کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات مستر همفر
۰:۴۵, ۲۲/دی/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/دی/۹۱ ۰:۵۶ توسط مرغ باغ ملکوت.)
شماره ارسال: #1
آواتار
مستر همفر جاسوس انگلیس در کشورهای اسلامی است. او با سال‏ها تلاش و کوشش، ماموریت پنهانی خود را با موفقیت به انجام رسانید.
این ماموریت مربوط به زمانی است که قدرت و شوکت امپراطوری عثمانی رو به ضعف و سستی نهاده بود و دشمنان اسلام در پی آن بودند که با ویران کردن پایه‏های اعتقادی مسلمانان، ضربه‏ای اساسی بر جوامع اسلامی وارد سازند. آنان می‏کوشیدند تا باورهایی که مسلمانان را بیدار و آگاه می‏ساخت و میان آنها همدلی و اتحاد ایجاد می‏کرد و باورهایی که فرقه‏های گوناگون اسلامی بر آن پای می‏فشردند و سلامت فکری، روانی و اجتماعی آنان را تامین می‏نمود را از میان بردارند.
در خلال جنگ جهانی دوم، آلمانی‏ها خاطرات مستر همفر را به صورت یک مجموعه دنباله‏دار در مجله اشپیگل منتشر کردند و در این مجموعه که با عنوان اعترافات همفر چاپ می‏شد از چهره امپریالیسم انگلیس پرده برداشتند.
پس از جنگ جهانی دوم یک مجله فرانسوی، ترجمه فرانسه این خاطرات را منتشر نمود. سپس دانشجویی لبنانی خاطرات همفر را از فرانسه به زبان عربی باز گردانید و در بیروت منتشر کرد.
ترجمه فارسی این کتاب از روی نسخه عربی انجام گرفته است.

در سال ۱۷۱۰ وزارت مستعمرات من را به مصر، عراق، تهران، حجاز و استانبول فرستاد تا اطلاعات کافی برای ضعیف کردن مسلمانان و چیرگی بیشتر بر آنان به دست آورم. همزمان نه نفر دیگر از بهترین کارمندان وزارت که فعالیت، نشاط و دل‏بستگی کافی برای تحکیم سلطه بریتانیا بر امپراطوری عثمانی و دیگر کشورهای اسلامی را داشتند به مناطق مختلف اعزام شدند. وزارت پول کافی، اطلاعات لازم، نقشه‏های مربوطه و نام‏های حاکمان، سران قبایل و عالمان را در اختیار ما قرار داد. این سخن دبیرکل را هنگامی‏که به نام مسیح ما را بدرود می‏داد، فراموش نمی‏کنم.
او گفت: «آینده کشور ما در گرو موفقیت شماست، آن‏چه در توان دارید کوتاهی نکنید.»
من با هدف دوگانگی، راهی استانبول مرکز خلافت اسلامی شدم در لندن زبان‏های ترکی، عربی (زبان قرآن) و پهلوی (زبان ایرانیان) را آموخته بودم ولی حالا باید زبان ترکی (زبان مسلمانان ترکیه) را تکمیل می‏نمودم. آموختن زبان با دانستن زبان آن طوری که بتوان مانند مردم آن کشور سخن گفت تفاوت دارد. نخست چند سال طول می‏کشد اما دومی چند برابر به درازا خواهد کشید و من باید زبان را با همه ریزه‏کاری‏هایش چنان می‏آموختم که مورد بدگمانی قرار نگیرم.
اما در این مورد نگرانی زیادی نداشتم زیرا مسلمانان تسامح، سعه صدر و خوش‏گمانی را از پیامبرشان آموخته‏اند و بدگمانی نزد آنها چون بدگمانی برای ما نیست. حکومت ترکان نیز در رتبه‏ای نبود که بتواند جاسوسان و مزدوران را باز شناسد. این حکومت آن‏چنان ناتوان و از هم گسیخته بود که خاطر ما را آسوده می‏کرد.
پس از یک سفر خسته کننده به استانبول رسیدم، خود را محمد نامیدم و به مسجد (جایگاه گردهمایی و عبادت مسلمانان) رفتم. نظم، پاکیزگی و فرمان‏برداری آنان شگفت زده‏ام کرد. با خود گفتم: چرا ما با این انسان‏ها می‏جنگیم؟ چرا می‏کوشیم آنها را درهم بکوبیم و دستاوردهایشان را برباییم؟ آیا مسیح ما را بدین کار سفارش کرده است؟ اما زود این اندیشه اهریمنی را از خود دور کردم و دوباره اراده نمودم که این جام را تا پایان بنوشم.
با عالم کهن‏سالی برخورد کردم به نام احمد افندم که در خوش نفسی، پرحوصلگی، پاک باطنی و خیرخواهی، بهترین مردان دینیمان را همچون او نیافته بودم. او شب و روز می‏کوشید تا همچون پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم شود که او را برترین نمونه می‏دانست. هرگاه نام او را می‏برد چشمانش پر از اشک می‏شد. خوشبختانه او حتی یک‏بار هم از ریشه و کسان من نپرسید. او مرا محمدافندی صدا می‏کرد. آن‏چه می‏پرسیدم به من می‏آموخت و وقتی فهمید که من در کشورشان میهمان هستم و برای کار و زندگی در سایه خلیفه پیامبر رفته‏ام، با من بسیار مهربانی کرد. این‏ها دلایلی بود که من برای زندگی در استانبول ارایه کرده بودم.
به شیخ گفتم: من جوانی هستم که پدر و مادرم را از دست داده‏ام برادری هم ندارم آنان برایم ثروتی به ارث گذاشته‏اند. من اندیشیدم که قرآن و سنت بیاموزم و لذا به پایتخت اسلام آمده‏ام که به دین و دنیا برسم. شیخ به من بسیار خوش آمد گفت، او با کلماتی که عینا می‏آورم گفت: به چند دلیل احترام تو لازم است:
۱- تو مسلمانی و مسلمانان برادرند.
۲- تو میهمانی و پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم گفته است: «میهمان را نوازش کنید.»
۳- تو جوینده دانشی و اسلام بر بزرگ‏داشت جویندگان دانش پای می‏فشارد.
۴- تو در پی کسبی و در خبر است که «کاسب دوست خداست.»
از این مسایل بسیار شگفت زده شده، با خود گفتم: چه خوب بود مسیحیت چنین حقایق تابناکی داشت و تعجب کردم که چرا اسلام با چنین مرتبه والایی به دست این حاکمان سرکش و عالمان بی‏اطلاع از زندگی بدین پایه ناتوان و پست شده است.
به شیخ گفتم: می‏خواهم قرآن کریم را بیاموزم او از این درخواست من شادمان شد و آموزش سوره حمد و تفسیر مفاهیم آن را آغاز نمود. تلفظ برخی از کلمات برایم دشوار بود و گاه حتی در نهایت، مشقت می‏دیدم. به یاد می‏آورم که تلفظ جمله: «و علی‏ امم ممنْ معک»(۴) را پس از ده‏ها بار تکرار در طول یک هفته آموختم. زیرا شیخ گفته بود باید چنان ادغام کنی که هشت «میم» پدیدار شود، بدین ترتیب من در طول دو سال کامل قرآن را از ابتدا تا انتها خواندم.
او هنگامی که می‏خواست مرا آموزش دهد وضوی نماز می‏گرفت و از من هم می‏خواست که چون او وضو بگیرم و روی به قبله بنشینم.
گفتنی است وضو یکی از شست وشوی‏های مسلمانان می‏باشد، ابتدا روی را می‏شویند، سپس دست راست را از انگشتان تا آرنج و آن‏گاه دست چپ را به همین گونه، پس از آن بر سر، پشت گوش‏ها و گردن دست می‏کشند و سرانجام پاهایشان را می‏شویند.
می‏گویند گرداندن آب در دهان و به بینی کشاندن آن پیش از وضو بسیار نیکو است.
استفاده از مسواک برایم بسیار دشوار بود – و آن چوبی است که برای تمیز کردن دندان‏هایشان پیش از وضو به دهان می‏برند. من معتقد بودم این چوب برای دهان و دندان‏ها زیان‏آور است، گاهی نیز دهان را زخم می‏کرد و از آن خون می‏آمد. اما من ناگزیر از این کار بودم زیرا مسواک زدن سنت موکد پیامبرشان حضرت محمدصلی الله علیه وآله وسلم بود و آنها فضیلت‏های بسیاری برای آن برمی‏شمردند.
هنگامی‏که در استانبول به سر می‏بردم پولی به خادم مسجد می‏پرداختم و شب‏ها نزدش می‏خوابیدم. او فردی تندخو بود، نامش مروان افندی که نام یکی از یاران پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بوده است و این خادم به این نام فرخنده افتخار می‏کرد. به من می‏گفت: اگر خدا به تو فرزندی داد نام او را مروان بگذار زیرا او یکی از شخصیت‏های بزرگ و مجاهد اسلام بود.
شام را آن خادم برایم فراهم می‏کرد و با هم تناول می‏کردیم، جمعه (عید مسلمانان) را کار نمی‏کردم و دیگر روزها نجاری کار می‏کردم، او مزد اندکی به صورت هفتگی به من می‏پرداخت. چون من تنها صبح‏ها سر کار بودم و مزد من نصف مزد دیگر کارگرها بود، نام نجار خالد بود که به هنگام بیکاری پیرامون فضیلت‏های خالد بن‏ولید پرحرفی می‏کرد خالد بن‏ولید یک سردار اسلامی و از اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بوده و برای اسلام بسیار رنج کشیده است.(۵)
وی از آن اندوهگین بود که امیرالمومنین عمر بن‏الخطاب به هنگام خلافتش، خالد بن‏ولید را بر کنار کرد.
خالد، نجار بسیار بداخلاق و تندمزاجی بود او به من اطمینان داشت اما من دلیلش را نمی‏دانستم شاید سبب این اعتمادش آن بود که من حرف‏شنو و مطیع بودم و در امور دین و مغازه‏اش با او بحث نمی‏کردم. او در خلوت از من درخواست لواط می‏کرد، این کار به گفته شیخ احمد برای آنها موکد منع شده است، اما خالد در واقع اعتقادی به دین نداشت، اگر چه به ظاهر و پیش دوستانش به آن تظاهر می‏کرد. او به نماز جمعه می‏رفت، اما نمی‏دانم که در روزهای دیگر نماز می‏خواند یا نه؟ ولی من از این کار خودداری می‏کردم، به گمانم او با دیگر کارگرانش چنین می‏کرد. یکی از کارگران جوان و زیبا از «سلانیک»(۶) و یهودی بود که مسلمان شده بود، گاهی با خالد به قسمت پشت مغازه که انبار چوب بود می‏رفتند و وانمود می‏کردند که می‏خواهند انبار را مرتب کنند، اما من می‏دانستم که آنها در پی انجام کار دیگری هستند.
من در مغازه غذا می‏خوردم و برای نماز به مسجد می‏رفتم. تا وقت نماز عصر در مسجد می‏ماندم و پس از نماز راهی خانه شیخ احمد می‏شدم. در خانه او دو ساعت به آموختن قرآن و زبان‏های ترکی و عربی می‏پرداختم. هر آدینه زکات پولی را که در یک هفته به دست آورده بودم به وی می‏پرداختم. این زکات در واقع رشوه‏ای بود که من برای تداوم روابط به او می‏دادم تا مرا بهتر آموزش دهد. او در آموزش قرآن، مبانی اسلام و ریزه‏کاری‏های دو زبان عربی و ترکی از چیزی فروگذاری نمی‏کرد.
هنگامی که شیخ احمد دریافت که من همسر ندارم از من خواست که با یکی از دخترانش ازدواج کنم. من خودداری کردم و گفتم: که ناتوانم و چون دیگر مردان قادر به ازدواج نیستم. البته این مطلب را پس از آن‏که او بر این کار پافشاری کرد و تهدید کرد روابطش را با من خواهد برید، این عذر را آوردم. وی گفت: ازدواج سنت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم است. پیامبر گفته است:«هر کس از سنت من سرپیچی کند از من نیست»(۷).
من چاره‏ای ندیدم جز آن‏که این بیماری دروغین را بهانه کنم. شیخ این سخن را پذیرفت و پیوندهای دوستانه و محبت‏آمیز دوباره بازگشت.
پس از دو سال اقامت در استانبول اجازه گرفتم که به وطنم باز گردم اما شیخ نپذیرفت. او گفت: چرا می‏خواهی بروی؟ در استانبول هر چه دلت بخواهد و چشمانت بپسندد فراهم است. خدا، دین و دنیا را در آن گرد آورده است. و افزود تو پیش از این گفتی که پدر و مادرت مرده‏اند و برادری هم نداری; پس در همین شهر مسکن اختیار کن. شیخ به دلیل دوستی با من پافشاری می‏کرد که بمانم من هم به او بسیار دل‏بسته شده بودم، اما وظیفه ملی مرا به بازگشت به لندن و ارایه گزارش مشروح از اوضاع پایتخت خلافت و دریافت دستورات جدید فرا می‏خواند.
در مدت اقامتم در استانبول ماهانه گزارشی از تحولات و مشاهداتم برای وزارت مستعمرات می‏فرستادم. به یاد دارم که یک بار در گزارشم درخواست صاحب مغازه را در مورد لواط آوردم، پاسخ شگفت‏آور آن بود که اگر این کار در دست‏یابی به هدف کمک می‏کند اشکالی ندارد.
هنگامی که پاسخ را خواندم آسمان گرد سرم چرخید با خود اندیشیدم چگونه روسای من از فرمان دادن به چنین کار زشتی شرم نمی‏کنند؟ اما ناگزیر بودم که این جام را تا پایان بنوشم، بنابراین کارم را ادامه دادم و لب فرو بستم. در روز وداع با شیخ، او با چشمان اشک‏بار به من گفت: فرزندم خدا به همراهت اگر به این شهر بازگشتی و مرا زنده نیافتی به یادم باش; ما در روز بازپسین یکدیگر را نزد پپامبرصلی الله علیه وآله وسلم خواهیم دید. من نیز واقعا بسیار اندوهگین شدم و اشک‏های گرمی فشاندم اما وظیفه مهم‏تر از احساسات بود
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شیدا ، دل خسته ، MAHDI59 ، یا ثارالله
۱۱:۳۴, ۲۲/دی/۹۱
شماره ارسال: #2
آواتار
سلام
با یکی از دوستان روحانی در جلسه ای بودیم ، ایشون این کتاب رو رد نکردند ، اما گفتند سند معتبری نداره و جلوی اهل تسنن بهش استناد نکنید.
می خواستم بدونم کسی سندی داره برای این کتاب که قابل ارائه باشه؟
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مرغ باغ ملکوت
۱۴:۱۸, ۲۲/دی/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/دی/۹۱ ۱۴:۲۳ توسط مرغ باغ ملکوت.)
شماره ارسال: #3
آواتار
خاطرات مستر همفر در کتاب دستهای ناپیدا منتشر شده که آقای خامنه ای هم خواندن این کتاب را توصیه کرده اند.

وزارت، نه دوست دیگرم را نیز همچون من به لندن فرا خوانده بود، ولی از بخت بد تنها شش نفر بازگشتند.
اما چهار نفر دیگر: یکی – چنان‏که دبیرکل گفت – مسلمان شده و در مصر مانده بود و دبیرکل خشنود بود که او رازش را برملا نکرده است. دیگری به روسیه رفته بود، او در اصل روسی بود. دبیرکل بسیار نگران به نظر می‏رسید، نه از جهت بازگشت او به میهنش، بلکه می‏پنداشت که او جاسوس روس‏ها برای وزارت مستعمرات بوده و اکنون پس از انجام ماموریت به کشور خویش بازگشته است. دبیرکل در مورد نفر سوم گفت: که وقتی در شهر عماره در نزدیکی بغداد «وبا» شایع شده، به این بیماری مبتلا شده و درگذشته است اما از نفر چهارم خبری در دست نبود، وزارت ردش را تا شهر صنعا در یمن(۸) دنبال کرده بود، گزارش‏های او تا یک سال به‏طور پیوسته به وزارت می‏رسید، اما پس از آن، گزارش‏ها قطع شده بود و وزارت علاوه بر تلاش‏هایش نتوانسته بود خبری از او به دست آورد. وزارت از دست دادن این چهار نفر را فاجعه می‏دانست. زیرا ما در مورد هر فرد به دقت حساب می‏کنیم. ما ملتی هستیم کوچک با اهداف بزرگ و از دست دادن هر انسانی در این سطح برای ما فاجعه است.
دبیرکل پس از شنیدن گزارش‏های اولیه‏ام، مرا به کنفرانسی فرستاد که با حضور گروهی از کارکنان وزارت مستعمرات به ریاست شخص وزیر تشکیل شده بود. این کنفرانس به گزارش‏های ما شش نفر گوش فرا می‏داد.
همکارانم و من گزارش‏هایی از مهم‏ترین فعالیت‏هایمان ارایه کردیم، وزیر دبیرکل و برخی حاضرین مرا تشویق کردند. اما من دریافتم که کارکرد من پس از جرج بلکود(۹) و هنری فانس(۱۰) در درجه سوم قرار دارد.
من از نظر آموزش زبان‏های ترکی، عربی، قرآن و شریعت موفقیت کاملی به دست آورده بودم، اما از جهت ارسال گزارش‏هایی که ضعف‏های دولت عثمانی را برای وزارت آشکار کند، توفیقی نداشتم. کنفرانس پس از شش ساعت کار به پایان رسید سپس دبیرکل توجه مرا به این اشکال جلب کرد، گفتم: وظیفه من آموختن زبان، شریعت و قرآن بود، بنابراین من وقتم را برای دیگر کارها صرف نکردم، اما اگر برای سفر آینده به من اعتماد کنید، چنان خواهم کرد. دبیرکل گفت: بی‏تردید تو موفق بوده‏ای اما من امیدوارم در این بخش نیز توفیق یابی.
همفر! تو در سفر آینده دو وظیفه بر عهده داری:
۱- نقطه ضعف مسلمان‏ها را که ما می‏توانیم از طریق آن به مسلمان‏ها آسیب برسانیم، دریابی; و این پایه پیروزی بر دشمن است.
۲- اگر این نقطه ضعف را یافتی بر آن یورش ببر; اگر توانستی چنین کنی بدان که موفق‏ترین مزدورانی، و شایستگی اخذ نشان افتخار وزارت را داری.
شش ماه در لندن به سر بردم، در این مدت با دختر عمویم (ماری شوای) که یک سال از من بزرگ‏تر بود ازدواج کردم. من در این هنگام بیست‏ودو سال داشتم و او بیست‏وسه ساله بود. او دختری با هوش متوسط، زیبارو و دارای سطح فکری عادی بود. و من در این زمان بهترین روزهای زندگیم را با وی گذراندم. هنگامی که ما روزها را در انتظار میهمان جدیدمان سپری می‏کردیم، وزارت به من دستور داد که باید متوجه عراق شوم.(۱۱)
این دستور باعث تاسف من شد آن هم هنگامی که در انتظار تولد کودکم بودم; اما دل‏بستگی به میهن و نیز علاقه به مشهور شدن در میان همکارانم بر احساسات همسری و فرزندی چیره شد; و برخلاف خواست همسرم که می‏گفت: این سفر را به بعد از به دنیا آمدن کودکمان موکول کن، آن را پذیرفتم. در روز وداع هر دو به تلخی گریستیم. او به من گفت: حتما برایم نامه بفرست و من نیز با نامه از آشیانه تازه طلاییمان به تو خبر خواهم داد; این سخن طوفانی در من به پا کرد تا آن‏جا که می‏خواستم از سفر صرف‏نظر کنم، ولی احساسات خود را کنترل کردم و با او خداحافظی کردم و به وزارت رفتم تا آخرین رهنمودها را بشنوم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MAHDI59 ، یا ثارالله
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا