کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 3 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
˙·٠•●♥ خاطراتی از همسرداری شهدا ♥●•٠·˙
۲۰:۰۰, ۲۸/بهمن/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/اسفند/۹۱ ۳:۰۹ توسط soshiant.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام دوستان .

امروز داشتم وب گردی میکردم به صفحه ای برخوردم که احساس کردم اگر تو این تالار مطالبش رو به ترتیب نذارم قطعا پشیمون میشم !!

امیدوارم خوشتون بیاد ، برای خودم که خیلی جالب بود .

یه خواهشی دارم اگر دوستان پستی نذارن میتونیم تایپیک منظم تری از خاطرات همسرداری شهدا ترتیب بدیم ، اما اگر مهم بود خوشحال میشم نظراتشون رو بشنوم .

Blush

فهرست بندی مطالب(برای دسترسی راحت کاربران)

***
قدر شناس(شهید سید عبدالحمید قاضی میر سعید)
تاس کباب( شهید یوسف کلاهدوز)
دختر یا پسر (شهید محمود کاوه)
سنگ تموم (شهید حاج محمد ابراهیم همت)
دست به غذا نزد (شهید مهدی زین الدین)
عید (شهید مصطفی چمران)
قهوه (شهید مصطفی چمران)
شهادتت مبارک (شهید حمید باکری)
مقصر ( شهید عباس بابایی)
خجالت ( شهید حسن شوکت پور)
......
...
100
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مفقود الاثر ، سید هادی ، شیدا ، شهیدطیبه واعظی ، mohammad reza ، سرباز سید علی ، ali.khm ، parisan ، N.Mahdavian ، مجید املشی ، بیداری اندیشه ، حسن عزتي ، مرهم ، Farzaneh ، ANTI satan ، انديشه نو ، fiftynine ، pillar ، یا صاحب الزمان ، *مهاجر* ، عماره ، ترنم ، نسیم ، جویای حقیقت ، Hadith ، sagheb ، Islam ، Tolou ، حسن.س. ، help me ، محمد حسین ، mahramaneh ، یا امام رضا ، السا ، soheyl68 ، فدک زهرا ، mahdy30na ، mohammadhadi ، M912 ، m.hossein ، بچه های گمنام ، Bamdaad ، سیمرغ ، محدثه17

آغاز صفحه 11 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۹:۰۲, ۲/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #101
آواتار
کلام شهدا
برادران، برای این انقلاب کار کنید و شب و روز را نشناسید و راه شهدا را ادامه دهید که پای آن ها خون زیادی ریخته شد.
آیت الله شهید وفائی نیا
خاطرات شهدا
مجید هرچه داشت، انفاق می کرد. یک بار که به اعتراض به او گفتم:« تو که درآمدی نداری و حتی پول توجیبی ات را از پدرت می گیری، حداقل کمی از این پول را برای خودت نگهدار و همه اش را نبخش» اما او گفت:«ثواب این کار، از نیاز من خیلی بیشتر است». شهید مجید قناعتی
منبع :سایت صبح
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: اسکای ، یاوران مهدی ، حسن عزتي ، السا ، فدک زهرا ، mahdy30na ، Bamdaad
۸:۵۰, ۴/اردیبهشت/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۴/اردیبهشت/۹۳ ۸:۵۸ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #102
آواتار
کلام شهدا
جندالله با ایمانش می جنگد بگذار بوق های تبلیغاتی رسانه های صهیونیستی و سران اسرائیل به ما بگویند شما برای خودکشی آمده اید. ما ثابت می کنیم که خون ما باعث خواهد شد که سرزمین های مقدس اسلامی از دست امپریالیزم و این رژیم غاصب و فاسد صهیونیستی آزاد بشود.
سردار شهید احمد متوسلیان
خاطرات شهدا
به حاج یدالله کلهر، یک خانه در کرج برای سکونت اهدا کرده بودند، حاج یدالله از آن جا که در همه ی امور زندگی، یار و یاور بچه ها بود، روزی همراه یکی از دوستانش برای خواستگاری رفت. پس از صحبت های اولیه، خانواده ی دختر پرسیدند که: «آیا ایشان خانه دارند یا خیر؟» آن برادر هم پاسخ داد: «نه، ندارم!» و خانواده ی آن دختر گفتند: «برای ما این مسأله مهم است، پس اجازه بدهید به همین دلیل، این موضوع را خاتمه یافته بدانیم.» حاج کلهر در همین لحظه، پا درمیانی کرده، گفت: «چرا، خانه دارند، در فلان جای کرج، خودتان بروید و ببینید.» سپس آن مراسم به خوشی تمام شد و شهید کلهر در کمال ایثار، خانه ی خود را به آن برادر بخشید!؟ شهید کلهر
منبع :سایت صبح
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: اسکای ، یاوران مهدی ، حسن عزتي ، السا ، فدک زهرا ، mahdy30na ، Bamdaad
۹:۲۰, ۵/اردیبهشت/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/اردیبهشت/۹۳ ۹:۲۲ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #103
آواتار
کلام شهدا
هنگامی که پرواز می کنم احساس می کنم همچون عاشق به سوی معشوق خود نزدیک می شوم و در بازگشت هرچند پروازم موفقت آمیز بوده باشد، مقداری غمگین هستم چون احساس می کنم هنوز خالص نشده ام تا به سوی خداوند برگردم.
سرتیپ خلبان شهید علی اکبر شیرودی
خاطرات شهدا
بعد از شهادت حاجی هنوز هم، حضور او را به عینه در زندگی حس می کنم. یادم می آید یک بار یکی از فرزندانمان، پس از گذشت روز سختی، در اوج تب می سوخت. نیمه شب بود. همه توصیه می کردند که بچه را به دکتر برسانیم، اما من به دلایلی موافق این کار نبودم. نزدیک نماز صبح گریه ام گرفت و خطاب به حاجی گفتم: «بی معرفت! دو دقیقه بیا این بچه را نگه دار؟» نزدیک صبح برای لحظه ای، نمی گویم خوابم برد، یقین دارم که خوابم نبرد، حاجی برای لحظه ای آمد و بچه را از دست من گرفت و دو سه بار دست به سر او کشید... وقتی من به خودم آمدم، دیدم تب بچه قطع شده است. با خودم گفتم: این حالت شاید نشانه های قبل از مرگ بچه باشد. آفتاب که زد با حالت بی قراری و اشک و آه بچه را به دکتر رساندم. دکتر گفت: «این بچه که هیچ ناراحتی ندارد..». راوی: همسر شهید محمد ابراهیم همت
منبع :سایت صبح
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: السا ، N.Mahdavian ، یاوران مهدی ، soshiant ، حسن عزتي ، فدک زهرا ، mahdy30na ، Bamdaad
۸:۲۶, ۶/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #104
آواتار
کلام شهدا
بدانید اسلام منهای روحانیت اسلام نیست و این سد دشمن شکن را نگذارید بشکند.
حجت الاسلام و المسلمين شهید مصطفي رداني پور
خاطرات شهدا
بعد از شهادت همسرم «شهید محمدعلی پلنگی کتولی» هر سال، فامیل دور هم جمع می شدیم و مراسمی می گرفتیم. در یکی از این سال ها که گوشت سهمیه بندی شده بود، و به سختی پیدا می شد، به هر دری که زدم، و هرجا که سفارش کردم، گوشت پیدا نکردم، به ذهنم رسید که عدس پلو بدون گوشت درست کنم، یا برای مدتی مراسم را عقب بیندازم. از طرفی هم از این که نمی توانستم مراسم ساده ای بگیرم، خیلی ناراحت بودم. شب با ناراحتی خوابیدم، همسرم را در خواب دیدم که آمد و گفت: «زهرا اصلاً نگران نباش، همه را دعوت کن و مراسمت را بگیر، فردا همه چیز درست می شود». صبح که شد اول وقت، یکی در زد. در را باز کردم، یک نفر غریبه بود. یک ران بزرگ گوشت به من داد و گفت: «این را بگیر و مراسمت را برگزار کن». من می خواستم قیمت گوشت بپرسم که او خداحافظی کرد و رفت. شهید محمدعلی پلنگی کتولی
منبع :سایت صبح
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یاوران مهدی ، soshiant ، حسن عزتي ، السا ، فدک زهرا ، mahdy30na ، Bamdaad
۱۱:۲۷, ۱۱/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #105
آواتار
قسم خوردن
خاطره ای از زندگی شهید عباس کریمی
من عادت داشتم که موقع قسم خوردن بگویم به جان خودم یا به مرگ خودم. عباس از این لفظ بسیار ناراحت می شد و بارها به من تذکر می داد که این عبارت را نگویم.
یکبار خودش هنگام صحبت کردن گفت به مرگ خودم، وقتی من اعتراض کردم که تو چرا خودت می گویی، گفت: « حالا متوجه شدی وقتی تو می گویی به مرگ خودم، من چه حالی دارم. تو تنها مال خودت نیستی، شریک زندگی منی. »
راوی: همسرشهید
منبع: کتاب کریمی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: N.Mahdavian ، حسن عزتي ، عشقم کربلا ، soshiant ، السا ، فدک زهرا ، mahdy30na ، Bamdaad
۱۲:۳۷, ۱۸/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #106
آواتار
امر به معروف عملی
خاطره ای از زندگی شهید یعقوب خدادوست
اوایل زندگیشان بود و هنوز شناخت درستی از روحیات همدیگر نداشتند. رفتند خانه یکی از اقوام. صاحبخانه هم نه اینکه حجابی نداشته باشد، داشت اما حجاب قابل قبول و مورد پسندی نبود. انقلاب تازه پیروز شده بود و هنوز خیلی مسائل جانیفتاده بود...
در تمام دوساعتی که آنجا بودند یعقوب یکدفعه هم سرش را بلند نکرد و نگاه نکرد. همسرش به شدت خود را سرزنش می کرد و با خودش می گفت این مرد چه سعه صدری دارد که حتی نمی خواهد به خاطر این مسئله مرا برنجاند. با آنکه خودش ناراحت می شود اما حاضر نمی شود مرا ناراحت کند و به رویم بیاورد...
منبع: هفته نامه یالثارات الحسین (علیه السلام) شماره 614
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سیمرغ ، حسن عزتي ، N.Mahdavian ، soshiant ، السا ، فدک زهرا ، mahdy30na ، Bamdaad
۲۲:۴۰, ۱۹/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #107
آواتار
مهربان غیرتی
خاطره ای از زندگی شهیدسلمان شفقی
همسرش را خیلی دوست داشت؛ مریم هم سلمان را. هرگز با حرفهایش مخالفت نمی کرد.دلش می خواست حرف، حرف سلمان باشد.
حتی یک مورد هم روی حرفش حرف نزد. سلمان هم با او فوق العاده مهربان بود.
در تمام 6، 7 سالی که زندگی مشترک داشتند هیچ وقت با صدای بلند هم حتی با هم حرف نزدند. با آنکه کمبود ها زیاد بود و سلمان کم به خانه می آمد
ولی زندگی شیرینی داشتند. حتی خواسته ها و توقعات و نصیحتهای سلمان هم برای مسائل روزمره و شخصی نبود.
همه توقعات و خواسته ها و انتظارات روی مسئله حجاب بود. مریم خانم هم که خودش نجیب بود و پاکدامن و هم بسیار سلمان را دوست می داشت همیشه مطیع او بود.
به او می گفت: « مهربان غیرتی» و این دیگر نهایت علاقه او را نشان می داد...
منبع: هفته نامه یالثارات الحسین(علیه السلام) شماره 640
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: السا ، Mohammad Trust ، فدک زهرا ، حسن عزتي ، N.Mahdavian ، soshiant ، mahdy30na ، Bamdaad
۱۸:۲۲, ۲۱/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #108
آواتار
میگن دعای عروس هنگامِ عقد مستجاب میشه...

مراسم عقدش بود
رو به همسرش کرد و گفت:
میگن دعای عروس هنگامِ عقد مستجاب میشه
بعد یه مکثی کرد و از همسرش خواست که
دعا کنه "شهید " بشه


از تبریز اعزام شد
مسئول آموزش شد
به بسیجیا خیلی سخت میگرفت

می گفت: هر چه در آموزش سخت بگیریم در عملیات کمتر تلفات میدیم
که بالاخره شبِ عملیات رسید و رو کرد به نیروهاش و گفت:
قمقمه ها رو زیاد پر نکنید! آخه ما به زیارت کسی میریم که لب تشنه شهید شده...

تو عملیات حماسه ها آفرید و آخرش،
آخرش مثل اربابش لب تشنه به دیدار عشقش رفت
دیگه ازش خبری نشد
طلائیه هنوز که هنوزه رازدارش هست

شهید علی تجلائی رو میگم...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mahdy30na ، Mohammad Trust ، انتصـار ، عشقم کربلا ، السا ، N.Mahdavian ، حسن عزتي ، Bamdaad
۹:۰۶, ۲۴/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #109
آواتار
زن من و صد حوریه
خاطره ای از زندگی شهیدبرونسی
حاجی (شهید برونسی) توی بیمارستان 17شهریور بستری بود.یک روز پدرم رفت ملاقاتش. وقتی برگشت ، گفت : بابا این فرماندت عجب مردیه !
گفتم : چطور؟
گفی : اصلا اهل این دنیا نیست ،اینجا موقتی مونده ، مطمئنم که جاش ، جای دیگه ایه.
ظاهرا خیلی خوشش آمده بود از حرفای حاجی. ادامه داد : همین جور که صحبت میکردیم، حرفش شد از حوریه . تو گوشش گفتم : خلاصه حاج آقا رفتی اون دنیا ، یکی ام برای ما بگیر.
اونم خندید و گفت : چشم
بعدش ، حرفی زد که خیلی معنی داشت. به ام گفت : ما صد حوریه ی اون دنیا رو به همین زن خودمون نمیدیم.
گفتم :حاجی همسرشو خوب شناخته ، قدر همچین زن فداکار و صبوری رو ،کسی مثل خود حاجی میدونه.
مجید اخوان
کتاب : خاک های نرم کوشک از سعید عاکف
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mahdy30na ، حسن عزتي ، N.Mahdavian ، Bamdaad
۱۱:۱۵, ۲۵/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #110
آواتار
هیچ وقت مرا مجبور به کاری نکرد.
ســردارشــهید حمــید قلنبــر
وقتی صحبت از اجازه گرفتن برای انجام کاری می کردم, می گفت:
" تو هم مثل من انسانی, خودت باید تصمیم بگیری که چه بکنی.اگر مایل بودی, با من مشورت کن, آن هم فقط در امور شخصی خودت. کاری که برای خدا ست, احتیاج به مشورت ندارد.مگر مواقعی که در مورد آن کار شک داشته باشی."
تولد مرداد ماه 1339 شهر ری/ شهادت 1360/6/2 کرمان به دست ضد انقلاب معاونت اطلاعات منطقه ششم کشوری
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن عزتي ، عشقم کربلا ، soshiant ، Bamdaad
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا