کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
انسانیت و دیگر هیچ (یک ماجرای خواندنی)
۱۰:۵۲, ۱۶/تیر/۹۱
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
انسانیت و دیگر هیچ (یک ماجرای خواندنی)

چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ,, افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود .

ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد , البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم , بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم ,,

به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده ,, خوب ما همه گيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم, اما بلاخره با اسرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد .

خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه ,,

ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم , دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ,, به محض اينكه برگشت من رو شناخت , يه ذره رنگ و روش پريد ,, اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده ,, همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت ,, داداش او جريان يه دروغ بود , يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم,,

ديگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم ,, همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن , پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ,, الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ,,, پير مرده در جوابش گفت , ببين امدي نسازيها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده ,,

همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ,, پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار ,,

من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بود و داشت هدر ميرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين ,,

ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ,, پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم ,, اين و گفت و رفت ,,

يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه , ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم .واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد.
منبع:http://www.alvadossadegh.com/fa/new-news/74-1388-12-05-17-45-54/21033-1391-04-16-03-45-12.html
صلوات
یا الله
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: sevenmoons ، تفکر ، أین المنتظر ، جویای حقیقت
۱۳:۰۲, ۹/شهریور/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۲/شهریور/۹۱ ۱۷:۰۵ توسط yektasepas.)
شماره ارسال: #2
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
یکی از دوستان می گفت می خواستم از شیراز به شهرم فیروز اباد بروم گفتم بروم از فلکه فرودگاه چند مسافر با خودم ببرم که هم با ماشین خالی نرفته باشم و هم خرج سفرم را در آورده باشم .
اما تا ایستادم همه ی ماشین های خط به من اعتراض کردند و گفتند نمی شود از اینجا مسافر ببری اما کسی که اولین نفر صف بود امد و جایش را به من داد من از کارش تعجب کردم و فکر کردم سر کارم گذاشته می خواهد دیگران را بخنداند به خاطر همین با تعجب نگاهش کردم .
او که تعجب مرا دیده بود گفت بذار داستان خودم را برایت تعریف کنم .
او گفت : روزی یک جوان آمده بود مثل شما از اینجا مسافر ببرد همه به او اعتراض کردند و نمی گذاشتند مسافر از اینجا سوار کند .
من خیلی دلم برایش سوخت احساس کردم او احتیاج دارد مسافر از اینجا ببرد ، و با خودم گفتم روزی دست خداست و نوبتم را به او دادم و ته صف رفتم .
تا رسیدم به ته صف چند مسافر آمدند و گفتند دربست چند می گیری ما را به مشهد ببری من که سالها آرزو داشتم به مشهد بروم اما به خاطر اینکه مجبور بودم هر روز کا رکنم و خرج خانواده را در بیاورم و پس اندازی هم نداشتم نمی توانستم به مشهد بروم مبلغی به آنها پیشنهاد دادم آنها بدون چون و چرا قبول کردند .من با خانواده ام تماس گرفتم و به آنها خبر دادم و رفتم .
انها وضع مالی خوبی داشتند و در راه به رستوران ها و هتل های خوبی می رفتند و برای من هم یک اطاق جدا با تمام امکانات می گرفتند و هر غذایی برای خودشان می گرفتند برای من هم می گرفتند و حسابی خوش می گذشت تا به مشهد رسیدیم در مشهد هم من آنها را به حرم می بردم و می آوردم خودم هم یک دل سیر زیارت می کردم خلاصه حسابی هم پذیرایی می شدم تا اینکه به سلامت برگشتیم و آنها خیلی از من ابراز رضایت می کردند و به خاطر همین خیلی بیشتر از مبلغی که به آنها پیشنهاد داده بودم به من دادند .
هم زیارت امام رضا با پذیرایی عالی رفتم هم پول خیلی خوبی گرفتم .
به خاطر همین لطف امام رضا -ع- عهد کردم که همیشه نوبتم را به چنین کسانی مثل شما بدهم و به خداوند توکل کنم .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Agha sayyed ، سید هادی ، mohammad reza ، جویای حقیقت
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  ماجرای عنایت امام رضا(علیه السلام) به یک شهروند کانادایی(خیلی خواندنی) وحید110 1 2,213 ۶/اردیبهشت/۹۲ ۱۸:۲۷
آخرین ارسال: منتظر کوچولو

پرش در بین بخشها:


بالا