|
تومکتب شهادت کلاس چندمی؟
|
|
۲۲:۰۴, ۱۳/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
سلام دوستان. داشتم با خودم فکر میکردم ما همه مون شاگرد یه مکتبیم.
مکتب شهادت امام حسین(علیه السلام)و شهدا هم استادامون هستند. از خودم پرسیدم:تو این مکتب کلاس چندمی؟درساتو خوب پاس میکنی؟ درسایی مثل:ایمان،تقوا،ایثار،صبر و... شاگرد چندم کلاسی؟ مشروط که نشدی؟؟؟ اصلا استادات ازت راضی هستن؟ آیا همونقدر که تو دانشگاه سعی میکنی شاگرد خوبی باشی اینجا هم سعی کردی؟ همون قدر که تو دانشگاه از مشروط شدن میترسی،اینجا هم واهمه داری؟ همونقدر که تو دانشگاه از این خجالت میکشی که استادت صدات کنه و بگه فلانی چرا نمره ات اینقدر کم شده،اینجا هم خجالت میکشی؟ جمع بندی کردم دیدم نه،مثل اینکه وضع درسی ام چندان هم خوب نیست. ![]() گفتم از شما دوستان هم بپرسم ببینم وضع درسیتون چطوره؟شاگرد ممتازای مکتب کیان؟ کیا مثل من شاگرد خوبی نبودن؟ کیا از این به بعد قراره حواسشون بیشتر به درسشون باشه؟ دوستانی هم که فکر میکنن راهی دارن یا خودشون کاری کردن که درساشون بهتر شده، به ما بچه تنبلای کلاس هم یاد بدن منتظر جواباتون هستم |
|||
|
|
۴:۲۷, ۱۶/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
کوچک که بودم تصورم از شهادت خیلی خاص و جالب بود. خیلی کوچیک بودم اما اونقدر آدمای خوب از دور و برم، همسایه و دوست و آشنا شهید شده بودن که شهادت برام اصلا دور از دست رس نبود. عاشق شهادت بودم و اصلا فکر نمی کردم تا به این سن برسم. اصلا نمی دونم درکم از شهادت چی بود؟ یا چرا اینقدر بهش تمایل داشتم؟ فقط می دونم دعا می کردم زودتر یه کم بزرگ تر بشم تا بتونم بجنگم و شهید بشم!!! کم کم بزرگ شدم، بزرگ و بزرگ تر. هر چی بیشتر به قدم افزوده شد، بیشتر دور شدم. اگر میدونستم با بزرگ شدن حتی داشتن آرزوی شهادت رو هم از دست میدم، هیچ وقت آرزوی بزرگ شدن نمی کردم. شاید در اون صورت من 23001 مین شهید استانم می بودم، شایدم نه |
|||
|
|
۲۲:۱۸, ۱۸/فروردین/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/فروردین/۹۲ ۲۲:۱۹ توسط ghofran.)
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
سلام. کجایید همکلاسیا؟؟؟؟؟؟؟
قرار بود از وضع درسیتون اینجا بنویسید و به ما هم برای تقویت درسامون کمک کنید. پس چی شد؟؟؟ ![]() ![]()
|
|||
|
|
۲۳:۲۷, ۱۸/فروردین/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/فروردین/۹۲ ۲۳:۲۸ توسط سدرة المنتهی.)
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
يه روز از همين روزا
تو کلاس عاشقی مي سازم با جزوه هام تنهايی يه قايقی از غم عشق تو یار آه و زاری می کنم ميون دريای عشق قايق سواری می کنم ... فکر کنم اول باید ببینیم خدا مارو به عنوان یک شاگرد ، یک عاشق پیشه قبول داره یا نه ... من که هنوز تو الفبای بندگی گیرم ، خوش به حال با کلاسا. تاپیک دوست داشتنی بود برای من ، مرسی. التماس دعا |
|||
|
|
۰:۳۰, ۱۹/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
پیش دبستانی! یا شایدم...
از بچه ی یکی از آشناها که 5 سال بیشتر نداشت سوال شد، کلاس چندمی؟ گفت:هیچم! |
|||
|
|
۱۸:۵۰, ۱۰/تیر/۹۲
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
من که از بچه تنبلای آخر کلاسم
اگه لطف خدا نباشه و استادا کمک نکنن یکی بعد از دیگری همه ترمارو میوفتیم و آبرومون پیش همه میره خودشون ما رو از این تنبلی ها نجات بدن |
|||
|
|
|
|
|











