها را برداشته ام ، حضرت فرمود: چرا چنین كردى ؟

گفت : خواستم بدانم كه آیا واقعا این جواهرات حقیقت دارد یا باطل و واهى است .

حضرت فرمود: اگر آن را بر گردانى و سر جایش بگذارى خداوند رحمان عوض آن را در بهشت به تو عطا مى كند؛ وگرنه وارد آتش جهنّم خواهى شد.

امام باقر علیه السلام در ادامه فرمود: چون آن شخص ، دُرّ را سر جایش نهاد؛ تبدیل به ریگ شد.

و بعضى گفته اند: كه آن شخص میثم تمّار بود؛ و برخى دیگر او را عَمرو بن حمق خزاعى گفته اند.

منبع: تبیان
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: أین المنتظر ، وحید110 ، saloomeh ، Agha sayyed ، hesam110 ، میلاد.م ، Havbb 110 ، mhvvhm
۱۰:۱۱, ۱۷/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #18
آواتار
با سلام خدمت دوست گرامي
اگر امكان دارد سند اين روايت را ارائه دهيد (سند براساس عنوان سايت نباشد).
با تشكر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: hesam110
۱۰:۲۵, ۱۷/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #19
آواتار
مختصر بصائر الدرجات: ص 118 و 119، هداية الكبري: ص 129، س 3


اما سبب انحراف اين افراد و كافر شدنشان چه بود؟

سبب انحراف اين است كه آنها كرامات و معجزات اميرالمومنين(عليه السلام) را ديدند اما تحمل و ظرفيت لازم را نداشتند, در حالي كه وقوع اين معجزات دليل بر الوهيت يا ساحر بودن حضرت نيست زيرا پيامبران گذشته مانند حضرت موسي و عيسي نيز از معجزه برخوردار بودند.
ابن ابي الحديد معتزلي نيز همين نظريه را تائيد ميكند او در ذيل فرمايش حضرت امير المؤمنين(عليه السلام):«سلوني قبل ان تفقدوني» پس از بيان برخي از معجزات حضرت گرايش به غُلُو و كافر شدن را در ميان برخي از مردم ناشي از عدم ظرفيت آنها ميداند سپس پرسشي را مطرح ميكند كه چرا مردم وقتي اخبار غيبي و معجزات را از حضرت علي(عليه السلام) ديدند و شنيدند او را خدا خواندند ولي در باره پيامبر چنين ادعائي نكردند با اينكه آن حضرت نيز داراي معجزات فراواني بود؟ و بعد خودش به اين سؤال پاسخ ميدهد كه اصحاب رسول خدا كه معجزات را ميديدند از ايمان كامل برخوردار بودند وبهره عقلي بيشتري داشتند ولي غُلات مردمي كم فهم و ضعيف العقل و زود باور بودند ; و مجرد ديدن معجزات فكر ميكردندكه جوهره الهي در علي (عليه السلام)حلول كرده است. سپس وضعيت اجتماعي و روحي مردم عراق را در پذيرش تفكر غُلُو مورد عنايت قرار ميدهد و معتقد است به اينكه حضرت علي(عليه السلام) بيشتر عمرش را در مدينه و حجاز سپري كرده است ولي غُلات در سرزمين عراق و كوفه بوجود آمده اند كه به دليل دوري به مركز اسلامي اينچنين شده اند!
البته پاسخ ابن ابي الحديد به اين پرسش ، كامل به نظر نمي رسد و بايد به كلام وي اين مطلب را اضافه كرد كه از آنجايي كه هرچه مسلمانان از اسلام راستين پس از رسول خدا فاصله گرفتند زمينه هاي رشد اينگونه كافر شدنها بيشتر شد چرا كه مردم پس از دوران سه خليفه اول به شدت از مظاهر و دستورات ناب اسلام فاصله گرفته بودند و تاب و تحمل يك اسلام راستيني چون اسلام علي بن ابي طالب را نداشتند لذا به محض ديدن معجزه اي از حضرت بسياري از آنان گرفتار چنين وضعيتي مي شدند.
مضافاً بر اينكه دو عامل ديگر در جلوگيري از رشد و پديد آمدن غُلات و كافر شدن در زمان رسول خد(صلّي الله عليه وآله) وجود داشته است. يكي مسئله وحي در زمان رسول خدا بود كه هرگونه آهنگ مخالفي را به شدت درهم ميكوبيد.و ديگري جايگاه ويژه رسول خدا در ميان مردم و قدرت و موقعيت اجتماعي آن حضرت در جامعه بودكه هيچ كسي به خود اجازه نمي داد بر خلاف سخن رسول خدا حرفي بزند و اصول معيارهاي ارزشي و اجتماعي توسط حضرت تعيين و تبيين ميگرديد لذا فرصت براي طرح مسائل انحرافي در زمان حضرت رسول(صلّي الله عليه وآله) وجود نداشت، ولي در زمان اميرالمومنين(عليه السلام)اينچنين نبود حتي شرايط ويژه ايي كه براي حضرت اميرالمومنين به سبب عمل كرد ضعيف و غير الهي خلفاي قبل بوجود آمده بود، زمينه را براي رشد جريانات فكري انحرافي مهيا نموده و گروههاي انحرافي توانستند با خلاء بوجود آمده براحتي ابراز وجود كرده و با ديدن يك معجزه كافر شوند.

امضای أین المنتظر
www.kamitafakkor.blogfa.com

صفحه اینستاگرام:
hadithcity
soldierr313
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حب الحسین ، میلاد.م ، Agha sayyed ، Havbb 110 ، hesam110 ، mhvvhm
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  (A+)چرا و چگونه سيّدالشّهدا (علیه السلام) تنها شد (مقاله ویژه!!!)# علی 110 14 13,574 ۲۶/فروردین/۹۷ ۱۴:۳۷
آخرین ارسال: imaneavare_59
  طی الارض و عبور از موانع با توسل به امام جواد (علیه السلام ) آفتاب 22 11,379 ۸/فروردین/۹۷ ۰:۴۰
آخرین ارسال: آفتاب
  چرا پرچم گنبد حرم امام حسین علیه السلام سرخ است؟ در جستجوی سختی 2 2,251 ۱۰/آبان/۹۴ ۱۵:۱۱
آخرین ارسال: Mohammad Trust
Rainbow امام علی (علیه السلام) از نگاه دانشمندان bahareh 1 1,950 ۲۱/شهریور/۹۴ ۱۹:۱۱
آخرین ارسال: Bamdaad
  عدل علی {علیه السلام}... {قضاوتهاى حضرت} بچه های گمنام 36 11,722 ۵/مرداد/۹۴ ۱۰:۱۲
آخرین ارسال: بچه های گمنام
  حسین علیه السلام آمد عمار رهبری 3 2,589 ۱/خرداد/۹۴ ۱۱:۲۱
آخرین ارسال: عمار رهبری
  قصه های قرآنی - حضرت هود علیه السلام جواد مخبریان 0 1,705 ۲۲/بهمن/۹۳ ۱۰:۲۹
آخرین ارسال: جواد مخبریان

پرش در بین بخشها:


بالا