کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بابانظر(تاریخ بچه های سپاه و بسیج خراسان)
۱۳:۲۱, ۱۶/مهر/۹۲
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

((من تاریخ زنده ی بچه هایی سپاه و بسیج خراسان در جبهه و جنگ هستم.با این حال ، بعضی وقت ها دلم می خواهد از غصه بترکد.می خواهم منفجر شوم.وقتی می خواستند مدال های افتخار بدهند، فهمیدم اصلا از من و شهید شریفی و شهید علیمردانی صحبتی به میان نیاورده اند.هرچند که مدال افتخار، یک نشانه، بیشتر نباشد.
خجالت میکشم بگویم ، اما بدانید که از سال 1362 با زنم هیچ فرقی ندارم؛ چشمم کور شده، گوشم کر شده، ستون فقراتم شکسته و قفسه سینه ام از دو قسمت متلاشی است.مقداری از ماهیچه ی دست های چپ و راستم از بین رفته امو بیش از 160 تیر و ترکش خورده ام که هنوز تعدادی از آن ها را به یادگار دارم.ترکش روی پرده ی مغزم ، هشدار همیشه ی من است.))



این جملات درد دل یکی از سرداران جنگ است، که به دلیل جراحات ناشی از جنگ در سال 1375 به شهادت رسید.

کتاب بابانظر خواننده را با بعضی واقعیات دوران دفاع مقدس آشنا میکند که تا به حال در جایی گفته نشده.
گرچه به نظر می رسد بخش هایی از کتاب سانسور شده باشد.
در این تاپیک سعی میکنم قسمت هایی از کتاب را قرار بدهم.
ان شاالله

امضای MAHDI59
[تصویر: masoud.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، rastin ، مجید املشی ، m.hossein ، N.Mahdavian ، nasimesaba ، حسن.س. ، راحیل ، بیداری اندیشه ، رضوانه ، عبدالرحیم ، محب الزهرا ، رهگذر.
۲:۱۰, ۱۹/مهر/۹۲
شماره ارسال: #2
آواتار
عده ای از اهالی قوچان و چناران می خواستند به طرفداری از شاه بریزند به خیابان ها . من اول رفتم دروازه قوچان ، چون گفتند ((الو سگ)) و ((حسن خان)) و تعدادی از کشتی گیران از آن سمت دارند می آیند.
تعدادی که از مشهد با ما حرکت کرده بودند خوب و بد داشتندولی به امام علاقه مند بودند. به عنوان مثال وقتی گفتم چنین قضیه ای پیش آمده و می خواهیم زد و خورد کنیم علی روحانی و محمد کرته که در مشهد یکه بزن بودند با ما آمدند! همه راه افتادند.
یادم است آستین ها را بالا زدیم.

پدرم - خدا رحمت کند - آدم پیری بود.
گفتم آقا جان ! تو مریضی ، نیا.
گفت من هنوز سه چهارتا از این جوان ها را حریفم.من از تو بهتر چوب میزنم.
گفتم باید بدوی، تو نمی توانی بدوی ، سنت زیاد است.
گفت نه می آیم.

از سر فلکه فردوسی به بالا، سرپل روس ها درگیر شدیم.می گفتند تعدادی از آنها را توی چاه انداختند.یک عده از جوان ها را فرستادم خانه الوسگ را آتش زدند.او خیلی ترسیده بود ، آمد و گفت من با آنها نیستم.حسن خان هم که یکی از آنها بود و مغازه چلوکبابی داشت، ترسید که چلوکبابی اش از دست برود. بنابر این کوتاه آمد.
بعد از آن آمدیم خیابان امام رضا(علیه السلام).ساواکی ها تیراندازی کردند و چند نفر را کشتند.حدود سی چهل تیر با اسلحه انداختم.وقتی آمدم منزل آیت الله شیرازی بزرگ، پسر بزرگ ایشان با من آشنا بود، به ایشان گفتم: من امروز تیراندازی کرده ام. نمی دانم به کسی خورده یا نه!
[u]ایشان گفت: سعی کن از اسلحه استفاده نکنی ، چون دستور مراجع تقلید است.[/b]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، N.Mahdavian ، rastin ، nasimesaba ، m.hossein ، حسن.س. ، بیداری اندیشه ، محب الزهرا ، رهگذر.
۰:۳۱, ۲۶/مهر/۹۲
شماره ارسال: #3
آواتار
مردادماه 1358-کردستان
نه نفر داخل هلیکوپتر نشستیم.دکتر چمران و همان جناب سرهنگ کلاه سبز هم بودند.وقتی پرواز کردیم دکتر چمران گفت: روز گذشته وقتی شما در راه بودید کلاه سبزها به پاسگاه بسّان حمله کردند اما موفق به تصرف پاسگاه نشدند.کلاه سبزها صد نفر بودند.حتی از آتش هلیکوپتر هم برخوردار بودند. دشمن به یکی از هلیکوپتر ها هم شلیک کرده اما خوشبختانه سقوط نکرده.امروز ما می خواهیم با شما مشکل را حل کنیم.اگر این راه باز نشود نیروهای زمینی نمی توانند بیایند.
داخل هلیکوپتر من جلوی در نشستم تا اگر زمانی احتیاج به تیراندازی شد قادر به تبراندازی باشم.
جناب سرهنگ از آقای عظیمی سوال کرده بود: فرمانده شما کیست؟
ایشان هم مرا نشان داده بود. سرهنگ سرش را جلو آورد و پرسید: شما قبلا ارتشی بوده اید؟
گفتم : خیر!
گفت : در فلسطین یا لبنان چریک بودید و می جنگیدید؟
گفتم : خیر!
پرسید: آموزش نظامی دیده اید؟
گفتم: خیر!
پرسید: حتی به آن شکلی که تکاوران یا کلاه سبزها آموزش می بینند، چه؟
گفتم: نه ، به آن شکل هم آموزش ندیده ام.فقط مختصری آموزش دیده ام.
پرسید : می دانی کجا می روی؟
گفتم: بله، پاسگاهی که شما نتوانستید بگیرید، ما می رویم تا آن را تصرف کنیم.
سرهنگ گفت: اگر از هلیکوپتر بخواهیم پیاده شویم،نیروهایتان را به کدام سمت هلیکوپتر هدایت میکنید؟
گفتم : به سمت سر هلیکوپتر
گفت : چهار پنج متر باید بپری.
گفتم: این هایی که من با خودم آورده ام همگی جودوکار هستند.بیشتر از چهار پنج متر هم می توانیم بپریم.

وقتی نزدیک پاسگاه شدیم، یکی از هلیکوپترها، پایین ارتفاع داخل درّه پرواز کرد،یکی دیگر در قسمت بالای پاسگاه. دوهلیکوپتر کبری هم که گروه را هدایت می کردند، یکی از بالا و دیگری از پایین پرواز می کردند.چهل دقیقه در راه بودیم. اعلام کردند به پاسگاه نزدیک می شویم. پنج کیلومتر تا پاسگاه فاصله داشتیم که از داخل پاسگاه تیراندازی آغاز شد. هلیکوپتر پایین آمد.چهار پنج متر به زمین مانده، گفتند : باید بپرید.اگر بنشینیم ممکن است هلیکوپتر را بزنند.
هنوز حرف آنها تمام نشده بود که همه ی بچه ها با لوازم و تجهیزات کامل پریدند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن.س. ، راحیل ، nasimesaba ، N.Mahdavian ، rastin ، بیداری اندیشه ، شهیدطیبه واعظی ، محب الزهرا ، m.hossein ، رهگذر.
۲۲:۲۵, ۲۹/مهر/۹۲
شماره ارسال: #4
آواتار
پیاده شدیم و به سمت ارتفاعی که پاسگاه روی آن مستقر بود حرکت کردیم.
بدون این که بگویم چه آرایشی بگیریم و چه شکلی حرکت کنیم،
یک عده از سمت راست و عده ای دیگر از سمت چپ به صورت زنجیری حرکت کردند.نیروهای آقای حشمتی هم این گونه عمل کردند.ایشان چون سربازی رفته بود با آتش حرکت میکرد. ما تا کناره ی ارتفاع تیراندازی نکردیم.دشمن تیراندازی می کرد و ما به آتش آن ها توجه نمی کردیم.از کناره ی ارتفاع به ذهنم رسید که یک عده از نیروها آتش کنند و عده ای دیگر جلو بروند.به آن هایی که سمت راست بودند دستور تیراندازی دادم.آنها هر پنجاه شصت قدم که حرکت می کردند ، می نشستند و تیراندازی میکردند.

دو نفر از دموکرات ها به سمت ما تیراندازی می کردند.بچه ها هر دوی آنها را زدند. یک ربع از درگیری نگذشته بود که جلوی در پاسگاه رسیدیم.آنها تا ما را دیدند پا به فرار گذاشتند.دوازده نفرشان را به اسارت گرفتیم.بچه ها توانستند هشتاد قبضه اسلحه غنیمت بگیرند.اکثر سلاح ها مال خود پاسگاه بودند. پاسگاه را تصرف کردیم .هلیکوپتر آمد و در پاسگاه نشست.
وقتی که سرهنگ دوم کلاه سبز پیاده شد ، آمد سمت ما و دست گذاشت روی شانه های من و گفت: آقای نظرنژاد!گفتم : بله!گفت: مارا سرکار گذاشتی؟پرسیدم : برای چه ؟گفت: شما بهترین آرایش جنگی کوهستان را گرفتید.پرسیدم : چطور مگر؟!
او گفت : ایتدا از هلیکوپتر پیاده شدید، خیلی سریع به صورت زنجیری به سمت ارتفاعات رفتید.پای ارتفاع که رسیدید، مانور پله به راست و پله به چپ را اجرا کردید. این بهترین تاکتیکی است که می شود در کوهستان اجرا کرد و جنگید.بعد که نزدیک خود پاسگاه رسیدید یک تهاجم مستقیم را روی دشمن اجرا کردید. همین بود که توانستید روحیه ی دشمن را خراب کنید.شما رهبران این ها را زدید.بچه هایتان توجیه بودند که چه کسی را بزنند!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: nasimesaba ، rastin ، حسن.س. ، بیداری اندیشه ، شهیدطیبه واعظی ، محب الزهرا ، N.Mahdavian ، m.hossein
۱۹:۴۳, ۱/آبان/۹۲
شماره ارسال: #5
آواتار
1358-بانه
با ساکت شدن آتش ، تخم مرغ آب پز را توی دهانم گذاشتم و با انگشت فشار دادم که پایین برود.چمران خنده اش گرفت و گفت: می جویدید بهتر نبود؟!
گفتم: این طوری زود هضم نمی شود. ممکن است تا دوسه روز دیگر غذا گیرم نیاید.

گفت : تو بنا داری تا دو سه روز غذا نخوری؟ اگر این بچه ها دو سه روز چیزی نخورند، می میرند.
گفتم : بالاخره خودمان را می کِشیم.بدنم یک مقدار چربی دارد و می تواند دوام بیاورد.

دکتر چمران کنسروی باز کرد.دیدم محتویات داخل قوطی کف کرده است. نمی دانم تاریخش مال کی بود! خود دکتر می خورد و می گفت به به ، عجب خوشمزه است.
یک لقمه برداشتم و دیدم اصلا نمی شود خورد. گفتم : دکتر! این که قابل خوردن نیست!

گفت : هیچی نگو.تشویق کن بقیه هم بخورند که گرسنه نمانند.
گفتم :به بچه های دیگر هم داده اید؟

گفت : من بخورم همه ی آن ها می خورند.
دکتر چمران که خورد ، بقیه خجالت کشیدند و مجبور شدند بخورند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن.س. ، بیداری اندیشه ، nasimesaba ، شهیدطیبه واعظی ، محب الزهرا ، rastin ، N.Mahdavian ، m.hossein ، رهگذر.
۲۲:۲۸, ۱/آبان/۹۲
شماره ارسال: #6
آواتار
[تصویر: IMAGE634773609283814100.jpg]

[تصویر: Picture10.png]

[تصویر: 121572_266.jpg]

[تصویر: images?q=tbn:ANd9GcQRiLdS9_vu-zSLi_7ReaI...KzC7-OV5cQ]

[تصویر: 2222.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MAHDI59 ، مصباح ، بیداری اندیشه ، nasimesaba ، شهیدطیبه واعظی ، محب الزهرا ، rastin ، N.Mahdavian ، m.hossein ، رهگذر.
۱۲:۳۷, ۱۰/آبان/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/آبان/۹۲ ۱۲:۳۹ توسط MAHDI59.)
شماره ارسال: #7
آواتار
از در پشتی بیت امام داخل حیاط کوچکی رفتیم.بعد ایشان مارا به داخل خانه برد.دیدم دو سه روحانی دیگر هم نشسته اند. یک طلبه جوان هم آن جا بود.بعدها فهمیدم که ایشان آقا سید حسین نوه حضرت امام و پسر شهید آقا مصطفی بوده اند.
وقتی حضرت امام آمدند ، همگی بلند شدیم و صلوات فرستادیم. امام آمدند و نشستند.یکی از طلبه ها ، یک بسته ی کوچک شکلات برای تبرک به حضرت امام داد.
همین که حضرت امام دستش را داخل پلاستیک کرد، دخترم به طرف بسته ی شکلات حمله برد. دستش را گذاشت روی دست امام و فکر کرد ایشان می خواهد همه را بردارد. چنگ زد و از شکلات ها مقداری برداشت

بعد که دخترم آمد ، شکلات ها را گرفت گفت: امام می خواهد همه اش را بخورد!
گفتم : نه ، امام نمی خواهد همه اش را بخورد ، می خواهد آن ها را تبرک کند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Mohammad Trust ، شهیدطیبه واعظی ، nasimesaba ، rastin ، N.Mahdavian ، m.hossein
۲۳:۲۶, ۱۱/آبان/۹۲
شماره ارسال: #8
آواتار
مشهد - ساختمان عملیات سپاه - محل نگهداری شش تن از گروگان های لانه جاسوسی (پس از واقعه ی طبس)
گروگان ها هویج و سبزی زیاد می خوردند. با هر غذایی ، سبزی و هویج می خواستند.
یک شب شام ، گوشت گاو بود و هویج و سبزی نیاورده بودند.شام را که به اتاق بالا آوردند ، این ها شام نخوردند.

خیلی دیر به حمام می رفتند.من در آن جا متوجه شدم ، آمریکاییها چه آدم های کثیفی هستند.آن ها در صورتی زود به زود حمام می رفتند که مشروب خورده باشند.در آن صورت بدن و دهان و حتی موهاشان بو می گرفت.
سه چهار ماه از گروگان ها نگهداری کردیم بعد تحویلشان دادیم .

آن ها تعجب کرده بودند که چرا برخورد ما خوب و سالم است . برای آن ها بعید بود که برای تفریح به طبیعت برده شوند. از این جهت تحت تاثیر اخلاق خوب و سالم بچه های سپاه و دانشجویان پیرو خط امام قرار گرفته بودند.این حالت در رفتار و ظاهرشان مشخص بود.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، rastin ، N.Mahdavian ، nasimesaba ، m.hossein ، رهگذر.
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا