کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 4 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان هایی از تولد تا شهادت امام حسين علیه السلام
۱۸:۴۳, ۲۲/آبان/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/مرداد/۹۲ ۶:۵۹ توسط مجید املشی.)
شماره ارسال: #1
آواتار


[تصویر: Sham.gif]

شكر و سپاس بى منتها، خداى بزرگ را، كه ما را از این امّت قرار داد و به صراط مستقیم ، ولایت اهل بیت عصمت و طهارت صلوات اللّه علیهم اجمعین هدایت نمود.


در شرایطی که به ماه معنوی محرم نزدیک می شویم، پرداختن به سیر معرفتی امام حسین علیه السلام اهمیتی ویژه تر به خود می یابد. لذا بر آن شدم تا سلسله داستانهایی با ذکر احادیث از ابتدای تولد حضرت تا هنگام شهادت ایشان که بر گرفته از کتابی با عنوان چهل داستان و چهل حديث از امام حسين عليه السّلام که به کوشش عبداللّه صالحى می باشد، خدمتتان عرض نمایم.

دوستان عزیز هم اگر داستانی از حضرت سراغ دارند ، نقل نمایند تا همه از این چشمه ی نا متناهی سیراب شویم.

باشد که مورد عنایت صاحب این عزا قرار بگیرد انشاالله


داستان اول: درخشش پنجمین نور ایزدى

مرحوم شیخ صدوق رضوان اللّه تعالى علیه در كتاب اءمالى خود به نقل از امام جعفر صادق صلوات اللّه علیه آورده است:
هنگامى كه حضرت ابا عبداللّه الحسین علیه السّلام تولد یافت ، خداوند متعال جبرئیل علیه السّلام را مامور گردانید تا به همراه یك هزار ملائكه یر زمین فرود آیند و رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله را بر ولادت نوزادش تبریك و تهنیت گویند.
پس از آن ، جبرئیل علیه السّلام نازل شد و اظهار داشت :اى محمّد! خداوند متعال تو را سلام مى رساند و مى فرماید: نام این نوزاد را حسین همچون شُبیر فرزند هارون قرار ده.


10- بحار الا نوار: ج 4
كتاب إ كمال الدّین : ص 282




امضای مجید املشی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مسعود.پاکرو ، ترنم ، AFG Shia ، saloomeh ، N.Mahdavian ، در جستجوی سختی ، MAHDI59 ، جویای حقیقت ، mhvvhm ، دل خسته ، Agha sayyed ، Admirer ، mohsen-karimi ، حسن.س. ، دیدگاه نوین ، سرباز سید علی ، MohammadMeraj ، netlog36 ، 59-11(یامهدی) ، Hadith ، عبدالرحیم ، mahdy30na ، عبدالرحمن ، fiftynine ، Bahar ، آیات
۲۲:۳۸, ۲۲/آبان/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/آبان/۹۱ ۰:۰۵ توسط مجید املشی.)
شماره ارسال: #2
آواتار

داستان دوم: عید و لباس بهشتى


ابو عبداللّه نیشابورى در كتاب اءمالى خود به نقل از حضرت علىّ ابن موسى الرّضا علیه السّلام آورده است:
در یكى از عیدها كه امام حسن و حسین لباس مرتبى به تن نداشتند، به مادرشان
حضرت زهرا اظهار داشتند: مادرجان ! بچه هاى مدینه براى عید لباس نو پوشیده و
خود را زینت كرده اند؛ ولى ما چیزى نداریم و برهنه ایم ، چرا ما را لباس نو نمى پوشانى و زینت نمى كنى ؟
حضرت زهرا فرمود: عزیزانم ! لباس هاى شما نزد خیاط است ، هرگاه بیاورد شما را
زینت مى كنم.
لحظات به همین منوال گذشت ، تا آن كه شب عید فرا رسید و امام حسن و حسین باز هم نزد مادرشان آمده و همان سخنان قبل را تكرار نمودند؛ در همین لحظه حضرت فاطمه به شدت غمگین و اندوهناك شد و گریست ؛ و همان جواب قبلى را برای عزیزانش مطرح داشت.
پس چون تاریكى شب فرا رسید، كوبنده اى درب خانه را كوبید، حضرت فاطمه زهرا فرمود: كیست ؟
جواب آمد: اى دختر رسول خدا! من خیاط هستم ، لباس ها را آورده ام ، پس حضرت زهرا درب را گشود؛ و آن گاه دستمال بسته اى را تحویل گرفت و داخل منزل آمد.

خوشحال و شادمان گشت ؛ و به نزد حسن و حسین آمد؛ و عزیزانش را از خواب بیدار نمود و لباس هاى عید را به ایشان پوشاند.
در همین لحظه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، وارد منزل شد و چون حَسَنین را با آن وضعیت مشاهده نمود، آن ها ا ر در آغوش گرفت و بوسید؛ و سپس به دخت گرامیش فاطمه خطاب كرد و اظهار داشت : دخترم ! خیاط را دیدى ؟
حضرت فاطمه پاسخ داد: بلى ، او را دیدم.
حضرت رسول فرمود: اى دخترم ! او خیاط نبود بلكه خزینه دار بهشت بود.
حضرت فاطمه سؤ ال نمود: چه كسى شما ا ر از این موضوع آگاه نمود؟
حضرت رسول در پاسخ فرمود: او پیش از آن كه به آسمان عروج نماید، نزد من آمد و مرا از این جریان آگاه نمود.



بحار الا نوار: ج43 271 و 281
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: AFG Shia ، ترنم ، mahdy30na ، N.Mahdavian ، در جستجوی سختی ، MAHDI59 ، جویای حقیقت ، mhvvhm ، دل خسته ، ilidin ، mohsen-karimi ، حسن.س. ، دیدگاه نوین ، saloomeh ، سرباز سید علی ، MohammadMeraj ، سدرة المنتهی ، netlog36 ، Hadith ، عبدالرحمن ، مرهم
۱۴:۵۶, ۲۳/آبان/۹۱
شماره ارسال: #3
آواتار

داستان سوم: بزرگوارى و گذشت و اهمیّت صلح

در دوران كودكى ، روزى بین امام حسین علیه السّلام و برادرش ، محمّد حنفیّه مشاجره و نزاعى به وجود آمد؛ و محمّد حنفیّه به سوى منزل خود رهسپار گشت ، نامه اى به این مضمون - پس از حمد و ثناى الهى - براى امام حسین علیه السّلام نوشت و فرستاد:

اى برادر، حسین ! به قدرى شرافت و منزلت تو بسیار است كه من به آن مرحله نخواهم رسید. فضل و بزرگوارى تو را من هرگز درك نخواهم كرد؛ ولى پدر من و تو، علىّ علیه السّلام است كه هیچ كدام ما بر او فضیلت و برترى نداریم.

و امّا مادر من از بنى حنفیّه و مادر تو فاطمه ، دختر رسول اللّه ، مى باشد
كه چنانچه تمامى موجودات روى زمین پر از مثل مادر من باشد، هرگز به مقام و منزلت مادر تو
دست نخواهند یافت.
برادرم ! چنانچه نامه مرا خواندى ، لباس و كفش خود را بپوش و به نزد من بیا و مرا راضى گردان ؛
و مواظب باش كه من در یك چنین فضیلتى بر تو سبقت نگیرم كه تو در آن سزاوارترى.

وقتى كه نامه به دست امام حسین علیه السّلام رسید و آن را قرائت نمود، با سرعت به سوى برادرش حركت كرد و او را از خویش راضى و خوشحال گرداند.

بحارالا نوار: ج 4 ص 125
محجّة البیضاء: ج 4 ص 228
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، N.Mahdavian ، در جستجوی سختی ، ترنم ، MAHDI59 ، جویای حقیقت ، mhvvhm ، دل خسته ، ilidin ، mohsen-karimi ، حسن.س. ، AFG Shia ، سرباز سید علی ، MohammadMeraj ، سدرة المنتهی ، netlog36 ، Hadith ، عبدالرحمن
۲:۱۳, ۲۵/آبان/۹۱
شماره ارسال: #4
آواتار
داستان چهارم: آرزوى غلام به واقعیّت پیوست

روزى امام حسین علیه السّلام در جمع عده اى از اصحابش حضور یافت و آن ها را مورد خطاب قرار داد و فرمود:

از نظر من صحت قول رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ثابت است كه فرمود: بهترین اعمال و كارها بعد از نماز صبح ، دلى را شاد گرداندن است ، به وسیله آنچه كه سبب گناه نشود.

و سپس افزود: روزى غلامى را دیدم كه با سگى هم غذا بود، وقتى سبب آن را از او پرسیدم ، در پاسخ گفت : اى پسر رسول خدا! من غمناك و نا راحت هستم ، مى خواهم با خوشحال كردن این سگ، خودم را شادمان و مسرور گردانم.
سپس در ادامه اظهار داشت : من داراى اربابى یهودى هستم كه آرزو دارم ، شاید بتوانم از او جدا شده و آسوده گردم.
امام حسین علیه السّلام مى فرماید: من با شنیدن سخنان غلام ، نزد ارباب او آمدم و تصمیم گرفتم تا مبلغ دویست دینار به عنوان قیمت غلام تحویل اربابش دهم و او را خریدارى نمایم.
پس چون یهودى از تصمیم من آگاه شد، اظهار داشت : اى پسر رسول خدا! آن غلام فداى قدمت باد، او را به تو بخشیدم و این باغ را هم به او بخشیدم ؛ و سپس پول ها را هم نیز برگرداند.
امام حسین علیه السّلام فرماید: من پول ها ا ر به او پس دادم ؛ و اظهار داشتم : من هم این پول را به تو مى بخشم.
یهودى گفت : پول ها را پذیرفتم و به غلام بخشیدم.
امام علیه السّلام افزود: من غلام ا را آزاد كردم و باغ را هم به او بخشیدم ؛ و آن دویست دینار را هم دریافت كرد.
پس همسر یهودى كه شاهد این جریان بود مسلمان شد و مهریه خود ا ر به شوهرش بخشید.
و در پایان یهودى چون چنین برخوردى را دید، گفت : من نیز مسلمان شدم و این خانه مسكونى را به همسرم بخشیدم.


24- بحا ا رلا نوار: ج 4 ص 189
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: N.Mahdavian ، در جستجوی سختی ، MAHDI59 ، جویای حقیقت ، mhvvhm ، دل خسته ، ترنم ، ilidin ، mohsen-karimi ، حسن.س. ، AFG Shia ، سرباز سید علی ، MohammadMeraj ، سدرة المنتهی ، Hadith ، عبدالرحمن
۲۱:۳۴, ۲۵/آبان/۹۱
شماره ارسال: #5
آواتار

داستان پنجم: آینده نگرى و پیش اندیشى

مرحوم شیخ صدوق رحمة اللّه علیه در كتاب خود آورده است:

در یكى از روزها شخصى ، محضر مبارك امام حسین علیه السّلام شرفیاب شد و ضمن احوال پرسى عرضه داشت : یا ابن رسول اللّه ! در چه حالتى هستى ؟ و شب را چگونه به صبح آورده اى ؟
حضرت در جواب فرمود: در حالتى به سر مى برم كه پروردگارم در هر لحظه شاهد و ناظر بر اعمال و كردارم مى باشد.

و آتش دوزخ را بر سر
راه خود مى بینم ، مرگ كه به دنبال من است ، هر لحظه مرا مى جوید؛ و مى دانم كه محاسبه ، نسبت به گفتار و كردارم حتمى است ، پس سعادت و خوشبختى خود را در گرو اعمال و گفتار خود مى دانم ؛ و هر آنچه را دوست داشته باشم ، به آن دست نمى یابم ؛ و از آنچه بیزار و ناخرسندم ، نمى توانم خود را برهانم ؛ و بالا خره باید تابع مقدّرات الهى ، باشم ؛ و ایمان دارم كه تمامى امور من به دست دیگرى است ، كه اگر بخواهد مرا مواخذه مى كند؛ و اگر مایل باشد مرا عفو مى نماید. پس با یك چنین حالتى كدام فقیرى در پیشگاه خداوند، از من فقیرتر و نیازمندتر خواهد بود.

بحا رالا نوار: ج 76 ص 15
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: در جستجوی سختی ، MAHDI59 ، جویای حقیقت ، mhvvhm ، N.Mahdavian ، دل خسته ، ترنم ، mohsen-karimi ، حسن.س. ، AFG Shia ، MohammadMeraj ، سدرة المنتهی ، netlog36 ، Hadith ، عبدالرحمن
۱۹:۳۸, ۲۶/آبان/۹۱
شماره ارسال: #6
آواتار

داستان ششم : منزلى از یاقوت قرمز

هنگامى كه شهادت امام حسن مجتبى علیه السّلام نزدیك شد و اثرات زهر در بدن شریفش ظاهر گشته بود، برادرش حسین علیه السّلام كنار بستر او آمد و نشست ؛ و سپس اظهار داشت : چرا چهره ات به رنگ سبز متمایل گشته است ؟
امام حسن علیه السّلام گریست و فرمود: برادرم ، سخن جدم درباره من عملى شد، وبعد از آن یكدیگر را در بغل گرفته ؛ و هر دو گریان شدند.

و پس از لحظاتى فرمود: جدم مرا خبر داد: موقعى كه در شب معراج در یكى از باغ هاى بهشت وارد شدم و بر منازل مومنین عبور كردم ، دو قصر بسیار مجلل كنار هم ، مرا جلب توجه كرد كه یكى از زبرجد سبز و دیگرى یاقوت قرمز بود. به جبرئیل گفتم : این دو قصر مربوط به كیست ؟
پاسخ داد: مربوط به حسن و حسین است.
گفتم : چرا یك رنگ نیستند؟
پاسخى نداد و ساكت ماند، گفتم : چراسخن نمى گوئى ؟
گفت : از تو خجالت دارم و شرمنده ام.
گفتم : تو را به خدا سوگند مى دهم ، مرا از علت آن خبر دهى ، كه چرا داراى دو رنگ مى باشند؟
اظهار داشت : آن قصری كه سبز رنگ است مربوط به حسن علیه السّلام خواهد بود، چون كه او را مسموم مى كنند و موقع مرگ ، رنگش سبز خواهد شد.
و ساختمانى كه قرمز مى باشد مربوط به حسین علیه السّلام است ، چون كه او را خواهند كشت و رنگش از خون ، قرمز خواهد شد.
هنگامى كه امام حسن علیه السّلام این مطلب را بیان نمود، با برادرش حسین علیه السّلام همدیگر را در آغوش گرفته و سخت گریستند؛ و تمامى افراد حاضر در كنار ایشان ، شروع به شیون و گریه كردند.

بحارالانوار: ج 44 ص 145
یا حسین !
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: دل خسته ، ترنم ، در جستجوی سختی ، mohsen-karimi ، حسن.س. ، AFG Shia ، mhvvhm ، سرباز سید علی ، MohammadMeraj ، سدرة المنتهی ، netlog36 ، Hadith ، عبدالرحمن
۳:۲۶, ۲۷/آبان/۹۱
شماره ارسال: #7
آواتار
داستان هفتم : زیارت حضرت و شفاعت در قیامت

مرحوم قطب الدین راوندى در كتاب خود موسوم به خرائج و جرائح نقل كرده است:

روزى پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله در محلى نشسته بود و اطراف آن بزرگوار، امام على، حضرت فاطمه ، حسن و حسین علیهم السّلام گرد آمده بودند.
در این هنگام ، رسول خدا به ایشان خطاب كرد و فرمود: چگونه اید در آن هنگامى كه هر یك از شما از یكدیگر جدا و پراكنده گردد؛ و قبر هر یك در گوشه اى از زمین قرار
گیرد؟
حسین علیه السّلام لب به سخن گشود و اظهار داشت : یا رسول اللّه ! آیا به مرگ طبیعى مى میریم ، یا آن كه كشته خواهیم شد؟
حضرت رسول در پاسخ فرمود: اى پسرم ! همانا شما مظلومانه كشته خواهید
شد.
و سپس افزود: و ذ رارى شما در روى زمین پراكنده خواهند شد.
حسین علیه السّلام سؤ ال نمود: یا رسول اللّه ! چه كسى ما را خواهد كشت ؟
حضرت رسول در پاسخ فرمود: شرورترین افراد، شما را به قتل مى رسانند.
حسین علیه السّلام همچنین سؤ ال كرد: آیا كسى به زیارت قبور ما خواهد آمد؟
رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: آرى ، عده اى از - مردان و زنان - امت جهت زیارت شما بر سر قبور شما مى آیند، و با آمدنشان بر مزار شما، مراخوشحال مى نمایند.
و چون قیامت بر پا شود من در صحراى محشر حاضر خواهم شد، و آن هائى را كه به زیارت قبور شماها آمده باشند شفاعت مى كنم ؛ و از شداید و سختى هاى قیامت نجاتشان خواهم داد.


بحارالا نوار: ج 18 ص 120
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: در جستجوی سختی ، mohsen-karimi ، حسن.س. ، AFG Shia ، mhvvhm ، MohammadMeraj ، سدرة المنتهی ، netlog36 ، Hadith ، عبدالرحمن
۲۰:۳۶, ۲۷/آبان/۹۱
شماره ارسال: #8
آواتار

داستان هشتم: ورود به كربلاى پربلا



چون حضرت ابا عبداللّه الحسین صلوات اللّه علیه از مكه معظمه عازم شهر كوفه و سرزمین كربلا گردید.
به همین منظور به همراه اهل بیت و دیگر دوستان و یاران خود حركت كرد، در بین راه در محاصره شدید لشكر عبیداللّه بن زیاد لعین به سركردگى حر بن یزید ریاحى ق
رار گرفتند.
و پس از صحبت ها و مجادله ها، سرانجام توافق شد كه حضرت به راه خود ادامه دهد تا از سوى عبیداللّه - والى كوفه - دستور بعدى بیاید.
لذا امام علیه السّلام با همراهان به مسیر خود ادامه داد تا آن كه به محلى به نام عُذَیْبُ الهِجانات رسیدند.
در این هنگام از طرف والى كوفه - عبیدالله - براى حر كه فرمانده لشكر بود، نامه اى به این مضمون آمد كه بایستى از هر جهت بر حسین علیه السّلام و همچنین یارانش سخت گرفته شود.
حر، نامه عبیدالله را براى امام حسین علیه السّلام قرائت كرد.
و چون اصحاب و یاران حضرت از پیام شوم عبیدالله آگاه شدند، اظهار داشتند:
یا ابن رسول اللّه ! اجازه فرما تا با لشكر او مبارزه و قتال كنیم ؟
حضرت پس از شنیدن سخنان اصحاب و یاران خود، فرمود: تا آنان جنگ را شروع نكنند، من هرگز اقدام نخواهم كرد.
آن گاه یكى از یاران به نام زهیر بن قین عرضه داشت : پس به سوى سرزمین كربلا كه در همین نزدیكى قرار دارد، حركت كنیم.

همین كه امام حسین علیه السّلام نام كربلا را شنید، گریست گرفت و سپس اظهار نمود:

اَللّهُمَّ إ نّى اءعُوذُ بِكَ مِنْ كَرْبٍ وَبَلاء

خداوندا، از مشكلات و بلاهاى این سرزمین - كربلا
- به تو پناه مى برم.

و سپس مقدارى به مسیر خود ادامه داد و فرمود: در همین جا فرود آیید و بارها را باز كنید و بر زمین بگذارید، كه این جا وعده گاه جدم رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله مى باشد.
و قبر و مقبره من در این سرزمین خواهد بود.

بنابراین ، حضرت ابا عبداللّه الحسین علیه السّلام در روز چهارشنبه و یا پنج شنبه ، دوم محرم الحرام سال 61 هجرى قمرى وارد سرزمین كربلا شد.



المفید فى ذكرى السبطالشّهید: ص 66
مقتل خوارزمى : ج1
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن.س. ، AFG Shia ، در جستجوی سختی ، mhvvhm ، MohammadMeraj ، سدرة المنتهی ، netlog36 ، Hadith ، عبدالرحمن
۱:۴۸, ۲۸/آبان/۹۱
شماره ارسال: #9
آواتار
داستان نهم: ما شروع کننده ی جنگ نیستیم


چون شب عاشورا ف
را رسید حضرت ابا عبداللّه به جهت خستگى بیش از حد، جلوى خیمه نشسته بود و سر مبارك خود را بر سر زانوهاى خود نهاده ، تا قدرى استراحت نماید.
پس ناگهان حضرت زینب علیها السّلام با شنیدن صداى صیحه اسبان و هجوم دشمنان ، نزدیك ب
رادرش امام حسین آمد و به آن حضرت خطاب كرد و اظهار داشت : اى برادر! آیا
صداى اسبان
را نمى شنوى ، كه هجوم آورده اند؟!
پس امام حسین علیه السّلام سر از زانوى خود برداشت و ایستاد؛ و آن گاه ب
رادر خود حضرت اباالفضل العباس علیه السّلام را صدا كرد و فرمود:
ب
رادرجان عباس ! حركت كن و به سوى مهاجمین برو؛ و از ایشان بخواه كه امشب را به ما مهلت دهند، تا در این شب با پروردگار متعال مناجات و راز و نیاز نمائیم.

خدا مى داند كه من نماز و تلاوت قران ، همچنین مناجات و استغفار به درگاه خداوند متعال را خیلى دوست دارم.


لذا حضرت اباالفضل علیه السّلام از آن ها مهلت گرفت.
و در آن شب امام حسین علیه السّلام و دیگر اصحاب و یا
ران آن حضرت هر كدام به نوعى مشغول عبادت و استغفار و راز و نیاز با قاضى الحاجات شدند.
و هنگامى كه نماز صبح عاشو
را را اقامه نمودند، ناگاه تعدادى از لشكر دشمن به سمت خیمه هاى حضرت ، هجوم آوردند و شمر ملعون در حالتى كه فرماندهى آن ها را به عهده داشت ، نعره مى كشید و به امام علیه السّلام و اهل بیت رسالت جسارت مى كرد.
یكى از یا
ران حضرت ، به نام مسلم بن عوسجه از حضرت اجازه خواست تا شمر را مورد هدف تیر قرار دهد.
ولى حضرت سلام الله علیه ضمن ممانعت از تی
راندازى ، فرمود:

من دوست ندارم كه ما شروع كننده جنگ و كشتار باشیم.


تلخیص از : مقتل خوارزمى : ج 2
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: AFG Shia ، در جستجوی سختی ، saloomeh ، مسافر ، mhvvhm ، MohammadMeraj ، سدرة المنتهی ، netlog36 ، Hadith ، عبدالرحمن
۰:۳۶, ۳۰/آبان/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/آبان/۹۱ ۴:۳۹ توسط مجید املشی.)
شماره ارسال: #10
آواتار

داستان دهم: از عطش حسین حیا کردم

آیت الله اراکی فرمود:
شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت .
پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
با لبخند گفت خیر.
سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟
گفت: نه
با تعجب پرسیدم پس راز این مقام چیست؟
جواب داد: هدیه مولایم حسین است!
گفتم چطور؟
با اشک گفت:

آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم می‌رفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد.

آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت:
به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم.

منبع: کتاب آخرین گفتارها
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ترنم ، سرباز سید علی ، در جستجوی سختی ، MohammadMeraj ، mhvvhm ، netlog36 ، Hadith ، عبدالرحمن ، soheyl68
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  چکیده کتاب قیام و انقلاب مهدی، علیه السلام kamelia 0 1,400 ۲۸/مرداد/۹۳ ۱۲:۴۴
آخرین ارسال: kamelia
  کتاب العبقری الحسان فی احوال مولانا صاحب الزمان علیه السلام parisan 7 6,120 ۱۴/فروردین/۹۲ ۱۵:۵۸
آخرین ارسال: علی 110
  معرفی کتاب "شيوه مناظرات انبيا و امام صادق (علیه السلام)" مجید املشی 0 1,772 ۲۵/مهر/۹۱ ۴:۰۹
آخرین ارسال: مجید املشی

پرش در بین بخشها:


بالا