|
بفرمایید جرعه ای عشـــــــــــــــق. نوش جانتان.
|
|
۱۲:۰۲, ۲۲/آذر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/آذر/۹۱ ۱۴:۵۰ توسط سید ابراهیم.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم.
خب اگر خدا بخواد در این تاپیک میخوام حرفهایی بزنم از جنس آواز پروانه ها، لبخند شاپرک ها و قهقه مستانه دوستان خدا.... حرفهایی دلنشین که از دلی پر درد و عمیق برخواسته و مطمئنا نیز بر دلهای نازنینتان خواهد نشست. در این تاپیک سخنان زیبا و شطحاتی از استاد احمد عزیزی عزیز خواهم آورد ان شاءالله. فکر کنم در طول این همه روزمرگی ها و شلوغیهای نفسمان، خواندن این جملات به شدت زیبا کمی حالمان را بهتر کند.
سعی میکنم هر روز یکی دو بند بگذارم. مطئنم که خوشتون می آد. راستی برای این فلسفه دان و ادیب، احمد عزیزی گرامی نیز دعا بفرمایید. یا علی مدد. خب اولین بند را به مناسبت بودن در ایام شهادت مولایمان حسین علیه السلام و جهت تبرک این تاپیک از خود مولا آغاز می کنیم، قربه الی الله:
حســـــــــــــــــــــــین علیه السلام: حسین مسیح محمد و یوسف فاطمه است. حسین عزیز دل زهرا و میوه جان پیامبر است. حسین فرق شکافته علی با دیگران است. حسین تزریق خون خداوند به رگهای تاریخ است. حسین علامت مذهب تشیع و علم و کتل تاریخی عاشقان در خیابان قرنهاست. شیعیان از حسین خون می گیرند و با حسین تنفس می کنند. حسین قلب خونین اسلام و رگ بریده تشیع است. در فرهنگ شیعیان پرستوها نخستین پرندگانی بودند که بر سقف ترک خورده سینه حسین نوحه خواندند. و کبوتران نخستین پیغمبرانی بودند که خبر فرو افتادن ابالفضل در علقمه را به ام البنین رساندند. شیعیان هر شب در خرابه های تاریخ شام غریبان می گیرند و هر روز صبح با زیارت عاشورا خود را به حرم ابا عبدالله می رسانند. |
|||
|
|
۱۶:۴۵, ۲۲/آذر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/آذر/۹۱ ۱۸:۰۷ توسط سید ابراهیم.)
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
دومین بند:
حضرت سکینه سلام علیها: این دختر معصوم و سیلی خورده تاریخ، و این گل بیابانگرد زهرا، سکینه این سکان کشتی نجات حسین در کربلا و این سفینه گمشده زینب در صحرای شام از میان خیمه های سوخته و نیزارهای آتش گرفته، در خون تپیدن خورشید را نظاره می کند..... روایت سوم..... گوشه ای از قتـــــــــله گاه: ازدور شمر، این سگ کثیف یزید، این وحشی جگر زهرا خوار، این مایه ننگ عرب که برسینه ی فخر جوانان عجم نشست، با خنجر جاهلی اش در پیش می آید. اکنون تاریخ یک قطعه تل زینبیه است. اکنون زینب بر تل های تاریخ ایستاده است و خونین شدن پیراهن خداوند را نظاره می کند. کرکس های دوزخی آکله الاکباد، سید جوانان بهشت را احاطه کرده اند. باران نیزه ها و رگبار بی دریغ تیرهاست. گاهی صاعقه ی فریاد زینب در کائنات می پیچد و زمانی صدای گریستن آبهای فرات بر کشتی پهلو شکسته فاطمه می آید. آه! این مشت خونین حسین است که به عرش پاشیده می شود و این قنداقه ی سرخ علی اصغر است که در کبوتران ملکوت دست به دست می شود......
|
|||
|
|
۱۴:۳۱, ۲۵/آذر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/آذر/۹۱ ۱۴:۳۲ توسط سید ابراهیم.)
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
بسم الله الحرمن الرحیم:
روایت چهارم با تاخیر فراوان(ببخشید) ![]() کمی صحبت در مورد ادبیـــــــــــــــات:
... البته ما شاعران و نویسندگان بی شماری داریم، که هر شب رو به قبله ی آمریکای لاتین می خوابند، به نیت گابریل گارسیا مارکز شدن. در این زمانه پلنگ صورتی، شیر ادبیات از اول پاکتی بوده است. شاعران ما امروز همه میخواهند سهراب سپهری شوند و نمی دانند که حتی دیگر رستم سپهری هم برای این ادبیات نمی تواند کاری کند. کدام ادبیات؟نسلی که غالب هنرمندانش می خواهند روزی سری به کاباره های آنکارا بزنند وسوار بر مادیان های استانبول از سواحل دریای گناه بگذرند..... در این مملکت دایره منکرات وسیع تر از میدان ونک است. من به این محلّین تحلیل گر عرض می کنم، اگر فقر تنها مولد فساد است، گوگوش و مرجان باید بچه چهار محال و بختیاری باشند.... در حالی که زنان کشاورز ما به آبیاری عفت عادت دارند. دختران روستایی ما فرشتگانی هستند که در مزرعه تبسم عرق می ریزند.... و در آنجا! نمی دانی دم غروب خطوط هوایی ملکوت چه ترافیک عجیبی دارد.... متاسفانه امروز شاعران گرفتار چلوکبابی عسرت شده اند. شاعران امروز برای سر برج شعر می گویند. |
|||
|
|
۱۲:۱۵, ۲۶/آذر/۹۱
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
روایت بعدی یک بند بسیار بسیار زیبا از ریاضت کشیدن است، از مراقبه است، یا علی مدد.
ریاضت یک اخلاق اکتسابی است. گاهی می توان ریاضت را با آهی کشید و تمام کرد. گاهی ریاضت مثل دندان کرم خورده ای است که کشیدن آن تحمل می خواهد. کشیدن ریاضت به چپق و توتون و تنباکو احتیاج ندارد. ریاضت را باید به اندازه ای کشید که طناب نفس پاره نشود. باید ریاضت را خورد خورد کشید. نمی شود شبی صد گونی ریاضت را بر شانه ی نفس کشید. ریاضت را نمی شود با هر بی سرو پایی کشید. ..... شما نمی توانید آنقدر ریاضت بکشید که روز بعد با سر و روی پف کرده در ملا عام حاضر شوید.... باید طوری ریاضت کشید که کسی از سرو صدای آن بیدار نشود. تا سرو صورت خودخواهی زیر مشت و لگد مراقبه نرم نشود، اسب وحشی نفس از لگدهای شیطانی اش دست برنخواه د داشت. باید مواظب بود. نفس بدلکار ماهریست. تا چشم بر هم زنی روی وجودت خیمه می زند و به سمت اخم امام زمانت فیتیله پیچت می کند..... ریاضت قفل و زنجیر خوبی بر دستهای نفس است. هرکس نفس را بکشد جایزه سلمان رشدی را برده است. این نفس صاحب مرده را باید با یک تیر خلاص کرد و رفت... خلاصه باید تقوا را آورد و رفیق جان جانی نیت کرد. باید شبی یک استکان خالص برای خدا اشک ریخت. باید راست راست ایستاد و بر و بر به زیبایی نگریست. باید برای شادی یک توبه کوچولو دل هزاران گناه را شکست..... |
|||
|
|
۱۹:۳۵, ۲۷/آذر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/آذر/۹۱ ۱۹:۳۷ توسط سید ابراهیم.)
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
خب در ارسال قبلی از نفس و ریاضت و... گفتیم حالا کمی هم از شیطان.... دست به بریدن درختان بهشت می زند. شیطان از اشک ندامت ما هم کره گناه می گیرد. شیطان به انگشت معصیت ما فرصت سرخاراندن هم نمی دهد. شیطان راننده تاکسی مسیر خلقت است، آدم را دربست به جهنم می برد. شیطان می خواهد شمابه خرج دنیای دیگران به مسافرت آخرت بروید. این شیطان است که به ما تلقین می کند که مبارزه با نفس اماره امکان ناپذیر است. .... هر انسانی شیطانی دارد ریزتر و تیز تر از خود. شیطانی که جلوتر از نیت، نقشه گناه را در ذهنیت ما عملی می کند. ولی انصافا بعضی موقع ها هم خود شیطان از اعمال برخی از ما انگشت حیرت به دهان می گیرد..... مبهوت و شگفت زده می ماند.... حتی شیطان هم گاهی دلش می گیرد از نافرمانی مردمان. و مطمئنا در روز فردا فریاد خواهد زد که نه من دیگر با شما نبودم.....من نمی توانم با مقراض بیافتم به جان اَشبهُ الناس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسول الله، من نمی توانم خیمه ای را بسوزانم که...... شما دگر چه موجوداتی هستید... کاری کردید که تا مدت ها بوی سیب از سم اسبانتان در کوچه ها می پیچید.... من بعید می دانم که شیطان در کربلا گریه نکرده باشد!!!!!!!!!!!! |
|||
|
|
۱۳:۱۷, ۱۳/اردیبهشت/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۳/اردیبهشت/۹۳ ۱۳:۱۸ توسط سید ابراهیم.)
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
این چند وقت اخیر بحثهایی در مورد زن در تالار صورت گرفت، گفتم شاید این چند خط به درد بخورد:
قلب هر شاعری و هر عاشقی، قلمرو دوشیزه ای است... زنی مثل یک زن و نه بیشتر، که اصلا دیگر بیشتری وجود ندارد . زنی که آفتاب در پیشانیش گم می شود. زنی که از تکلمش پروانه می ریزد. زنی که مثل نماز سخن میگوید و مثل وضو پاک میشود و پاک میکند. زنی که مثل آیینه تبسم میکند هرچند تبسمی نیلی. اگر زن را از تاریخ بگیرند، کتیبه ها کور خواهند شد. زنان فرمانروایان کشور قلبند و لذاست که هر مومنی در زنی گم شده است. راستی چرا نقاشان فرشتگان را مونث می بینند و چرا خداوند تنها در سوره مریم گل کرده است؟ و چرا...........؟؟؟؟؟ میدانی چرا خداوند حوا را آفرید؟ به خاطر آنکه آدم رموز غیب را نمی دانست. ادم نمیتوانست چگونه قربان صدقه خدا برود. آدم غرق شدن زیبایی را از بحر نمی شد، زیرا آدم از خاک است و حوا از درخت. آدم از گل است و حوا از دل. آدم از کلمه است و حوا از شعر، آدم از حیرت است و حوا از حریر. گفتم حریر.... گویا حریر زود آتش میگیرد... نه از خود آتشا... آتش که آتش می زند طبیعتش همین است، نه تنها حریر و گیسوی حریر و... بلکه در و دیوار و چادرو.... حریر اصلی به گمانم زمانی گُر بگیرد که ببیند ریسمانی شوم وسیاه بر دستانی بسته شده که نوازشگر رویش بوده اند حریر اصلی زمانی سرخ میشود که راه خانه اش را گم کند آنهم پیش چشمان فرزند غیرتی اش.
|
|||
|
|
۱۴:۳۷, ۱۳/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
با اجازتون چند جمله از نویسنده بزرگ٬ نادر ابراهیمی میذارم...
. . به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس میدارد، یک مرد هر چه را که میتواند به قربانگاهِ عشق میآورد، آنچه فدا کردنیست فدا میکند، آن چه شکستنیست میشکند و آنچه را تحملسوز است تحمل میکند، اما هرگز به منزلگاهِ دوست داشتن به گدایی نمیرود. نادر ابراهیمی بانوی بزرگوار من! به راستی که چه در مانده اند آنها که چشم تنگشان را به پنجره های روشن و آفتابگیر کلبه های کوچک دیگران دوخته اند... و چقدر خوب است که ما (تو و من) هرگز خوشبختی را در خانه همسایه جستجو نکره ایم. نادر ابراهیمی عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست. نادر ابراهیمی من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم، باورکن من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم-کودکانه و ساده و روستایی من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم ،مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک نادر ابراهیمی هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است. نادر ابراهیمی دو نفر که عاشق اند و عشق آن ها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛ واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند. اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. یکی کافیست. نادر ابراهیمی همسرم ! در این راه طولانی - که ما بی خبریم و چون باد می گذرد، بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند. خواهش می کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی. مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد. نادر ابراهیمی |
|||
|
|
۸:۲۰, ۱۹/خرداد/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/خرداد/۹۳ ۸:۲۱ توسط سید ابراهیم.)
