|
تعريف " راهنما " در سيرالي الله در مثنوي معنوي
|
|
۲۰:۰۴, ۲۵/دی/۹۱
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
عبد عاصی : در طریقت معرفت نفس همگی بزرگان و علمای این سلک معتقد به این هستند که آنچه به قلب اهل سلوک افاضه می شود مبدا ئی جز قلب امام علیه السلام ندارد . یعنی تفضلاْ خدای متعال بوسله ی حجت خود راه خود را به اولیای خود و اهل خود نشان می دهد . در سیروسلوک عملی سالک راه رفته بعد از مدتی که منازل السلوکیه را طی کرد خودش به مرحله ای از پیشرفت می رسد کعه توانایی ارشاد دارد . سیر افاضه ی امام معصوم علیه السلام قطع نمی شود اما دریچه ای به نام پیر یا ولی یا مرشد یا عارف یا قطب ( اسامی که در مثنوی معنوی ذکر شده ) یا هر اسمی که می خواهید بوجود می آید که در زمان غیبت ظاهری امام معصوم علیه السلام راهبر و راهنما خواهد بود . همانطور که ما در زمان غیبت مجبوریم در مسائل شرعی به فقها رجوع کنیم در مسائل عرفانی و معرفتی هم مجبوریم به عرفا و اولیای عظام مراجعه کنیم . پس ما برای سیرالی الله هیچ راهی نداریم جز زانو زدن در محضر یک عارف کامل و تطهیر نفس به مدد انفاس قدسیه ی او .
مطلب زیر را در وبلاگ " تفکر درمثنوی " دیدم . بعضی قسمتها را حذف کردم تا مشخصات یک استاد را از دید مثنوی مورد بررسی قرار بدهیم . آیت الله قاضی (رحمة الله علیه) به یکی از اصحابشان فرمودند : " ما ناگزیریم از خواندن مثنوی " . عارف سالکِ عارف و به آگاهی رسیده که عین چشم و سیمای نورانیِ ناشی از وصال به بارگاه دوست است، در کلامِ مولانا رهرویی است که از شک و تردید و خطا رهایی یافته است و در طی طریق به" نور حق "واصل شده است و سویِ او همه حق ، قبلة او همه نور ، دلِ او همه شمع و چراغ است. قبلــة عارف بـــود نورِ وصـــال قبلــــه عقـل مٌفَلْسِف شــد خیــال (1897/6) حق چو سیما را مُعرِّف خوانده است چشمِ عارف سوی سیما مانده است (1270/1) همچو عارف کز تـنِ ناقص چـــراغ شمعـــعِ دل افروخــت از بهر فراغ (3109/4) عارفِ سالک که همة تنِ خود را چشمِ حق بین کرده و با اتصال به نور الهی، رازهایِ نهان و پوشیده را دانسته و خوانده است، در مقام و مرتبه ای از سلوک قرار گرفته است که نگاه به او" عین نگاه به حق باریتعالی "بوده و غنیمتی است هم نشینی و هم صحبتی با عارفان. آن که بیدار است و بیند خوابِ خَوش عـارف است او، خاکِ او در دیده کَش (2236/2) عارفان را سرمه ای هست آن بجـوی تا که دریا گردد این چشمِ چون جُوی (1907/5) عارفــــان که جامِ حق نوشیده انــد رازهــــا دانستـه اند و پوشیده اند (2239/5) بدیهی است عارفِ آگاه و رازدان که اسرار دل را می بیند و می داند و به نور حق وصال یافته است" دارای غم و محنت نبوده "و فارغ از اندیشة دونِ فرد گرایانه است. عـارفان ز آغاز گشته هوشمنـد از غم و احوالِ آخر فارغ اند (4067/5) چون به غایت تیز شد این جُو روان غـم نپاید در ضمیر عارفان (3306/2) با کنار زدن غم و فراغت از اندیشة آخرت، عارفی که به نورِ حق باریتعالی وصال یافته است همچون گُل در" خنده "بوده و دِل او چون سبزه زاری گشوده به روشنایی سبز جاری جهان است. بی اندوهی نشسته در سکون و آرامش، هر دو جهان هستی و نیستی را سیران می کند. عارفا تو از معــرف فــــارغی خـــود همـــی بینی که نـورِ بازغی (263/6) ماند آن خنده بر او واقف تا ابد همچــو جــان و عقلِ عارف بی کَبَد (1257/5) آنچنان که عارف از راه نـــهان خوش نشسته می رود در صد جهان (4131/6) آن دلی کاو مطَلَع مهتاب هاست بهـــر عـــارف فتحت ابواب هـاست (165/2) به خاطر چنان عارف و سالکی است که" گناه امتی را شفاعت کرده و خواهند بخشید. " اُمت خود را بخواهم من از او کاو نگرداند ز عارف هیچ رو (2855/6) چشم عارف دان امان هر دو کُوْن که بدو یابید هر بهرام عَوْن (2859/6) پیر سالکِ راه حقی را که به نور الهی واصل گردیده و چشم و دلِ آگاه او عارف به رازهای پوشیده شد، از مرحلة فردیت به جمعیت رسیده و می تواند برای سالکان و رهروان راهِ حق، دستگیر و راهنما باشد، «پیر» گویند. نقشِ پیر در مسیر سیر و سلوک، دستگیری و راهنمایی سالکان و روندگان خواهد بود. آدمی مسیری را که قبلاً طی نکرده و راهی را که سیر نکرده است و از خطرات آن مسیر آگاه نیست با دودلی و شک و تردید طی خواهد نمود و در این مسیر، چه بهتر که انسان عارفِ آگاهی با عنوان «پیر و مرشد و مراد» در نقش " معلم و راهنما " بوده و ارشادِ سالک را به عهده گیرد. پیر را بگزین که بی پیر این سفـــر هست بس پر آفت و خوف و خطر (2938/1) پس راهی را که ندیده استی تو هیچ هـین مرو تنها ز رهبر سـر مپیچ (2950/1) با انتخاب پیر و مرشدِ آگاه که" راه دان و راه بین "می باشد، سالک خود را تسلیم اوامر پیر راه حق خواهد کرد. پیرِ راه دان که مرحلة سیر و سلوک فرادای خود را گذرانده است، مانند تابستانی گرم برای پختن میوه های جانِ سالک بوده و چون ماهی روشن در شب تاریکِ سالک خواهد درخشید و راه درست حق را به سالک نشان خواهد داد . پیر تابستان و خلقان تیر ماه خلـق مانند شب اند و پیر ماه (2945/1) آن چه تو در آینه بیـنی عیان پیر اندر خشت بیند بیش از آن (167/2) وظیفة پیر برای سالک در مسیر سیر و سلوک اش، کمک به" کشتن هوای نفسِ جان سالک "بوده تا صافیِ دل رهرو پدیدار آید. هست پیـرِ راه دان پـــر فطن بــاغ های نفس کُل را جوی کن (3225/1) هیچ نکُشد نفس را جز ظِل پیر دامن آن نَفْس کُش را سخت گیر (2531/2) بنابراین پیرِ روشن بین و آگاه که به مرحلة روشنایی و آگاهی ضمیر دلِ آدمیان رسیده است، می تواند به عنوان معلم و راهنمایی دستگیر باشد که در این راه ، هم خود را به درجات بالای جان کشیده و هم سالکِ غم دیده را از " رنج و محنت رهایی دهد ". این هوا رانشکند اندر جهــــان هیچ چیزی همچو سایة همرهان (2963/1) ور نهد مَرهَم بر آن ریشِ تو پیر آن زمان ساکن شود درد و نفیر (3230/1) قطب پیر به عنوان مرشد و راهنمای یک سالک، کمک و دستگیری نموده و ارتباطِ پیر ارتباطی یگانه و منفردانه خواهد بود ( مانند معلم خصوصی )، اگر سالکین و رهروان به صورت گروهی و در قالب یک جمع گرد آمده و راهنمایی بر آنان برگزیده شده باشد ( مانند مرکز آموزشی و دبستان )، این مرشد مرکزیت و محوریت گروهی را به عنوان «قطب» بر عهده خواهد داشت. در کلام مولانا «قطب»، پیرِ روشن ضمیر و عارفِ سِردانی است که در هر زمان و دوران" پیشوای جمعی "است که آنان را راهنمایی و ارشاد به حق نموده و مرجع و پناهی برای راهیانِ طریقت است. تا فزاید قصر من بر آسمــان کــــه بدیدم قطب دوران زمان (1163/6) قوم گفتندش که قطب ما تویی که خلاصِ روز محنتمان شوی (2840/6) قطبِ مریدان اگر که در زمانِ حال زنده بوده باشد، نشانه ای بر ای سالکِ راه حق است که با وجودِ قطبِ ثابت قدم، به هیچ" مرجع "دیگری نباید مراجعه نماید. چون تیمّم با وجود آب دان علــــم نَقلی با دمِ قطبِ زمـان (1417/4) غیر آن قطبِ زمان دیـده ور کز ثباتش کوه گردد خیره سَر (2133/1) سالکِ راه حق می بایستی اختیار خود را در امر سیر و سلوک معنوی و کشتن هوای نفس در میان جمع و گروه و قومی هم اندیش و هم مسلک به پیر و مرشدی صاحب رای که مرکزیت و قطبیت کامل دارد، وانهاده و دستورات و اوامر «قطب» را که دارای" رای و اختیار کامل "بوده با جان و دل پذیرا باشد. سَر نخواهی که رَوَد، تو پای باش در پناهِ قطبِ صاحب رای باش (1983/2) ور نبـــاشد قطب، یارِ ره بُـــوَد شــه نباشد، فارسِ اسپه بُوَد (2148/2) چونکه قطبِ قوم، دارای افکار جان آمیز بوده و جانِ او در " مراتب سلوک " همچنین صیادی است که بهایم نفسانی و وحُوش جانِ اسفلِ آدمی را به راحتی دیده و صید می کند. تا توانی در رضای قطب کوش تا قوی گردد، کُنَد صیدِ وُحوش (2340/5) قطب آن باشد که گِردِ خود تَنَد گــــردش افلاک گِــردِ او بُوَد (2345/5) بنابراین «قطب»، عارفِ و اصل به حقی است که برای سالکان همچون مرحمتی و مغفرتی است در مراتبِ جان، که خداوند تبارک تعالی اجازت فرموده است. نقش «قطب» همچون هدایت و رهبری عقل است در تنِ آدمی که بدون هدایت و" رهبریت "و سیستم دهی عقل، زندگی آدمی فقط در حد جسم و نبات ادامه خواهد داشت. شیخ شیخ که" پیشوا و رهبر قومی "است با ترکیبات مختلف، در کلامِ مولانا همراه با نور و کیمیا آورده شده و به عارفان و اصلِ به حقی اطلاق می گردد که چه در زمانِ حال و چه در زمان ماضی زیسته اند و رفتار و گفتار و کردار آنان همه از" جنسِ نور "بوده و آگاهی به اسرارِ دل رهروان دارند. حسّ و فکر تو همه از آتش است حسّ شیخ و فکر او نور خوش است (1257/2) شیـخِ نورانی ز ره آگه کنــــد بــــا سخن هم نور را همره کنـــد (2484/5) شیخِ حاضر یا ماضی که همه سخن از نور گوید و با چراغِ کلمه، سالک را در شبِ تیرهِ سلوک معنوی هدایت بنماید،" آگاه به ضمیر "رونده و دانای وجودِ رهرو بوده و دریای معرفت او را کرانه و حدی نباشد، چه دانش معرفت و نور بینایی چشمِ دلِ شیخ از اسرارِ ازل و دریایِ هستی سرچشمه می گیرد. شیخ کاو یَنظُر به نورِ الله شد وز نهــایت وز نخست آگاه شد (1568/2) کـفر را حّد است و اندازه بدان شیخ و نور شیخ را نبود کران (3329/2) بد چه باشد؟ مسّ محتاج مهــان شیخ کِه بْوَد؟ کیمیای بی کران (3352/2) بد چه باشد؟ سرکشیِ آتش عمل شیـخ کِه بْوَد؟ عینِ دریایِ ازل (3354/2) شیخ که از اندیشه و ضمیرِ دل آدمی آگاه است، به امرِ حق فعال و فاعل عمل بوده و هر گونه حرکت و عمل او به" امر حق " و در راستای" رضای باریتعالی "است. شیخ واقف گشت از اندیشه اش شیخ چون شیر است و دل بیشه اش (3221/2) شیخ فّعال است بی آلت چو حق بــــا مریدان داده بی گفتــی سبــق (1334/2) بنابراین سالکِ حق می بایستی به حوزة سلطنت معنوی شیخ وارد شده تا از هر گونه گزند و محنتی در امان بماند چون گفتِ شیخ،" سخنِ حق "است. چون که با شیخی تو دور از زشتیی روز و شب سیـــاری و در کشتیی (539/4) کان دعای شیخ نه چون هر دعاسـت فانی است و گفت او گفت خداست (2243/5) شیخ چون پیامبر و رسولی میانِ قوم خود بوده که اصلِ نهان رفتاری او چون ماه زیر ابر آسمان پنهان است. شیخ هر رفتاری که کند" فارغ از خطا "است. شیخ فارغ از جفا و از خلاف در کشیده رُوی چون مَه در لحاف (414/2) گفت پیغامبر که شیخ رفته پیش چون نبی باشد میان قوم خویش (1774/3) ولی اولیاء حق، چه در زمان حاضر باشند و چه در ازمنه قدیم، همچون" اطفال خداوند "که باریتعالی دوستی آنها را دوستیِ خود دانسته و جانِ آنان را همچون اصحاب کهف مرتبه ای عظیم بخشیده است. "ولی" در کلام مولانا ارزشی و قربی همچون" نبی "دارد وآنان راهنمای خلق اند تا خداوند . اولیاء اطفالِ حقَّ انــد ای پســــر غایبــــی و حاضــری بس با خبـــر (79/3) اولیاء اصحابِ کهف اند ای عُنــود در قیـــام و در تقلب هـــم رُقــود (3192/1) هر وَلی و هر نَبی را مسلکی است لیک تا حَق می برد، جمله یکی است (3091/1) خداوند اولیاء را همچون نشانه ای از قدرت لایزال خود و رحمتی بر جهانیان آورده است که در واقع" مسجد" و جایگاه فرود الله در جهان آدمی، جانِ اولیاست. اولیاء را هست قدرت از اِلـه تیــــر جستـــه بـاز آرندش ز راه (1672/1) زان بیـاورد اولیاء را بر زمین تا کنــــدشان رَحْمــــة لِلْعالمَیــن (1854/3) مسجدی کان اندرون اولیاست سجده گاه جمله است، آن جا خداست (3116/2) بنابراین سالکِ راه حق، جهت راهنمایی در هر عصر و زمانی، " هم نشینی و هم صحبتی "اولیا حق را غنیمتی دانسته و می بایستی در این آزمایش دائمی سیر و سلوک معنوی خود، از سخن، گفتار و اعمال اولیاء پندی بگیرد. این نمی بینی که قــُربِ اولیـــا صــــد کـــرامت دارد و کــار و کیا (702/3) هر که خواهد هم نشینیِ خــــدا تــــا نشینـــد در حضــورِ اولیاء (2162/2) پس به هر دُوری وَلیِّی قایم است تا قیـــامت آزمـــایش دایـــم است (817/2) پس امامِ حِّی قایم آن وَلی اســت خواه از نسل عُمر، خواه از علی است (819/2) در" حضور "اولیاء بودن جزء ضروریات سالک و راهرو بوده ؛ و با قبول پند و اندرز آنان و غُور و تفحص در نحوة سلوک و رفتار آنان است که سالک، اندک اندک رشد یافته و طی مدارج و مراتب معنوی خواهد نمود. از حضــــور اولیـاء گر بُکسُلـی تــــو هلاکی زان که جزوی بی کُلی (2163/2) چون شوی دور از حضور اولیاء در حقیقت گشتـــه ای دور از خــدا (2214/2) ناقة جسم وَلی را بنـــــده باش تا شوی با روح صالح خواجه تاش (2526/1) اولیاء حق که" ولی زمان "و دوران خود می باشند، هر کدام روش و" سلوک خاص "خود را داشته و این روش ها اگر چه متفاوت و مغایر هم باشند، اما سالک را به کمال و حق رهنمون خواهد بود. «اولیاء» واقف به" اسرار حق "اند و کیمیای هستی از گفتار و سخن آنان جاری است. ز اولیا اهل دعا خود دیگرند گه همی دوزند و گاهی می درند (1879/3) قوم دیگر می شناسم ز اولیا که دهانشـان بسته باشد از دعا (1880/3) پـاسبانِ آفتاب اند اولیــــا در بشــــر واقـف ز اسرار خدا (3333/3) آبِ خضر از جویِ نطق اولیا می خوریـم، ای تـشنه غافل بیا (4301/3) بدینگونه است که عارفِ واصل به نور و زاهد در جستجوی حق که مراحل معنوی سیر و سلوک را با راهنمایی پیر از سر گذرانده است و خود پیری آگاه و شیخی پیشوا گشته است، در کمالِ رهروی خود به" دوستی خدا "رسیده و با صفای دل و پاکیِ نفس خود، از بیم و رنجِ راه آسوده و" رهِ غیبی "را در آرامش طی می کند، هر زهر و حنظلی بر او چون عسل گوارا می باشد. جملـــه در زنجیــر بیم و ابــتلا مــی روند ایــن ره به غیب، اولیا (4581/3) گر وَلی زهری خورد، نوشی شود ور خورد طالب، سِیه هوشی شود (2607/1) ابدال طی بررسی درجات معنوی و مراتب دل و صفات باطنی دو گروهِ از سالکان و واصلانِ حق که از «زاهد» آغاز گردیده و به «ولی» به مثابة انتهای تلاش آدمی جهت همسانی با خدا بودن منتهی گردید، حضرت مولانا به یک گروه دیگر از جویندگانِ حق اشاره می دارد که آنان را به علت تبدیل شدن به نوعی دیگر از زندگی و حیاتِ بشری، (مُبَدَل) یا (اَبْدال) می نامد. آنان را "غیر بشر "نامیده و صفت آنان را آنچنان بر می گوید که تو گویی حتی جسمی غیر ارگانیک دارند. چون مُبَّدل گشته اند ابدالِ حــق نیستنــد از خلق، برگردان ورق (3191/6) کیست اَبْدال؟ آنکه او مُبَدَّل شود خَمْرَش از تبدیل یزدان، خَلَّ شود (3999/3) در مـــورد آنــــان و صافیِ دل و هوای نفس اشان آنچنان گفتگو می کند که تو گویی "هم ترازپیامبران "اند و رزق و روزی اشان نه از طعام و خورد و خوراک مادی که از" نورِ حق "است. آن دلی کز آسمان ها برتـــر است آن دِل اَبْــدال یا پیغامبـر است (2248/3) همچنان این قّــوت اَبْـــدال حـــق هم زحق دان، نه از طعام و از طبق (7/3) جسمشان را هم ز نور اسرشته اند تــا ز روح و از مَلَک بگــذشته اند (8/3) و بدینگونه ا ست که اصولاً خلق و آدمی از وجودِ اَبْدالِ حق و نیز نحوة سلوک و گفتار آنان که دیگر تبدیل یافته است، بی خبرند و آگاهیِ چندانی ندارند. اگر چه کمالِ سالک و رهرو، رسیدن به مرتبة" اَبْدالِ حق "و تبدیل جانِ سفلی به" جان اعلی "است. جمله عالم زین سبب گمراه شد کم کسی ز اَبْـدالِ حق آگاه شد (264/1) اصطلاحاتی است مر اَبْــدال را کـه نباشد زان خبر، اقوال را (3451/1) و در این مقام و مرتبه از جانِ برتری یافته است که آبِ آگاهی و "دانایی" و جوی" حکمت "همچون ناز و نوازش هایِ بهاری بر جان آدمی پرتوِ حسن می زند. ای برادر بر تو حکمت جاریه است آن ز اَبْدالِ است و بر تو عاریه است (3260/1) وز نــوازش هایِ حق اَبْــــدال را تا بـــــداند او مقـــام و حـــال را (1437/1) این چنین جایگاه و مقام والایی که «ابْدالِ حق» دارد، نبایستی مایة غرور و سرمستی و گمرهی گردد، چه ابلیس که فرشتة مقرب درگاه باریتعالی از هزاران سال قبل از بشر بوده به یک عناد و نافرمانی از اَبْدال بودن واگشته است. صد هزاران سال ابلیس لَعیـــن بـــــود زاَبْـــدال و امیـــــرالمومنین پنجه زد با آدم از نازی که داشت گَشت رسوا، همچو سِرگین وقت چاشت (3302/1) اوج این مقام در سالک و واصلِ حق را ، نبایستی فقط همت مردانه دید که اگر عنایت حق باریتعالی در میان نباشد، آدمی به یک بانگِ غولی سرنگون آید ؛ چه آنگونه که حضرت مولانا فرموده است، این «جانِ برتر» چون پرتو شعاعِ «جانِ ابدالان حق» است. آنچنانکه پرتو جان بر تن است پرتو اَبْدال بر جانِ من است (3273/1) |
|||
|
|
|
|
| 1 میهمان |







