کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
میگن : موجیه ! دیوونه است !
۱۹:۵۰, ۱۶/آذر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/آذر/۹۱ ۰:۴۱ توسط سید هادی.)
شماره ارسال: #1
آواتار
[تصویر: 37012889034971399271.gif]
السّلام علي من التّبع الهدي

[تصویر: dplnpdnf1amc7q6smzqp.jpg]

میگن : موجیه ! دیوونه است ! باید ازش دور شد .

باید قرصهاشوسر موقع به خوردش داد
.
میگن : موجیه! باید دست و پاش رو به تخت بست . بایدزندانیش کرد .

میگن : موجیه ! امیدی بهش نیست ! عقل درست حسابی نداره .

باید از عاقل ها دورش کرد باید مراقب بود به عقلا !!! آسیب نزنه .
باید ...

میگن :موجیه ! باید بهش برق وصل کرد اصلا باید خشکش کرد وبه دیوار زدش !

میگن : موجیه ! کی اصلا بهش گفت بره جبهه بره جنگ بره جلو گلوله

میگن : موجیه ! یهو اینقدر مهربون میشه گول نخوریا قاطی که کنه نمیشه نیگه داشتش

میگن : موجیه ! خطی بوده راستی یا چپیشو نمیدونن

میگن : موجیه ! خطر سازه بحران آفرینه باید دورش کرد از آدما

میگن : موجیه !

میگه کی ؟

میگن : نمیدونم یادم نیست

میگن : موجیه!

*****

میگم: موجیه ! عاقله باصفاست با مرامه

میگم : موجیه ! امیدم بهشه گم که شدم کمکم کرد پیدا بشم

میگم : موجیه ! بی آزاره دلش دریاست هنوزم اهل خاکریزه

میگم : موجیه ! جانبازه , واسه من , واسه تو , واسه ما

میگم : موجیه ! سیده , مثل جدش غریبه

میگم : موجیه ! هنوزم که هنوزه بوی خاک میده!!!

میگم : موجیه ! فکرم باهاشه عکسش رو دیوار قلبمه

میگم : موجیه ! دمش گرم وقتی خیلی ها خواب بودن شد سپر بلا

میگم : موجیه ! خطی بوده حزبی حزب الهی حزب روح الهی

میگم : موجیه ! خطرناکه وقتی به ارزشهاش توهین بشه میزنه به سیم آخر

میگم : موجیه ! دست نداره ولی یه روز یه جا دست ماهارو میگیره

میگم : موجیه ! خاکی افلاکی جهادی هنوزم عشق شش جیب و ژ3 تاشو

میگم : موجیه ! یادته ؟

میگه کی ؟

میگم :
موجیه ! همون که فراموش شده همون که جامونده از قافله همون که هر شب خواب شب عاشورا رو میبینه

همون که عاشقه...

منبع:
[b]www.khakrizesabz.blogfa.com


یا حسین(علیه السلام)
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Agha sayyed ، N.Mahdavian ، فدک زهرا ، AMINI ، مفقود الاثر ، Mohammad Trust ، ztb ، R3Z4 ، بچه شیعه ، شهیدطیبه واعظی ، انتخاب ، sarallah ، آوای انتظار ، somayeh ، شیدا ، یا ثارالله ، faateme-313 ، عبدالرحیم ، تفکر ، farzad313 ، MohammadSadra ، mohammadhadi ، میثاق ، MAHDI59 ، مجید املشی ، Farzaneh ، hesam110 ، دل خسته ، جویای حقیقت ، شهـاب ، درست پسند ، ALPHA ، nourooz ، mohammad reza ، yamin ، hsnberjis ، ELENOR ، ShAyEsTeH ، آفتاب
۰:۳۵, ۱۷/آذر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۷/آذر/۹۱ ۰:۴۴ توسط somayeh.)
شماره ارسال: #2
آواتار
یا رب
چیکار کنیم درک ما عاقلهادر همین حده که از این عزیزا دوری کنیم و بگیم طرفش نری موجیه!!!!
اگر همینایی که میگن موجی! اگر با اون دلهای پاکشون برامون دعا کنند ..............
اللهم عجل لولیک الفرج
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مفقود الاثر ، یا ثارالله ، faateme-313 ، آوای انتظار ، N.Mahdavian ، MohammadSadra ، Mohammad Trust ، میثاق ، سید هادی ، hesam110 ، دل خسته ، جویای حقیقت ، nourooz ، hsnberjis ، شهیدطیبه واعظی ، Farzaneh ، آفتاب
۳:۲۳, ۱۷/آذر/۹۱
شماره ارسال: #3
آواتار
حتی نمیتونم یک دقیقه خودم رو جای این عزیزان بزارم، اجرکم عند الله
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Mohammad Trust ، میثاق ، somayeh ، hesam110 ، دل خسته ، مفقود الاثر ، جویای حقیقت ، شهیدطیبه واعظی ، Farzaneh ، آفتاب
۱۰:۵۷, ۲/دی/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/دی/۹۱ ۱۱:۰۱ توسط hesam110.)
شماره ارسال: #4
آواتار
بعضی ها مون وقتی می خوایم کسی رو دست بندازیم می گیم طرف موجیه و هر هر می خندیم.
ولی اگه خودمون یا اطرافیانمون توسط این آزمون سخت الهی سنجیده می شدیم اونوقت به جای هر هر خنده ، های های گریه می کردیم.
زمانه خواست تو را ماضی بعید کند

ضمیر مفرد غائب کند شهید کند



شناسنامه درد تو را کند تمدید

تو را اسیر زمین مدتی مدید کند



درون بغچه عطرش نشد که دختر باد

سپیده دم گل زخم تو را خرید کند



زدست خیمه بر این باغ ابری از اندوه

که رد پای تو را نیز ناپدید کند



زمانه بافت لباس عزا به قامت تو

که خود تهیه اسباب روز عید کند



زمانه خواست که در خانقاه تاول ها

تو را مراد کند درد را مرید کند



کنون زمانه شاعر چه از تو بنویسد

خدا نصیب غزل مصرعی جدید کند



خدا نخواست فقط از تو سر بگیرد... خواست

که ذره ذره تمام تو را شهید کند


با تشکر از ایجاد کننده این تاپیک. خواهشمندم این مطلب رو با یاد این عزیزان ادامه دهید. مطلب بسیار بکر و هشدار دهنده ای است.
یا علی
التماس 2آ
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohammadhadi ، مفقود الاثر ، جویای حقیقت ، nourooz ، hsnberjis ، شهیدطیبه واعظی ، Farzaneh ، آفتاب
۱۱:۲۷, ۲/دی/۹۱
شماره ارسال: #5

مدیونشونیم به خدا
و شرمندشون
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: hesam110 ، مفقود الاثر ، شهیدطیبه واعظی ، Farzaneh
۱۳:۲۹, ۲/دی/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/دی/۹۱ ۱۳:۳۰ توسط سید ابراهیم.)
شماره ارسال: #6
آواتار
اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداكار
[/font]
اتل متل بچه‌ها
كه اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ كسی رو ندارن
مامان بابا رو می‌خواد
بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا
بابا چه مهربونه
وقتی كه از درد سر
دست می‌ذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون
فحش می‌ده به بچه‌هاش
همون وقتی كه هرچی
جلوش باشه می‌شكنه
همون وقتی كه هرچی
پیشش باشه می‌زنه
غیر خدا و مادر
هیچ‌كسی رو نداره
اون وقتی كه باباجون
موجی می‌شه دوباره
دویدم و دویدم
سر كوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی كه دیدم
بابام میون كوچه
افتاده بود رو زمین
مامان هوار می‌زد
شوهرمو بگیرین
مامان با شیون و داد
می‌زد توی صورتش
قسم می‌داد بابارو
به فاطمه، به جدش
تو رو خدا مرتضی
زشته میون كوچه
بچه داره می‌بینه
تو رو به جون بچه
بابا رو كردن دوره
بچه‌های محله
بابا یه هو دوید و
زد تو دیوار با كله
هی تند و تند سرش رو
بابا می‌زد تو دیوار
قسم می‌داد حاجی رو
حاجی گوشی رو بردار
نعره‌های بابا جون
پیچید یه هو تو گوشم
الو الو كربلا
جواب بده به گوشم
مامان دوید و از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گریه می‌گفت
كشتند بچه‌هارو
بعد مامانو هلش داد
خودش خوابید رو زمین
گفت كه مواظب باشین
خمپاره زد، بخوابین
الو الو كربلا
پس نخودا چی شدن؟
كمك می‌خوایم حاجی جون
بچه‌ها قیچی شدن
تو سینه و سرش زد
هی سرشو تكون داد
رو به تماشاچیا
چشماشو بست و جون داد
بعضی تماشا كردن
بعضی فقط خندیدن
اونایی كه از بابام
فقط امروزو دیدن
سوی بابا دویدم
بالا سرش رسیدم
از درد غربت اون
هی به خودم پیچیدم
درد غربت بابا
غنیمت َنبرده
شرافت و خون دل
نشونه‌های مرده
ای اونایی كه امروز
دارین بهش می‌خندین
برای خنده‌هاتون
دردشو می‌پسندین
امروزشو نبینین
بابام یه قهرمونه
یه‌روز به هم می‌رسیم
بازی داره زمونه
موج بابام كلیده
قفل در بهشته
درو كنه هر كسی
هر چیزی رو كه كشته
یه روز پشیمون می‌شین
كه دیگه خیلی دیره
گریه‌های مادرم
یقه تونو می‌گیره
[font=Tahoma]
بالا رفتیم ماسته
پایین اومدیم دروغه
مرگ و معاد و عقبی
كی میگه كه دروغه؟
شعر از زنده یا د ابوالفضل سپهر

امضای سید ابراهیم
[تصویر: 70398176744835468767.png]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: faateme-313 ، hesam110 ، somayeh ، Reza71 ، Havbb 110 ، مفقود الاثر ، Farzaneh ، nourooz ، yamin ، hsnberjis ، سید هادی ، شهیدطیبه واعظی ، آفتاب
۱۸:۴۲, ۷/دی/۹۱
شماره ارسال: #7
آواتار
بعد چند سال دوستی تازه فهمیدم پدرش جانبازه . اونم چی؟...
جانباز اعصاب
تا اون موقع با دختر یه جانباز اعصاب به عنوان فرزند جانباز هم صحبت نشده بودم .
خیلی شاد و با نشاط بود . حتی فکرشم نمیکردم که تو دلش ...
دلش پر بود . انگار میخواست گریه کنه ولی جلوی خودشو میگرفت .
برام از پدرش گفت .
فاطمه میگفت :وقتی که پدرم تو بیمارستان اعصاب بستری بود دبستانی بودم و فقط میدونستم پدرم رفته بیمارستان ولی اینکه برای چی .....
تو اون مدتی که پدرم تو بیمارستان بخاطر اعصابش بستری بود حتی یک بارهم نتونستم برم ملاقاتش . یعنی حتی مادرمم نتونست بره . آخه کسی نبود که از من و خواهر و برادرام مراقبت کنه و مادرم نمیتونست ما رو تو شهر غریب تنها بذاره و بره تهران ....
میگفت : بعضی چیزا هست که یه دختر فقط دلش میخواد به باباش بگه ولی من میریزم تو خودم . آخه میترسم بابام با شنیدن اونها عصبی بشه و دوباره حالش بد بشه و دوباره ...
میگفت : نمیدونی چقدر بده که روزی چند بار بابات یه کیسه پر از قرص و دارو رو برداره و مشت مشت قرص بخوره .
میگفت :نمیدونی چه حس بدیه وقتی هر کی بهت میرسه میگه تو با امتیاز بابات رفتی درس خوندی. تو با امتیاز بابات رفتی سر کار .تو با امتیاز بابات ...
این حرفا برام درد آوره وقتی میبینم بابای من به خاطر آسایش اونا این بلاها سرش اومده اونوقت اونا حتی حاضر نیستن به احترام پدرم دل دخترشو نشکونن ....

