|
مقایسه توصیفات پیامبران در قرآن و عهدین
|
|
۱۱:۴۶, ۱۳/تیر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/تیر/۹۱ ۱۱:۰۹ توسط جوینده حق.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همه دوستان انشاالله در این تاپیک سعی دارم یکی از تحقیقات خود را با نام "مقایسه توصیفات پیامبران در قرآن و عهدین" را به شما عزیزان تقدیم کنم. در هر پست مقداری از این تحقیق ارائه می گردد تا موجب خستگی خواننده نشود. چکیده تعدادی از پیامبران الهی هم در کتب عهدین و هم در قرآن کریم از آنها نام برده شده وتوصیفاتی از نحوه زندگی، اخلاق و رفتار آنها بیان شده است. این تحقیق برآنست تا با بررسی و مقایسه این توصیفات بتواند اندکی به اختلاف عمیق کتب عهدین با یک کتاب آسمانی مانند قرآن بپردازد، تا خواننده بعد از مطالعه این تحقیق راحتتر بتواند اعتقادات و روحیات پیروان این ادیان را مورد تحلیل و بررسی قرار دهد. تحقیق پیش رو در سه بخش ارائه می گردد: بخش اول به صورت خلاصه به بیان نحوه برخورد قرآن با پیامبران الهی می پردازد و درآن به مسئله عصمت پیامبران و چرایی بیان داستان پیامبران در قرآن کریم می پردازد. در بخش دوم، پیامبران الهی که در کتاب عهد عتیق توصیفاتی از آنها بیان گردیده است به ترتیب تاریخی ذکر می گردند و توصیفاتی که از آنها در کتاب عهد عتیق بیان شده است با توصیفاتی که از آنها در قرآن کریم شده است با یکدیگر مقایسه می شوند. در بخش سوم و نهایی نیز توصیفاتی که از حضرت عیسی(علیه السلام) در کتب عهد جدید شده است با توصیفاتی که از ایشان در قران کریم شده است مقایسه می گردند.
|
|||
|
|
۲۱:۱۹, ۲۲/تیر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/تیر/۹۱ ۱۲:۰۷ توسط جوینده حق.)
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلامی دوباره به شما دوستان به جهت اختصار کلام و احتمال خسته کننده بودن مباحث مقدماتی برای بعضی عزیزان از بیان فصل اول خودداری کردم تا انشاءالله در پایان مباحث که فایل اصلی تحقیق خدمتتان ارائه می گردد، دوستانی که علاقه مند هستند با ریز مباحث آشنا گردند. مباحث فصل اول شامل مباحث "عصمت انبیاء در قرآن" و "علل بیان داستان پیامبران در قرآن" می باشد. حال به یاری خدا به ادامه بحث می پردازیم. فصل دوم: مقایسه توصیفات پیامبران در قرآن و عهدین 1- حضرت آدم (علیه السلام) 1-1- ملاک خلافت حضرت آدم (علیه السلام) در تورات از عهد عتیق، کمی به ملاک خلافت حضرت آدم اشاره رفته است. و آن آفرینش آدم به صورت خداوندی خدا است آنجا که گفته است ( آدم را به صورت ما و موافق و شبیه ما بسازیم، تا بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و بهائم و بر تمامی زمین و همه حشرات که بر روی زمین می خزند حکومت کند. و خدا انسان را به صورت خود و نر و ماده آفرید و گفت بارور شوید و زمین را پر سازید و بر آن مسلط شوید.) [1] دیگر سخنی از اسماء الهی و فرشتهها و عرضه اسماء به فرشتهها و عجز آنان در میان نیست!! آیا حقیقتاً همین که انسان به صورت خداوند آفریده شد بر دیگران برتر و حق حکومت دارد. اگر این را به یک حیوان میداد چطور میشد؟ خداوند در قرآن کريم در آيات 30 تا 39 سوره مبارکه بقره به بيان سرگذشت حضرت آدم (علیه السلام) مي پردازد و طبق اين آيات بزرگترين افتخار و نقطه قوت، در وجود آدم، كه او را به عنوان يك برگزيده آفرينش مىتوان معرفى نمود، و به همين دليل مسجود فرشتگان شد، همان آگاهى او از"علم الاسماء" و اطلاع از "حقائق و اسرار آفرينش و جهان هستى" بود. پيدا است آدم بخاطر اين علوم آفريده شد، و فرزندان آدم اگر بخواهند تكامل پيدا كنند بايد هر چه بيشتر از اين علوم بهره گيرند، تكامل بيشتر هر كدام از آنها نسبت مستقيم با معلومات آنها از اسرار آفرينش دارد. [2] در قرآن کریم، بر خلاف عهدین، ملاک را گوهره وجودی و استعداد الهی که در ذات بشر نهفته است، و دیگر موجودات از چنین شعور بالایی برخوردارنیستند، پنداشته شده است. از این رو، آدم قادر به یاد گیری اسماء میشود (وعلم آدم الاسماء کلّها...) وقتی همین اسماء به فرشتهها عرضه میشود همه مهر سکوت به لب میزنند حال چه رسد به دیگر موجودات غیر انسانی (ثم عرضهم علی الملائکة فقال انبؤنی بأسماء هؤلاء؟ قالوا سبحانک لا علم لنا...) [3] پس ملاک برتری آدم بر فرشتهها و دیگر موجودات علم او به اسماء الهی است. [4] [1] - سفر پیدایش1: 29 و 30 [2] - ناصر مکارم شيرازي، تفسير نمونه، ج1، ص 231 [3] - بقره ،33-31 [4] - مصباح یزدی ، معارف قرآن، ج1، ص365 |
|||
|
|
۱۱:۲۳, ۲۴/تیر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/تیر/۹۱ ۱۲:۰۹ توسط جوینده حق.)
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
2-1- داستان بیرون رانده شدن از بهشت
روشن است آدم با آن مقامى كه خدا در قرآن براى او بيان كرد مقام والايى از نظر معرفت و تقوا داشت، او نماينده خدا در زمين بود او معلم فرشتگان بود، او مسجود ملائكه بزرگ خدا گرديد، اين آدم با اين امتيازات مسلما گناه نمىكند، بعلاوه مىدانيم او پيامبر بود و هر پيامبرى معصوم است. لذا اين سؤال مطرح مىشود آنچه از آدم سر زد چه بود؟ در اينجا سه تفسير وجود دارد كه مكمل يكديگرند: 1. آنچه آدم مرتكب شد" ترك اولى" و يا به عبارت ديگر" گناه نسبى" بود نه" گناه مطلق". گناه مطلق گناهانى است كه از هر كس سر زند گناه است و درخور مجازات (مانند شرك و كفر و ظلم و تجاوز) و گناه نسبى آن است كه گاه بعضى اعمال مباح و يا حتى مستحب درخور مقام افراد بزرگ نيست، آنها بايد از اين اعمال چشم بپوشند، و به كار مهمتر پردازند، در غير اين صورت ترك اولى كردهاند، فى المثل نمازى را كه ما مىخوانيم قسمتى از آن با حضور قلب و قسمتى بى حضور قلب مىگذرد درخور شان ما است، اين نماز هرگز درخور مقام شخصى همچون پيامبر(صلي الله عليه وآله) و امام على(عليه السلام) نيست، ايشان بايد سراسر نمازشان غرق در حضور در پيشگاه خدا باشند، و اگر غير اين كنند حرامى مرتكب نشده اما ترك اولى كرده اند. آدم نيز سزاوار بود از آن درخت نخورد هر چند براى او ممنوع نبود بلكه" مكروه" بود. 2. نهى خداوند در اينجا نهى ارشادى است، يعنى همانند دستور طبيب كه مىگويد: فلان غذا را نخور كه بيمار مىشوى، خداوند نيز به آدم فرمود اگر از درخت ممنوع بخورى از بهشت بيرون خواهى رفت، و به درد و رنج خواهى افتاد، بنابراين آدم مخالفت فرمان خدا نكرد، بلكه مخالفت نهى ارشادى كرد. 3. اساسا بهشت جاى تكليف نبود بلكه دورانى بود براى آزمايش و آمادگى آدم براى آمدن در روى زمين و اين نهى تنها جنبه آزمايشى داشت[1] (( پس خداوند خدا، آدم را از خاك زمينى صورت داد و نسيم حيات را بر دماغش دميد، و آدم جان زنده شد.
و خداوند خدا، هر درخت خوشنما و بخوردن نيكو، از زمين رويانيد، و هم درخت" حيات" در وسط باغ و درخت" دانستن نيك و بد" را ... و خداوند خدا آدم را امر فرموده گفت كه از تمامى درختان باغ مختارى كه بخورى، اما از درخت" دانستن نيك و بد" مخور چه در روز خوردنت از آن مستوجب مرگ مىشوى! ...)) [2] و در جاي ديگر چنين آمده است: (( و آواز خداوند خدا را شنيدند كه بهنگام نسيم روز در باغ مىخراميد و آدم و زنش خويشتن را از حضور خداوند خدا، در ميان درختان باغ پنهان كردند!! و خداوند خدا آدم را آواز كرده، وى را گفت كه كجايى؟ او ديگر جواب گفت كه آواز تو را در باغ شنيدم و ترسيدم، زيرا كه برهنهام به جهت آن پنهان شدم! و خدا به او گفت كه تو را كه گفت كه برهنهاى؟! آيا از درختى كه تو را امر كردم كه نخورى خوردى؟!. و آدم گفت زنى كه از براى بودن با من دادى او از آن درخت به من داد كه خوردم! ...)) [3] (( و خداوند خدا گفت كه اينك آدم نظر به" دانستن نيك و بد" چون يكى از ما شده است، پس حال مبادا كه دست خود را دراز كرده و هم از" درخت حيات" بگيرد و خورده دائما زنده ماند! پس از آن سبب خداوند خدا او را از باغ عدن راند، تا آنكه در زمينى كه از آن گرفته شده بود فلاحت نمايد! ...)) [4] همانطور كه مشاهده فرموديد اين" افسانه زننده" كه در تورات كنونى به عنوان يك واقعيت تاريخى آمده است علت اصلى اخراج آدم را از بهشت، و گناه بزرگ او را توجه به علم و دانش و دانستن نيك و بد مىداند. و چنانچه آدم دست به" شجره نيك و بد" دراز نمىكرد تا ابد در جهل باقى مىماند!!!! تا آنجا كه حتى نداند برهنه بودن زشت و ناپسند است، ولی براى هميشه در بهشت باقى مىماند. به اين ترتيب مسلما آدم نبايد از كار خود پشيمان شده باشد زيرا از دست دادن بهشتى كه شرط بقاى در آن ندانستن نيك و بد است، در برابر بدست آوردن علم و دانش تجارت پر سودى محسوب مىگردد، چرا آدم از اين تجارت نگران و پشيمان باشد؟ |
|||
|
|
۱۰:۲۲, ۲۷/تیر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲/مرداد/۹۱ ۸:۵۹ توسط جوینده حق.)
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
2- حضرت نوح (علیه السلام)
در قرآن کریم، نوح به عنوان پیامبری هدایت شده و با ایمان معرفی می شود: (( و اسحاق و يعقوب را به او [ابراهيم] بخشيديم و هر دو را هدايت كرديم و نوح را (نيز) پيش از آن هدايت نموديم و از فرزندان او، داوود و سليمان و ايّوب و يوسف و موسى و هارون را (هدايت كرديم) اين گونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم)) [1] و در جایی دیگر از باقی نهادن نام نیک این پیامبر بزرگ سخن می گوید و به او سلام می دهد: ((و نوح، ما را خواند (و ما دعاى او را اجابت كرديم) و چه خوب اجابت كنندهاى هستيم! * و او و خاندانش را از اندوه بزرگ رهايى بخشيديم، * و فرزندانش را همان بازماندگان (روى زمين) قرار داديم * و نام نيك او را در ميان امّتهاى بعد باقى نهاديم * سلام بر نوح در ميان جهانيان باد! * ما اين گونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم! * چرا كه او از بندگان باايمان ما بود ))[2] اما در قصه کتاب مقدس، نوح علیهالسلام را فردی شرابخور معرفی میکند به طوری که از مستی برهنه می شود: (( نوح بهکار کشاورزی مشغول شد و تاکستانی غرس نمود. روزی که شراب زیاد نوشیده بود، در حالت مستی در خیمهاش برهنه خوابید * حام، پدر کنعان، برهنگی پدر خود را دید و بیرون رفته به دو برادرش خبر داد * سام و یافث با شنیدن این خبر، ردایی روی شانههای خود انداخته عقب عقب بطرف پدرشان رفتند تا برهنگی او را نبینند. سپس او را با آن ردا پوشانیدند. )) [3] ------------------------- 1- أنعام، ۸۴ و آل عمران ، ۳۳ 2- صافات 75-81 3- پیدایش 9 : 21-24 |
|||
|
|
۹:۰۲, ۲/مرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۹/مرداد/۹۱ ۱۲:۰۷ توسط جوینده حق.)
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
3- حضرت ابراهیم (علیه السلام)
3-1- توصيف مواجهه حضرت ابراهيم(علیه السلام) با حاکم مصر در قرآن کریم، ابراهیم علیهالسلام در مناظرهای شجاعانه با حاکم مصر، او را به خداوند دعوت میکند: ((آیا از [حالِ] آن کس که چون خدا به او پادشاهی داده بود [و بدان مینازید، و] با ابراهیم درباره پروردگارش محاجّه [می] کرد، خبر نیافتی؟ آن گاه که ابراهیم گفت: «پروردگار من همان کسی است که زنده میکند و میمیراند.» گفت: «من [هم] زنده میکنم و [هم] میمیرانم. ابراهیم گفت: «خدا [ی من] خورشید را از خاور برمیآورد، تو آن را از باختر برآور. » پس آن کس که کفر ورزیده بود، مبهوت ماند. و خداوند قوم ستمکار را هدایت نمیکند.)) [1] اما در کتاب مقدس، از این شجاعت خبری نیست و برعکس ابراهیم از ترس جانش، زن خود را به همان حاکم مصر پیشکش میکند، به طوری که بعداً، حتی حاکم مزبور هم، ابراهیم را برای این کار، ملامت میکند: (( بدین طریق ابرام با توقفهای پی درپی بسمت جنوبِ کنعان کوچ کرد. * وقتی به مرز سرزمین مصر رسید به سارای گفت: تو زن زیبایی هستی و اگر مردم مصر بفهمند که من شوهر تو هستم، برای تصاحب تو، مرا خواهند کُشت؛ اما اگر بگویی خواهر من هستی، بخاطر تو با من به مهربانی رفتار خواهند کرد و جانم در امان خواهد بود * وقتی وارد مصر شدند، مردم آنجا دیدند که سارای زن زیبایی است* عدهای از درباریانِ فرعون، سارای را دیدند و در حضور فرعون از زیبایی او بسیار تعریف کردند. فرعون دستور داد تا او را به قصرش ببرند.*آنگاه فرعون بخاطر سارای، هدایای فراوانی از قبیل گوسفند و گاو و شتر و الاغ و غلامان و کنیزان به ابرام بخشید.* اما خداوند، فرعون و تمام افراد قصر او را به بلای سختی مبتلا کرد، زیرا سارای، زن ابرام را به قصر خود برده بود.* فرعونْ ابرام را به نزد خود فرا خواند و به او گفت: این چه کاری بود که با من کردی؟ چرا به من نگفتی که سارای زن توست؟* چرا او را خواهر خود معرفی کردی تا او را به زنی بگیرم؟ حال او را بردار و از اینجا برو.* آنگاه فرعون به مأموران خود دستور داد تا ابرام و همسرش را با نوکران و کنیزان و هر آنچه داشتند روانه کنند.)) [2] ---------------- 1- بقره ، ۲۵۸ 2- پیدایش ۱۲ : ۱۰-۲۰ |
|||
|
|
۱۲:۰۴, ۹/مرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۹/مرداد/۹۱ ۱۲:۰۵ توسط جوینده حق.)
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
3-2- داستان عهد خداوند با حضرت ابراهيم (علیه السلام)
در قرآن کریم، خداوند با ابراهیم عهد میبندد و او را پیشوا قرار میدهد، اما وقتی ابراهیم آن را برای تمام فرزندانش تقاضا میکند، خداوند میگوید: عهد من به فرزندی که ستمگر باشد، نمیرسد ؛ لذا عهد خدا شامل تمام فرزندان ابراهیم نمیشود: (( [خدا به ابراهیم] فرمود: من تو را پیشوای مردم قرار دادم. [ابراهیم] پرسید: از دودمانم [چطور]؟ فرمود: پیمان من به بیدادگران نمیرسد.)) اما در کتاب مقدس، خدا در عهد خود با ابراهیم، او را پدر امتها معرفی کرده که پادشاهان از وی به وجود می آیند و میگوید: این عهد با فرزندان او نیز به صورت دائمی است و تمام فرزندان ابراهیم را شامل می شود، چه ستمگر باشند، چه نباشند. ((وقتی ابرام نود و نه ساله بود، خداوند بر او ظاهر شد و فرمود: من خدای قادر مطلق هستم. از من اطاعت کن و آنچه راست است بجا آور* با تو عهد میبندم که نسل تو را زیاد کنم* ابرام به خاک افتاد و خدا به وی گفت: من با تو عهد میبندم که قومهای بسیار از تو به وجود آورم* از این پس نام تو ابرام نخواهد بود، بلکه ابراهیم؛ زیرا من تو را پدر قومهای بسیار میسازم* نسل تو را زیاد میکنم و از آنها ملتها و پادشاهان به وجود میآورم* من عهد خود را تا ابد با تو و بعد از تو با فرزندانت، نسلاندرنسل برقرار میکنم. من خدای تو هستم وخدای فرزندانت نیز خواهم بود*تمامیسرزمین کنعان را که اکنون در آن غریب هستی، تا ابد به تو و به نسل تو خواهم بخشید و خدای ایشان خواهم بود.)) |
|||
|
|
۸:۴۴, ۱۰/مرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/مرداد/۹۱ ۱۰:۱۱ توسط جوینده حق.)
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
4- حضرت لوط (علیه السلام)
قرآن کریم در قصه لوط میگوید: ((به لوط حکم و دانش دادیم … و همانا لوط از پیامبران بود. )) [1] و نیز میفرماید: ((لوط در زمره کسانی است که خدا هدایتشان نموده، پس به روش آنها اقتدا کن… )) [2] جالب اينكه در بعضى از روايات مىخوانيم، لوط اين پيامبر پر استقامت حدود سى سال در ميان اين جمعيت پست و فرومايه به تبليغ مشغول بود اما هيچكس جز خانوادهاش به او ايمان نياوردند (به استثناى همسرش). چه پرشكوه است اينهمه استقامت، آنهم در ميان اين چنين فرومايگان كه انسان حتى از يك ساعت زندگى در ميان آنها به ستوه مىآيد، و چه درد آور است با چنين همسرى ساختن! در سوره ذاريات آيه 35 و 36 مىخوانيم: فَأَخْرَجْنا مَنْ كانَ فِيها مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فَما وَجَدْنا فِيها غَيْرَ بَيْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ؟" ما تمام كسانى را كه ايمان داشتند از آن سرزمين قبل از نزول بلا بيرون برديم، اما جز يك خانواده با ايمان در آن وجود نداشت!. [3] اما بر اساس کتاب مقدس، حضرت لوط علیهالسلام شراب نوشیده، سپس در حال مستی با دخترانش زنا کرد. دختران نیز از این زنا حامله شده و هر کدام پسری به دنیا آوردند که نسب بعضی از أنبیا به آنان میرسد؛ مانند داوود، سلیمان و عیسی علیهمالسلام!!!! (پناه می بریم به خدا) (( و دختر بزرگ به کوچک گفت: پدر ما پیر شده و مردی بر روی زمین نیست که برحسب عادت کل جهان به ما درآید * بیا تا پدرخود را شراب بنوشانیم و با او هم بستر شویم تا نسلی از پدر خود نگاهداریم * پس در همان شب پدر خود را شراب نوشانیدندو دختر بزرگ آمده با پدر خویش همخواب شد و او از خوابیدن و برخاستن وی آگاه نشد * و واقع شد که روز دیگر بزرگ به کوچک گفت اینک دوش با پدرم همخواب شدم امشب نیز او را شراب بنوشانیم و تو بیا و با وی همخواب شو تا نسلی از پدرخود نگاهداریم * آن شب نیز پدر خود را شراب نوشانیدند و دختر کوچک همخواب وی شد و او از خوابیدن و از برخاستن وی آگاه نشد * پس هر دو دختر لوط از پدر خود حامله شدند * و آن بزرگ پسری زاییده، او را موآب نام نهاد و او تا امروز پدرموآبیان است * و کوچک نیز پسری بزاد و او را بن عمی نام نهاد وی تا به حال پدر بنی عمون است.)) [4] حال آن که به حکم خود کتاب مقدس، افراد حاصل از زنا داخل جماعت خداوند نشوند حتی تا پشت دهم!. [5] ---------------------------------------------------------- 1- أنبیاء ، ۷۴ و صافات ، ۱۳۳ 2- انعام ،۹۰ 3- ناصر مکارم شيرازي، تفسير نمونه، ج 11، ص 118 4- پیدایش ۱۹ : ۳۱-۳۸ 5- تثنیه ۲۳ : ۲ |
|||
|
|
۰:۳۰, ۱۲/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
عالی بود ممنون..................
|
|||
|
|
۱۲:۰۰, ۱۵/مرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/مرداد/۹۱ ۱۲:۰۱ توسط جوینده حق.)
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
5- حضرت يعقوب(عليه السلام)
5-1- تبرک شدن و جانشيني پدر در فصل 32 سفر پيدايش مي خوانيم که حضرت يعقوب(عليه السلام) با نيرنگ و دروغ پيامبري و تبرک و جانشینی را از پدرش حضرت اسحاق(عليه السلام) ميگيرد و به جاي برادر بزرگترش جانشين پدر مي شود. واقعا نمی توان توضیحی برای این داستان ارائه داد چون به یک لطیفه یا داستان کودکانه بیشتر شبیه است. قضاوت را به خواننده می سپارم: ((اسحاق پیر شده و چشمانش تار گشته بود. روزی او پسر بزرگ خود عیسو را خواند و به وی گفت: پسرم، من دیگر پیر شدهام و پایان زندگیم فرارسیده است.* پس تیر و کمان خود را بردار و به صحرا برو و شکاری کن * و از آن، خوراکی مطابق میلم آماده ساز تا بخورم و پیش از مرگم تو را برکت دهم. * اما ربکا سخنان آنها را شنید. وقتی عیسو برای شکار به صحرا رفت،* ربکا، یعقوب را نزد خود خوانده، گفت: شنیدم که پدرت به عیسو چنین میگفت* حالای پسرم هر چه به تو میگویم انجام بده* نزد گله برو و دو بزغاله خوب جدا کن و نزد من بیاور تا من از گوشت آنها غذایی را که پدرت دوست میدارد برایش تهیه کنم. * بعد تو آن را نزد پدرت ببر تا بخورد و قبل از مرگش تو را برکت دهد. * یعقوب جواب داد: عیسو مردی است پُر مو، ولی بدن من مو ندارد.* اگر پدرم به من دست بزند و بفهمد که من عیسو نیستم، چه؟ آنگاه او پی خواهد برد که من خواستهام او را فریب بدهم و بجای برکت، مرا لعنت میکند. * ربکا گفت: پسرم، لعنت او بر من باشد. تو فقط آنچه را که من به تو میگویم انجام بده. برو و بزغالهها را بیاور. * یعقوب دستور مادرش را اطاعت کرد و بزغالهها را آورد و ربکا خوراکی را که اسحاق دوست میداشت، تهیه کرد. * آنگاه بهترین لباس عیسو را که در خانه بود به یعقوب داد تا بر تن کند. * سپس پوست بزغاله را بر دستها و گردن او بست، * و غذای خوش طعمی را که درست کرده بود همراه با نانی که پخته بود بهدست یعقوب داد. * یعقوب آن غذا را نزد پدرش برد و گفت: پدرم! اسحاق جواب داد: بلی، کیستی؟ * یعقوب گفت: من عیسو پسر بزرگ تو هستم. همانطور که گفتی به شکار رفتم و غذایی را که دوست میداری برایت پختم. بنشین، آن را بخور و مرا برکت بده* اسحاق پرسید: پسرم، چطور توانستی به این زودی شکاری پیدا کنی؟ یعقوب جواب داد. خداوند، خدای تو آن را سر راه من قرار داد. * اسحاق گفت: نزدیک بیا تا تو را لمس کنم و مطمئن شوم که واقعاً عیسو هستی. * یعقوب نزد پدرش رفت و پدرش بر دستها و گردن او دست کشید و گفت: صدا، صدای یعقوب است، ولی دستها، دستهای عیسو* اسحاق او را نشناخت، چون دستهایش مثل دستهای عیسو پرمو بود. پس یعقوب را برکت داده،* پرسید: آیا تو واقعاً عیسو هستی؟یعقوب جواب داد: بلی پدر* اسحاق گفت: پس غذا را نزد من بیاور تا بخورم و بعد تو را برکت دهم. یعقوب غذا را پیش او گذاشت و اسحاق آن را خورد و شرابی را هم که یعقوب برایش آورده بود، نوشید.* بعد گفت: پسرم، نزدیک بیا و مرا ببوس.* یعقوب جلو رفت و صورتش را بوسید. وقتی اسحاق لباسهای او را بویید به او برکت داده، گفت: بوی پسرم چون رایحه خوشبوی صحرایی است که خداوند آن را برکت داده است.* خدا باران بر زمینت بباراند تا محصولت فراوان باشد وغله و شرابت افزوده گردد.* ملل بسیاری تو را بندگی کنند، بر برادرانت سَروَری کنی و همه خویشانت تو را تعظیم نمایند. لعنت بر کسانی که تو را لعنت کنند و برکت بر آنانی که تو را برکت دهند.* پس از این که اسحاق یعقوب را برکت داد، یعقوب از اطاق خارج شد. بمحض خروج او، عیسو از شکار بازگشت.* او نیز غذایی را که پدرش دوست میداشت، تهیه کرد و برایش آورد و گفت: اینک غذایی را که دوست داری با گوشتِ شکار برایت پخته و آوردهام. برخیز؛ آن را بخور و مرا برکت بده.* اسحاق گفت: تو کیستی؟ عیسو پاسخ داد: من پسر ارشد تو عیسو هستم.* اسحاق در حالی که از شدت ناراحتی میلرزید گفت: پس شخصی که قبل از تو برای من غذا آورد و من آن را خورده، او را برکت دادم چه کسی بود؟ هر که بود برکت را از آنِ خود کرد.* عیسو وقتی سخنان پدرش را شنید، فریادی تلخ و بلند بر آورد و گفت: پدر، مرا برکت بده تمنّا میکنم مرا نیز برکت بده* اسحاق جواب داد: برادرت به اینجا آمده، مرا فریب داد و برکت تو را گرفت* عیسو گفت: بیدلیل نیست که او را یعقوب نامیدهاند، زیرا دوبار مرا فریب داده است. اول حق نخست زادگی مرا گرفت و حالا هم برکت مرا. ای پدر، آیا حتی یک برکت هم برای من نگه نداشتی؟* اسحاق پاسخ داد: من او را سَروَر تو قرار دادم و همه خویشانش را غلامان وی گردانیدم. محصول غله و شراب را به او دادم. دیگر چیزی باقی نمانده که به تو بدهم.* عیسو گفت: آیا فقط همین برکت را داشتی؟ ای پدر، مرا هم برکت بده! و زارزارگریست.* اسحاق گفت: باران بر زمینت نخواهد بارید و محصول زیاد نخواهی داشت. )) !!!!! |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |







