کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بعد از دیدن این عکس چه احساسی داشتید؟
۹:۳۷, ۲۵/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم رب الشهداء و الصدیقین

[تصویر: wyyn42edir44lukivb3u.jpeg]
سلام دوستان
من خیلی با این وادی آشنایی ندارم...
اینو یکی از دوستانم برام ایمیل زده بود
یک کتاب حرف در این عکس هست!
.
.
دلم میخواد هر کسی یک یا چند جمله از احساساتش رو بعد از دیدن این عکس اینجا بنویسه:
...
...
...
اول خودم:
جمله ی اول: أین الطالب بدم المقتول بکربلا و این آیه وَ مَن قُتِلَ مظلوما...
و به کدامین گناه کشته شدند؟
و
اگه تمام تلاشم رو برای آدم شدنم و کمک به پیروزی جبهه ی حق نکنم، روز قیامت چه جوری میتونم تو چشمای این فرزند شهید نگاه کنم؟
و
اللهم لعنهم جمیعا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
راستی یاد این جمله ای که امضای دوستم abbas313 هم هست می افتم که:
.
.
.
اگر آه تو از جنس نیاز است.... در باغ شهادت باز، باز است

امضای علی 110
پرستش به عبادت نیست، به اطاعت است!!!!
از که اطاعت می کنیم؟!
همو معبود ماست!!

امام زمان علیه السلام:
ظهور ما به تأخیر نیفتاده مگر به سبب اعمال ناپسندی که از ایشان (شیعیان) سر می‌زند و خبر آنها به ما می‌رسد.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: محیصا ، MAHDI59 ، fazel ، rastin ، abas_341 ، یوسف خان ، sarallah ، آوای انتظار ، mohammad reza ، heaven ، جبریل ، یاســین ، حسن.س. ، vahrakan ، سرباز سید علی ، وحید110 ، Patriot ، Hadith ، Ramin_Ghn ، شهیدطیبه واعظی ، یا ثارالله ، رهسپار با ولايت ، abbas313 ، nasimesaba ، Farzaneh ، SARV ، taleb ، أین المنتظر
۹:۴۷, ۲۵/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #2

.
.
.
.
.
.
.
.
.
چه نگاه معصومانه ای داره؟!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: fazel ، MAHDI59 ، علی 110 ، آوای انتظار ، mohammad reza ، جبریل ، وحید110 ، یا ثارالله ، nasimesaba ، Farzaneh
۱۰:۲۷, ۲۵/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #3
آواتار
[تصویر: 13901029_1518638.jpg]

تقدیم به بابایی که نیامد...
نوشته شده توسط م. طاهری




مثل دو تا خواهر بودیم. من كه خواهر و برادری نداشتم
زینب هم به هیچ وجه ابش با برادرش تو یه جوی نمی رفت. پدر زینب جبهه بود و بابای من شهید شده بود ولی به نظر من فرقی بین این دو تا نبود.
شاید اگر مراسم های بابا رو به یاد داشتم وضع فرق می كرد
، شایدم نه.
چون باهام درباره شهادت بابا حرف زده بودند
، زمان شهادت عمو رضا هم بودم تا تفاوت بین جبهه رفتن و شهید شدن را بفهمم
و یا می دیدم دایی صادق بعضی وقت ها بر می گردد خانه
ولی بازم به نظرم فرقی بین ادمی كه شهید شده باشه و ادمی كه رفته باشه جبهه وجود نداشت.

جبهه بودن بابای زینب برای من یه قوت قلب بود. زینب یكی بود مثل خودم. زینب رو كه می دیدم با خودم می گفتم درسته دیگه باباها میرن جبهه
،
مثل بابای من و زینب و علی كوچولوی تلوزیون.

دیگه برام مهم نبود كه چرا بابای هاله همین جا پیش هاله است. زینب و خانواده اش همسایه طبقه پایینی ما بودند و هاله همسایه دیوار به دیوارمان. بچه كه بودم فكر می كردم هاله خیلی دختر بدجنسیه
ولی الان می بینم فقط یه بچه بوده كه گاهی بچگی می كرده.
مثل وقت هایی كه مدام از پدرش و خوبی هاش برای من و زینب تعریف می كرد. زیاد به حرف هاش توجه نمی كردیم. نهایت چند دقیقه بعد از اینكه هاله می رفت با زینب درباره حرف هاش بحث می كردیم و بعد می رفتیم سر كار خودمون. البته پیش می امد كه حرف هاش كارگر بیفتند و من و زینب مستقیم بریم سراغ مادرهایمان. هرچه فكر می كنم در قبال بدقلقی هایم جز مهربونی مادرم چیزی یادم نمی اید

جنگ كه تمام شد چهار سالم نشده بود. یه چیزهایی از داداش زینب شنیده بودم كه این دفعه باباش بیاد دیگه بر نمی گرده.اون روز رو خوب یادمه.شلوغی حیاط و خوشحالی و هیجان تك تك اعضای خانواده زینب و خود زینب كه منو كشونده بود پشت پنجره.
قبلا هیچ وقت ندیده بودم باباش برگرده خانه. بزرگ تر كه شدم فهمیدم روزهایی كه مادرم دستمو می گرفت و چند روز چند روز می رفتیم خانه مادربزرگ ها،
روزهایی بوده كه بابای زینب می امده مرخصی.
اون روز خیلی بهم بر خورد وقتی دیدم جدی جدی باباش برگشت. خیلی سنگین بود برام. زینب باید مثل من می ماند. با یه غیظ و عصبانیتی رفتم سراغ مادرم و تشر زدم به اون بنده خدا. تك تك كلمات و حالت خودم و مادرم رو كاملا یادمه انقدر كه ان روز بد بود در نظرم
- بابای زینبم آمد بابا نمی آد؟
مادرم سرشو بلند كرد
، لبخندی نشت رو لبش و گفت:
بابا شهید شده
[/b]
شهید شده یعنی چی؟ یعنی نمی آد؟
ما نمی بینیمش-
چرا شهید شد كه نبینیمش؟
بعضی ها به خاطر خدا شهید میشن دیگه
-
پس چرا بابای زینب به خاطر خدا شهید نشد؟

همون موقع با خودم قرار گذاشتم چند روزی با زینب قهر كنم به جرم اینكه باباش برگشته! ولی زینب سرش انقدر شلوغ بود كه چند روزی اصلا سراغ من نیامد. بعد از سه- چهار روز هم هر وقت امد پشت در
نشستم پای تلوزیون كه دارم كارتون می بینم! یه مدت بعد همه چیز عادی شد و شدیم همان دو تا خواهری بودیم. عادی شد و گذشت. گذشت و بعده ها كه بزرگ تر شدیم و بابای زینب شد عمو منصور
یه روز این ماجرا رو برای زینب تعریف كردم

بابای زینب اون سال برگشت ولی یه خروار یادگاری با خودش اورده بود و تا همین چند ماه پیش باهاشون سر می كرد. این اواخر اصلا حالش خوب نبود. از دو هفته پیش رسما اسمانی شده بود منتها هنوز از زمین كنده نشده بود.

یك ساعت پیش زینب بهم یه اس ام اس داد. فقط یه جمله نوشته بود

بابای زینب هم به خاطر خدا شهید شد
___________________________________________________________________________________
یک صلوات برای شادی روح شهید حاج منصور فلاحی پور و شهید مصطفی احمدی روشن

امضای MAHDI59
[تصویر: masoud.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، بیداری اندیشه ، abas_341 ، یوسف خان ، rastin ، علی 110 ، آوای انتظار ، mohammad reza ، vahrakan ، وحید110 ، Patriot ، soshiant ، mia'd ، یا ثارالله ، رهسپار با ولايت ، حسن.س. ، nasimesaba ، Farzaneh
۲۱:۲۷, ۲۵/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #4
آواتار
عشق و محبت بین پدر و پسر موج میزنه
خیلی سخته که بابا بره و پسر بمونه.
خدا به خانواده همه شهدا صبر بده.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: جبریل ، یاســین ، وحید110 ، علی 110 ، یا ثارالله ، nasimesaba ، Patriot
۲۲:۵۲, ۲۵/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #5
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
یاد دوست دبیرستانم افتادم
اسمش فاطمه بود و پدرش مفقود الاثر
یبار برام تعریف کرد که زنگ در خونشون رو زدند،مامانش از توی حیاط صداش میکرد ؛ فاطمه بیا بابات اومده، گفت با خوشحالی تموم پله ها رو دو تا یکی رفتم به این امید که پدرمو بعد از این همه سال در آغوش بگیرم ، وقتی جلوی در رسیده بود به مامانش یه جعبه داده بودند که پلاک و چند تیکه استخوان بود،میگفت باورم نمیشد این بابای من باشه، میگفت چون بابام خیلی هیکلی و قوی بود تمام این مدت فکر میکردیم اسیر شده و زنده برمیگرده، واقعا چشم انتظاری خیلی سخته

خدا به خانواده های شهدا صبر جمیل بده

شادی روح همه شهدا از صدر اسلام تا کنون صلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: وحید110 ، soshiant ، علی 110 ، MAHDI59 ، یا ثارالله ، nasimesaba ، Farzaneh ، Patriot
۲:۵۶, ۲۶/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #6
آواتار
به خدا اگه لطفی که اینا در حق ما کردن رو جبران نکنم (با این که میدونم قدرتشو دارم) نامردم اصلا انسان نیستم . جبران کردن لطف این عزیزان هم کار سختی نیست فقط باید آدم باشیم ...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: وحید110 ، یاســین ، soshiant ، علی 110 ، یا ثارالله ، nasimesaba
۹:۰۹, ۲۶/خرداد/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۶/خرداد/۹۱ ۹:۱۸ توسط Patriot.)
شماره ارسال: #7
آواتار
(۲۵/خرداد/۹۱ ۱۰:۲۷)MAHDI59 نوشته است:  [تصویر: 13901029_1518638.jpg]

تقدیم به بابایی که نیامد...
نوشته شده توسط م. طاهری




مثل دو تا خواهر بودیم. من كه خواهر و برادری نداشتم
زینب هم به هیچ وجه ابش با برادرش تو یه جوی نمی رفت. پدر زینب جبهه بود و بابای من شهید شده بود ولی به نظر من فرقی بین این دو تا نبود.
شاید اگر مراسم های بابا رو به یاد داشتم وضع فرق می كرد
، شایدم نه.
چون باهام درباره شهادت بابا حرف زده بودند
، زمان شهادت عمو رضا هم بودم تا تفاوت بین جبهه رفتن و شهید شدن را بفهمم
و یا می دیدم دایی صادق بعضی وقت ها بر می گردد خانه
ولی بازم به نظرم فرقی بین ادمی كه شهید شده باشه و ادمی كه رفته باشه جبهه وجود نداشت.

جبهه بودن بابای زینب برای من یه قوت قلب بود. زینب یكی بود مثل خودم. زینب رو كه می دیدم با خودم می گفتم درسته دیگه باباها میرن جبهه
،
مثل بابای من و زینب و علی كوچولوی تلوزیون.

دیگه برام مهم نبود كه چرا بابای هاله همین جا پیش هاله است. زینب و خانواده اش همسایه طبقه پایینی ما بودند و هاله همسایه دیوار به دیوارمان. بچه كه بودم فكر می كردم هاله خیلی دختر بدجنسیه
ولی الان می بینم فقط یه بچه بوده كه گاهی بچگی می كرده.
مثل وقت هایی كه مدام از پدرش و خوبی هاش برای من و زینب تعریف می كرد. زیاد به حرف هاش توجه نمی كردیم. نهایت چند دقیقه بعد از اینكه هاله می رفت با زینب درباره حرف هاش بحث می كردیم و بعد می رفتیم سر كار خودمون. البته پیش می امد كه حرف هاش كارگر بیفتند و من و زینب مستقیم بریم سراغ مادرهایمان. هرچه فكر می كنم در قبال بدقلقی هایم جز مهربونی مادرم چیزی یادم نمی اید

جنگ كه تمام شد چهار سالم نشده بود. یه چیزهایی از داداش زینب شنیده بودم كه این دفعه باباش بیاد دیگه بر نمی گرده.اون روز رو خوب یادمه.شلوغی حیاط و خوشحالی و هیجان تك تك اعضای خانواده زینب و خود زینب كه منو كشونده بود پشت پنجره.
قبلا هیچ وقت ندیده بودم باباش برگرده خانه. بزرگ تر كه شدم فهمیدم روزهایی كه مادرم دستمو می گرفت و چند روز چند روز می رفتیم خانه مادربزرگ ها،
روزهایی بوده كه بابای زینب می امده مرخصی.
اون روز خیلی بهم بر خورد وقتی دیدم جدی جدی باباش برگشت. خیلی سنگین بود برام. زینب باید مثل من می ماند. با یه غیظ و عصبانیتی رفتم سراغ مادرم و تشر زدم به اون بنده خدا. تك تك كلمات و حالت خودم و مادرم رو كاملا یادمه انقدر كه ان روز بد بود در نظرم
- بابای زینبم آمد بابا نمی آد؟
مادرم سرشو بلند كرد
، لبخندی نشت رو لبش و گفت:
بابا شهید شده
[/b]
شهید شده یعنی چی؟ یعنی نمی آد؟
ما نمی بینیمش-
چرا شهید شد كه نبینیمش؟
بعضی ها به خاطر خدا شهید میشن دیگه
-
پس چرا بابای زینب به خاطر خدا شهید نشد؟

همون موقع با خودم قرار گذاشتم چند روزی با زینب قهر كنم به جرم اینكه باباش برگشته! ولی زینب سرش انقدر شلوغ بود كه چند روزی اصلا سراغ من نیامد. بعد از سه- چهار روز هم هر وقت امد پشت در
نشستم پای تلوزیون كه دارم كارتون می بینم! یه مدت بعد همه چیز عادی شد و شدیم همان دو تا خواهری بودیم. عادی شد و گذشت. گذشت و بعده ها كه بزرگ تر شدیم و بابای زینب شد عمو منصور
یه روز این ماجرا رو برای زینب تعریف كردم

بابای زینب اون سال برگشت ولی یه خروار یادگاری با خودش اورده بود و تا همین چند ماه پیش باهاشون سر می كرد. این اواخر اصلا حالش خوب نبود. از دو هفته پیش رسما اسمانی شده بود منتها هنوز از زمین كنده نشده بود.

یك ساعت پیش زینب بهم یه اس ام اس داد. فقط یه جمله نوشته بود

بابای زینب هم به خاطر خدا شهید شد
___________________________________________________________________________________
یک صلوات برای شادی روح شهید حاج منصور فلاحی پور و شهید مصطفی احمدی روشن


اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم


اشکم در اومد SadConfused


با دیدن عکس:

معصومیت و مظلومیت
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: soshiant ، علی 110 ، MAHDI59 ، یا ثارالله ، رهسپار با ولايت ، حسن.س. ، nasimesaba ، Farzaneh
۲۰:۲۶, ۲۷/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #8

"من همين مصطفايي رو كه الان هست مي خواستم، نه مصطفاي ترسو كه از ترس جونش كارشو ول كنه. اندازه ي دوست داشتنم به قدريه كه الان اگه قدرت داشته باشم بچه ام رو پس بگيرم، مي گيرم ولي با همه علاقه اي كه بهش داشتم مرد بودنشو دوست داشتم. محكم بودنشو دوست داشتم. هدفشو دوست داشتم. پيرو ولايت فقيه بودنش رو دوست داشتم"
مادر شهيد مصطفي احمدي روشن
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MAHDI59
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا