|
مواظب قضاوتت باش ...
|
|
۱۸:۱۸, ۲۹/مرداد/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/مرداد/۹۲ ۱۸:۱۹ توسط آلاله.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
به نام یکتای بی همتا گاهی مواقع، انسانها با دیدن یک صحنه از رفتار دیگران، در مورد آنها قضاوت میکنند، این در حالی است که این کار مذموم و نکوهیده شده، زیرا به ظاهر و یک رفتار شخص، نمیشود در مورد او قضاوت کرد. خداوند در آیهی 11 سورهی حجرات این کار را نهی کرده و ميفرمايد: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى أَنْ یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ ..» اى کسانى که ایمان آوردهاید! نباید گروهى از مردان شما گروه دیگر را مسخره کنند، شاید آنها از اینها بهتر باشند و نه زنانى زنان دیگر را، شاید آنان بهتر از اینان باشند ... ![]() امام باقر (علیه السلام) حکایتی از عموی بزرگوارشان امام مجتبی (علیه السلام) این گونه نقل میکنند: روزي امام حسن مجتبي (علیه السلام) جلوي منزل خود روي سکوئي نشسته بود، ناگاه شخصي در حالي که سوار الاغ بود وارد شد و به آن حضرت چنين گفت: سلام بر تو که مؤمنين را ذليل و خوار گرداندي. امام مجتبي (علیه السلام) بدون توجّه به توهين او، اظهار نمود: در قضاوت خويش عجله نکن، پياده شو، بيا بنشين تا قدري استراحت کني و با هم صحبت نمائيم. پس آن شخص از الاغ خود پياده شد؛ و آرام آرام به سوي امام مجتبي (علیه السلام) حرکت کرد، وقتي نزديک حضرت رسيد، امام (علیه السلام) به او فرمود: چه گفتي؟ جواب داد: گفتم: السّلام عليک، يا مُذِلَّ المؤمنين. حضرت فرمود: اين موضوع را از کجا و چگونه دانستي؟ گفت: چون که خلافت و امارت مسلمين در دستان تو بود و آن را رها کردي و به اين ظالم متجاوز - معاويه - سپردي که روش و سيرهاش خلاف دستور الهي است. حضرت فرمود: توجّه و دقّت کن تا برايت توضيح دهم: از پدرم عليّ بن ابي طالب، اميرالمؤمنين (علیه السلام) شنيدم که او از رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) اين مطلب را نقل نمود: روزگار سپري نميگردد مگر آن که شخصي پرخور و بي باک بر اين امّت ولايت کند؛ و او معاويه است[1] در نهايت هم آن مرد، با شنيدن فرمايشات امام، قانع شد كه زود قضاوت كرده و به جهت اين كارش، از آن حضرت عذرخواهي كرد. پس مواظب باشیم که در مورد برادران و خواهران دینی خود زود قضاوت نکنیم؛ زیرا ما که به تمام امور او واقف نیستم و حتی اگر هم واقف باشیم در مرحله قضاوت نیستم، منبع: 1- اختصاص مرحوم شیخ مفید ص 82 |
|||
|
|
۱۶:۰۰, ۳۰/مرداد/۹۲
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
با یاد حق حسين بن المختار از امام صادق عليهالسلام روایت می کند که فرمودند: قال أمير المؤمنين عليهالسلام في كلام له: «لاتظنن بكلمة خرجت من أخيك سوءاً وأنت تجد لها في الخير محملاً». هنگامی که از برادرت سخنی می شنوی، در حالی که می توانی برای سخن او وجه نیکویی پیدا کنی، به او گمان بد مبر. روي عن أبي الحسن عليهالسلام أنّه قال لمحمد بن فضيل: «يا محمد! كذّب سمعك وبصرك عن أخيك، فإن شهد عندك خمسون قسامة، وقال لك قولاً، فصدِّقه وكذِّبهم». ای محمد! در باره برادر ت چشم و گوش ات را تکذیب کن؛ اگر پنجاه نفر هم سوگند خوردند در باره امری علیه او و او سخنی گفت، سخن برادرت را به راستی باورکن و دیگران را تکذیب کن. (الوسائل: ص ۶۰۹ تا ۶۱۳، باب ۱۶۱، از باب های احکام دهگانه) البته باید به این نکته توجه کرد که خوش بین بودن در اسلام مانعی بر واقع گرایی افراد نیست .... همان طور که حضرت علی علیهالسلام فرمود: هر گاه نیكوكارى بر روزگار و مردم آن غالب آید، اگر كسى به دیگرى گمان بد برد، در حالى كه از او عمل زشتى آشكار نشده ستمكار است ، و اگر بدى بر زمانه و مردم آن غالب شود، و كسى به دیگرى خوش گمان باشد خود را فریب داده. (نهج البلاغة/ترجمه دشت/حكمت 114) یاالله |
|||
|
|
۲۰:۵۶, ۳۰/مرداد/۹۲
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
سلام نه تنها درمورد قضاوت نسبت به برادرانمان نهی شده ایم بلکه یک قدم جلوتر: حتی در مورد دشمنانمان : "ولا یجرمنکم شنئان قوم علی ألا تعدلوا ، اعدلوا هو اقرب للتقوی" " ای کسانی که ایمان آورده اید! .... دشمنی با جمعیتی شما را به گناه و ترک عدالت نکشاند، عدالت کنید که به پرهیزکاری نزدیکتر است." (مائده : 8)
|
|||
|
|
۱:۰۹, ۳۱/مرداد/۹۲
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
میدونید چیه بعضی موقع ها این قضاوت خوب باعث میشه سر آدم کلاه بره مثلا به کسی اعتماد میکنیم و میگیم این
آدم خوبیه. باید قضاوت بد نکنیم ولی کارمون رو هم همیشه محکم کاری کنیم. |
|||
|
|
۱۲:۵۰, ۳۱/مرداد/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۱/مرداد/۹۲ ۱۳:۲۵ توسط Mitsonary.)
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
نامه امام علی (علیه السلام) به مالک اشتر: ای مالک! اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن ، شاید سحرگاهان توبه کرده باشد و تو ندانی...
|
|||
|
|
۱۲:۲۳, ۵/شهریور/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۵/شهریور/۹۲ ۱۲:۲۵ توسط Tolou.)
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سرکار بودم... دکتر با عجله وارد شد... حتی در هم نزد... با عصبانیت گفت 10 دقیقه است هرچی زنگ میزنم بالا، اشغاله... هر دو برگشتیم سمت تلفن ... دیدم گوشی تلفن اشتباه گذاشته شده بود... گزارشی که تازه تحویل داده بودم دستش بوئد... یه سوال ازم داشت... از بس خجالت کشید، گفت نه سوالی نیست و رفت... اولش ناراحت شدم بعدش گفتم خب به احتمال خیلی زیاد اگه منم بودم همینطور قضاوت میکردم... نمیدونم ریشه ی این قضاوتهای بی جا کجاست؟؟؟؟ یادم افتاد به این حدیثی که دوستمون نوشته بود: نقل قول:حسين بن المختار از امام صادق عليهالسلام روایت می کند که فرمودند: قال أمير المؤمنين عليهالسلام في كلام له: |
|||
|
|
۱۶:۵۲, ۲۰/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
بسم الله
اومد کنارش نشست و گفت: آقا یه خاطره برات تعریف کنم؟ گفت: بفرمایید عکس یه جوون بهش نشون داد و گفت: اسمش عبدالمطلب اکبری بود زمان جنگ توی محله ی ما مکانیکی می کرد و چون کر و لال بود ، خیلی ها مسخره اش می کردند یه روز با عبدالمطلب رفتیم سر قبر پسر عموی شهیدش " غلامرضا اکبری " عبدالمطلب کنار قبر پسر عموش با انگشت یه چارچوب قبر کشید و توش نوشت " شهید عبدالمطلب اکبری " ما تا این کارش رو دیدیم زدیم زیر خنده و شروع کردیم به مسخره کردن عبدالمطلب هم وقتی دید مسخره اش می کنیم و بهش می خندیم ، بنده خدا هیچی نگفت فقط یه نگاهی به سنگ قبر کرد و با دست، نوشتهاش رو پاک کرد. بعد سرش رو انداخت پائین و آروم از کنارمون پاشد و رفت... فردای اون روز عازم جبهه شد و دیگه ندیدیمش . . . . . 10 روز بعد شهید شد و پیکرش رو آوردند جالب اینجا بود که دقیقا همونجایی دفن شد که برای ما با دست قبر خودش رو کشیده بود و مسخرش کردیم وصیت نامه اش کوتاه بود اما سوزناک نوشته بود: " بسم الله الرحمن الرحیم " یک عمر هر چی گفتم به من میخندیدند... یک عمر هر چی میخواستم به مردم محبت کنم ، فکر کردند من آدم نیستم و مسخرهام کردند... یک عمر هرچی جدی گفتم شوخی گرفتند، یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خیلی تنها بودم. اما مردم! حالا که ما رفتیم بدونید، هر روز با آقام امام زمان عج حرف میزدم ... آقا خودش بهم گفت: تو شهید میشی. جای قبرم رو هم بهم نشون داد... |
|||
|
|
۱۲:۵۷, ۸/مهر/۹۲
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
بیا همچون اینه باشیم....
مشاهده کردم، بعد از کمی دقت، چند نخ موی سفید در محاسنم مشاهده کردم، بعد از کمی دقت، دیدم محاسنم به هم ریخته و نا مرتب است، کمی که بیشتر دقت کردم دیدم موهایم هر تارش به یک سویی رفته است، همین طور که غرق نگاه بودم متوجه لکهای در صورتم شدم که از رنگ خودکار به جا مانده بود... خلاصه مشاهد این همه عیب من را به فکر فرو برد، با خودم گفتم خوب است که آینه ساخته شد و گرنه من چطور عیبهای خودم را متوجه می شدم؟ کمی عمیقتر به این مساله فکر کردم و یک نکته ظریف به ذهنم خطور کرد: چقدر آینه خوب است! به خاطر این که اولا: آینه دنبال عیب من نبود بلکه من برای فهمیدن زشتی و زیبایی صورتم به او مراجعه کردم. ثانیا:عیبم را به من نشان داد قبل از این که نزد دیگران ضایع شوم. ثالثا:عیب را فقط به خود من گفت نه به دیگران «آینه آبرو داری کرد» رابعا:از همه مهم تر من بعد از فهمیدن عیبم از آینه ناراحت نشدم و اگر جا داشت به او جایزه هم میدادم. خامسا: آینه همان موقع که عیبهای من را گوشزد میکرد زیباییهای من را هم نشان میداد، و من از آینه ممنون شدم که هم زیبایی من را نشان داد و هم زشتی و عیوب من را... راستی بیایید آینه هم باشیم در ضمن این که دنبال عیب تراشی برای دیگران نباشیم و اگر روزی عیبی را از کسی مشاهده کردیم تا جایی که امکان دارد آن را بپوشانیم و در صورتی که ببنیم آن عیب او را لکه دار کرده و ممکن است آبرویش را ببرد با بهترین زبان و با گفتن زیباییها و خوبیهای آن فرد عیوبش را هم مانند آینه به او گوش زد کنیم و از گفت عیب کسی به دیگران خود داری کنیم. زیرا این کار هم در نظر مردم کار خوبی نیست و هم در پیشگاه خداوند متعال. همان گونه که در روایت بسیار زیبایی از امام رضا علیه السلام وارد شده است که این امام رئوف فرمودند: «هر کس داستانی از برادر دینی خود بگوید به قصد نکوهش و بد نامی او تا از چشم مردم بیفتد خدا او را از ولایت خود به ولایت شیطان بیرون میکند.» [1] اگر این شخص دوست دارد عیب شخص خطا کار از بین برود باید مانند آینه عمل کند و اگر غیر از این عمل نماید کارش آن قدر زشت است که حتی در برخی از روایات آمده شیطان هم شرم دارد چنین شخصی را در لیست یاران خود قرار دهد. [2] و به خاطر همین است که خداوند در قرآن میفرماید: «از آن چه نمیدانی پیروی نکن چرا که گوش و چشم و دلها همه مسئول هستند.» [3] حال که این گونه است بهتر است به زبان مبارک هر حرفی را نزنیم و در مورد عواقب حرفمان قبل از گفتن فکر کنیم و نسب به هر کسی بدون دلیل سوء ظن نداشته باشیم و به هر حرفی گوش فرا ندهیم و لااقل اگر شنیدیم بدون تحقیق به دیگری بازگو نکنیم که شاید خدایی نخواسته ندانسته آبروی شخصی را ببریم. منابع: [1]. عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقِ ع قَالَ مَنْ رَوَى عَلَى مُؤْمِنٍ رِوَایَةً یُرِیدُ بِهَا شَیْنَهُ وَ هَدْمَ مُرُوَّتِهِ لِیَسْقُطَ مِنْ أَعْیُنِ النَّاسِ أَخْرَجَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ وَلَایَتِهِ إِلَى وَلَایَةِ الشَّیْطَان. [امالی صدوق ص 476] [2]. مَنْ رَوَى عَلَى مُؤْمِنٍ رِوَایَةً یُرِیدُ بِهَا شَیْنَهُ- وَ هَدْمَ مُرُوَّتِهِ لِیَسْقُطَ مِنْ أَعْیُنِ النَّاسِ- أَخْرَجَهُ اللَّهُ مِنْ وَلَایَتِهِ إِلَى وَلَایَةِ الشَّیْطَانِ فَلَا یَقْبَلُهُ الشَّیْطَان. [بحار الانوار ج 72 ص 168] [3]. وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلا. [اسراء آیه 36] |
|||
|
|
۱۵:۰۴, ۸/مهر/۹۲
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
دوستِ دوستم بود... دفعه اول که دیدمش خیلی گرم تحویل نگرفت... وقتی داشتم برای پایان نامه اش راهنماییش میکردم، بعضی وقتها جوابمو نمیداد... کلا آدم آروم و بی توجه به محیط اطرافش بود و همین بی توجهی اش باعث شده بود که چندین بار از دستش ناراحت بشم... دو سه بار اول که دیدم اینطوری هست، ازش خوشم نیومد... قرار بود وقتی از مشهد برگشت بخشی از پایان نامه اشو من انجام بدم که به دفاع برسه... با خودم گفتم قبول نمیکنم... از مشهد که برگشت اومد پیشم که در مورد پایان نامه اش حرف بزنه. ( و من هم آماده این بودم که بگم نه) گفت قبلش یه چیزی رو باید بهت بگم که به هیچ کدوم از دوستام نگفتم... شروع کرد گریه کردن... و گفت که گوشهاش زیاد نمیشنوه... و صمعک میذاره... و با صمعک هم به سختی میشنوه... . . . تازه دلیل این که بعضی وقت ها جوابم رو نمیداد و من فکر میکردم محلم نمیذاره رو فهمیدم... پ.ن: چهارشنبه صبح دفاعشه... دعاش کنید. |
|||
|
|
۱۴:۱۹, ۹/مهر/۹۲
شماره ارسال: #10
|
|||
|
|||
![]() عملیات شروع شده بود و زیر آتش سنگین دشمن قرار گرفته بودیم. همین طور همراه با رزمنده های دیگه تیراندازی می کردم. که یک دفعه به یک میدان بزرگ مین برخورد کردیم...به دو رو ور نگاه کردیم هیچ راهی نبودیم وتمام منطقه مین گذاری شده بود... مثل اینکه دشمن از عملیات با خبر شده بود و تمام منطقه رو مین گذاری کرده بود. آتش دشمن هر لحظه سنگین تر می شد و همین طور بچه ها یکی یکی شهید می شدن. توی بد مخمصه ای گیر افتاده بودیم نه می تونستیم جلو بریم نه برگردیم عقب... که یک دفعه فرمانده گفت:راهی نداریم به جز اینکه مین ها رو خنثی کنیم..اما توی این لحظه با این وقت کم و آتیش شدید دشمن که نمی شد. یک دفعه یک جوان چهارده ساله که هنوز محاسن صورتش خوب در نیامده بود..گفت: من داوطلب میشم که از وسط میدان مین عبور کنم تا با انفجاریک مین دیگر مین ها منفجر شود و راه برای شما باز شود... فرمانده یک لحظه به صورت و سر تا پای این جوان نگاه کرد و گفت تو برای این کار خیلی جوانی و جرات این کار را نداری.... اما جوان چنان به فرمانده التماس می کرد تا اینکه توانست فرمانده رو راضی کنه.. او حاضر شد و آرام آرام به طرف میدان مین رفت...که یک دفعه ایستاد و دوباره برگشت به سمت ما.. فرمانده به جوان گفت:جوان من که به تو گفتم جرات این کار رو نداری عیبی نداره خودم میرم... اما جوان تصمیم خودشو گرفته بود و گفت:نه فرمانده اومدم پوتین هامو در بیارم آخه اینا بیت الماله و سالم,, حیفه تیکه تیکه بشه.. با گفتن این حرف جوان چنان خجالت کشیدم که نمی تونستم سرمو جلوش بالا بیارم... او پوتین ها رو در آورد,,برگه وصیتش رو به یکه از همرزمانش داد و به سوی میدان مین رفت و...........!! با انفجار میدان مین راه باز شد و ما به راه افتادیم...همین طور که از وسط میدان مین عبور می کردیم چشمم به بدن تکه تکه شده جوان افتاد و به یاد صحنه اعزام به عملیات افتادم که وقتی چشمم به این جوان افتاد با خودم گفتم این که حتی نمیتونه اسلحه رو بلند کنه چه برسه به تیراندازی کردن...اما با این کارش به ما درسها داد...اون به معنی واقعی مرد بود و شجاع و عاشق شهادت.. جوان شهید رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.... |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |






![[تصویر: 152_15989.jpg]](http://www.jonbeshnet.ir/sites/default/files/media/image/152_15989.jpg)






![[تصویر: 98502377888134742964.jpg]](http://upcity.ir/images2/98502377888134742964.jpg)