کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 4 رای - 4.25 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حاج احمد متوسليان
۱:۵۳, ۱۵/تیر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/تیر/۹۱ ۲:۰۵ توسط ario65.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله ارحمن الرحيم

14 تيرماه سالروز ربوده شدن حاج احمد متوسليان
14 تيرماه سالروز ربوده شدن چهار ديپلمات ايراني به نام‌هاي سید محسن موسوی،، احمد متوسلیان، تقی رستگارمقدم و كاظم اخوان توسط رژيم صهيونيستي است .
[تصویر: 525630.jpg]

شهید همت ایشان را می ستود

اودرآخر با اشک می‌گوید: شهید همت از دوستان همیشگی حاج احمد می گفت دفاع مقدس و آزاد سازی بیت المقدس مدیون تلاشهای حاج احمد متوسلیان است.
[تصویر: 30631.jpg]

شادی اسرائیلی‌ها

ما هیچ خبری از ایشان نداشتیم وفقط شب رادیو اسرائیل اعلام کرد که ژنرال احمد متوسلیان طراح عملیات فتح المبین و بیت المقدس ربوده شد.
رزمنده‌‌اي نقل مي‌كند:«شبي در جوار مرقد مطهر حضرت زينب(سلام الله علیها)تا صبح به گريه و نماز مشغول بود. حوالي سحر با سيمايي بشاش و لبي خندان به سوي همسفرانش آمد و در پاسخ به سؤال دوستانش كه خوشحالي او را جويا شده بودند،گفته بود:از سر شب داشتم در فراق برادران شهيدم ،مخصوصا شهيد محمد توسلي اشك مي‌ريختم به عمه سادات متوسل شدم. تا بلكه ايشان در كارم عنايتي فرمايند. چند لحظه پيش ناگهان ديدم يك پيرمرد نوراني بامحاسني سفيد و لباس بسيجي بر تن،كنارم آمد و ايستاد و گفت پسرم! بي‌تابي نكن ،لحظه اجابت دعايت نزديك شده است.»[تصویر: 30614.jpg]

[b]بچه بود که انقلاب را دید.نوجوانیش را در آن گذراند.شاگردی پدر را کرد؛عاشق کارهای فنی بود. وقتی مطهری را شناخت،دلش خواست برود سراغ طلبگی که نرفت.دانشگاه علم و صنعت،دو سال برق خواند؛آن قدر تودار بود که خانواده‌اش نمی‌دانست دانش جو است.حتا وقتی خبر دست‌گیریش را شنیدند،باورشان نمی‌شد.دوستانش شاید جسارتش را در کوچه و خیابان دیده بودند، ولی در خانه،داداش احمد مهربان و سخاوت مند بود.
حبس کشید.رنج دید،آن قدر که توانست پشت و پناه آدم ها باشد.جنگیدن برایش درس بود. می‌آموخت و آموزش می‌داد.و تربیت می‌کرد.به همان راحتی که توبیخ و تنبیه می‌کرد،گریه می‌کرد و حلالیت می‌طلبید.
آن قدر به افق های دور چشم می‌دوخت که روزی در پس آن ناپدید شد.
احمد متوسلیان
ت
تولد:15 فروردین 1332،تهران[تصویر: nf00011750-2.jpg]
اسارت:14 تیر 1361:جنوب لبنان
دانش جوی مهندسی برق،دانشگاه علم و صنعت
فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)
1)چهار ماهش بود که رفتم مکه. شبی که برگشتم، دیدم چشمهایش گود رفته و پاهایش مثل چوب خشک شده. نبضش سخت می‌زد. خیلی ناراحت شدم. وضو گرفتم و چهار بار أمن یجیب خواندم. انگار دوباره زنده شد.
به مادرش گفتم «حالا شیرش بده.»
2) سرش توی کار خودش بود. آرام،تنها، یک گوشه می‌نشست. کم تر با بچه ها بازی می‌کرد. خیلی لاغر بود. مادر نگران بود.
ـ بچه‌ی چهارساله که نباید این قدر آروم باشه.
بعدها فهمیدند قلبش ناراحت است.عملش کردند.
3)به بابا گفت«من هم می‌آم پیشت. می‌خواهم کمک کنم.»
بابا چیزی نگفت. فقط نگاهش لغزید روی کیف و کتاب احمد. احمد این را که دید گفت«بعد از مدرسه می‌آم. زود هم برمی‌گردم که درسام رو بخونم.»
بابا اول سکوت کرد. بعد گفت«پس باید خوب کار کنی.»
4)سینی های شیرینی را پر می‌کرد،می‌گذاشت روی پیش خان. وقتی از مغازه بیرون می‌رفت، سینی ها خالی بود.
آخرهای دبیرستان که بود،دیگر بابا می‌توانست خیلی راحت مغازه را دستش بسپارد.
5)دور هم نشسته بودیم و از سال چهل و دو می‌گفتیم.
حرف پانزده خرداد که شد،احمد رفت تو لب. گفت«اون روزها ده سالم بیش تر نبود. از سیاست هم سر در نمی‌آوردم. ولی وقتی دیدم مردم رو تو خیابون می‌کشن،فهمیدم که دیگه بچه نیستم؛باید یه کاری کنم.»
6)دلش می‌خواست برود قم یا نجف درس طلبگی بخواند.حتا توی خانه صدایش می‌کردند«آشیخ احمد.»
ولی نرفت.می‌گفت«کار بابا تو مغازه زیاده.»
7)هنرستان فنی درس می‌خواند. برایم یک گردن بند درست کرده بود. ورقه های فلزی را شکل لوزی و دایره بریده بود و کرده بود توی زنجیر.یک قلب هم وسطش که رویش اسمم را نوشته بود.
8)دیپلم فنی گرفته بود و آزمون داده بود که برود و در یک شرکت تأسیساتی کار کند. یک روز من را کشید کنار و گفت«خواهر جون،فریده،من یه امتحانی داده‌م. برام دعا کن. اگه قبول شم هرچی بخوای برات می‌خرم.»
یادم افتاد که یک بار برادر بزرگ ترم برای همه همبرگر خریده بود و برای من،چون خواب بودم، نخریده بود.
تند گفتم«داداش،همبرگر برام بخر.»
امتحان شرکت را که قبول شد،آمد خانه با یک پاکت دستش.همبرگر خریده بود؛برای همه.
9)هم دانشگاه می‌رفت،هم کار می‌کرد؛ توی یک شرکت تأسیساتی. اوایل کارش بود که گفت«برای مأموریت باید برم خرم آباد.»
خبر آوردند دست گیر شده.با دو نفر دیگر اعلامیه پخش می‌کردند.آن دوتا زن و بچه داشتند.احمد همه چیز را گردن گرفته بود تا آن ها را خلاص کند.
10)مادر رفته بود ملاقات.دیده بود ضعیف شده.کبودی دست هایش را هم دیده بود.
ـ احمد جان،دستات چی شده؟
خندیده بود.
ـ تو رو خدا بگو.
ـ جای دستبنده. می بندن دو طرف تخت، شلاقه می‌زنن.تقلا می‌کنم که طاقت بیارم. ساکت شده بود.بعد باز گفته بود«نگران نباش،خوب می‌شن.»
11)یک بار ازش پرسیدم«قضیه‌ی زندان رفتنت چی بوده،حاجی؟»
جواب نداد.خودش را به کاری مشغول کرد.
ـ حاجی،هیفده شهریور چی کار می‌کردی؟وقتی امام اومد،توی کمیته استقبال بودی؟
اخم هایش رفت توی هم.
ـ تو با قبل چی کار داری؟ببین الآن دارم چی کار می کنم.
12)روی رکاب مینی بوس ایستاده بود. بچه ها یکی یکی از کنارش رد می‌شدند، می رفتند بال.سروصدا و خنده مینی بوس را پر کرده بود.انگار نه انگار که می‌خواستند بروند جنگ.
ـ همه هستن؟ کسی جا نمونه. برادرا چیزی رو که فراموش نکردین؟ غلامرضا خیلی جدی گفت «برادر احمد، ما لیوان آب خوریمون جا مونده. اشکالی نداره؟»
دوباره صدای خنده بچه ها رفت هوا.
احمد لبخند زد. به راننده گفت «بریم»
13)صدایش شده بود آژیر خطر.
ـ ضدانقلاب … بریزید تو سنگرا… سریع… بجنبید…
بیرون ساختمان سنگرها پر می‌شد.کار هر شب بچه ها بود،تا صبح.گاهی وقت ها که نگاهش می‌کردی،یکی را می‌دیدی سبزه،کمی جدی،کمی ترسناک حتا.فرمان ده نبود،ولی عین فرمان‌ده ها بود.
توی پادگان بانه، دور از شهر بودیم و نمی‌توانستیم خارج شویم. دستور بود که بمانیم. نه آذوقه داشتیم،نه مهمات؛نمی‌دادند به‌مان.
14) شب ها بچه ها با هم شوخی می‌کردند. جشن پتو می‌گرفتند. حاج احمد یک گوشه می نشست، می‌رفت تو فکر. شوخی ها که زیاد می‌شد، یک داد می‌زد،هرکس می‌رفت یک گوشه. بعضی وقت ها خودش هم یک چیزی می‌گفت و با بقیه می‌خندید.
15)بچه ها از شرایط بدی که توی پادگان داشتیم مریض شده بودند. یک بار حاجی رفت سراغ یکی از خلبان ها و گفت«بچه های مارو ببرید عقب.»
اعتنا نکردند یا گفتند«نمی‌کنیم.»
حاجی اشاره کرد،چند نفر دور هلی کوپتر پخش شدند.ضامن نارنجک را کشید و گفت«اگه بچه‌های ما رو نبرید،هلی کوپتر رو همین جا منفجر می‌کنیم.»
خلبان ها فرار کردند.سرهنگ آمد چیزی بگوید،سیلی حاج احمد کنارش زد.
16)پیشنهاد کرده بود وقت های بی کاری بحث های اعتقادی کنیم. توی یک اتاق کوچک دور هم می‌نشستیم.خودش شروع می‌کرد.

ـ اصلاَ ببینم،خدا وجود داره یا نه؟من که قبول ندارم.شما اگه قبول دارین،برام اثبات کنین.
هر کسی یک دلیلی می‌آورد.تا سه ـ چهار ساعت مثل یک ماتریالیست واقغی دفاع می‌کرد.یک بار یکی از بچه ها وسط بحث کم آورد. نزدیک بود با حاجی دست به یقه شود. حاجی گفت«مگه شما مسلمونا تو قرآن نخوندید که جدال باید احسن باشه؟!»
17) کارهاش که تمام شد،رفت لباس هاش را از گوشه‌ی کمد جمع کرد و بغچه اش را بست و رفت بیرون. دلم می‌خواست می‌رفتم ازش می‌گرفتم و خودم می‌شستم. چه فرق داشت؟ برای خیلی ها کرده بودم، برای او هم می‌کردم.
رفت بیرون. حمام را روشن کردم. وقتی آمد، یک لگن لباس شسته دستش بود.برد پهن کرد.
صبح زود بلند شدم لباس ها را جمع کنم.بند خالی بود.
18) برای انجام دادن کارهای سنگر توی مریوان،اولین نفر اسم خودش را می‌نوشت.هرکجا بود،هرقدر هم کار داشت،وقتی نوبتش می‌رسید،خودش را می رساند مریوان.
19) با بچه ها توی شهر می‌رفتیم. لباس پلنگی تنم بود و عینک دودی زده بودم. یکی را دیدم شلوار کردی پاش بود. از بچه ها پرسیدم «کیه؟»
گفتند:«متوسلیان.»[url=http://dl.aviny.com/Album/defa-moghadas/Shakhes/ahmad-motevaselian/kamel/01.jpg][/url]
به فرمان دهم گفته بود«به‌ش بگین این لباسو میون کردا نپوشه.ما نیومده‌یم این جا مانور بدیم.»
20) پرسید«کجا بودی تا حالا؟» گفتم«داشتم غذا می‌خوردم.» دست انداخت یقه‌ام را گرفت و با خودش برد.
یک پسر هفده ـ هجده ساله روی تخت دراز کشیده بود.مارا که دید،ترسید.دست و پایش را جمع کرد.
ـ اینا چیه روی دستای این؟
یقه‌ام هنوز دستش بود.نفسم بالا نمی‌آمد.گفتم«…خون.»
رو کرد به آن پسر،پرسید«از کی این جایی؟»
ـ یک هفته‌س.
دیگه داشت داد می‌زد.
ـ گفته‌ای دستاتو بشورن؟
ـ گفتم،ولی کسی گوش نداد. یقه‌ام را از لای دستش کشیدم بیرون،دررفتم. من را دید،دوباره شروع کرد به دادوفریاد.
با التماس گفتم«حاجی،به خدا من فقط دو ساعته از مرخصی اومده‌م.»
ـ نه خیر،یک ساعت و نیمه که اومدی،اما به جای این که بیای به مجروحا سربزنی،رفتی به کیف خودت برسی.
سرم پایین بود که صدای گریه‌اش را شنیدم.
ـ تو هیچ می‌دونی اون بچه دست ما امانته؟… می‌دونی مادرش اونو با چه زحمتی بزرگ کرده؟
21) وقتی گفتم امر خیر در پیش دارم، نرم تر شد، ولی بازهم می‌گفت«بیست روز نه.» می‌گفت«نمیشه.»
گفتم«پس چند روز،حاجی؟»
گفت«پنج روز.»
فقط رفت و برگشتنم پنج روز طول می‌کشید.
برگه‌ی مرخصی را گرفتم و رفتم.
22)مثل یک کابوس بود. فکر می‌کردیم همه ضدانقلاب ها را بیرون کرده‌ایم. ولی هرشب، از یک جایی که معلوم نبود کجا است، صدای رگ بار مسلسل‌هاشان می‌آمد. شهر ریخته بود به هم. مردم به وحشت افتاده بودند. پاسدارها سردرگم بودند.
23)صدایم کرد و آرام گفت«امشب برو کانال فاضلابو مین گذاری کن.»
پرسیدم«اون جا چرا،حاجی؟»
چیزی نگفت.مثل گیج ها نگاهش کردم.بالاخره گفت«من خودم سه شبانه روز اون جا رو چک کرده‌م،از اون جا می‌آن.»
یادم نیست.یکی ـ دوشب بعد بود،صدای انفجار شنیدم.صبح رفتم سرزدم.خون روی دیوارها شتک زده بود.جنازه ها را برده بودند.
24)هر وقت می‌رفتی توی مقر،نبود،مگر ساعت دو ـ سه ی نصفه شب. وقتی می‌رسید می‌دید همه خواب‌اند،آن قدر خسته بود که همان جلوی در اسلحه‌اش را حایل دیوار می‌کرد، پتو را می‌کشید روی خودش و می خوابید.
25)همراه ما کشیده بود عقب.باید یک کم استراحت می‌کردیم و دوباره می‌رفتیم جلو.
قوطی کنسرو را باز کردم و گرفتم طرف حاجی.
نگاهم کرد.گفت«شما بخورین.من خوراکی دارم.»

دست مالش را باز کرد.نان و پنیری بود که چند روز قبل داده بودند.

دوستان عزيز آرامش و امنيت ما مديون حس مسوليت پذيري ايثار و از خودگذشتگي اين عزيزان است
وظيفه خودم دانستم کمي اين سردار بزرگ را معرفي کنم .
ياعلي ع
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: m.hossein ، میثاق ، Moh3eN-QalaM ، sevenmoons ، mohammad1369 ، saloomeh ، فدک زهرا ، شیدا ، مهرومه ، ندا دهنده ، MANI110 ، حسن عزتي ، شهیدطیبه واعظی ، Asma ، fiftynine ، amirak ، sagheb
۱۸:۴۹, ۱۶/تیر/۹۱
شماره ارسال: #2
آواتار
بسم رب الشهداء و الصدیقین

شعر بسیار زیبای مرحوم آغاسی در وصف جاویدالاثر حاج متوسلیان

دانـــلــــود
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Moh3eN-QalaM ، m.hossein ، saloomeh ، فدک زهرا ، حسن عزتي ، شهیدطیبه واعظی ، soheyl68
۱۸:۵۶, ۱۶/تیر/۹۱
شماره ارسال: #3
آواتار
خدا با ائمه محشورش کنه عجب رسم و سنتی راه انداخت تو مراسم های صبحگاه که به نسل من هم منتقل شده و انجام میشه
یاد شلمچه بخیر...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: میثاق ، m.hossein ، saloomeh ، حسن عزتي ، شهیدطیبه واعظی
۲۲:۰۲, ۲۹/مهر/۹۱
شماره ارسال: #4
آواتار
تولد و كودكی

به سال 1332 ه.ش در خانواده‌اي مومن و مذهبي در يكي از محلات جنوب شهر تهران به دنيا آمد. دوران تحصيل ابتدايي خود را در دبستان اسلامي «مصطفوي» به پايان برد. ضمن تحصيل، به پدرش كه در بازار به شغل شيريني فروشي اشتغال داشت، كمك مي‌كرد. احمد در همان سالهاي نوجواني با شركت فعال در هياتهاي مذهبي و كلاسهاي قرآن در مساجد جنوب شهر، از ظلم و جنايات رژيم منحوس پهلوي آگاه شد و با سن و سال كمي كه داشت قدم به ميدان مبارزه با طاغوت گذاشت.

پس از پايان دوره ابتدايي، در هنرستان صنعتي، شبانه به تحصيل ادامه داد و در سال 1351 موفق به اخذ ديپلم گرديد. سپس به خدمت سربازي اعزام شد و در شيراز دوره تخصصي تانك را گذراند و پس از آن، به سرپل ذهاب اعزام شد.

فعاليت سياسي – مذهبي

او در دوران سربازي، فردي مذهبي و مومن بود و در بحثها، مخالفت خود را با رژيم ستمشاهي بيان مي‌كرد. پس از اتمام خدمت سربازي، در يك شركت تاسيساتي خصوصي استخدام شد و بعد از چند ماه، به خرم‌آباد منتقل گرديد و به فعاليتهاي سياسي تبليغي خود ادامه داد. تا اينكه پس از مدتها تعقيب و گريز، در سال 1354 توسط اكيپي از كميته مشترك ضدخرابكاري ساواك دستگير و روانه زندان شد و مدت پنج ماه را در زندان مخوف فلك‌الافلاك خرم‌آباد در سلولي انفرادي گذراند.

به روايت همرزمانش، با وجود تحمل شكنجه‌هاي جسمي و روحي فراوان، حسرت شنيدن يك آخ را هم بر دل سياه مزدوران ساواك گذاشت، تا اينكه او را به بند عمومي منتقل كردند و حدود نه ماه نيز در آنجا گذراند و با بالاگرفتن موج انقلاب اسلامي از زندان آزاد گرديد و به آغوش ملت بازگشت. پس از آزادي، در شروع قيامهاي خونين قم و تبريز در سال 1356، نقش رابط و هماهنگ كننده تظاهرات را در محلات جنوبي تهران عهده‌دار شد و رابطه‌اي تنگاتنگ با حركتهاي مكتبي محافل دانشجويي و روحانيت مبارز تهران داشت.

با شدت يافتن روند نهضت اسلامي و رويارويي مردم با مزدوران طاغوت، بارها تا پاي شهادت پيش رفت و در روزهاي 21 و 22 بهمن ماه 1357 تلاش و ايثار چشمگيري از خود نشان داد. با پيروزي معجزه آساي انقلاب اسلامي، مسئوليت تشكيل كميته انقلاب اسلامي محل خويش را عهده‌دار شد. پس از شكل گيري سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به اين ارگان پيوست و دوشادوش ساير همرزمانش با حداقل امكانات موجود به سازماندهي نيروها همت گماشت.

مبارزه با ضدانقلاب در كردستان

پس از شروع غافله كردستان در اسفندماه سال 1357 به همراه 66 تن از همرزمانش داوطلبانه عازم بوكان شد و به دليل ابتكار عمل هوشيارانه و فرماندهي قاطع خود توانست كليه اشرار مسلح را متواري كند و منطقه را از لوث وجود ضدانقلابيون كه در راس آنها دمكراتها قرار داشتند، پاكسازي نمايد. او پس از تثبيت مواضع نيروهاي انقلاب در بوكان، به شهرهاي سقز و بانه رفت.

در ابتداي ورود به شهر بانه، به تلافي كمين ناجوانمردانه‌اي كه ضدانقلابيون به نيروهاي ستون ارتش زده بودند، طي يك عمليات دقيق ضدكمين خساراست سنگيني به آنان وارد آورد كه در اين نبرد، چهارصد اسير و دويست كشته از ضدانقلاب برجاي ماند.

پس از آن به همراه گروهي از رزمندگان از جمله معاون خود (شهيد محمد توسلي) براي فتح سننج راهي اين شهر شد. ستون تحت فرماندهي او از سمت راست شهر، حلقه محاصره ضدانقلاب را در هم شكست و به همراه سرداران رشيدي چون محمد بروجردي و اصغر وصالي، سسندج را آزاد نمود و كمر تجزيه‌طلبان را شكست.

در زمستان سال 1358 به او ماموريت داده شد تا جاده پاوه – كرمانشاه را كه در تصرف ضدانقلاب بود، آزاد كند. عمليات با فرماندهي او و همكاري سپاه پاوه شروع و با موفقيت كامل به انجام رسيد و ايشان به همراه ساير برادران، وارد شهر پاوه شدند. پس از مدتي، با حكم شهيد بروجردي، به فرماندهي سپاه پاوه منصوب گرديد. در اين مدت، حاج احمد عمليات گوناگوني از جمله عمليات نجار در ارتفاعات نورياب، كه اكثر آنها با موفقيت همراه بود، طراحي و اجرا كرد.

حضور در لبنان

هنوز طعم شيرين فتح خرمشهر را در ذائقه‌اش احساس مي‌كرد كه خبر تلخ تهاجم ارتش صهيونيستي به خاك لبنان را شنيد. او در اواخر خرداد سال 1361 طي ماموريتي به همراه يك هيات عالي‌رتبه ديپلماتيك از مسئولين سياسي – نظامي كشورمان راهي سوريه شد تا راههاي مساعدت به مردم مظلوم و بي‌دفاع لبنان را بررسي نمايد.

ويژگيهاي اخلاقي

آگاهي و شناخت بالاي ايشان در مسائل سياسي – اجتماعي از جمله خصوصيات بارز اين سردار بزرگوار بود. در تدبير و تصميم‌گيريهايش دقت‌نظر داشت. ضمن قاطعيت در كار، بر دلها فرماندهي مي‌كرد و همواره در بطن مشكلات حضور داشت. به همين دليل، در سخت‌ترين شرايط،‌كسي او را تنها نمي‌گذاشت. امكاناتي را بيشتر از نيروهاي تحت امر خود، به خدمت نمي‌گرفت. به رغم برخورد قاطعانه در امر فرماندهي،‌ از عاطفه بالايي برخوردار بود. علاوه بر فرماندهي، در كارهاي جمعي مانند ساختن سنگر، نظافت محيط، شستن ظروف و ... با پرسنل تحت امر همراهي مي‌كرد. علاقه به مطالعه و بحث پيرامون اخبار و رويدادها، از خصوصيات ديگر او بود. در مواقع مقتضي در جمع صميمي همرزمانش پيرامون مسائل اعتقادي بحث مي‌نمود.

حاج احمد نسبت به شهدا و خانواده‌هاي محترمشان احترام خاصي قايل بود و در هر فرصتي به مزار شهدا مي‌رفت و براي رسيدگي به معضلات و حوائج خانواده‌هاي اين عزيزان تلاش مي‌كرد و در غم فراق همرزمانش مي‌سوخت. نقل مي‌كنند:
هنگامي كه بر مزار شهيد جهان‌آرا حاضر مي‌شد، آن‌چنان از خود بي‌خود مي‌شد كه تا ساعتها بي‌وقفه اشك مي‌ريخت و با روح بلند او نجوامي‌كرد.

برادر ديگري نقل مي‌كند:

شبي در جوار مرقد مطهر حضرت زينب(سلام الله علیها) تا صبح به گريه و نماز مشغول بود. حوالي سحر به سيمايي بشاش و لبي خندان به سوي همسفرانش آمد و در پاسخ به سئوال دوستانش كه خوشحالي او را جويا شده بودند، گفته بود: از سر شب داشتم در فراق برادران شهيدم، مخصوصاً شهيد محمد توسلي اشك مي‌ريختم. به عمه سادات متوسل شدم، تا بلكه ايشان در كارم عنايتي فرمايند. چند لحظه پيش ناگهان ديدم يك پيرمرد نوراني با محاسني سفيد و لباس بسيجي بر تن، كنارم آمد و ايستاد و گفت: پسرم! بي‌تابي نكن، لحظه اجابت دعايت نزديك شده است.

نحوه اسارت

در چهاردهم تير سال 1361، اتومبيل هيات نمايندگي ديپلماتيك كشورمان حين ورود به شهر بيروت و در هنگام عبور از پست ايست و بازرسي،‌مزدوران حزب فالانژ اتومبيل را متوقف و چهار سرنشين خودرو مزبور به رغم مصونيت ديپلماتيك – توسط آدم‌ربايان دست‌نشانده رژيم تروريستي تل‌آويو گروگان گرفته شده و پس از شكنجه و بازجويي، به نظاميان اسرائيلي تحويل گرديدند،‌كه از سرنوشت آنان تاكنون اطلاعي در دست نيست. درحالي كه همرزمان آن مهاجر الي‌الله، مشتاقانه چشم به راه هستند تا خبري از او و همرزمانش برسد.

خاطراتي از جاويدالاثرحاج احمد متوسليان دلاور مظلوم اسير در زندان هاي اسرائيل:
نبوغ فرماندهي :

در ارتش خدمت کرده بود . قبل از انقلاب هم در زندان فلک الافلاک زنداني بوده است . از فکر نظامي بسيار خوبي برخوردار بود . مهندس مکانيک دانشگاه علم و صنعت ، طراح و از بچه هاي با فکر و با استعداد و عاشق امام (رحمة الله علیه) بود . وقتي اولين بار دنبال بچه هاي تهران در سال 58 رفت بانه ، به عنوان يک نيروي عادي از گردان دو سپاه خدمت مي کرد. بعد مشخص شد که او نبوغ ذهني و فکري اش «فرماندهي» است .


آمريکا و حمله به ايران :

وقتي خبرنگار در ارتباط با احتمال حمله ي آمريکا به ايران از حاجي سوال کرد. حاجي گفت : « خيلي بعيد است چرا که حمله اي که از طريق عراق به ايران کردند ، طعم تلخ آن را چشيدند و اين امر طبيعي است که خود آمريکا هرگز به صورت عيان وارد کار نخواهد شد . کشور هاي منطقه نيز قدرت اين را ندارند . اسرائيل هم اگر فقط از طريق هوايي بخواهد کاري کند ، او هم قادر نيست که به صورت موثر کاري انجام دهد . »


جنايات اسرائيل :

« اسرائيل شديدترين و شقي ترين جنايتها را در اينجا انجام مي ده . فقط يک قسمت از اين جنايتها را من در يک کودکستان به نام امام موسي صدر در اطراف شهر صيدا مشاهده کرده ام که بيش از 300 کودک يکجا کشته شدند . تعداد زيادي دختر و زن هتک ناموس شدند و آمار تلفات مردم بالاي 15 تا 20 هزار نفر بود . »


جنگ در اسرائيل :

وقتي صحبت از جنگيدن و شهيد دادن ميشه ، صحبت از جنگيدن در 9 متر برف است جايي که انسان يخ مي بندد و امکان تحمل 10 دقيقه نگهباني سخت مي باشد . سرما و برف بيش از حدي که در اين منطقه ( مريوان ) است باعث شد که حدود يازده نفر از برادران ما از بالاي برفها در ارتفاعات سقوط کرده و در ته دره پاره پاره شوند . اما به شکرانه خدا برادران پاسدار تا کنون مقاومت کرده اند

« سمينار فرماندهان سپاه در زمان فرماندهي مريوان »


چرا و چطور :

چند کارتن کنسرو و خرما داريد ، با چند کيسه نان خشک ، هر سه روز يه بار هم يک وانت براتون چند تا بشکه دويست و بيست ليتري آب مي آره و چند کيلومتري تون مي گذاره . شب که شد ميريد و مي آريد . احدي حق روز بيرون آمدن نداره مرخصي ها همه لغو . کسي حق مرخصي خواستن هم نداره و مفهوم شد ؟ کي جرات داشت به حاج احمد بگويد ( چرا و چطور ؟ )

جبهه ي اسرائيل :

قرار شده بود با پاترول در شهر حرکت کند بهش گفتند : حاجي اين ماشين خطرناکه ، يه موقع پشت چراغ قرمز يه نارنجک بياندازند تو ، مي دونيد چي مي شه ؟ يه نگاه به بيرون کرد و گفت : شلوغش نکنيد ، ما رو تو کردستان نتونستند از پا در بيارند ، بعثي ها هم که کاري از پيش نبردند ، منافقين هم هيچ غلطي نمي توانند بکنند . مطمئن باشيد اگه قرار باشه براي من اتفاقي بيفته ، تو جبهه جنگ با اسرائيل مي افته .

واهمه از اسرات :

اسارت حاج احمد و همراهانش صد در صد برنامه ريزي شده بود و اسرائيلي ها اطلاع دقيق نداشتند . اسرائيلي ها در ارتش سوريه نفوذ شديد داشتند . حاج احمد واقعا از اسارت واهمه داشت . علتش را نمي دانم . او به ما گفته بود حاضر بود بجنگم اما اسير اسرائيل نشويم . هميشه مي گفت بايد کاري کنيم که صهيونيست ها را اسير بگيريم و رنجير به دست و پاي آنها ببنديم و در بازار شام بگردانيم .

خاطره :

عمليات فتح‌المبين‌، اولين عمليات بزرگي بود كه به تيپ واگذار شد‌. قبل از شروع عمليات‌، قرار بر اين شد گروهي براي شناسايي به منطقه اعزام شوند تا بتوانيم باشناخت بيشتر و حساب شده به دشمن ضربه بزنيم‌.
كار شناسايي به پايان رسيد، تمامي برادران به خصوص حاج احمد و حاج همت متفق‌القول شدند كه بايد فكري به حال توپخانه دشمن كرد‌. دشمن با داشتن قبضه‌هاي فراوان در عقبه خود، مي‌توانست بر روي بچه‌ها آتش بريزد و تلفات زيادي بگيرد‌. اين مساله تنها گره كور عمليات بود كه مي‌بايست هر چه سريعتر فكري به حال آن مي‌شد‌. عاقبت پس از مشورت قرار شد گردان حبيب بن مظاهر براي از كار انداختن و محاصره توپخانه دشمن وارد عمل شود‌. ساعتي از رفتن نيروها مي‌گذشت و ما هيچ اطلاعي از آنها نداشتيم‌: حاج احمد و حاج همت ساكت و آرام در گوشه‌اي از سنگر نشسته و به نطقه دوري خيره شده بودند‌. شايد به وسعت كار عمليات فكر مي‌كردند يا شايد هم ...
ناگهان صداي خش خش بيسيم بلند شد و كسي از آن طرف با جملات رمز چيزي گفت‌: "محسن وزوايي‌" بود‌. آنچه كه حاج احمد از اين مكالمه متوجه شد اين بود: "ما راه را گم كرديم نمي‌توانيم پيش برويم‌. اصلا در اين تاريكي نمي‌شود جايي را ديد".

خاطره :

از ساعتها پيش‌، دشمن پاتك‌هاي سنگيني را روي بچه‌ها انجام مي‌داد و آنها هم جانانه دفاع مي‌كردند‌. در همين گير و دار، ناگهان غرش سهمناك و مهيبي را در كنار دژ مرزي شلمچه شنيدم‌. گلوله توپي در كنار حاج احمد و چند نفر از همراهانش تركيده بود‌. گيج و گم‌، چرخي زدم و به ميان توده خاك و دود رفتم‌. خاكها كه بر زمين نشست‌، چهره خاك آلود و پاي تركش خورده حاج احمد را كه از آن خون بيرون مي‌زد، ديدم‌. با ديدن اين صحنه‌، به يكباره بچه‌ها فرياد يا ابوالفضل‌(ع‌) و يا امام زمان‌(عج‌) سر دادند و گريه كنان و بر سر زنان‌، به طرف او دويدند‌. همين طور كه داشتيم به سر خودمان مي‌زديم و به پيكر مجروح حاج احمد نگاه مي‌كرديم‌، يك دفعه او از پشت لايه‌هاي خاك‌، با همان نگاه پر از غيظ گفت‌: "تركش نقلي‌اش مال ماست‌. آن وقت گريه و زاريش مال شما؟ بس كنيد"! جلوي خودمان را گرفتيم و اشكها را پاك كرديم‌. حاج احمد كمربندش را باز كرد و به وسيله آن‌، بالاي شريان ران را بست و به هر زحمتي بود، از جا بلند شد‌. بعدها كه جاي زخم و تركش را ديدم‌، نفهميدم چطور حاج احمد به تركشي كه به قدر نصف كف دست بود، مي‌گفت تركش نقلي‌! تازه در برابر اصرار ما براي انتقال به بيمارستان اهواز، با قاطعيت مخالفت ميكرد‌.

خاطره :

يكي مي‌گفت‌: "تازه رسيده بودم به قرارگاه تاكتيكي و دلم مي‌خواست حاج احمد را ببينم‌. همين طور كه داشتم قدم زنان به طرف قرارگاه مي‌رفتم‌، صحنه عجيبي ديدم‌. درميان آن سكوت وخلوتي بعد از ظهر كه هر كدام از بچه‌ها از شدت گرما به سنگري پناه برده بود و چرت مي‌زدند، حاج احمد در كنار تانكر آب نشسته بود و با دقت و وسواس خاصي‌، ظرفهاي ناهار بچه‌هاي قرارگاه را مي‌شست‌. اول باور نكردم كه حاج احمد باشد ولي وقتي به آرامي نزديك رفتم‌، ديدم كه خود اوست‌. با خودم گفتم آدم مثل حاج‌احمد با آن همه يد و بيضا، فرمانده تيپ ۲۷ حضرت رسول‌(ص‌) و مسوول قرارگاه تاكتيكي باشد و بيايد كنار تانكر آب‌، كاسه بشقابهاي بچه‌ها را بشويد؟! در همين فكر بودم كه يك هو به ياد دوربينم افتادم‌. به تندي‌، با دوربين قراضه‌اي كه روي دوشم داشتم‌، جلو رفتم و قبل از اين كه متوجه شود، او را درون كادر دوربين جا دادم و با فشار تكمه‌اي‌، براي هميشه ثبتش كردم‌".
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مفقود الاثر ، حسن عزتي ، شهیدطیبه واعظی
۹:۴۵, ۲۳/آبان/۹۱
شماره ارسال: #5

سلام
[تصویر: mazlum110.jpg]
احمد متوسلیان


حاج احمد متوسلیان در سال 1332 ، مقارن با كودتای سیاه آمریكایی در محله امامزاده سیداسماعیل خیابان مولوی تهران متولد شد .وی دوران تحصیلات خود را در دبستان اسلامی «مصطفوی» سپری كرد. از همان كودكی ضمن اشتغال به درس و مدرسه به رغم نارسایی قلبی و ضعف توان جسمی در مغازه شیرینی ‌فروشی پدرش-" ‌ قنادی متوسلیان یزدی
" -
واقع در بازار تهران مشغول شد
.
[b]
حاج احمد متوسلیان پس از فتح خرمشهر و تثبیت مواضع رزمندگان اسلام در آنجا، اواخر خرداد ، طی ماموریتی همراه یك هیات عالي‌رتبه سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی ایران‌، به سوریه و لبنان سفر مي‌كند تا راههای كمك به مردم مظلوم و بي‌دفاع لبنان را از نزدیك بررسی كند‌. در جریان یورش ظالمانه اسرائیل به جنوب لبنان در سال 1361 اطلاع دادند كه بیروت محاصر شده و ساختمان سفارتخانه جمهوری اسلامی ایران در معرض خطر است. موسوی كاردار سفارت ایران از حاج احمد كه در لبنان بود خواست برای تخلیه اسناد موجود در سفارتخانه اقدام كند
.

صبح روز چهاردهم تیرماه 1361 حاج احمد آماده حركت شد. همگی اصرار داشتند كسی دیگر به جای او به این مأموریت اعزام شود . اما حاج احمدمتوسلیان اصرار داشت كه خودش این كار را انجام دهد. در ساعت 30/12 دقیقه ظهر روز 14 تیر سال 1361 اتومبیل سفارت جمهوری اسلامی ایران در لبنان هنگام عزیمت به بیروت در یك پست ایست و بازرسی موسوم به حاجز باربرا به فاصله 40 كیلومتری بیروت متعلق به شبه نظامیان مارونی (حزب كتائب) متوقف شد و چهار سرنشین آن به رغم داشتن مصونیت دیپلماتیك توسط تروریست‌ های جیره‌ خوار رژیم تل‌آویو به گروگان گرفته شدند.

در حالی که حزب نیروهای لبنانی (فالانژها) مدعی است که چهار دیپلمات ربوده شده ایران را لحظاتی بعد از دستگیری به شهادت رسانده اما یک روزنامه نگار اردنی در اظهارات جدیدی گفت که یک سال بعد از ربایش این چهار تن، در زندان با دیپلمات ها دیدار داشته است.
از آن زمان تاکنون از سرنوشت ‘سید محسن موسوی’ (کاردار)، ‘احمد متوسلـــیان’(وابسته نظامی)’، تقــی رستـــگار مقــدم’ (کارمند) و ‘کاظم اخوان’(خبرنگار و عکاس ایرنا) خبری در دست نیست.
[تصویر: ca1bf_183977_331.jpg]

همچنین صالحی وزیر امور خارجه کشورمان نیز در یادمان سی امین سالگرد ربوده شدن دیپلمات های ایرانی توسط رژیم صهیونیستی در لبنان صبح امروز در ساختمان وزارت امور خارجه خطاب به دبیر کل صلیب سرخ جهانی گفت: به جهت مسئولیت ویژه وی در این گونه مسائل می خواهیم با وجود شواهد و قرائنی مبنی بر زنده بودن این افراد و اسارت آنها نزد رژیم صهیونیستی هر چه سریعتر اقدام جدی صورت دهد.
به گزارش ظهور به نقل از مهر، علی اکبر صالحی وزیر امور خارجه کشورمان
-یا حق
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Havbb 110 ، حسن عزتي ، شهیدطیبه واعظی
۱۲:۵۳, ۶/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #6
آواتار
به نام خدا
[تصویر: siNLP8_535.jpg]
برای آزاد سازی سردار حاج احمد متوسلیان فرمانده عملیات آزاد سازی خرمشهر صلوات.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: yektasepas ، حسن عزتي ، شهیدطیبه واعظی
۲۲:۴۶, ۱۴/تیر/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/تیر/۹۳ ۲۳:۲۶ توسط مصباح.)
شماره ارسال: #7
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم



ای بسیجی!
هرگاه پرچم لااله الا الله را در انتهای افق کوبیدی حق داری استراحت کنی!

جاوید الاثر احمد متوسلیان






با اینکه از احساسی نوشتن می ترسم،اما این روزها حال و روز دلم بد جور بارانیست...
در میان ثانیه هایی که حتی خودم را نیز بلد نیستم باز به تو رسیدم...
اگر اجازه دهی می خواهم همنشینت شوم...

چون دلگیرم از کسانی که ادعای خداپرستیشان دنیا را سیاه کرده ولی یاد ندارند که چرا خلق شده اند، آنهایی که غرورشان را بیشتر از ایمانشان باور دارند.


سلام حاج احمد ....

ماه رمضانت مبارک....
امسال ماه رمضان هم آمد اما تو نیامدی....
امسال هم ماه رمضان را میخواهی در بند باشی ای شیر خفته؟
دلمان تنگ شده برا این که سر سفره افطار کنارت باشیم....
سفره افطارت قطعا از آن چیزی که سر سفره مستضعفین عالم هم هست ...سفره و غذای تو ناچیز تر هست....

اجازه می دهی همنشینت شویم؟همسفرت شویم؟
نمی دانم با افطاری و سحری تو اصلا ما می توانیم طاقت روزه گرفتن داشته باشیم؟
حتما هر روز هم از تو با دهان روزه با شکنجه ها پذیرایی می کنند.....؟
نمی دانم در این ماه رمضان ها کسی از ما عبادتش و ماه رمضانش
به پای عبادات و ماه رمضان تو و یاران در بندت می رسد یا نه؟
تو جنس ماه رمضانت با همه ما فرق دارد....



احمد جان...

تورا آنگونه همنشینم که هستی، زنده ای، در یکی از زندان اسرائیلی!
چونکه اسرائیلی ها اینگونه اند که عجله ای برای سوزاندن اطلاعات ندارند!(این را رفیقت سردار قاسمی هم می گفت!)

تو زنده ای چون هنوز پرچم لا اله الا الله به افق نرسیده!

تو زنده ای چون امیر (برادرت) می گوید: گفته های سمیر جعجع کذب محض است!
پس با این یقین بگذار از دلم، راحت تر بگویم...


احمد جان...
نبودی ببینی در پیچ تاریخی که همه دنیا نام زیبای ایران ورد زبانشان شده بعضی ها چطور از قطار انقلاب پیاده می شوند !
اما من یک نفس آقا را به همه جا مانده ها نمی دهم.


راستی...
از سوریه خبر داری؟ از مصر؟ از بحرین؟ از فلسطین؟ از لبنان؟ اینجاست که آتش دلم فوران می کند و جای خالی تو بیشتر از همیشه مرا بی قرار می کند!

احمد جان اینها نمی دانند که تکلیف در نبرد آخرالزمان قرار است در مسئله ی آزاد سازی قدس روشن شود!


احمد جان...
امشب فقط من حرف زدم و تو معصومانه نگاه کردی!!!؟؟؟
سرت را درد آوردم ببخش...برایمان خیلی دعا کن...



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


14 تیر سالروز اسارت حاج احمد متوسلیان و دیگر دیپلمات های ایرانی در لبنان توسط نیروهای رژیم صهیونیستی هستش
سلامتیشون، و شادی روح شهدا و امام شهدا صلوات




یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجنون العباس ، سیمرغ ، یاســین ، آفتاب ، نسیم ، مصطفي مازح7610 ، حسن عزتي ، شهیدطیبه واعظی
۲۳:۲۱, ۱۴/تیر/۹۳
شماره ارسال: #8
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

ماجرای حاج احمد و بنی صدر!

"به دنبال پيروزي‌هاي غريبانه احمد در نبردهاي مرزي، بني‌صدر و کارگزاران مُزَوِّر او در دفتر هماهنگي رييس جمهور، بر آن شدند تا ضمن زمينه‌سازي براي بازديد فرمانده کل قوا از جبهه مريوان، با سوء استفاده تبليغاتي گسترده از اين واقعه، سرپوشي بر خيانت‌ها و کارشکني‌هاي او در امر نبردهاي غرب و همچنين توجيهي براي شکست‌هاي مفتضحانه ‌جبهه ‌جنوب دست و پا کنند. در همين رابطه، بني‌صدر خود به سنندج آمد و کارگزار فرهنگي دفترش را براي زمينه‌سازي بازديد تبليغاتي‌اش، به مريوان فرستاد.

بهتر است ادامه ‌ماجرا را جانشين وقت واحد اطلاعات سپاه مريوان بازگو کند:‌ قرار بود بني‌صدر به مريوان بيايد، لذا نماينده‌اي از طرف خودش، جلوتر به مريوان فرستاه بود تا مقدمات ورود و پذيرايي شاهانه از جناب سپهسالار شانزه‌ليزه را در آنجا فراهم کند. به محض اين که احمد از قضايا با خبر شد، رفت به اتاق بي‌سيم سپاه مريوان و به پادگان سنندج بي‌سيم زد و خيلي قرص و محکم گفت: "احمد متوسليان هستم، پيامي براي مهمان محترم شما دارم؛ ‌به آقاي بني‌صدر بگوييد حتي خواب آمدن به منطقه مريوان را هم نبايد ببيند!"

از آن طرف خط گفتند رييس جمهور مي‌خواهد شخصاً ‌با نماينده ‌خودش صحبت کند، بگوييد بيايد پشت خط. احمد گوشي را به دست آن آقا داد او هم برگشت پاي بي‌سيم به بني‌صدر گفت: " آقا، فرمانده سپاه اينجا مي‌گويد رييس جمهور حق ندارد پايش را به مريوان بگذارد." يک لحظه سکوت کرد، بعد برگشت به احمد گفت: "‌ايشان مي‌فرمايند به فرمانده سپاه مريوان بگوييد تو اصلا ً‌در حدي نيستي که با من اين طور صحبت کني. کاري نکن تو را بدهم دست دادگاه نظامي! من بعد از امام نفر دوم اين نظام هستم."

احمد به آن آقا گفت: "به او بگوييد من دادگاه نظامي گنده‌تر از تو را هم ديده‌ام ـ منظورش دادگاه نظامي رژيم شاه بود ـ اما اين هم که مي‌گويي نفر دوم نظام تو هستي، بدان که اين نظام، نظام اسلامي است و پيغمبر اسلام هم فرموده ‌انّ اکرمکم عندالله اتقيکم. در اين نظام هر کس بالاتر باشد،‌ متقي‌تر هم بايد باشد، من بويي از تقوا از تو نمي‌شنوم!"

آقا‌جان، کار بالا گرفت بني‌صدر شروع کرد به خط و نشان کشيدن و اين بار پيغام فرستاد من تا 10 دقيقه ديگر با هلي‌کوپتر به مريوان مي‌آيم تا ببينم تو چطور مي‌خواهي جلوي من را بگيري!

احمد به همان کارگزار بني‌صدر گفت: "به او بگو فلاني مي‌گويد ما اينجا کاليبر داريم، آنقدر اطراف هلي‌کوپترش تير اخطار مي‌زنيم و توي هوا نگهش مي‌داريم که اصلاً نتواند به زمين بيشيند."
Angel

بعد از آن که آن شخص پيغام احمد را به بني‌صدر منتقل کرد، ‌ديگر بني‌صدر چيزي نگفت؛ فهميد حريف احمد نمي‌شود اين شد که به آدم خودش دستور داد تا سريع به سنندج برگردد و او هم برگشت."

آذرخش مهاجر _ حسین بهزاد _ ص134

یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مصباح ، یاســین ، آفتاب ، مصطفي مازح7610 ، حسن عزتي ، شهیدطیبه واعظی
۱۱:۱۳, ۱۵/تیر/۹۳
شماره ارسال: #9
آواتار
از حاج احمد گفتن سخت است. این سختی به این خاطر است که حاج احمد متوسلیان دارای صفانی است که کمتر فرمانده‌ای می تواند همه آن‌ها را یکجا داشته باشد.

برای گفتگو درباره شخصیت چنین فرمانده‌ای به سراغ گلعلی بابایی رفتیم.

گلعلی بابایی، متولد سال 1339 در روستای برار از توابع شهرستان چالوس است. وی از جمله رزمندگان دفاع مقدس است که پس از پایان جنگ رسالت خود را بعنوان نویسنده و با ثبت و ضبط خاطرات و تجلی بخشیدن به صحنه‌های حماسی دفاع مقدس دنبال کرده است.

همپای صاعقه، در هاله از غبار، غ‍رب‍ت ه‍ور، از الوند تا قراویز، ح‍ک‍ای‍ت م‍ردان م‍رد، نبردهای جنوب اهواز، ح‍ک‍ای‍ت م‍ردان م‍ه‍ر و " ن‍ق‍طه ره‍ای‍ی" تنها بخشی از آثار منتشر شده وی هستند.

اما دو کتاب وی یعنی همپای صاعقه و در هاله از غبار بیش از همه بوی حاج احمد دارد. کتاب همپای صاعقه که با همکاری حسین بهزاد نگاشته شده، همان کتابی است که حضرت آیت الله خامنه‌ای پس از مطالعه آن در تقریظی که بر این کتاب نوشته‌اند آن را منبع غنی و ارزشمندی برای استخراج ده‌ها کتاب در گونه زندگینامه و فیلمنامه دانستند. و از کتابی که شب‌هایی از آبان و آذر هشتاد و شش (مثل خیلی از کتاب‌های مطالعه شده پیش از خواب) مطالعه کرده بودند تجلیل کردند.

«همپای صاعقه» کارنامه‌ای تاریخی و مستند از شکل‌گیری لشکر 27 محمد رسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) است. روایتی از یک مقطع زمانی شش ماهه از جنگ تحمیلی. از ابتدای دی ماه 1360 تا اواخر تیر ماه گرم سال 61. موضوع اصلی کتاب شرح مستند مراحل آغازین تاسیس تیپ نظامی محمد رسول الله است و نقش این تیپ را در دو عملیات بزرگ فتح‌المبین، بیت‌المقدس و لبنان بیان می‌کند. از موضوع کتاب مشخص است که محور چنین کتابی شخصی نیست جز حاج احمد متوسلیان.

اطلاعات گسترده گلعلی بابایی که خود در لشگر 27 محمدرسول الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بوده است، بهانه ای شد برای گپ و گفت با این رزمنده و نویسنده دفاع مقدس درباره اسطوره ای به نام حاج احمد.



به عنوان اولین سئوال چه اتفاقی پیش آمد که تیپ 27 محمدرسول‌الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) از جنوب ایران حرکت داده شد تا به جنوب لبنان برود؟ اصلا چرا تیپ 27 محمدرسول الله برای عملیات در لبنان و سوریه انتخاب شدند؟

بعد از اینکه ایران چند عملیات موفق مثل ثامن الائمه(علیه السلام)، طریق‌القدس، فتح‌مبین و بیت‌المقدس را انجام داد که به آزاد سازی خرمشهر منجر شد، و وضعیتی پیش آمد که گردونه جنگ به نفع ایران چرخید، استکبار و حامیان خارجی صدام، هم‌چون: کشورهای مرتجع عرب و کشورهای غربی، این موضوع را فهمیدند که خطر ایران دارد هر روز شدیدتر می‌شود. برای همین دنبال یک راهی برای خروج از این بن بست بودند که اتفاقی در دنیای اسلام بیافتد تا ایران را سرگرم آن کنند. این شد که موضوع تجاوز ارتش رژیم صهیونیستی به جنوب لبنان را طراحی کردند.

دشمنان ایران، این را هم می‌دانستند تنها کشوری که به ندای کمک‌خواهی مسلمانان پاسخ خواهد داد، ایران انقلابی خواهد بود. چون در آن موقع حمایت از مستضعفین از شعارهای اساسی ما بود.

به این ترتیب وقتی این اتفاق افتاد و رئیس جمهور لبنان هم درخواست کمک کرد، در شورای عالی دفاع موضوع کمک نظامی به لبنان برای مقابله با رژیم صهیوینستی مطرح شد و یک تصمیم عاجلی گرفتند تا لشکری از رزمندگان ایرانی برای مقابله با تجاوز اسرائیلی‌ها به لبنان اعزام بشوند.

وقتی که تصمیم گرفته شد، آقای محسن رضایی در مصاحبه‌ای که من خودم با ایشان انجام دادم و در کتاب "‌همپای صاعقه" هم آمده است، گفت که ما دنبال نیروهایی بودیم که بتوانند در یک کشور بیگانه با مردم ارتباط برقرار کنند. نیروهای تیپ 27 محمد‌رسول‌الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) که بچه‌های تهران بودند یک اولویت برای ما بود. از طرف دیگر یک فرمانده مقتدری هم بالای سرشان داشتند. به همین جهت تصمیم گرفتیم تیپ 27 محمد‌رسول‌الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را انتخاب بکنیم. به خاطر شخصیت حاج همت و حاج احمد و این طرح را بردیم و تصویب شد و روزی که قرار بود این‌ها بروند، قبل آن من حاج احمد را خدمت مقام معظم رهبری که آن زمان رئیس‌جمهور و رئیس شورای عالی دفاع بود بردم.

حاج احمد اول باور نمی‌کرد. (با شعف) می‌گفت ما به جایی رسیدیم که برویم با خود صهیونیست‌ها و اسرائیلی‌ها بجنگیم؟ گفتم بیا برویم تا خودت از زبان ریاست جمهوری بشنوی. او را بردیم پیش حضرت آقا. و آنجا گفتند که بله چنین اتفاقی قرار است بی‌افتد که شما هم انتخاب شدید. حاج احمد خیلی از این اتفاق خوشحال شد و بعد هم تیپ را جمع و جور کرد و رفت.

این‌ها با این نیت رفتند که حتما کاری را انجام بدهند چون وقتی که وارد سوریه شدند اولین کاری که کردند گروه شناسایی تشکیل دادند. یک عده ای را بردند توی ارتفاعات جولان و بخش جنوب لبنان کار شناسایی انجام دادند تا ببینند وضعیت دفاعی اسرائیل چه جوری است.

حتی به گفته بعضی از آن‌هایی که در شناسایی بودند رفتند عکسهای برچسبی امام را روی تانکهای اسرائیلی ها چسباندند. ولی خب سیاست آن موقع بعضی از کشورها این نبود که با اسرائیل درگیر بشوند. بیشتر جنبه تبلیغاتی و امتیازگیری داشت که این مورد نظر حداقل امثال حاج احمد نبود .

وقتی فرماندهان نیپ 27 مقداری به نیت مقامات سوری شک کردند، با اعتراض گفتند: چرا ما وضعیت بلاتکلیف داریم؟ چرا آمدیم توی پادگان درب و داغانی مثل پادگان زبدانی بلااستفاده ماندیم؟ ولی به آن‌ها جواب سربالا دادند. حتی حاج همت به آ‌ن‌ها گفت: فکر نکنید آمدن ما سیاسی و تبلیغاتی است. اگر می‌خواهید بدانید ما با چه نیتی آمدیم، بروید توی بازار نجارها و از آن‌ها بپرسید. ما هزار عدد تابوت سفارش دادیم، ما با این نیت آمده ایم که همه‌مان با تابوت برگردیم.

اینطور نیست که شما بخواهید با ما معامله بکنید. اگر مرد جنگید بسم‌الله. اگر نیستید بگذارید ما هم برویم دنبال کار خودمان. ما الآن با صدام جنگ داریم هنوز بخشی از کشور ما دست عراقی‌هاست. اگر ببینیم دارید مسامحمه می‌کنید و ما را وجه المصالحه قرار می‌دهید، ما مرد این کار نیستیم و می رویم دنبال کار خودمان.

بعد از این اتفاق حاج احمد سفر غیر منتظره‌ای به تهران انجام داد و یک سری صحبت‌هایی کرد که نتیجه‌اش این شد، حضرت امام خمینی گفته است: «راه قدس از کربلا می‌گذرد» و اصلا رفتن نیروها اشتباه بود و سریع بگویید برگردند. حاج احمد هم سریع دست به کار شد.

خودش می‌گوید، امام به من گفته است: اطلاعات دقیقی از وضعیت بیروت و شیعیان جنوب لبنان تهیه کنم که وقتی می‌خواهد برود بیروت آن اتفاق ناگوار پیش می‌آید.

بعد از ربودن حاج احمد بالاخره چه اتفاقی می‌افتد، این افراد کجا می روند ، عده‌ای می‌گویند هنوز اسیر هستند عده ای می‌گویند که همان ابتدا به شهادت رسیدند کدام روایت معتبرتر است؟

ببینید کشور لبنان کشور عجیبی است با احزاب گوناگون و افراد مختلفی که هر کدام یک سیستم جدایی از دولت مرکزی برای خودشان دارند. این موضوع هم متأسفانه در وضعیتی قرار گرفت که هم پی‌گیری‌ها در آن زمان از طرف خود ایرانی ها کم بود یعنی به صورت جدی پیگیری نشد، و مشمول مرور زمان شد، هم در آنجا گروه خاصی پاسخگو نبود و هیچکس این قضیه را به عهده نمی‌گرفت. هر دفعه یک گروهی علم می‌شد. در این رابطه پی‌گیری‌های زیادی از طریق افراد مختلف مثل حمید داوودآبادی به عنوان یک پژوهش‌گر یا خود سید رائد پسر سید محسن موسوی به عنوان کسی که فرزند یکی از این گروگان هاست صورت گرفت.

این جوری اتفاق زیاد افتاده است که حتی گفتند آدم‌هایی را دیدند که می‌گفتند ما با آن‌ها در زندان هم بند بودیم. ولی هیچکدام از حرف‌های آن‌ها قطعی و معتبر نبود. یعنی هیچ‌کس نتوانسته به واقعیت این موضوع پی ببرد، حرف‌هایی که زده شده و ادعاهایی که کردند آیا واقعاً درست است یا نه؟

مثلا امثال داوودآبادی که با افراد مختلف، از جمله سید حسن نصرالله و با آدم‌های خودی که در داخل اسرائیل نفوذ داشتند، صحبت کرده است، ولی هنوز نمی تواند این سؤال را جواب درست و حسابی بدهد.

من خودم در همان مصاحبه‌ای که با آقای محسن رضایی داشتم، از ایشان پرسیدم: شما به عنوان فرمانده سپاه، بالاخره باید یک تحلیلی ازاین موضوع داشته باشید. گفت راستش من حتی با برخی از این علمایی که اهل دل و بصیرت هستند، (فکر می‌کنم آن موقع نظرشان روی آیت‌الله بهجت بود)، هم متوسل شده ام برای این‌که بتوانم بفهمم که سرنوشت این‌ها چه شده است. ایشان هم جواب قطعی نداشت ولی می گفت امیدواریم که زنده باشند.

از طرفی هم اطرافیان حاج احمد مثل عباس برقی، سعید قاسمی و امثالهم با روحیاتی که از ایشان سراغ دارند می‌گویند بعید است که بشود ایشان را در بند کرد و برد و این همه سال نگه داشت. چون همان اول یک حرکتی‌، رفتاری از خودش نشان می‌داد و اتفاق ناگواری می‌افتاد. به هر حال یک چیز دربسته است، همان در هاله‌ای از غبار است. شعری که آقای آغاسی برایش سرود.



اتفاقا در همین کتاب "‌همپای صاعقه‌" که خوب است شما به آن اشاره بکنید در دو، قسمت کتاب به همان آینده نگری یا پیش‌بینی که حاج احمد می کند درباره سرنوشتش می کند اشاره شده، یکی همان روایتی که آقای برقی دارند که بعد از عملیات فتح‌المبین حین وضو گرفتن آن پاسدار را می بیند و یا مورد دیگر زمانی است که در تهران سوارماشین سپاه هستند و شیشه ها پایین است و‌... ، شما خودتان یک اشاره‌ای بکنید.

من به عنوان یک پژوهش‌گر این وقایع را به نقل از راویان به‌طور کامل در کتاب آورده‌ام. الآن هم بهتر است خود راویان بیایند بگویند، آقای برقی بگوید. موضوعی که باز هم بصیرت حاج احمد را نشان می‌داد که آینده و سرنوشت خودش را می دانست که چیست و به قول آقای محسن رضایی وقتی که از زبان حضرت آقا شنید که می‌خواهد با اسرائیلی ها بجنگد یک برق شادی در چشمانش درخشید.

یک چشمه‌ای از آن سعادت را به او نشان داده بودند. طوری که حاج‌احمد می‌دانست به چه سمتی دارد می‌رود. جالب است که در دوجا هم این را مطرح می‌کند. یک بار بعد از عملیات فتح‌مبین که موضوع را به عباس می‌گوید. بار دوم وقتی است که به تهران می‌آید و در خیابان‌های ناامن تهران با خونسردی و با لباس فرم سپاه تردد می‌کند که وقتی بچه‌ها به هشدار می‌دهند، منافقین اگر ماشین سپاه را ببینند یا نارنجک می‌اندازند یا رگبار می‌بندند که ایشان با اطمینان می‌گوید: نگران نباشید من نه به دست منافقین کشته می‌شوم و نه به دست عراقی‌ها بلکه به دست شقی‌ترین آدم‌های روی زمین یعنی صهیونیست‌ها، کشته می‌شوم.

این همان بصیرت و اعتماد به نفسی است که شهدا و رزمندگان ما داشتند. حاج احمد هم به عنوان سمبل یکی از آن رزمنده‌های با بصیرت، این شناخت و آگاهی را داشته است و با آگاهی به این سفر رفته است.



یک مسئله‌ای که هست این است که ما زیاد از حاج احمد نمی‌شنویم. شما زحمت کشیدید کتاب نوشتید و بقیه دوستان و پژوهشگر‌ها کارهایی داشتند در مورد حاج احمد ولی گویا تصویر حاج احمد به عنوان یک فرمانده اسطوره‌ای به نسل جوان منتقل نشده است، به جرات می‌توان گفت، چند درصدی از آن نبوغ و شجاعت در جامعه نشان داده نشده است و جوانان با آن بیگانه‌اند. شما با این موافق هستید یا نه؟

تا قبل از سال 75-76 حرف زدن از حاج احمد ممنوع و به عنوان خط قرمز تلقی می‌شد.

چرا؟

می‌گفتند این‌ها دیپلمات بودند و رفتند اسیر شدند و الان هم دنبال این هستند که این‌ها را آزاد کنند. وقتی بحث برگزاری کنگره سرداران شهید تهران پیش آمد، گفتیم: چکار کنیم؟ شما می‌خواهید کنگره سرداران تهران را بگیرید. یکی از قدر‌ترین سرداران تهران حاج احمد متوسلیان است، دیگر نمی‌شود دوباره ایشان توی گمنامی بماند. این شد که از آقای محسن رضایی؛ فرمانده وقت سپاه کسب تکلیف شد که آقای رضایی مجوز داد و گفت: بروید برای حاج احمد هر کاری می‌خواهید بکنید.

در همان مقطع برای اولین بار کتاب "در انتهای افق"را آقای حسین بهزاد نوشت که در ایام کنگره تهران چاپ شد. بعدش "‌همپای صاعقه" و ... در‌آمد که حاج احمد مطرح شد و حاج همت و حاج احمد یک مقدار افتادند سر زبان‌ها‌.

ولی متاسفانه کتاب بردش محدود است و تا وقتی که در قالب فیلم و سریال در‌نیایند، آن نمود را پیدا نمی‌کنند. مثلا مستندی از همت ساخته شد به نام "سردار خیبر" که خانم شهید همت در آن مستند، خیلی از ناگفته های این شهید را گفت. اصلا سر زبان‌ها افتادن همت از همان مستند شروع شد. از همان حرف‌های تازه‌ای که خانمش برای اولین بار زده بود.

ولی حاج احمد از این قاعده مستثنا بود. همان موقع به ذهن مسئولین لشکر آمد که برایش یک سریالی را با همکاری شبکه 2 سیما کار کنند. حتی آقای بهزاد بهزادپور هم فیلم‌نامه‌ای برای حاج احمد نوشت به اسم "‌وقتی کوه گم شد". ولی نساختند. این سازمان، آن نهاد، به هر کارگردانی داده شد، یک بهانه‌ای آورد که بیشتر دلایلش سیاسی بود.

به هر حال سریالی برایش ساخته نشد.ولی اخیرا گروه سازنده فیلم" آخرین روزهای زمستان" دارند روی همین کتاب ها کار می کنند. فیش برداری هایشان را کردند والان هم فکر می‌کنم آقای مهدویان دارند فیلم‌نامه‌اش را می‌نویسد که ان‌شاءالله آن مستند اگر ساخته بشود باز بیشتر شناخته می‌شود.

ولی به هر حال خود حضرت آقا هم در همین تقریظی که برای "‌همپای صاعقه" نوشتند تاکید کردند که چندین فیلم‌نامه و زندگینامه می‌شود از آن استخراج کرد. در همین دیداری که ما قبل از عید با مسئولین بنیاد حفظ نشر و ارزش‌های دفاع‌مقدس خدمت آقا رسیدیم، حضرت آقا اشاره به کتاب‌های جنگ می‌کند و می‌گوید کتاب‌های خوبی نوشته شده است، فیلم‌های خوبی هم ساخته شده.

بعد اشاره‌ای هم به فیلم "‌چ‌" می کند البته اسم نمی‌آورد و می‌گوید این فیلمی که اخیرا در مورد پاوه ساخته شد فیلم خوبی است و من دیده‌ام و می‌شود بیشتر از این‌ها ساخت.

من روبه‌روی ایشان نشسته بودم. یک دفعه حضرت آقا فرمودند: «همان موضوعی که آقای بابایی در کتابشان "‌همپای صاعقه‌" آورده بودند، آن برخورد حاج احمد و وزوایی خودش دستمایه یک فیلم است.»

ولی متاسفانه نساخته اند. الان هم از چند جا شنیده ام که می خواهند سریال بسازند. یک گروه آقای برزیده با آقای داوودی با هم هستند، یک گروه آقای آقای مهدویان هستند، باز یک جای دیگر شنیده بودم که داشتند برای حاج احمد کاری می‌کردند ولی هنوز چون هیچ کدام به ظهور نرسیده، شخصیت حاج احمد فقط در کتاب‌هاست. برد و اثرگذاری کتاب هم که متاسفانه در جامعه به حد مطلوب نیست.



اشاره کردید به فرمایش مقام معظم رهبری نسبت به آن برخوردی که حاج احمد و شهید وزوایی داشتند. خیلی داستان عجیبی است. این داستان به زیبایی آن شخصیت چند وجهی حاج احمد را نشان می دهد.از یک طرف خشم، از یک طرف عطوفت، از یک طرف فرماندهی. کمی درباره خود شخصیت حاج احمد صحبت بکنیم. اینکه شما با توجه به آن تحقیقاتی که کردید حاج احمد را چگونه دریافتید؟ کدام یک از این ویژگی ها را در او پررنگ تر دیدید؟

ببینید شخصیت حاج احمد یک شخصیت نظامی صرف نبود، ضمن این‌که خیلی هم نظامی بود. طوری که بعضی اوقات تحکم‌هایی نسبت به موضوع داشت. حتی به هم‌لباسی‌های ‌خودمان، توی ارتش و جاهای دیگر. ولی خیلی جاها هم عطوفت داشت نسبت به مسائلی که پیش می‌آمد.

مثل برخورد با خانواده‌هایی که توی کردستان بودند یا آن موضوع حمایتی که از خانواده‌های مهاجمین کومله داشت. برایشان آذوغه می برد حتی مستمری می‌داد. پدرش برای خود من تعریف می کرد که احمد می‌آمد حقوق خودش را می‌گذاشت که هیچی از من هم یک چیزی می‌گرفت و می‌برد خرج خانواده‌های کومله و دموکرات می‌کرد.

اطرافیان و هم‌رزمان او می‌گویند وقتی به ایشان اعتراض می‌کردیم که بابا! این‌ها دارند با ما می‌جنگند. این‌ها در این کوه و کمرها دارند بچه‌های ما را شهید می‌کنند، چرا داری به این‌ها باج می‌دهی؟ گفته بود این باج نیست. آن‌ها دارند با ما می‌جنگند، خانوده‌هایشان که گناهی ندارند. خانواده‌ها نیاز دارند که ما از آن‌ها حمایت کنیم.

و یا در موضوع خود مردم مریوان وقتی که وارد مریوان می‌شود و آن‌جا را از لوث وجود ضد انقلاب پاک می‌کند. به قول آقای مجتبی عسگری خودش یک حکومت تشکیل می دهد ، مجتبی می‌گوید: من می‌شوم مسئول بهداری. آن یکی می‌شود وزیر بازرگانی. شهید دستواره و شهید زمانی کارشان این می‌‌شود که ارزاق ببرند برای مردم پخش کنند. نفت و سوخت به مردم بدهند. جهاد سازندگی کوچه و پس‌کوچه‌ها را درست کند.

بعد همین فشار را به مسئولین می‌آورد. خود محسن رفیق دوست می‌گوید: یک روز احمد متوسلیان آمد پیش من که آن روز مسئول پشتیبانی سپاه بودم. قبل از آن‌که چیزی بخواهد به او گفتم: ببین حاج احمد از من چیزی نخواه. اگر می‌خواهی برو همان منطقه 8 پیش آقای بروجردی و کاظمی و از آن‌ها بگیر من با آن‌ها طرفم.

دیدم خیلی مظلومانه گفت: من هیچی برای خودم نمیخواهم، برای سپاه هم نمی‌خواهم، برای نیروهایم هم نمی‌خواهم، برای مردم کردستان و مریوان امکانات می خواهم. حاج احمد این‌طوری برای مردم دلسوزی می‌کرد.

از آن طرف هم اگر می فهمید یک نفر سر مسئولیت یا ماموریت نظامی کوتاهی کرده است با شدیدترین وجه با او برخورد می‌کرد همان قضیه‌ای که آقای عسگری تعریف می‌کند. می‌گوید: از مرخصی آمده بودم توی بیمارستان مریوان.

با خودم گفتم اول بروم ناهارم را بخورم و یک دوشی بگیرم و بعد بروم بیمارستان سروقت مریض‌ها. گویا حاج احمد در همان فاصله می رود از بیمارستان بازدید کند. حاجی می‌بیند یک پسربچه‌ای با دست و بال خونین، همین‌طور خون‌ها شتک زده روی لباس‌ها و سر و صورتش هست. می‌پرسد چند روز است که این‌جایی؟ مثلا می‌گوید سه چهار روز. می‌گوید کسی نیامده شما را تمیز و پانسمان کند؟ می‌گوید نه.

یک نفر را می‌فرستد دنبال آقا مجتبی که بیا. از او توضیحات خواست. آقا مجتبی در جواب حاج احمد می‌گوید: من رفته بودم مرخصی و... داشتم برایش توضیح می دادم که بالاخره ما تشکیلات داریم، اینجا مسئول بخش داریم و از این حرف‌ها که دیدم حاج احمد برافروخته شد و دنبال یک چیزی دارد می‌گردد(خنده) می گوید فهمیدم الآن است که یک چیزی بیاید به طرفم، در رفتم دیدم چنگال از کنار صورتم رد شد.از آن طرف هم با نیروها جدی بود و این‌طور برخورد داشت.

یا در جای دیگری یکی از رزمندگان حاج احمد می‌گوید من راننده حاجی بودم یک روز زمستانی سرد‌، برف آمده بود در مریوان داشتیم از محور دزلی بازدید می کردیم. یک‌دفعه گفت نگه دار علی. گفتم چی شده گفت بهت می‌گم نگه دار.

می گوید من هم ترمز کردم ماشین یک مقدار جلوتر ایستاد. دیدم حاج احمد با عصبانیت پیاده شد و رفت سمت یک پسربچه‌ای که داشت نگهبانی می‌داد. دیدم این رزمنده کوچولو اسلحه‌اش آویزان است و روی زمین کشیده می‌شود یک اور‌کت پوشیده و دستانش یخ زده، خیلی شل و ول ایستاده است. حاج احمد رفت به او گفت: ببینم پسرجان چرا این‌طور داری پست می‌دهی؟ نیروی کجایی؟ گفت نیروی سپاه مریوان هستم.

حاج احمد یک خورده سر این پسر داد زد و به او توپید. آن بنده خدا که حسابی هل کرده بود با صدایی بغض‌آلود گفت: تو که هستی که داری سر من داد می‌زنی؟ اصلاً می‌دانی من نیرو کجا هستم و فرمانده‌ام کیست؟ اگر تو می‌فهمیدی فرمانده من چه کسی است، هیچ وقت جرات نمی کردی سر من اینطوری داد بزنی. من نیروی برادر احمد هستم. برسم مریوان شکایت تو را به برادر احمد می‌کنم. حاج احمد وقتی این حرف‌ها را می‌شنود، منقلب می‌شود و آن بنده خدا را بغل می‌کند و او را دلداری می‌دهد و می‌گوید: مرا ببخش برادر!

می‌خواهم بگویم حاج احمد یک آدم چند وجهی بود. نمی‌شود گفت یک نظامی صرف یا یک دیپلمات صرف و یا یک سیاستمدار صرف بوده است.



فکر می کنم دانشگاه علم و صنعت تحصیل کرده بودند؟ در واقع رتبه برتر کنکور هم بودند؟

: بله دانشگاه علم و صنعت بودند. ولی رتبه برتر فکر نکنم. مدرکی که از ایشان موجود است یک مصاحبه‌ای است مربوط به آذر سال 60، شروع آن مصاحبه این است، بسم الله الرحمن الرحیم من احمد متوسلیان هستم. فرزند غلام‌حسین، دانشجوی سال دوم دانشگاه علم و صنعت.

تعدادی در سال‌های گذشته شبهه کرده بودند که اصلا کی گفته حاج احمد دانشجو بوده است؟ حاج احمد اصلا دانشگاهی نبوده است. این افراد می‌گفتند چون احمدی‌نژاد علم و صنعتی بوده است حاج احمد را هم می‌خواهند علم و صنعتی کنند!

خدایا با این‌ها چکار باید کرد؟! اصلا "‌در انتهای افق‌" سال 75 نوشته شد و در آن آمده که حاج احمد دانشجوی دانشگاه علم و صنعت بوده. آن موقع‌ها اصلاً اسمی از آقای احمدی‌نژاد نبوده.

یکی دوتاشان را می شناختم، از همان بچه های نویسنده بودند این نوار را پشت تلفن برایشان گذاشتم. گفتم درست است که این مملکت سیاست زده است و ما همه ‌چیز را با نگاه سیاسی داریم می‌بینیم ولی حداقل بعضی از خط قرمزهایمان را حفظ کنیم و نگذاریم آدم‌های بزرگمان به همین راحتی مصادره شوند.



مقام معظم رهبری هم سال 87که در دانشگاه علم و صنعت حضور پیدا کردند به حاج احمد به عنوان یکی از افتخارات این دانشگاه اشاره‌ای کردند.

بله، آقا هم به شهید شهبازی و هم حاج احمد متوسلیان اشاره می کنند و می‌فرمایند: «این‌ها افتخارات این دانشگاه هستند.»



وقایع تاریخی و نظامی در کتاب "‌همپای صاعقه" خیلی به صورت جزئی و مستند گردآوری شده ولی شاید بشود گفت که یک موضوع سربسته مانده است که به این خاطر است کسانی که در این امر دخیل بوده اند در هنگام نگارش کتاب در قید حیات نبودند و شهید شده بودند، آن موضوع هم‌، تعیین حاج احمد به فرماندهی تیپ محمد‌رسول‌الله‌(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم). آقای محسن رضایی می‌گوید ما رفتیم به حاج احمد و ابراهیم همت و محمود شهبازی گفتیم که آقا شما فرمانده همدان، شما فرمانده پاوه و شما فرمانده مریوان. شما خودتان بروید یک فرمانده را انتخاب بکنید. که این‌ها رفتند یک جلسه‌ای می‌گذارند و بعد از این جلسه حاج احمد می‌گوید من فرمانده تیپ هستم. از محتوای آن جلسه مستندی است ؟ چه حرف‌هایی زده شده است؟ چون به نظر می‌آید که اتفاق جالبی در آن جلسه افتاده باشد؟

این موضوع را من در مصاحبه‌ای که با آقای محسن رضایی داشتم، مطرح کردم. به ایشان عرض کردم: یک فیلمی را بچه‌های همدان ساخته بودند برای شهید شهبازی به اسم "فاتح گمنام"در آن فیلم شما می‌فرمایید: من وقتی خواستم تیپ 27 را تشکیل بدهم، احساسم این بود که بهترین شخص برای فرماندهی تیپ محمود شهبازی است.

در فیلم دیگری به اسم "‌سردار خیبر‌" که برای همت ساخته شده بود، فرمودند: وقتی می‌خواستم تیپ 27 را تشکیل بدهم از نظر من همت بهترین شخص بود برای فرماندهی این تیپ.

گفتم آقای محسن رضایی شما این‌ها را گفتید؟ الآن هم ما می‌خواهیم در مورد حاج احمد حرف بزنیم. اگر صلاح می‌دانید اصل ماجرا را بفرمایید. ایشان گفت: راستش درست است، من آن‌ها را گفتم. چون وقتی می‌خواستم فرمانده تیپ 27 را تعیین کنم، واقعاً نمی‌توانستم بین این سه نفر فرقی قائل شوم و کسی را ارجح قرار بدهم.

در آخر به این نتیجه رسیدم و گفتم: ببینید من شما سه نفر را قبول دارم. با هم بنشینید و تصمیم‌گیری کنید. شما خودتان از بین خودتان یکی بشود فرمانده، یکی بشود جانشین و یکی هم بشود رئیس ستاد. که بعد در تصمیم‌گیری این می‌شود که حاج احمد فرمانده، محمود شهبازی جانشین و همت هم رئیس ستاد تیپ.



یک بحثی که خوب است مطرح شود اثرگذاری قوی است که حاج احمد روی نیروی های خودش داشت که به قسمتی از آن شما اشاره کردید ولی به صورت مشخص دو نفر هستند که می‌توان گفت مجذوب حاج احمد بودند یکی حسین قجه ای و یکی هم تقی رستگار‌مقدم که می‌شود گفت همیشه با خود حاج احمد بوده؟ اصلا چی شد که این‌ها از حاج احمد این‌قدر متاثر شدند؟ کدام وجهه از حاج احمد این‌ها را جذب خودشان کرد؟

این‌که این‌ها مشخصاً جذب کدام ویژگی اخلاقی حاج احمد شدند من صلاحیتش را ندارم تا بگویم حسین قجه‌ای و تقی رستگار از کسانی هستند که از ابتدا با حاج احمد در مریوان بودند. تقی از قم اعزام شده بود و قجه‌ای هم از زرین شهر اصفهان. این‌ها رفتند مریوان و به قول خودشان گم شده‌شان را پیدا کردند.

حسین قجه‌ای در صحبت‌های که بعضی از دوستان مطرح می‌کنند، به حاج احمد خیلی ارادت نشان می‌داد روز اولی هم که وارد سپاه مریوان شد به عنوان یک توپچی رفت‌. یکی از افراد پدافند ضد‌هوایی بود روی یکی از ارتفاعات مستقر بود و رفت به عنوان توپچی آن‌جا مستقر شد.

آقای میرکیانی می‌گوید یک روز ما با رضا چراغی نیروهایمان را به خط کرده بودیم تا برویم به محور دزلی سر بزنیم، دیدیم حسین قجه‌ای آمد به رضا چراغی گفت: برادر می شود من هم با شما بیایم؟ رضا چراغی گفت: باشد، شما هم بیا. و کسی که به عنوان نیروی عادی آمد بعد از چند وقت آنقدر از خودش قابلیت و لیاقت نشان داد که شد فرمانده دزلی و چراغی هم شد جانشین او.

این است که اینجور افراد چون خودشان افراد قابل و با شخصیت و توانایی هستند، وقتی یک آدم توانا مثل حاج احمد را که از همه جهات اشراف به کار و لیاقت دارد، برای فرماندهی، ببینند عاشقش می‌شوند مثل خود قجه‌ای مثل دستواره.

دستواره در صحبت‌هایش هست که می گوید: من ابایی ندارم که بگویم: من یک آدمی بودم که توی بدترین نقطه تهران داشتم زندگی می کردم واگر شخصیت حاج احمد جلوی من قرار نمی‌گرفت معلوم نبود که چه سرنوشتی داشتم.

خب این‌ها آدم‌هایی هستند که حاج احمد را شناخته بودند و حاج احمد هم به لحاظ شخصیتی که خودش داشت خیلی در تاثیرگذاری بر دیگران موثر بود. تقی رستگار هم به عنوان یک مربی آموزش نظامی نیروها را آموزش می‌داد. بعد به عنوان یک راننده بیشتر به عنوان یک آچار فرانسه بود برای حاج احمد. می خواست جایی برود تقی به عنوان راننده همراهش بود و خدا توفیقی به او داد تا آخرین نفر از بچه‌های تیپ باشد. از تیپ 27 فقط تقی بود که همراه حاج احمد رفت. به هر حال این‌ها یک سَر و سِرهایی با هم دارند که ماها الآن نمی‌توانیم آن را درک کنیم.



شما اشاره کردید که خود حاج احمد باعث تحول خیلی‌ها شدند مثل شهید دستواره. اما آیا حاج احمد هم قبل از انقلاب یک شخصیت متفاوتی داشته است شاید بتوان گفت برخی از شهیدها اینطور بوده اند که یک شخصیت متفاوتی قبل از انقلاب داشته اند و بعد از انقلاب متحول می شوند.؟

حاج احمد به دلیل شرایط زندگی‌اش، این امکان را داشته است که به اصطلاح آدم مثبتی باشد. وی در محله سید اسماعیل که آن زمان یکی از بهترین نقاط تهران بوده و همه بازاری های مذهبی در آن‌جا زندگی می کردند رشد کرده است.

از طرفی هم پدرش به عنوان یک کسبه مورد اعتماد محل بوده است. بعضی از دوستان مثل آقای الله‌کرم می‌گویند حاج احمد در میدان قیام پای درس آقای حق شناس هم می رفته است. یعنی این زمینه‌ها درون او وجود داشته است.

بعد هم در سال 56 به عنوان یک مبارز سیاسی دستگیر می‌شود و یک مدت به زندان می‌رود و شکنجه می‌شود، شکنجه‌هایی که بعضی از دوستان مطرح می کنند زمانی که در مریوان بودند حاج احمد متوجه بود تا کتف و کمرش معلوم نشود‌. اگر هم حمامی می‌رفت زمانی می‌رفت که کسی نباشد. سعید (قاسمی) می‌گوید یک‌بار یواشکی نگاه کردم دیدم که پشتش جای شلاق و آن شکنجه‌های زمان پهلوی مانده بود.

این زمینه‌ها در او بود تا جنگ شد و انقلاب شد و درگیری‌هایی که در کردستان اتفاق افتاد ولی این اصلی که مهم است و همیشه ما باید در نظر داشته باشیم بحث پردازش شخصیت‌ها در جنگ است. حضرت آقا بعد از مطالعه دوتا کتابی که این اواخر نوشته‌ام روی دو موضوع خیلی تاکید فرمودند که جای تامل دارد.

من اگر عین فرمایشات آقا را از رو بخوانم، خیلی بهتر است. ایشان می‌فرمایند: «به این نکته خوب است پرداخته شود و در اظهارات گفته شود این نکته را در ارتباط با مطالعه کتاب‌های مربوط به 8 سال دفاع مقدس می‌گویم، نکته ای که از بس واضح است مغفول واقع می‌شود و آن این است که در دوره جنگ افرادی و عناصری بوده‌اند و جوانانی که اطلاع از جنگ نداشتند و شاید سربازی هم نرفته بودند بعد می‌بینیم که در ظرف یک سال و یک سال و نیم تبدیل می شوند به یک استراتژیست نظامی. این نکته درباره همه صدق می‌کند درباره آقای رشید، آقای جعفری و دیگران. اول جنگ همه این‌ها در نظامی‌گری صفر بودند من شرح حال آقا جعفری را می‌خواندم‌، کتابی که چاپ کرده‌اند "کالک‌های خاکی‌" در آن با او مصاحبه کرده‌اند اولی که دارد می‌رود به طرف سوسنگرد می‌گوید من اصلا هیچ نمی‌دانستم یعنی شلیک هم نکرده بودم، بلد هم نبودم شلیک کنم دیگران هم همین‌طور لکن در عملیات فتح‌مبین او یکی از طراح‌هاست و در اجرا هم یکی از مدیران خوب است که فرماندهی یکی از قرارگاه ها را به عهده می‌گیرد من شرح حال این آقایان و کتاب‌های جنگ را زیاد می‌خوانم. همین کتابی که درباره "گردان نهم" تهران اخیراً نوشته شده و شهید وزوایی و دیگران را مفصلا شرح داده است. آدم می‌بیند این بچه‌های بی‌اطلاع و بی خبر از فرمول جنگ ظرف مدت کوتاهی یک نظامی بزرگ می‌شوند با سرهنگ‌های ارتش آن‌طور بحث می‌کنند، این‌ها یک چیزی می‌گویند و آن‌ها یک چیزی می گویند و بحث می‌کنند، این خودش یک معجزه است. جنگ کاری کرد که سرباز صفر ما تبدیل شد به یک استراتژیست نظامی. این چیست؟ این معجزه انقلاب و دفاع‌مقدس است این حرف‌ها از بس واضح است گم می‌شود."

حاج احمد هم همین‌طور، جوهره این شخصیت در وجودش بود، ولی بستری باید آماده می‌شد که این جوهره را نشان بدهد. امثال حاج احمد کسان دیگری هم بودند مثل: احمد کاظمی، خرازی، همت، شهبازی، باکری و... وقتی جنگ شد این‌ها خودشان را نشان دادند. حاج احمد هم یکی از آن‌ها.

یک اشاره‌ای هم بکنیم به عملیات فتح‌المبین چون در واقع نبوغ نظامی حاج احمد در این عملیات خارق‌العاده است.

عملیات فتح‌مبین در دوم فروردین سال 1361 شروع شد. تیپ 27 محمدرسول‌الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در هفدهم دی 1360 تشکیل می‌شود. توی نظام های دنیا روال این است که شما اگر می‌خواهید فرمانده تیپ یا لشکر بشوید به شما یک حکم می‌دهند و می‌گویند شما برو فلان پادگان خودت را معرفی کن و فرمانده آن تیپ یا لشکر بشو.

همه چیز هم آماده است یعنی از کوچک‌ترین رسته نظامی تا بالاترین رسته نظامی مثل گردان و تیپ آن‌جا آماده‌اند شما برو فرماندهی‌شان را به عهده بگیر. ماشین و ادوات و ... همه چیز هم در آن‌جا وجود دارد.

ولی سپاه و یگان‌های رزم آن در زمان جنگ فرق می‌کردند. به حاج احمد یک حکم دادند و گفتند برو تیپ 27 را تشکیل بده. حالا نه نیرو دارد، نه کادر دارد، نه ماشین دارد، نه جا دارد و نه ساختمان دارد. خب این‌ها می‌روند پادگان دوکوهه را انتخاب می‌کنند دوکوهه‌ای که درب و داغان ست و نه در و پیکر دارد. از بلوک سیمانی میز درست می‌کنند، با پلاستیک جای شیشه‌ها و درزها را می‌پوشانند. این‌جوری محل تیپ را درست می‌کنند.

بعد نیرو می‌آید و نیروها را سازمان‌دهی می‌کنند، قجه‌ای را می‌گذارد فرمانده گردان سلمان، چراغی فرمانده گردان حمزه، وزوایی فرمانده گردان حبیب، همین‌طور می‌رود تا 9 گردان را تشکیل می دهد، با چه خون دلی این‌ها را تجهیز می‌کند حتی بعضی‌ها فشنگ کلاشینکف هم گیرشان نیامده بود تا شب عملیات.

در کنار این می‌رود شناسایی ‌هم می‌کند و می‌گوید ما این‌جا باید عملیات کنیم. می‌رود شناسایی‌های تو عمق انجام می‌دهد می‌رود کریم چوپان را پیدا می‌کند کسی که در منطقه بوده و گوسفندانش را برای چرا می‌بره صحرا‌. به کریم چوپان می‌گوید تو این‌جا زیاد می‌روی، آن راه‌های میانبر که می‌شود رفت پشت مواضع عراقی‌ها را بیا نشان‌مان بده، با او می‌رود شناسایی می‌کند.

طراحی عملیات را انجام می‌دهد. شب عملیات هم می‌رود یک کار نشدنی را شدنی می‌کند. شب اول می‌رود موضع توپخانه سپاه چهارم عراق را می‌گیرد با 180 قبضه توپ‌های سبک و سنگین. خب این اوج نبوغ یک فرد است که دردنیا بی نظیر است. این را هم آقای رشید و هم آقای جعفری تأکید می‌کند.

اصلاً سیستم کار حاج احمد این بود که به عمق نفوذ می‌کرد و می‌دانست که اگر عمق را بگیرد نیروهای جلو مقاومت نمی‌کنند. چون سرباز وقتی بداند که پشت سرش بسته است فرار می‌کند و یا تسلیم می‌شود.



البته تو خرمشهر هم همین‌طوری شد. این‌ها خرمشهر را از پایین دور زدند و گرفتند.

بابایی: بله. در مورد بیت‌المقدس هم محسن رضایی شخصاً در مصاحبه‌ای که من با او کردم به من گفت: ما سه پارامتر برای عملیات بیت المقدس مدنظرمان بود که اگر این سه را داشته باشیم می‌دانستیم که به امید خدا پیروز می‌شویم.

یک، عبور از رودخانه کارون و رسیدن به جاده اهواز خرمشهر و نگه داشتن این جاده در چند روز اول عملیات. که این سخت ترینش بود که کار را واگذار کردیم به حاج احمد گفتیم که بچه های تو مقاوم‌اند باید این‌جا را نگه داری. که می‌روند جاده اهواز خرمشهر را می‌گیردند و یک هفته با دشمن می‌جنگند و نتیجه‌اش این می‌شود که همان نقطه می‌‌شود شروع مرحله دوم عملیات.

دومی را هم می‌گوید که یادم نمی‌آید چه موضوعی بود. ولی سومی را می‌گوید که باز مستقیماً به نقش حاج احمد مربوط می‌شد، بستن راه فرار عراقی‌ها بود. یعنی از این سه ‌پارامتر دو پارمتر مستقیماً به حاج احمد مربوط می‌شد. یکی گرفتن و نگه داشتن جاده و یکی هم بستن راه فرار دشمن توی خین و شلمچه.

که تیپ 27 می‌رود روز دوم خرداد ‌سر کیسه را می‌بندند، آن‌هایی که توی خرمشهر مانده بودند می‌بینند هیچی دیگر، یکسری که پشت بودند می‌ریزند توی آب و فرار می‌کنند و بقیه هم توی کیسه گیر می‌کنند. همان 19 هزار اسیری که گرفته می‌شود.

یعنی حاج احمد همیشه عمق را می‌دیده، همیشه طوری رفتار می‌کرده است که بتواند آن سلسله اعصاب دشمن را بریزد به هم که دشمن دیگر قدرت تصمیم‌گیری نداشته باشد. که در فتح‌مبین و بیت‌المقدس و عملیات‌هایی که در کردستان با ضد انقلاب داشت، همواره از این فرمول استفاده می‌کرد.



درباره نتیجه حضور حاج احمد در لبنان هم اشاره‌ای بکنید. می‌گویند هسته‌های اولیه مقاومت اسلامی لبنان هم‌زمان با حضور تیپ 27 شکل گرفت.

بابایی: این را همه می‌گویند هرکسی که من با آن‌ها مصاحبه داشتم از رفقایی که آن‌موقع بودند آقای کوچک محسنی، آقای سعید قاسمی و جعفر جهروتی‌زاده و خیلی از سیاسیون اذعان دارند همین حزب‌اللهی که الآن تشکیل شده است و دارد دمار از روزگار صهیونیست‌ها در می‌آورد در حقیقت همان شاگردهای حاج احمد‌اند‌. وقتی حاج احمد می‌خواست به بیروت برود در آن شب آخر با افرادی جلسه داشت که بعدها هسته‌های اولیه تشکیل دهنده حزب‌الله شدند.

این‌ها نتیجه آن بذری است که حاج احمد کاشت و برداشت آن که تشکیلات منسجمی شد مثل حزب‌الله لبنان و الان بخشی از قدرت نظامی جمهوری اسلامی ایران متکی به حزب‌الله لبنان است. این را نباید کتمان کنیم و در حقیقت به برکت حضور حاج احمد بوده است.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، مصباح
۷:۵۹, ۱۶/تیر/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۶/تیر/۹۳ ۸:۳۵ توسط مصطفي مازح7610.)
شماره ارسال: #10
آواتار
14 تیرماه 1361 چهار دیپلمات ایرانی در لبنان ربوده شدند و تا امروز اخبار دقیقی از وضعیت آنان اعلام نشده است. یکی از این چهار نفر حاج احمد متوسلیان فرمانده لشکر 27 محمد رسول‌الله است که روز 21 خردادماه همان سال به دستور رئیس شورای عالی دفاع برای سد کردن تهاجم رژیم صهیونیستی به لبنان، عازم سوریه شد تا به کشور هدف هجوم قرار گرفته برود. او در راس حدود 500 نفر که اکثرا از تیپ 27 محمد رسول‌الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بودند به سوریه رفت و اگرچه بعدا معلوم شد همه نقشه‌ها برای متوقف کردن ایران در نبرد علیه رژیم صدام بوده است اما حاج‌احمد مصمم بود جبهه مقاومت در برابر رژیم صهیونیستی را تشکیل بدهد.
ثمره تلاش او و مسائلی که به ارتش سوریه گوشزد کرد و بنیانگذاری آموزش‌های نظامی و چریکی، بعدها آثار خود را نشان داد. رسوایی ارتش رژیم صهیونیستی در جنگ 33 روزه و شکست محور غربی- عربی- تروریستی در نبرد سوریه از نتایج شکل‌گیری مقاومت در سوریه و لبنان بود.


مقاومت لبنان شکل می‌گیرد
اگرچه با تلاش‌های دکتر چمران در سال‌های پیش از انقلاب اسلامی، جنبش امل در لبنان شکل گرفته بود اما تشکیل نیرویی از شیعیان لبنان که بر اساس ارزش‌های انقلاب اسلامی و مکتب امام خمینی(رحمة الله علیه) به مبارزه با دشمن صهیونیستی برخیزند ضروری به نظر می‌رسید تا جنبش امل نیز تقویت بشود. حمله رژیم صهیونیستی به لبنان، زمینه تشکیل حزب‌الله را فراهم کرد. سوری‌ها هم فهمیدند که صرفا با روش‌های کلاسیک نمی‌توان جنگید و پیروز شد.
ارتش رژیم صهیونیستی روز پنجم ژوئن 1982 برابر با 15 خرداد 1361 به لبنان حمله کرد و ظرف یک هفته در چهار محور عملیاتی به بیروت رسید و آن را به محاصره درآورد. تنها در مناطق بیروت غربی و جنوبی مقاومت‌هایی شکل گرفت. بیشترین مقاومت در ضاحیه در جنوب بیروت به فرماندهی روحانی 30 ساله‌ای به نام سیدعباس موسوی شکل گرفت.
بلافاصله «الیاس سرکیس» رئیس‌جمهور لبنان در پیامی به همه دولت‌ها و مجامع جهانی درخواست امداد نظامی، غذایی و دارویی داد. اما جز ایران کسی پاسخ نداد. یک روز پس از حمله اسرائیل به لبنان هیئتی بلندپایه از ایران راهی سوریه شد تا اوضاع را بررسی کند.
این هیئت که به دستور رئیس شورای عالی دفاع (حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای- رئیس‌جمهور وقت) عازم سوریه شد متشکل بود از علی‌اکبر ولایتی (وزیر خارجه)، سرهنگ سلیمی (وزیر دفاع)، محسن رضایی (فرمانده سپاه پاسداران)، علی صیاد شیرازی (فرمانده نیروی زمینی ارتش)، محسن رفیق‌دوست (مسئول تدارکات سپاه) و احمد متوسلیان (فرمانده تیپ 27 محمد رسول‌الله). هیئت ایرانی در حالی به دمشق رسید که پایتخت سوریه زیر آتش رژیم صهیونیستی قرار داشت. این هیئت روز یکشنبه 16 خرداد 1361 به سوریه رفت و بازگشت. روز 20 خرداد گزارش نهایی خود را در جلسه شورای عالی دفاع در دفتر امام(رحمة الله علیه) ارائه داد مبنی بر اینکه اسرائیل بر اکثر نقاط لبنان مسلط است اما سوریه نمی‌تواند وارد جنگ بشود. به این ترتیب شورای عالی دفاع با تایید امام، تصمیم به اعزام نیرو به لبنان از طریق سوریه گرفت. اولین گروه از نیروها هم روز 21 خرداد 1361 عازم دمشق شدند که شرح آن در سالروز اعزام، از نظر خوانندگان عزیز گذشت. این‌گونه بود که بنیان شکل‌گیری مقاومت منطقه‌ای سوریه و لبنان، پایه‌ریزی شد.
هرچند نیروهای اعزامی به لبنان نتوانستند هیچ عملیات نظامی مستقیمی علیه اسرائیل انجام دهند اما همین حضور آنها موجب شکل‌گیری هسته‌های مقاومت شد. محسن رضایی فرمانده وقت سپاه پاسداران می‌گوید: «حاج‌ احمد و سایر دوستان که در قالب قوای محمد رسول‌الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به سوریه و لبنان رفته بودند فعالیت‌هایی را انجام دادند که مهم‌ترین آنها پایه‌گذاری تشکیلات مقاومت اسلامی بود. یعنی در حقیقت مقاومت اسلامی لبنان از طریق تاثیر معنوی و مادی حضور برادران تیپ 27 شکل گرفت.»
شهید اکبر حاجی‌پور که آن زمان معاون حاج احمد در نیروهای اعزامی به لبنان بود بخشی از فعالیت‌های حاج احمد متوسلیان را روایت کرده است. حاج احمد متوسلیان از هنگام قدم نهادن به خاک سوریه تا اسارت، دو جلسه راهبردی با سران گروه‌های انقلابی شیعه لبنانی برگزار کرد. این جلسات به پیشنهاد حاج‌ احمد برگزار شد.
در جلسه اول حاج احمد پیشنهاد متحد شدن این گروه‌ها و تاسیس تشکیلات واحدی را به منظور مبارزه با اشغالگران صهیونیست و با محوریت تفکر انقلاب اسلامی و رهبری امام خمینی مطرح کرد. به آنان پیشنهاد کرد تا فعالیت‌ها و اقدامات خود را با همکاری نیروهای محمد رسول‌الله هرچه سریع‌تر آغاز کنند.
جلسه دوم در شهر بعلبک و در یکی از خانه‌های سفارت ایران در این شهر و با حضور سران گروه‌های مبارز شیعه برگزار شد. سیدحسین موسوی معروف به ابوهشام موسس و رهبر گروه امل اسلامی وظیفه معرفی، آشناسازی و فراخوانی سران این گروه‌ها را در این جلسات برعهده داشت. در جلسه دوم که چند روز پیش از اسارت حاج احمد برگزار شد شهید سیدعباس موسوی، شیخ صبحی طفیلی، سیدحسین موسوی و شیخ محمد یزبک و دیگر رهبران شیعه صور و صیدا حضور داشتند. از طرف ایران علاوه بر حاج احمد، حاج محمدابراهیم همت، اکبر حاجی‌پور و چند تن از مسئولین سفارت ایران در بیروت در جلسه شرکت داشتند.
حاج احمد در این جلسه بر وحدت و فرماندهی گروه‌های شیعه تاکید کرد و پیشنهاد داد نام تشکیلات را «حزب‌الله» بنامند. حاج احمد این مسئله را چندین بار و با تاکید فراوان مطرح کرد و از آنجا که سران این گروه‌ها، حاج احمد و نیروهای اعزامی سپاه پاسداران به لبنان را نماینده امام می‌دانستند لذا رابطه ولایی بین حاج احمد و خود می‌دیدند. بر همین اساس نه تنها با طرح حاج احمد مخالفت نکردند بلکه در همان جلسه آن را با آغوش باز پذیرفتند و همگی متفق‌القول بر آن صحه نهادند و به عنوان صورت جلسه آن را نوشته و امضا کردند و اینگونه بود که حزب‌الله لبنان متولد شد.
سوالی که پیش می‌آید درباره دلایل انتخاب تیپ 27 محمد رسول‌الله به فرماندهی حاج احمد متوسلیان برای جنگیدن در لبنان و سوریه است. محسن رضایی فرمانده وقت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درباره دلایل انتخاب تیپ 27 محمد رسول‌الله برای اعزام به سوریه و لبنان می‌گوید: «به این نتیجه رسیدیم که بهترین تیپی که می‌شود اعزام کرد تیپ 27 محمد رسول‌الله است. هم به دلیل رزمندگی بچه‌های این تیپ که در دو عملیات فتح‌المبین و بیت‌‌المقدس دیده بودیم هم اینکه این بچه‌ها در پایتخت زندگی می‌کردند و با مسائل سیاسی اعم از داخلی و خارجی بیشتر آشنا بودند. برای ما خیلی مهم بود نیروهایی که به آنجا بروند باید از لحاظ سیاسی، اطلاعات بیشتری داشته باشند و از بعد رزمندگی هم خوب بجنگند.»
رضایی می‌افزاید: «اینها باید توان کار چریکی را هم داشته باشند و بتوانند کارهای نامنظم انجام دهند. تیپ 27 محمد رسول‌الله این خصوصیات را داشت یعنی رزمندگان، سطح بالای آگاهی‌های سیاسی و آشنایی با شیوه‌های جنگ‌های چریکی. حاج‌احمد و حاج‌همت در کردستان به شیوه چریکی و در جنوب به شیوه کلاسیک جنگیده بودند و تجربه داشتند.»


[تصویر: 1621611661.jpg?itok=Po7oA624]


آموزش نیروهای لبنانی و سوری
نیروهای ایرانی در پادگان «زبدانی» در نزدیکی مرز لبنان و سوریه مستقر شدند. حاج احمد جلسات متعددی برای یافتن راهکار مناسب اقدام نظامی علیه رژیم صهیونیستی با مقامات ارتش سوریه برگزار کرد. تیم‌های متعدد اطلاعات و شناسایی برای نفوذ در عمق مناطق اشغالی و جمع‌آوری اطلاعات از وضعیت نظامی رژیم صهیونیستی تشکیل داد. تیم‌های ایرانی در عمق‌هایی از مناطق اشغالی رخنه کردند که سوری‌ها هیچ‌گاه نتوانستند به آن نفوذ کنند. حاج‌احمد خودش در بسیاری از این شناسایی‌ها حضور داشت. حاج احمد مقدمات آموزش انقلابیون مسلمان و شیعه لبنانی در پادگان زبدانی را فراهم کرد. همچنین کمپ‌های آموزشی در منطقه بعلبک و دره بقاع ایجاد کرد.
پس از مدت کوتاهی معلوم شد که طرح حمله اسرائیل به لبنان، کمک به ارتش بعث عراق از راه متوقف کردن ایران در جنگ با این رژیم بود. به این ترتیب قرار شد نیروها برگردند. محسن رفیق‌دوست، مسئول وقت تدارکات سپاه می‌گوید: «بعد که قرار شد نیروها به ایران برگردند، همه نیروها برنگشتند. بخش آموزشی را در سوریه گذاشتیم. سال‌های سال ماندند و حزب‌الله را آموزش دادند.»


[تصویر: 1492114545.jpg?itok=dqb-urK6]

تذکرات حاج‌احمد به سوری‌ها
ارتش سوریه یک نیروی نظامی کلاسیک بود که بر اساس قواعد عمل می‌کرد. حاج احمد متوسلیان آنها را آگاه کرد که نباید در برابر دشمن منفعل بود. سیف‌الله منتظری از یاران حاج احمد متوسلیان در لبنان می‌گوید: «وقتی هواپیماهای اسرائیلی به آسمان سوریه می‌آمدند، آسمان را سیاه می‌کردند اما سوری‌ها حق تیراندازی نداشتند. یک روز حاج‌احمد سخنرانی کرد و به سوری‌ها توپید که چرا یک تیر به این هواپیماها شلیک نمی‌کنید.»
نصرت‌الله قریب از یاران قدیمی احمد متوسلیان نیز می‌گوید: «در ارتفاعات جولان، اسرائيلی‌ها روبروی‌مان بودند به‌طوری که آنها را می‌دیدیم. این طرف چادر سوری‌ها بود که مبل و... داشت. آن موقع آتش‌بس بود رابط سوری گفت که آنها دشمن هستند.
حاج احمد پریدپشت دوشکا که نیروهای اسرائيلی را بزند اما نیروهای سوری گفتند آتش‌بس است. اگر چنین نبود حاج احمد به طرف اسرائیلی‌ها شلیک می‌کرد.»
حاج احمد در واقع به سوری‌ها تذکر داد که باید با دشمنی که خاکشان را اشغال کرده و همواره به خاک و آسمان آنها تجاوز می‌کند مبارزه کنند.
جعفر جهروتی‌زاده از همرزمان نزدیک به حاج احمد متوسلیان درباره تذکرات او به ارتش سوریه می‌گوید: «ما تعدادی توپ از سوریه خریداری کرده بودیم. حاج احمد گلوله آرپی‌جی درخواست کرد چون اسرائیلی‌ها اصلا لشکر پیاده ندارند و همه لشکرهایشان زرهی است. لذا گلوله آرپی‌جی خیلی کارآیی داشت. یک‌سری وسایل هم ما می‌خواستیم که به حاج احمد گفته بودیم. در یک جلسه‌ای که آقای ولایتی، حاج احمد، تقی رستگار، شهید دستواره و یکی دو نفر دیگر با مسئولین سوریه حضور داشتند.
به حاج احمد گفتند چند گلوله آرپی‌جی می‌خواهی. حاج احمد گفت: 50هزار تا. یک دفعه رفعت اسد خشکش زد. او فرمانده کل نیروهای مسلح سوریه بود. او یک‌بار دیگر سؤالش را از حاج احمد پرسید و حاجی جواب داد؛ 50هزار تا. رفعت اسد گفت: ما در کل انبارهای سوریه 50هزار تا گلوله آرپی‌جی نداریم. حاج احمد خنده‌ای کرد و گفت: بسیجی‌های ما در یک روز فقط 50هزار گلوله آرپی‌جی می‌زنند.»
همین مسئله موجب شد سوری‌ها به فکر راه‌اندازی کارخانه‌های اسلحه‌سازی و تجهیز ارتش خود به مهمات و ادوات در سطح بالا بیفتند. همچنین با خرید تسلیحات سعی در تقویت انبارهای خود نمودند. سوری‌ها از سال 2011 تاکنون بعینه اهمیت تذکرات حاج احمد را دریافته‌اند و در حوزه نظامی کاملا متحول شده‌اند.


[تصویر: 1030513659.jpg?itok=KUoBUIEf]


دانلود فيلم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا