کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 3 رای - 4.67 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
پرواز بی صدای پرستوها
۱۵:۳۲, ۵/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #1
آواتار
هم درد سلام
تک تک پرنده های زخمی که پرواز می کنند، انگار یک وجود بزرگ و با برکت از دنیای ما کم می شود. مثل این که از وسط میدان یک شهر که برای زیبایی اش یک مجسمه یا باغچه ای را گذاشته اند، آن را بردارند. ایثارگران هم اسطوره اند. انگار باغ گلی از وسط میدان شهرمان کم شده است و زیبایی اش را از دست داده ایم .
آری! خدا کم کم دارد این گل های زیبا را که روزگاری با سربند یا فاطمه و رمز عملیاتی یازهرا قهرمانانه برای حفظ این آب و خاک می جنگیدند را از میان ما می برد.
شاید خیلی از ما به سادگی می گوییم شهید شد ! اما این طور نیست. به همین سادگی! خدا دارد گل های خوشبو و معطر و بندگان پاک و مطهرش را از میان خارها و آلودگی ها می برد و نجات می دهد.
می گویند هرکس یا در این دنیا یا در آخرت باید پاسخگو باشد و پاک گردد. چه بهتر که فرد در این دنیا به لطف خداوند تطهیر شود و در آن دنیا هنگام محاسبه بی دغدغه باشد.
ایثارگرانی که بعد از جنگ، هم چنان قهرمانانه با دردها و جراحت های جانبازیشان می جنگند ، از گروه پاک شدگانند ان شالله و مقرب درگاه خدا.

[تصویر: ok.jpg]
آنها که در لحظات آخر در کنار ایثارگران هستند، می توانند به خوبی عطر خوش پروازی آرام و عاشقانه را استنشاق کنند. رنگ و بوی جدا شدن و رهاشدن از قفس ... پروازی رو به بینهایت...
و ما می مانیم و یک شهر و دنیای بدون وجود پرستوهایی که حامل پیام عشق بودند.
حواسمان باشد ... حواسمان این روزها به هزاران مشغله بی فایده و بیهوده است در حالی که چشم هایمان را چنان به زمین دوخته ایم که از آسمان غافل شدیم و گاهی صدای پر پرواز عاشقان شهرمان را نمی شنویم !
حواسمان باشد!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی ، مفقود الاثر ، شهیدطیبه واعظی ، N.Mahdavian ، فانوس *7* ، jafar ، *مهاجر* ، بیداری اندیشه ، میلاد.م ، Farzaneh ، yektasepas ، ترنم ، ilidin
۱۳:۳۹, ۷/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #2
آواتار
سلام
چند وقت پیش رفته بودم تشییع یه مادر شهید. دلم خیلی سوخت. چشمم بارونی بود، طوفانی شد. تو غربت زندگی کرد و تو غربت از دنیا رفت. هیچ کسی رو نداشت. فکر می کردم لااقل برای خاک سپاریش چند نفر بیان، کسی نیومد. پسرشو با یتیمی بزرگ کرده بود، خودش لباس رزم تنش کرد، خودش هم دفنش کرد. خودشو همسایه ها دفن کردند. جواب پسرشو قراره چی بدیم؟
شهدا شرمنده ایم!!!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: N.Mahdavian ، فانوس *7* ، مجید املشی ، *مهاجر* ، بیداری اندیشه ، میلاد.م ، Farzaneh ، شهیدطیبه واعظی ، yektasepas ، ترنم
۲:۴۷, ۱۰/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #3
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

یه مادر شهیدی می گفت: وقتی پسراش شهید شدن هیچ گریه نکرد. خیلی صبور و خوددار بود. همه انگشت به دهن و متحیر مونده بودن که چرا من حتی یه قطره اشک هم برا پسرام نریختم. می گفت: به توصیه پسراش به خانواده شهدا سر میزد و دلداریشون میداد. ختم قرآن و دعا، تو خونه هاشون برگزار می کرد تا دور هم غصه هاشونو کم کنن و یادشون بمونه براچی پسراشونو تقدیم کردن. می گفت: هیچ وقت اجازه ندادم کسی بفهمه تو دلم چی میگذره. نگذاشتم دشمن خوشحال بشه. میگفت: میدونستم یه حرفایی پشت سرم هست، اما نمیدونستم چی؟ اهمیتی هم برام نداشت.
تا اینکه یه روز دختر کوچیکم ( تنها فرزند باقی موندم) از مدرسه اومد خونه. چند وقتی بود رفتارش عوض شده بود، فکر می کردم دل تنگه برادراشه ، نمی دونستم که ...
اومد خونه ایستاد جلوم مثل ابر گریه کرد. لابه لای گریه هاش می گفت: تو مادر ما نیستی، تو عمدا داداشامو فرستادی جبهه تا خرجشونو ندی، همه میگن تو نامادری ما هستی، تو منو داداشامو دوست نداری، تو هیچ وقت برا داداشام گریه نکردی، همه میگن تو خوشحالی که داداشام شهید شدن. خواستم بغلش کنم براش توضیح بدم، زد زیر دستم. همون جا بود که بغض چند ماهم ترکید. خیلی گریه کردم، اما فقط همون موقع.
می گفت: به خاطر حرف همسایه ها تا مدت ها دخترم باهام حرف نزد ومن از به آغوش کشیدن تنها فرزندم محروم بودم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی ، N.Mahdavian ، *مهاجر* ، بیداری اندیشه ، میلاد.م ، Farzaneh ، شهیدطیبه واعظی ، yektasepas ، ترنم ، ilidin ، مصباح
۰:۴۰, ۱۱/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #4
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام
امروز یه پرستوی دیگه آروم و بی صدا بالهاشو باز کرد و آسمونی شد. جانباز شیمیایی عبدالله ولی شرف امروز بعد از تحمل چندین سال درد و رنج به آرزوش رسید و به دوستان آسمونیش پیوست. فردا از بیمارستان رازی تا گلزار شهدای اهواز تشییع میشه.
کم کم دارن از میونمون میرن بدون اینکه بشناسیمشون. بدون اینکه حتی یه بار دیده باشیمشون، عیادتی کرده باشیم ازشون.
یه روز بر می گردیم پشت سرمونو نگاه می کنیم می بینیم، اونایی که نادیده گرفتیمشون و ازشون گذشتیم هیچ کدوم نیستشون. ما می مونیم و یه نسل جدید و کلی دروغ و کذب، که از سر بی اطلاعی از این نسل سوخته قراره بهشون منتقل کنیم. کاش می تونستیم یه کار زینبی کنیم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی ، N.Mahdavian ، *مهاجر* ، بیداری اندیشه ، میلاد.م ، Farzaneh ، شهیدطیبه واعظی ، yektasepas ، ترنم
۲۳:۴۸, ۱۱/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #5
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

دخترک سه ساله بود که پدرش آسمانی شد ...
دانشگاه که قبول شد همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!!
ولی هیچ وقت نفهمیدند کلاس اول، وقتی می خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا؛ یک هفته در تب سوخت ...

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: *مهاجر* ، بیداری اندیشه ، میلاد.م ، شهیدطیبه واعظی ، شیدا
۱:۵۱, ۱۳/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #6
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

طلاهاشو که داد از ستاد پشتیبانی بیرون زد.
پاسداری که طلاهارو تحویل گرفته بود داد زد: خانوم بیا رسیدتو بگیر.
زن برگشت، خندید و گفت: من برای دادن دو پسر شهیدم هم رسید نگرفتم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی ، شهیدطیبه واعظی ، شیدا
۱۴:۵۲, ۱۴/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #7
آواتار


بسم الله الرحمن الرحیم






سلام امروز اومدم از تمام چیزهایی که گفتم و به آنها اعتقاد واقعی نداشتم استغفار کنم. اومدم بگم بی خود عاشق شهادت بودم در حالی که شهدای زنده رو ندیدم. اومدم بگم توبه می کنم از تمام منطقه رفتن ها و خاکی شدن ها در حالی که هزینه ی خاکی شدن من می توانست کپسول اکسیژن باشد برای تنفس یک مرد. اومدم بگم شهدا جز شرمندگی چیزی ندارم که بگم. شهدا شرمندم. به خدایی خدا شرمندم.



سید عبدالله ولی شرف جانباز 70% شیمیایی که یادتون هست؟ تو پست 4 گفتم آسمونی شده ! امروز شنیدم به خاطر درمان از اهواز به تهران رفته بود تا مرهمی پیدا کنه برای سخت نفس کشیدنش، اما به خاطر رسیدن سال نو و خالی کردن تخت های بیمارستان خاتم توسط ...، بدون مشورت با پزشک معالج مرخص و با قول اینکه تمام امکانات در آسایشگاه ثارالله آماده هست، این جانباز ۷۰ % اورژانسی را همراه خانواده راهی آسایشگاه می کنند و از آنجایی که هیچ امکاناتی حتی کپسول اکسیژن در آسایشگاه وجود نداشته حال سید عبدالله وخیم تر می شود و به کما می رود تا به بیمارستان ساسان انتقال پیدا کند. سید عبدالله در کما روی تخت بیمارستان ساعات را سپری می کرد در حالی که ۳ پسر و همسرش شاهد ذره ذره آب شدن عزیزشان بودند تا اینکه سید هم به یاران شهیدش پیوست.

حالا این جانباز شیمیایی هشت سال دفاع مقدس دیگه میان ما نیست چرا که چند روزی است بر سر سفره ی همرزمانش در بهشت بر اعمال ما می نگرد.

حالا مدام بریم اردوهای راهیان نور

آب در کوزه ما گرد جهان می گردیم



[b]










[تصویر: qm0vd0a19x64nzkexxfa.jpg]



ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی ، N.Mahdavian ، Farzaneh ، شهیدطیبه واعظی ، شیدا
۱۲:۳۲, ۱۵/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #8
آواتار
یه شب دکتر کاکاوند داشت توی تلویزیون با آب و تاب تمام داستان رستم و سهراب رو تعریف می کرد. بابام کلی ناراحت شد و با اشک هایی که توی چشمش حلقه زده بود سه بار گفت:

شما ها رستم ندیدید. رستم واقعی اونیه که بدون ترس و طلبی می رفت روی مین.

و بعدش هم رفت توی حیاط و از این غفلت گریه کرد.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عماره ، مجید املشی ، N.Mahdavian ، شهیدطیبه واعظی ، Farzaneh ، yektasepas ، شیدا
۰:۴۵, ۱۷/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #9
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

کنار قبر پسرش نشسته بود و آروم آروم گریه می کرد، هر از گاهی با گوشه ی چادرش اشکاشو پاک می کرد، اما خیلی زود قطرات بعدی جاشونو پر می کردند. زیر لب با خودش حرف میزد، یا شایدم با پسر شهیدش. لبش که بسته می شد به شدت سرشو به طرف راست و چپ حرکت می داد، انگاری بخواد فکری ناخوشایند رو از ذهنش دور کنه. بعد دوباره بغزش می شکست و قطرات بارون از چشماش سرازیر میشد. نتونستم تحمل کنم و کنجکاویم رو پنهان کنم. با اینکه میدونستم درست نیست خلوتشو به هم بزنم حیفم اومد از حال و هواش بی بهره بمونم و بدون اینکه فکر کنم رفتم سمتش و سلام کردم. جواب سلاممو داد اما اجازه نداد دستشو ببوسم. پرسیدم مادر از دور که داشتم نگاه می کردم دیدم زیر لب با آقا احمد "اسمشو از روی قبر خونده بودم" حرف می زدید. چی میگفتید که این طور بی تاب شدید.
گفت: داشتم می گفتم: کاش اجازه نمیدادم بری جبهه اما پشیمون شدم، آخه احمدم عاشق خدا بود. اگه نمی رفت جبهه حتما تو خونه دق می کرد.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، Farzaneh ، N.Mahdavian ، yektasepas ، شیدا
۱۶:۲۹, ۱۷/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #10
آواتار
باسمه تعالی
با سلام وتشکر از مطالب عالیتون
همسر دوستم جانباز شیمیایی است .
دوستم ( همسر جانباز شیمیایی )برایم تعریف کرد که وقتی آقا گفتند مقام جانباز ها از شهدا بالاتر رفته من خندیدم وبه شوهرم گفتم آقا می خوان به شما ها اعتبار بدهند وگرنه اینجور ها هم نیست خلاصه کلی سر این مساله شوخی کردیم وخندیدیم .
چند شب بعد از صحبت آقا خواب دیدم برادر شوهرم که به شهادت رسیده دستش را پشت کمر شوهرم گذاشته و یک قدم عقب تر از شوهرم حرکت می کند وجالب بود که شوهرم با اینکه قبل از شهادت داداشش از لحاظ قد اندازه برادر ش بود اما در خواب یک سر وگردن بلندتر از برادر شهیدش بود ، همان موقع فهمیدم که آقا حرف بی حساب نمی زنند وتوبه کردم که هیچ وقت جسارت نکنم و به خودم جرات ندهم به حرف ایشان انتقاد کنم .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، عماره ، N.Mahdavian ، شیدا
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  بیاد پرواز بدون بازگشت... عبدالرحمن 8 4,972 ۱۲/تیر/۹۶ ۷:۳۹
آخرین ارسال: عبدالرحمن

پرش در بین بخشها:


بالا