میگفت : وقتی بابام از خاطرات مجروح شدنش و موشکی که از جند متریش رد شده میگه و ماجرای شهید شدن بهترین دوستاش توی بغل خودش رو تعریف میکنه ، اشک تو چشاش جمع میشه و کلی خودشو کنترل میکنه که جلوی ما گریه نکنه من دیگه طاقت این صحنه رو ندارم .
میگفت : وقتی پوست بدن بابام بی دلیل سرخ میشه و ورم میکنه دلم هُرّی میریزه . اینجور موقع ها خودش میگه این موجه که داره از بدنش خارج میشه . من نمیدونم این همه سال این موجا کجا بودن که الان دارن اینجوری میان بیرون و بابامو اذیت میکنن ...
میگفت بابام میگه : من جانباز نیستم . جانباز دوستای منن که جونشونو دادن من خجالت میکشم در مقابل اونا به خودم بگم جانباز ....
میگفت : ...
فاطمه خیلی چیزای دیگه میگفت . خیلی دلش پر بود . اشکاش کم کم رو گونه هاش جاری میشد . یه دختره و دوست داره با باباش درد و دل کنه ولی...
خدایا به همه جانبازای عزیزمون سلامتی بده مخصوصا جانبازان اعصاب و روان و مخصوصا به اونایی که خانواده هاشون اونها رو به خاطر شرایطشون رها کردن .
خدایا به فاطمه و فاطمه ها و به همه همسران و فرزندان جانبازان عزیزمون صبر بده .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: hesam110 ، hsnberjis ، سید هادی ، شهیدطیبه واعظی ، Farzaneh
۰:۳۱, ۸/دی/۹۱
شماره ارسال: #8
آواتار
(۷/دی/۹۱ ۱۸:۴۲)nourooz نوشته است:  
بعد چند سال دوستی تازه فهمیدم پدرش جانبازه . اونم چی؟...
جانباز اعصاب
تا اون موقع با دختر یه جانباز اعصاب به عنوان فرزند جانباز هم صحبت نشده بودم .
خیلی شاد و با نشاط بود . حتی فکرشم نمیکردم که تو دلش ...
دلش پر بود . انگار میخواست گریه کنه ولی جلوی خودشو میگرفت .
برام از پدرش گفت .
فاطمه میگفت :وقتی که پدرم تو بیمارستان اعصاب بستری بود دبستانی بودم و فقط میدونستم پدرم رفته بیمارستان ولی اینکه برای چی .....
تو اون مدتی که پدرم تو بیمارستان بخاطر اعصابش بستری بود حتی یک بارهم نتونستم برم ملاقاتش . یعنی حتی مادرمم نتونست بره . آخه کسی نبود که از من و خواهر و برادرام مراقبت کنه و مادرم نمیتونست ما رو تو شهر غریب تنها بذاره و بره تهران ....
میگفت : بعضی چیزا هست که یه دختر فقط دلش میخواد به باباش بگه ولی من میریزم تو خودم . آخه میترسم بابام با شنیدن اونها عصبی بشه و دوباره حالش بد بشه و دوباره ...
میگفت : نمیدونی چقدر بده که روزی چند بار بابات یه کیسه پر از قرص و دارو رو برداره و مشت مشت قرص بخوره .
میگفت :نمیدونی چه حس بدیه وقتی هر کی بهت میرسه میگه تو با امتیاز بابات رفتی درس خوندی. تو با امتیاز بابات رفتی سر کار .تو با امتیاز بابات ...
این حرفا برام درد آوره وقتی میبینم بابای من به خاطر آسایش اونا این بلاها سرش اومده اونوقت اونا حتی حاضر نیستن به احترام پدرم دل دخترشو نشکونن ....
میگفت : وقتی بابام از خاطرات مجروح شدنش و موشکی که از جند متریش رد شده میگه و ماجرای شهید شدن بهترین دوستاش توی بغل خودش رو تعریف میکنه ، اشک تو چشاش جمع میشه و کلی خودشو کنترل میکنه که جلوی ما گریه نکنه من دیگه طاقت این صحنه رو ندارم .
میگفت : وقتی پوست بدن بابام بی دلیل سرخ میشه و ورم میکنه دلم هُرّی میریزه . اینجور موقع ها خودش میگه این موجه که داره از بدنش خارج میشه . من نمیدونم این همه سال این موجا کجا بودن که الان دارن اینجوری میان بیرون و بابامو اذیت میکنن ...
میگفت بابام میگه : من جانباز نیستم . جانباز دوستای منن که جونشونو دادن من خجالت میکشم در مقابل اونا به خودم بگم جانباز ....
میگفت : ...
فاطمه خیلی چیزای دیگه میگفت . خیلی دلش پر بود . اشکاش کم کم رو گونه هاش جاری میشد . یه دختره و دوست داره با باباش درد و دل کنه ولی...
خدایا به همه جانبازای عزیزمون سلامتی بده مخصوصا جانبازان اعصاب و روان و مخصوصا به اونایی که خانواده هاشون اونها رو به خاطر شرایطشون رها کردن .
خدایا به فاطمه و فاطمه ها و به همه همسران و فرزندان جانبازان عزیزمون صبر بده .

متاسفانه بسیاری از این جانبازان وضعیتشان بدتر از این جانباز است،
از این جهت که حتی به عنوان جانباز موجی شناخته نمی شوند ...
چون راهی ندارند که اثبات کنند ، که در جنگ اینگونه شده اند ...
شاید بیشترشان اینگونه باشند ...
درصد جانبازی را هم به این گروه ها نمی دهند ، چون علائم فیزیکی ندارد ...
اغلب اینهایی که در بیمارستان درمان روانی می شوند ، مجروح جنگی هم هستند ،
وگرنه مثل تعداد زیاد جانبازان مظلوم و شناسایی نشده ، که در ظاهر بدنی سالم دارند ،
در خانه با فرزند و همسرشان بدترین روزها را می گذرانند ...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MAHDI59 ، hesam110 ، hsnberjis ، سید هادی ، شهیدطیبه واعظی ، Farzaneh ، آفتاب
۱۹:۳۹, ۱۰/دی/۹۱
شماره ارسال: #9

یا حق
سلام
مطلب جالبی بود
این افرادو که میبینیم یا ازشون چیزی می شنویم ناراحت و احساساتی میشیم اما موقع عمل که میشه نه در راه اهداف اونا قدم جدی بر می داریم نه برا امام زمان کاری انجام میدیم
بهتره که ما هم مثل اونا آدم بشیم که دیر نشه و بی توفیق نشیمSad
دست حق به همراهتون
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: hesam110 ، hsnberjis ، سید هادی ، شهیدطیبه واعظی ، Farzaneh
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا