|
داستان کوتاه "هَل مِن مَحیص؟"(قیامت و بازخواست روز جزاء)
|
|
۲۰:۳۰, ۱۲/مهر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲/آبان/۹۱ ۳:۵۰ توسط مجید املشی.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
چندروز پیش داستان کوتاهی از مصطفی مستور در کتاب عشق روی پیاده رو می خوندم که خیلی نظرم رو جلب کرد. پیش خودم فکر می کردم گاهی چقدر استادانه میشه مفاهیمی رو در چند خط به زبان هنر بیان نمود.
به نظرم رسید که این داستان رو اینجا براتون بیارم. البته قبل از اون به معرفی آثار دیگه ی این تویسنده می پردازم. خودم غیر از کتاب سه گزارش کوتاه دربارۀ نوید و نگار بقیه ی کتابهای این نویسنده رو خوندم وبه شما دوستان هم توصیه می کنم. کارهای داستانی
داستان کوتاه هَل مِن مَحیص؟ (آیا گریزی هست؟) یک توضیح کوتاه: نوشتن وخواندن این کتاب برای بیدای ماست فهم این مطالب قیامت و بازخواست روز جزاء را برای ما یاداور می شود واینکه اگر مشغله هاو مشکلات ُو غصه های رخ داده شده در این دنیا برای ما باعث فراموشی و غفلت از قیامت و دنیای بعد از مرگ شده با خواندن این کتاب و این ایه بیدار شویم ُ راههای فراموش شده و گم کرده را از نو بیابیم .تلنگری باشد به بنا کردن دنیایمان با خوبیها واجازه ندهیم که مشکلات و ظواهر این دنیا ما را از روز بازخواست غافل کند این کتاب با مثال های عینی و زبان ساده بیانش که برای همه قابل فهم باشد ازوجود داشتن دنیای بعد از مرگ و بازخواست اعمال ما می گوید و به ما یادآوری می کند که چنین واقعیتی خواهد بود و اگر هدف و راه مشخص نباشد گیج شدن در این دنیا و نشناختن راه باعث سردرگمی و پوچی در دنیا و ونابودی قیامت ماخواهد بود شکل انتخابیزندگی ما به هر نام و مدلی باشد باید با نیت پاک دنباله رو خوبیها باشیم انچه خدا و قرآن و پیامبران ازما می خواستند راه آنها را در پیش بگیریم و به گفته هایشان ایمان راسخ داشته باشیم که باغ در این کتاب (تمثیلی از وعده بهشت خداوند است )در انتظار ما باشد . -بیاریدش اینجا !بنشین! آن پایین چه کار می کردی؟ -هیچی.من هیچ کاری نمی کردم.من همه اش بیمار بودم.همیشه توی بیمارستان بودم. -زندگی سختی داشتی؟ -زندگی؟من زندگی نمی کردم.من فقط زنده بودم.دایم دیالیز می شدم.علم پزشکی برای نجات من هیچ غلطی نتوانست بکند.من آنجا روزی هزار بار می مردم و نمی مردم.به این می گویند زندگی؟لعنت به این زندگی! -پس بدبخت بودی؟ -نه من بدبخت نبودم چون بدتر از من هم بود. -خوشبخت بودی؟ -خوشبختی چیه؟ -نمی دانم.شاید دو تا کلیه ی سالم. -ببریدش.بگذارید بخوابد خوب بخوابد.نفر بعد! آن پایین چه کار می کردی؟ -من دانشمندبودم آقا!طبیعت مثل کلافی سر در گم به هم پیچیده و ناپیدا بود.اول فکر می کردیم باز کردن این کلاف ممکن است اما بعد نا امید شدیم.ما فرضیه می دادیم،آزمایش می کردیم ،نتیجه می گرفتیم و قانون می نوشتیم و بعد می دیدیم که همه چیز اشتباه است.بارها و بارها حرف هامان را پس گرفتیم و یا آن ها را تغییر دادیم. -چه چیز مهمی آن پایین پیدا کردی؟ -قوانین و اصول طبیعت را.پایین آن قدر زیبا بود که ما محو زیبایی آن جا شده بودیم. -پس حسابی سرگرم شده بودید؟ -آن پایین سرگرم کننده بود. -تو خوشبخت بودی؟ -نه،ما می خواستیم با ریاضی و فیزیک همه ی مسائل را حل کنیم اما سوال های زیادی بی پاسخ مانده بود.پاسخ هر سوال با خودش هزار سوال دیگر را پیش می آورد.ما بین سوال های زیادی گیج شده بودیم.چیز های زیادی بود که حل آنها از عهده ی ما برنمی آمد.سوال ها و جهل،روح ما را می خورد. -عاشق هم شده بودی؟ -نه. -ببریدش. - شما آن پایین ، چیزی که گفته بودیم پیدا کردی؟ - من فراموش کرده بودم که دنبال چه چیزی باید بگردم؟ - چرا فراموش کردی؟ - چون کار میکردم. از صبح تا شب جان می کندم. برای یک وعده غذا مجبور بودم مثل سگ بدوم. وقتی غذا میخوردم دوباره گرسنه می شدم و مجبور بودم دوباره کار کنم. زندگی من همه اش شده بود کار و کار و کار. فکر به دست اوردن آسایش همه چیز را از خاطرم برده بود. هرچه بیشتر دنبال آسایش می رفتم آن را کمتر به دست می آوردم. ما آنجا مظلوم بودیم. - از کسی کمک نخواستی؟ - نه. - ببریدش. - اعتراض دارم! - به چی؟ - شما ما را گول زدید. آن پایین هیچی نمی شد پیدا کرد. آن جا حتی خودمان را هم فراموش کرده بودیم. شما زیادی از ما توقع داشتید. این درست نیست. - ببریدش ، باید تا صبح دور خودش بچرخد. - آن پایین چطور بود؟ - تاریک بود. تاریک ِ تاریک. - تو چه می کردی؟ - من شاعر بودم. شعر می گفتم. - درباره چی؟ - گاهی در آن تاریکی ِمحض تکه هایی از نور می افتاد روی در و دیوار و من چیزهایی را می دیدم. من درباره چیزهایی که می دیدم شعر می گفتم. - اما بیشتر شعرهای شما دربارۀ زن است. - زن ها همیشه روشن بودند. آنجا پر از زن بود. - آن پایین چیز دیگری پیدا نکردی؟ - من چیزی نمی دیدم و فقط چیزها را با دست لمس می کردم یا می بوییدم. گاهی صداهای عجیبی می شنیدم و می ترسیدم. - آن پایین قشنگ بود؟ - بله، قشنگ بود. - تو خوشبخت بودی؟ - نه. - چرا؟ - چون هیچ کس مرا نمی فهمید. خسته شده بودم. همه می گفتند شعرهای من زاییدۀ خیال من است ، اما من هرچه را که می گفتم ، می دیدم. درواقع تا چیزی را نمی دیدم نمی گفتم. - ببریدش. - کار تو چی بود؟ - من سرباز بودم آقا! به من یک تفنگ دادند و گفتند شلیک کن. - به چه کسی؟ - نمی دانم. به من گفتند فقط به طرف جلو تیراندازی کن. گفتند آنها دشمنان ما هستند و باید از بین بروند. - چند نفر را کشتی؟ - نمی دانم. من واقعا نمی دانم. من فقط تفنگم را آتش می کردم. دقیقا نمی دیدم که کسی روی زمین می افتاد یا نه. - چرا شلیک می کردی؟ - اطاعت از بالادست. - زندگی چی هست؟ - اطاعت از بالادست. - تو خوشبخت بودی؟ -نمی دانم. - ببریدش. نفر بعد! آن پایین چه کار می کردی؟ -هو -کارت چی بود؟ -هو. -تو درویشی؟ -انا الحق. -حق چیه؟ -نفس درویش.لیس فی جبتی الا الله. -رسیده ای؟ -این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟ -در راهی؟ -من راهم. -خسته ای؟ -خسته ام.تشنه ام. -ببریدش.کمی آب به او بدهید. - کار تو چی بود؟ - اجازه هست بنشینم؟ - بنشین. - من مسئول آدم های زیادی بودم. من برای پیشرفت اقتصادی و صنعتی و توسعه سرزمین آنها تصمیم می گرفتم. همه آنها به من مدیونند. من سرزمین آنها را آباد کردم و ... - چه کار مفیدی انجام دادی؟ - من سرعت توسعه برنامه های اقتصادی ، پروژه های صنعتی و گسترش تکنواوژی را تنظیم و طراحی می کردم ... - چه کار مهمی انجام دادی؟ - تامین آزادی ، عدالت ، دموکراسی و تحقق قوانین از اهداف استراتژیک تصمیم گیری های ما بود... - این دارد هذیان می گوید ، ببریدش. - ولی حرف های من هنوز تمام نشده! - تا حالا هم چیز مهمی نگفته ای. - تامین معاش و خوشبختی و سعادت بشر چیز مهمی نیست؟ - تو دیوانه ای. - من هیچ کار مهمی نکرده ام؟ - تو دیوانه ای ، ببریدش! - با من چه کار می خواهید بکنید؟ - بندازیدش تو چاه! - پایین چطور بود؟ - سخت بود آقا. خیلی سخت بود. - تو چکار می کردی؟ - من منتظر بودم آقا. - منتظر چی؟ - منتظر کسی که می گفتند یک روز بهشت را با خودش خواهد آورد. آن پایین همه مایوس شده بودند ، اما من منتظر بودم. آنقدر انتظار کشیدم و نگاه کردم تا چشم هام بی سو شد اما کسی نیامد. ما داشتیم از فرط انتظار ذوب می شدیم. - هیچ کاری از دست تو ساخته نبود؟ - از دست هیچ کس کاری ساخته نبود. وضع بدتر از آن بود که کسی بتواند آن را کنترل کند. شاید کسی می توانست کلیات را درست کند اما سامان دادن به جزییات از عهده هیچ کس برنمی آمد. همه چیز به وضوح از دست رفته بود.هیچ کس نمی دانست چه باید بکند. آنجا مثل جهنم غیرقابل تحمل بود. بهترین کاری که از دست ما ساخته بود، این بود که منتظر بمانیم و خوب باشیم. - خوب؟ - بله. تنها کاری که می توانستیم بکنیم این بود که خوب باشیم. اگر همه خوب می شدند آن وقت کسی که همه انتظارش را می کشیدند می آمد و جزییات را هم اصلاح می کرد. جزییات به شکل تاسف باری تباه شده بود. آدم ها همه در جزییات تباه می شدند اما کسی به جزییات اهمیت نمی داد. همه در فکر کلیات بودند. در کلیات انسانی وجود نداشت. من از وضعیت به وجود آمده گریه ام گرفته بود. آن پایین دلم را به هم می زد. من سعی کردم خوب باشم و هم چنان منتظر بمانم. خوب بودن دشوار بود اما به نظر می رسید که تنها راه نجات است. - ببریدش تو باغ. |
|||
|
|
۰:۲۸, ۱۵/مهر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/مهر/۹۱ ۴:۲۴ توسط مجید املشی.)
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
چیزی که ذهن مرا بعد ار خواندن این داستان به خود مشغول کرده بود این موضوع بود که آنگاه که هنر با مفاهیم در می آمیزد می شود دید که چگونه باورهای مار را به چالش وا می دارد. و اینکه همه ی ما درگیر روزمره گی خود هستیم. چقدر خودمان را برای جوابگویی به پروردگارمان آماده کرده ایم!! یا اینکه مثل یکی از افراد همین داستان فراموش کرده ایم که دنبال چه چیزی باید بگردیم!
|
|||
|
|
۱۴:۵۳, ۱۰/مهر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/مهر/۹۲ ۱۵:۰۵ توسط Night moans.)
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
نقل قول:- پایین چطور بود؟ - سخت بود آقا. خیلی سخت بود. - تو چکار می کردی؟ - من منتظر بودم آقا. - منتظر چی؟ - منتظر کسی که می گفتند یک روز بهشت را با خودش خواهد آورد. آن پایین همه مایوس شده بودند ، اما من منتظر بودم. آنقدر انتظار کشیدم و نگاه کردم تا چشم هام بی سو شد اما کسی نیامد. ما داشتیم از فرط انتظار ذوب می شدیم. - هیچ کاری از دست تو ساخته نبود؟ - از دست هیچ کس کاری ساخته نبود. وضع بدتر از آن بود که کسی بتواند آن را کنترل کند. شاید کسی می توانست کلیات را درست کند اما سامان دادن به جزییات از عهده هیچ کس برنمی آمد. همه چیز به وضوح از دست رفته بود.هیچ کس نمی دانست چه باید بکند. آنجا مثل جهنم غیرقابل تحمل بود. بهترین کاری که از دست ما ساخته بود، این بود که منتظر بمانیم و خوب باشیم. - خوب؟ - بله. تنها کاری که می توانستیم بکنیم این بود که خوب باشیم. اگر همه خوب می شدند آن وقت کسی که همه انتظارش را می کشیدند می آمد و جزییات را هم اصلاح می کرد. جزییات به شکل تاسف باری تباه شده بود. آدم ها همه در جزییات تباه می شدند اما کسی به جزییات اهمیت نمی داد. همه در فکر کلیات بودند. در کلیات انسانی وجود نداشت. من از وضعیت به وجود آمده گریه ام گرفته بود. آن پایین دلم را به هم می زد. من سعی کردم خوب باشم و هم چنان منتظر بمانم. خوب بودن دشوار بود اما به نظر می رسید که تنها راه نجات است. - ببریدش تو باغ. داستانی بسیار عالی بود، برگرفته از کتاب عشق روی پیاده رو اللهم عجل لولیک الفرج [url=http://forum.bidari-andishe.ir/thread-27634-post-212460.html#pid212460][/url] |
|||
|
|
۲۳:۰۸, ۲۲/آبان/۹۲
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
(۱۵/مهر/۹۱ ۰:۲۸)مجید املشی نوشته است: چیزی که ذهن مرا بعد ار خواندن این داستان به خود مشغول کرده بود این موضوع بود که آنگاه که هنر با مفاهیم در می آمیزد می شود دید که چگونه باورهای مار را به چالش وا می دارد. و اینکه همه ی ما درگیر روزمره گی خود هستیم. چقدر خودمان را برای جوابگویی به پروردگارمان آماده کرده ایم!! یا اینکه مثل یکی از افراد همین داستان فراموش کرده ایم که دنبال چه چیزی باید بگردیم! بسیار زیبا بود یاد سوال های مهمی که در قیامت پرسیده میشه افتادم....عمرت،جوانیت، زندگی ات را در چه راهی صرف کردی؟ واقعا جواب این سوال مشکله... . . . یا حسین ![]() |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| داستان کوتاه "من دانای کل هستم" | مجید املشی | 4 | 4,338 |
۱۳/مهر/۹۲ ۱:۰۶ آخرین ارسال: آیلار |
|









