|
پدر و مادرم اذیتم می کنن!!!
|
|
۱۴:۴۴, ۱/آذر/۹۱
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
خدای مهربونم
امروز فکرم خیلی مشغول شد، به پدر و مادر فکر کردم، به دو نعمت بزرگی که بهم بخشیدی؛ خدای من، یه روزی من هیچ حمایتی نداشتم، هیچ پشتوانه ای نداشتم، حتی به تنهایی نمی تونستم بخوابم و بخورم! تو پدر و مادر بهم بخشیدی،پدرم شد پشتم، حامیم، مادرم شد همه ی مهربونی و عشق بهم! از خوابشون زدن به خاطر من، از کارشون زدن به خاطر من، از خوشی هاشون گذشتن به خاطر من و من شدم همه دلخوشیشون... اما! حالا بزرگ شدم و ورق برگشته! اونا پیر شدن و نیاز به پشتوانه و حامی دارن، شاید بد اخلاق باشن، شاید اذیتم کنن!شاید ازم طلب کارن! شاید خودم هزارتا کار و زندگی دارم! ولی خدای مهربونم می دونم یه روزی منم گریه می کردم و داد و فریاد راه مینداختم، منم اذیتشون می کردم،ولی اونا جز عشق و محبت چیزی نثارم نمی کردن! چه شبهایی که پدر و مادر تا صبح منو روی پاهاشون تکون می دادن و برام لالایی می خوندن، چقدر بابا بغلم می کرد و منو راه می برد تا گریه نکنم! نه! این منصفانه نیست که الان ناتوانن پشتشونو خالی کنم،حتی اگه بداخلاقن، حتی اگه اذیت می کنن... خدای مهربونم؛ تو چقدر قشنگ زندگی رو برام برنامه ریزی کردی! بهم گفتی: به پدر و مادرت نیکی کن...(و بالوالدین احسانا) |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |