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
با سلام دوباره. میدونم امروز، روز میلاد است و اصلا هم نمیخوام اذیتتان کنم... ولی چه می شود. شعبان برای من همیشه بوی نینوا می دهد:
آلبوم خانوادگی حسین رابا مقراض ارباً اربا کردند، کسی که بیشترین شباهت را به مادر وجدّش داشت. اینک حسین باید بسیار دقت کند برای در آغوش گرفتن میوه دلش، هر لحظه امکان آن است که علی های بیشتری به تصویر درآیند. علی جان، حالا که اینقدر زیاد شده ای برخیز و یاریم کن... نمی شنوی؟ پدرت را مسخره می کنند، هلهله شان نمیگذارد. اکبرهای من بلند شوید و شما من را به خیمه ببرید... توانی در من نیست. بلند شوید و نگذارید عمهتان وارد معرکه شود. کدام تان را میتوانم به خیمه برم، چاره ای نیست، عبایی باید برای جمع کردنت... و این جا بود که مولا فرمود: جوانان بنی هاشم بیایید علی را بر در خیمه رسانید....
|
|||
|
|
۲۰:۵۶, ۲۷/خرداد/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/خرداد/۹۳ ۲۳:۱۵ توسط Eve.)
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
زن ها زﻭﺩ ﭘﯿﺮ ﻣﯿﺸﻦ، ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯽ ﭼﺮﺍ؟ ﭼﻮﻥ ﻋﺮﻭﺳﮏﺑﺎﺯﯼﺷﻮﻥ ﻫﻢ ﺟﺪﯾﻪ، ﺭﻭﯼ ﻋﻤﺮﺷﻮﻥ ﺣﺴﺎﺏ ﻣﯽﺷﻪ. ﺍﺯ ﺩﻭ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﺎﺩﺭﻥ. ﺑﻌﺪ ﻣﺎﺩﺭِ ﺑﺮﺍﺩﺭﺷﻮﻥ ﻣﯽﺷﻦ. ﺑﻌﺪ ﻣﺎﺩﺭِ ﺷﻮﻫﺮﺷﻮﻥ ﻣﯽﺷﻦ. ﺑﺎﺑﺎﺷﻮﻥ ﮐﻪ ﭘﺎ ﺑﻪ ﺳﻦ ﻣﯽﺫﺍﺭﻩ ﺍﺯﺷﻮﻥ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﯼ ِ ﯾﻪ ﻣﺎﺩﺭﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﻥ. ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﺣﺘﯽ ﻣﺎﺩﺭِ ﻣﺎﺩﺭﺷﻮﻥ ﻫﻢ ﻣﯽﺷﻦ. ﻣﻦ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮑﺮﺩﻡ ﻭﻟﯽ ﻣﺎﺩﺭِ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﻮﺩﻡ. ﻣﺎﺩﺭِ ﭘﺪﺭﻡ ﺑﻮﺩﻡ. ﻣﺎﺩﺭِ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺑﻮﺩﻡ. ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﻫﻤﻪﯼ ﺍﯾﻦﻫﺎ، ﺑﭽّﻪﻫﺎﯼ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻩﺍﻡ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﻨﯿﻦ، ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭﻥﻫﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻡ ... ( ﺑﺎﻍﻫﺎﯼ ﮐﻨﺪﻟﻮﺱ ...... ﺍﯾﺮﺝ ﮐﺮﯾﻤﯽ)
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |










