کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 3 رای - 1.67 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اسلام و ارتباط آن با حدیث
۲:۱۹, ۱/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱/آذر/۹۲ ۱۵:۵۰ توسط حسن.س..)
شماره ارسال: #1
آواتار
ارتباط میان اسلام و حدیث چیست؟
آیا میتوان قرائتی از اسلام ارائه داد که هیچ کاری با حدیث و میراث گفتاری و رفتاری نبیّ اعظم صلی الله علیه و آله و سلّم نداشته باشد؟!

این نوشتار در واقع نقدی بر پست وبلاگی «اسلام ساده» هست که در یکی از تاپیک های دیگر از همین فروم درباره ش یحث شده؛ اما به دلیل اهمیت موضوع و تنوع مباحث، تاپیک مستقلی برای آن تشکیل دادم.
سعی شده مفید و مختصر براساس ادله ی عقلی و قرآنی روشن شود که چنین کاری بیهوده و منافی با مبانی صریح اسلامی است...

لینک مطلب


نقل قول:
در آخرین ساعات حیات نبیّ اعظم صلّی الله علیه و آله ، تاریخ واقعه ای را در خود ثبت کرد که سیاهی را بر پیشانی اش برای همیشه جاودانه کرد!...
تفصیل این جریان در این پست آمده است. جریانی که بین مورخین شیعه و سنی هیچ اختلاف نظری در اصل تحقق آن وجود ندارد و متعصّب ترین مورّخین و متکلّمین اهل سنت بر وقوع آن صحّه گذاشته اند و نهایتاً در صدد توجیه آن برآمده اند.
اتفاقی که افتاد این بود: رسول أعظم صلی الله علیه و آله در آخرین ساعت های عمر شریف شان در حالیکه در بستر بیماری هستند و تنی چند از صحابی در محضر ایشان حاضرند، درخواستی میکنند که برایشان دوات و کاغذی بیاورند تا «مطلبی بنگارند که امت ِ مسلمان ِ پس از ایشان هیچگاه و بهیچ وجه از مسیر هدایت گمراه نشوند» اینجا یکی از صحابی سخنی گستاخانه بر زبان راند و باعث شد اختلاف در امت اسلامی از همان ساعت آغاز شود. او با سخنش مانع شد که کاغذ و قلم بیاورند و بعدهم که مشاجره در حضور حضرت رسول صلی الله علیه و آله بالاگرفت و مؤمنان حقیقیِ از صحابی با مخالفت شان غالب شدند و بنا شد که کاغذ و قلم را بیاورند، دیگر زمان گذشته بود و این نامه برای همیشه ی تاریخ نانوشته ماند!...
اما مسأله ایکه مطرح است اینست که آن شخصِ مخالف، با دو ادعای در طول هم ، با نصّ صریح نبیّ اعظم صلی الله علیه و آله مخالفت کرد و باعث شد از همان زمان امت اسلامی دو دسته شود.
ادعای اول که از گستاخانه ترین سخنان تاریخ است، ادعای هذیان گوئی حضرت نبیّ اعظم صلی الله علیه و آله است که با استناد به بیماری ایشان مطرح شد!!.... (نعوذبالله)
و ادعای دوم «حسبنا کتاب الله» (قرآن برای ما کافیست) !...
پس از رحلت حضرت شان، همین شخص که چنین جسارتی به ساحت مقدس و مطهر رسول اعظم صلی الله علیه و آله با هدایت ِ سقیفه باعث شد که باز دو دستگی میان امت اسلامی بیشتر شود و شد آنچه شد...
جریان ِ فکری ِ تابع ِ «حسبنا کتاب الله» ، وقتی در جریان فهم و تفسیر آیات قرآن به بن بست خورد، نتوانست به شعار گستاخانه ی خود پایبند بماند و با جریان جعل حدیثی که به راه انداخت، «صحاح ستّه» ای را به یادگار گذاشت که حالا بخشی از آن را از نظر استناد و اعتبار همسنگ قرآن میداند!
آری؛ آن تفریط گستاخانه، به این افراط ابلهانه منجر شد!...
این جریان فکری در طول تاریخ به انحاء گوناگونی رخ نموده است که یکی از نمونه های آن که اندکی منوّرالفکرانه تر و بسیار ساده انگارانه تر و عامیانه تر است، نامعتبر دانستن ِ هرآنچه از میراث احادیث و تواریخ به دست ما رسیده است و اکتفای تامّ و کورکورانه به ظاهر قرآن می باشد. این طرز فکر که البته نمیتوان عنوان «جریان» را برآن گذاشت، سخن تازه ای نیست! بنده بارها از مردم ِ کم اطلاع ِ کوچه و بازار که هیچ –دقیقا هیچ- مطالعه ی دقیقی در معارف دینی و حتی در متن قرآن حکیم نداشته اند، چنین سخن و ایده پردازی ای را شنیده است. اما شکل تئوریزه شده اش را اخیراً با لینک یکی از دوستان یافتم و آن را بسیار سطحی و غیرمنطقی دانستم، اما صرفا بخاطر اینکه درخواست کرده بودند که به نقد آن بنشینم، نکات کوتاهی درباره ی این طرز فکر می‌نگارم:
یک: عدم إرائه ی دلیل
مدعای اصلی نویسنده که آن را پایه ی نظریه (!) اش قرار داده است، اولاً کثرت فرقه های منشعب در اسلام با برداشت های گوناگون و ثانیا سخت و مشکل بودن ِ تعمق در فهم دین براساس هریک از این فرقه ها است. لُبّ دغدغه و خواستگاه نظریه پردازی(!) وی این است که«درک روش چنان پیچیده و مشکل است که از فهم عوام کوچک بیرون بوده و تنها کسانی که سالهای سال درس خوانده باشند و بزرگی از بزرگان فرقه شده باشند، می توانند بیان روش کنند»گذشته از اینکه چنین سخنی حکایت از روحیه ی عافیت طلبی ِ سخنگویش دارد، نکته ی جالب اینست که نویسنده جز این جملات هیاهوگرانه، هیچ دلیل عقلی و یا نقلی بر صحت مدعایش مطرح نمیکند و صرفا در صدد تبیین نظریه اش برمیآید و تمام!
آنچه در بخش «نتیجه گیری» آن نوشتار آمده، به خوبی نشان میدهد که آنچه نویسنده را بر إرائه ی چنین نظریه پردازی ِ ساده لوحانه ای واداشته است، کدامین دغدغه ها و شبهاتی است که به دلیل عدم توانائی اش بر تحلیل آنها، به این ایده ی نو(!) روی آورده است! و محتوای این بخش (نتیجه گیری) میشود تمام دلیل گوینده اش بر صحت مدعا!
و نیک روشن است که وقتی کسی ادعای جدیدی مطرح میکند، ابتدا باید دلیلش بر صحت مدعا را تبیین کند تا بتوان صحت آن ادعا را به قضاوت نشست. و عدم توانائی بر إرائه ی دلیل در هنگام نظریه پردازی، خود میتواند دلیلی باشد بر عدم ِ صحت ِ مدعا... (تأمل و دقت شود)
دو: عدم آشنائی با روش پژوهش در علوم اسلامی
نویسنده آنگاه که میگوید «حدیث چیزی جز بخشی از تاریخ گذشته نیست» و سپس با سخنانی که درباره ی حدیث میگوید، به خوبی نشان میدهد که هیچ آشنائی ای با علم حدیث و علوم مرتبط با آن ندارد. علومی مانند رجال، درایة الحدیث، مأخذ شناسی، اصول فقه و... که مجموعاً علم حدیث را شکل میدهند، این دانش را آنچنان عمیق و گسترده میکند که مرزهای روشنی بین این علم و علم تاریخ واقع میشود. اینکه نویسنده این دو را از یک سنخ میداند، حاکی از بی اطلاعی ِ افراطی وی از روش های پژوهش در علوم گوناگون اسلامی هست. و نیک روشن است کسیکه کوچک ترین اطلاعی درباره علم حدیث ندارد، اندک شایستگی هم در اظهار نظر در این زمینه نیز نخواهدداشت. و طبیعتا شایستگی ردّ یا تأیید آن را هم نخواهد داشت.
سه: پارادوکس نظر و عمل
نظریه پرداز (!) در این نوشتار معتقد است که با قرائت جدیدی که از اسلام دارد، از تفسیرهای سخت و پیچیده در امان خواهدماند و تکیه بر خود قرآن بدون توجه به حدیث ، عقیده را از تحریفات امنیت می بخشد. تحریفاتی که از برداشت ها و تفسیرهای اشتباه نشأت میگیرد. اما خود وی آنگاه که در صدد پاسخ به اشکالات وارد شده برمیآید و آنگاه که به بحث رو می آورد، باز به تفسیری متفاوت روی میآورد. گرچه خود او ادعا میکند که این تفسیر و برداشت صرفاً به متن قرآن متکی است، اما غیرقابل انکار است که پیش فرض ها و مبانی فکری او در برداشت و تفسیر آیات کلام الهی نقش مستقیم دارد.
نکته ی قابل توجه اینکه : به محض ورود نویسنده به بحث درباره ی معنا و مقصود حقیقی آیه ی شریفه، وارد همان زمین بازی ای شده است که خودش میخواسته از آن فرار کند و ادعای در امان بودن از آن را داشته است. و این یعنی بین نظر و عمل وی تناقضی لاینحلّ رخ داده است!
چهار: تعارض نظری
نویسنده از هیچ ثبات و انسجام فکری ای برخوردار نیست. علاوه بر اینکه میان حوزه های عمل و نظر نویسنده تعارض وجود دارد، در بخش های گوناگون فکری او هم تعارض یافت میشود. از سوئی چنان بحث میکند که گوئی قرآن را –به حق- متعلق به هرزمان و مکان میداند که مختص به زمان و مکان خاصی نیست. اما از دیگر سو آنگاه که به پاسخ اشکالات وارد شده برمیآید، یکی یکی آیات را ، آنگاه که با هدف و مقصود او همخوانی ندارند، چنین تفسیر میکند که مخصوص آن زمان و آن شرائط خاص بوده و حالا دیگر این آیه صدق نمیکند یا سخنانی از این دست! این تعارض فکری او در بخش های گوناگون، حکایت از عدم انسجام اندیشه ی این شخص دارد که این هم از عدم توانائی کافی برای تحلیل و فهم حقیقت قرآن کریم نشأت میگیرد.
پنج: آیات متعارض
علاوه بر تمام اشکالاتی که بر طرز فکر نویسنده وارد است، و علاوه بر اینکه هیچ دلیل منطقی (عقلی یا نقلی) بر صحت مدعا مطرح نمیشود، نویسنده از پاسخ به تعارض دیدگاهش با آیات بسیاری که تصریح میکند باید علاوه بر قرآن از شخص دیگری کمک گرفت تا از مسیر هدایت منحرف نشویم، درمانده است. آیاتی که به عنوان حسن ختام چند نمونه اش را در زیر اشاره میکنیم:
1. فاسئَلوا أهلَ الذّکرِ إن کُنتُم لاتَعلَمونَ (انبیاء؛ 7) خداوند در این آیه کریمه به صراحت بیان میفرماید که در آنچه علم ندارید، به «اهل ذکر» رجوع کنید و از آنها سوال تان را بپرسید. اینکه مقصود خداوند از اهل ذکر چه کسانی هستند و مصادیق آن چه کسانی هستند (که ما مصادیقش را چهارده معصوم علیهم السلام میدانیم)، مجالی دیگر میطلبد. اما این نکته کاملا روشن است که خداوند برای عالم شدن به منبعی غیر از قرآن کریم ارجاع میدهد. اگر گفته شود منظور خداوند در این آیه، مسائل علمی ای هست که ارتباطی با هدایت و قیامت انسان ندارد، خواهیم گفت این چه قرآنی است که مدعی هدایت انسان هاست، اما سخنی –نعوذبالله- لغو میگوید که ارتباطی با هدایت انسان ها ندارد؟! و اگرتا همین اندازه پذیرفته شود که موضوعی مرتبط با هدایت و سعادت انسان است –که به حق چنین است- اساس نظریه(!)ی «اسلام ساده» از هم می باشد. نکته ی دیگری که از این آیه استفاده میشود، اینست که اساساً این حکم عقل است که در هر فنّ و علمی باید به متخصص آن علم رجوع شود. وقتی علوم فیزیک و شیمی و... نیاز به تخصص دارند و فهم کتاب های تخصصی این علم ها نیاز به تخصص کافی دارد ، علمِ دین و قرآن که دیگر حتما نیاز به تخصص دارند. چرا که ابداع کننده و نویسنده ی آن کتاب ها بشر ِ معمولی است ولی نویسنده ی این کتاب (قرآن) خداوند متعال است و قطعا تمام گفته های این کتاب حکیم، از عمق و دقت و اهمیت بسیار بالاتری (به اندازه ی فاصله خالق و مخلوق بینهایت بیشتر!) برخوردار است. و نظریه پرداز اسلام ساده از این حکم عقلی فرار میکند!


2. «إنّما ولیّکم اللهُ و رَسولُهُ و الَذینَ یُقیمونَ الصّلاةَ و یُؤتونَ الزکاةَ و هُم راکِعونَ» (مائده ؛ 55) این همان آیه ی معروف «ولایت» هست که ما شیعیان مصداق آن را منحصراً حضرت امیرالمومنین علیه السلام میدانیم. تبیین و بررسی ادله ی ما بر این سخن هم در این مجال نمی گنجد. اما از متن آیه به تنهایی مشخص است «ولایت» منحصراً (به اقتضای تعبیر «إنّما» در زبان عربی) برای سه شخص وجود دارد: «الله» ، «رسول الله» ، «الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون». با اندک آشنایی با زبان عربی روشن میشود که این سومی، در واقع خصوصیات یک شخصیت واحده هستند و بنابراین در همین سه منحصر خواهد بود. نکته ی بعد درباره ی مفهوم «ولایت» است که در زبان عربی صراحتاً دالّ بر «حقانیت تصرف» است. از سیاق عبارت کاملا روشن است که خداوند همان ولایتی که برای خودش قائل است را در همان حیطه و محدوده برای دو شخص بعدی (رسول و الذین یقیمون الصلاة و ... و...) نیز قائل است. و این هم کاملا روشن است که این ولایت در حیطه ی «هدایت و سعادت» انسان است. بنابراین به همان اندازه که سخن ِ خداوند متعال اهمیت پیدا میکند، سخن ِ ولیّ او هم اهمیت میابد. و بعبارت دیگر همان اندازه که سخن ِ خود خدا در هدایت و سعادت انسان اهمیت دارد، سخن «رسول الله» و «الذین یقیمون الصلاة و ... و ... » هم اهمیت خواهد داشت.

3. و أنزلنا إلَیکَ الذّکرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسّ ما نُزِّلَ إلَیهِم و لَعَلَّهُم یَتَفَکَّرونَ (نحل ؛ 44) در این آیه شریفه نیز خداوند تصریح کرده که این کتاب را نازل کردیم تا اینکه پیامبر آن را برای مردم «تبیین» کند. برای کسیکه اندک آشنایی با زبان عربی داشته باشد، روشن است که معنای تبیین (از باب تفعیل) غیر از معنای بازگوئی و بیان است. تبیین به معنای تفسیر و توضیح است و این آیه شریفه تصریح دارد که کلام پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله –حداقل در تفسیر آیات قرآن کریم- از جانب خداوند متعال حجیت دارد و باید به آن به اندازه ی خود قرآن اهمیت داد.


4. و ما أنزَلنا عَلَیکَ الکِتابَ إلّا لِتُبَیِّنَ لَهُم الّذی إختَلَفُوا فیهَ و هُدیً وَ رَحمَةً لِقَومٍ یُؤمِنونَ (نحل ؛ 64) این آیه شریفه هم دقیقا مثل قبلی تصریح دارد که هرآنچه مردم در آن اختلاف نظر دارند ( کلمه "الذی" در زبان عربی اطلاق دارد و همه ی امور و مسائل را شامل میشود) باید به پیامبر رجوع کنند تا به واسطه ی تفسیر قرآن (با همان توضیحی که در آیه قبل عرض شد) اختلاف شان از میان برداشته شود و به هدایت و رحمت برسند.



5. و لَقَد کانَ لَکُم فی رَسولِ اللهِ أُسوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَن کانَ یَرجُوا اللهَ و الیَومَ الآخر (احزاب ؛ 21) پس از همه ی اینها، این آیه ی شریفه بیش از هر تعبیری تصریح دارد که نه تنها گفتار، بلکه تمام اعمال و رفتار نبیّ اعظم صلی الله علیه و آله و سلّم به عنوان انسان کامل برای هدایت انسان ها حجیت دارد. «اُسوه» یعنی «الگو» و این یعنی باید از تمام گفتارها و رفتارهای ایشان عیناً تبعیت و پیروی کنیم تا به رضایت خدا و سعادت ابدی برسیم.(لِمَن کانَ یَرجُوا اللهَ و الیَومَ الآخر) و این در تعارض صریح است با آنچه که نظریه پرداز ِ «اسلام ساده» تقلّا میکند بدون هیچ منطق و استدلالی ثابتش کند!...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی ، حسن.س. ، أین المنتظر ، صبح صادق ، وحید110 ، سید ابراهیم ، عبدالرحیم ، mahdy30na
۴:۲۹, ۶/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۶/آذر/۹۲ ۱۱:۴۵ توسط حسن.س..)
شماره ارسال: #2

نمی توانم ناخرسندی خویش را از اینکه واژه هایی بکار بردید که ممکن است برادران اهل سنت را آزرده خاطر کند پنهان کنم. ولی در هر صورت اشکالات قرآنی وارد به نظریه اسلام بدون حدیث به همراه پاسخ آنها در صفحه زیر جمع آوری شده است:

بررسی دلایل قرآنی منتقدین اسلام ساده


نقل قول:دلایل قرآنی منتقدین اسلام ساده


برای رد کردن نظریه اسلام ساده بایستی نشان داد که اعتقاد به سه اصل خدا + روز جزا + قرآن دیندار را ملزم به اعتقاد به حدیث و روش نمونه کاوی برای شناسایی درست از نادرست می کند. در اینجا دلایل قرآنی را که منتقدین اسلام ساده برای رد اسلام ساده می آورند را به دقت بررسی می کنیم.

هُوَ الَّذِي أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ‌ مُتَشَابِهَاتٌ ۖ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ ۗ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّـهُ ۗ وَالرَّ‌اسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَ‌بِّنَا ۗ وَمَا يَذَّكَّرُ‌ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ ﴿٧


متن آیه می گوید که قرآن به عمد بخشهایی دارد با نام متشابهات که تاویل آنها را همه نمی فهمند. منتقدین اسلام ساده اینگونه استدلال می کنند که حال که همه توانایی فهم قرآن را ندارد پس باید راهی باشد که آنها به بقیه هم که نمی فهمند مطلب را برسانند. پس بایستی به قرآن چیزی پیوست شده باشد که این متشابهات را که موجبات گمراهی را فراهم می کند را توضیح دهد که بقیه هم چونان خدا و راسخون درعلم تاویل آنها را بدانند. منتقدین اسلام ساده احادیث نسبت داده شده به فرزانگان دینی را به عنوان این پیوست معرفی می کنند و در نتیجه کاوش در حدیث های به جا مانده را بخشی از روشی دینی منظور قرآن می شمارند.
در پاسخ بایستی گفت که متشابهات نقطه ضعف قرآن نیستند که بخواهیم با ترفندی کاستی آن را جبران کنیم. همانطور که متن آیه می گوید وجود این متشابهات در قرآن به عمد است تا الذین فی قلوبهم مرض را از مومنان حقیقی جدا کند. اصولا قرار نیست که قرآن برای همه هدایت کننده باشد و همانطور که قرآن در آغاز خود را معرفی می کند کتابی است برای هدایت پرهیزگاران:
الم ﴿١﴾ ذَٰلِكَ الْكِتَابُ لَا رَ‌يْبَ ۛ فِيهِ ۛ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ ﴿٢
در متن آیه نیز هیچ اشاره ای به اینکه دینداران بایستی برای دانستن تاویل آیات به آنان که تاویل را می دانند رجوع کنند وجود ندارد که بخواهیم کاوش در احادیث را راه پیاده سازی این ارجاع بدانیم.


در واقع می توان از این آیه چنین استفاده کرد که لزومی ندارد که یک دیندار عامی بتواند تمامی قرآن را بفهمد. فهم قرآن در بسیاری مواقع به دلی پاک و قلبی بی آلایش احتیاج دارد که با دانش چاره نمی شود. برخورد یک دیندار در مواجه با آیاتی از قرآن که آنها را درک نمی کند بایستی این باشد که آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَ‌بِّنَا نه اینکه مایوسانه در پی تاویل آنها به بزرگان دینی زمانه اش پناه ببرد. هیچ اشکالی ندارد اگر دیندار بخشی از قرآن را در زمان حاضر به خوبی درک نکند. امید آن است که با خواندن پیوسته قرآن و خالص تر شدن دل و نگاه دیندار در اثر تمرین سفارش های آن، هر بار که دیندارقرآن را می خواند آن را بهتر و بهتر بفهمد.

بِالْبَيِّنَاتِ وَالزُّبُرِ‌ ۗ وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ‌ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُ‌ونَ ﴿٤٤



منتقدین اسلام ساده فعل بین را تفسیر معنی می کنند. با این ترجمه این آیه اینگونه فهمیده می شود که پیامبر وظیفه بیان منظور آیات برای مردم را داشته است و خود آیات قرآن به تنهایی کفایت نمی کنند. این برداشت وابسته به ترجمه "بیان کردن" از فعل "تُبَيِّنَ" است. حال آنکه به نظر می آید این ترجمه با کاربردهای دیگر این واژه در قرآن هماهنگ نیست. با نگاهی به دیگر مواردی که این ریشه در قرآن استفاده شده است به نظر می آید که ترجمه "آشکار کردن" در مقابل "پنهان کردن" به معنی حقیقی واژه نزدیک تر باشد. در این صورت معنای آیه آشکار کردن آیات نازل شده بر پیامبر برای مردم میشود.


برای مثال آیه 19 سوره نساء از عبارت "فَاحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ" برای اشاره به زشتکاری آشکار استفاده می کند. همینطور آیه 187 سوره آل عمران می فرماید: "وَإِذْ أَخَذَ اللَّـهُ مِيثَاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَلَا تَكْتُمُونَهُ ..." که ترجمه می شود: و هنگامى را كه خداوند از كسانى كه به آنان كتاب داده شده، پيمان گرفت كه حتماً بايد آن را براى مردم آشکار نماييد و پنهانش مكنيد. در این آیه ریشه بین در مقابل ریشه کتم قرار گرفته است و ترجمه آشکار کردن برای آن را تقویت می کند. آیه 15 سوره مائده می فرماید: " يَا أَهْلَ الْكِتَابِ قَدْ جَاءَكُمْ رَ‌سُولُنَا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيرً‌ا مِّمَّا كُنتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْكِتَابِ ..." که ترجمه می شود: "اى اهل كتاب، پيامبر ما به سوى شما آمده است كه بسيارى از چيزهايى از كتاب را كه پوشيده مى‌داشتيد براى شما آشکار مى‌كند". در اینجا نیز ریشه بین درمقابل ریشه خفن قرار گرفته است که باز ترجمه آشکار کردن را تقویت می کند.آیه 242 سوره بقره می فرماید: "كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ اللَّـهُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ" که ترجمه می شود: بدين گونه، خداوند آيات خود را براى شما آشکار مى‌كند، باشد كه بينديشيد. در این آیه فعل آشکارسازی مستقیما توسط متن قرآن انجام می شود و شامل عملی از پیامبر نمی شود.
نکته دیگر این آیه آن است که مخاطب آن ناس است و بزرگان دینی زمانه ما معمولا به این استناد می کنند که در زبان عربی ناس به تمامی مردم به صورت عام اشاره می کند پس مخاطب آیه بایستی مردم تاریخ باشند. ولی به نظر می رسد که در مواردی که مردم یک مکان (ناس) مورد خطاب قرار می گیرند لزوما نمی توان آن را به مردم تمامی زمانها هم گسترش داد. برای مثال در آیه زیر گفتگو میان مردم تمام زمانها نیست.
فَجُمِعَ السَّحَرَ‌ةُ لِمِيقَاتِ يَوْمٍ مَّعْلُومٍ ﴿٣٨﴾ وَقِيلَ لِلنَّاسِ هَلْ أَنتُم مُّجْتَمِعُونَ ﴿٣٩
و یا در آیه زیر معجزه زنده شدن آن پیامبر برای مردمان تمامی زمانها قابل بررسی نیست:

قَالَ بَل لَّبِثْتَ مِائَةَ عَامٍ فَانظُرْ‌ إِلَىٰ طَعَامِكَ وَشَرَ‌ابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ ۖ وَانظُرْ‌ إِلَىٰ حِمَارِ‌كَ وَلِنَجْعَلَكَ آيَةً لِّلنَّاسِ ۖ وَانظُرْ‌ إِلَى الْعِظَامِ كَيْفَ نُنشِزُهَا ثُمَّ نَكْسُوهَا لَحْمًا ۚ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّـهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ‌ ﴿٢٥٩

لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَ‌سُولِ اللَّـهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْ‌جُو اللَّـهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ‌ وَذَكَرَ‌ اللَّـهَ كَثِيرً‌ا ﴿٢١



منتقدین اسلام ساده استدلال می کنند که چگونه می توان پیامبر را پس از آنکه از دنیا رفت اسوه قرار داد. پس بایستی راهکاری باشد که روش زندگی ایشان را به گوش مسلمانان هزاره بعد برساند تا آنها هم بتوانند پیامبر را اسوه قرار دهند و کاوش احادیث نسبت داده شده به پیامبر راهگشای این مشکل است.
برای استفاده از این استدلال بایستی ابتدا نشان داده شود که "کم" به همه مومنان تاریخ گسترش پیدا می کند. ولی شواهد خلاف این را نشان می دهد. برای نمونه اگر آیه را از متن جدا نکنیم و به آیه قبل از آن دقت کنیم:
يَحْسَبُونَ الْأَحْزَابَ لَمْ يَذْهَبُوا ۖ وَإِن يَأْتِ الْأَحْزَابُ يَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُم بَادُونَ فِي الْأَعْرَ‌ابِ يَسْأَلُونَ عَنْ أَنبَائِكُمْ ۖ وَلَوْ كَانُوا فِيكُم مَّا قَاتَلُوا إِلَّا قَلِيلًا ﴿٢٠﴾ لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَ‌سُولِ اللَّـهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْ‌جُو اللَّـهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ‌ وَذَكَرَ‌ اللَّـهَ كَثِيرً‌ا ﴿٢١
می بینیم که "کم" به مومنان زمان پیامبر در واقعه جنگ احزاب اشاره می کند.
اگر به کاربردهای دیگر اسوه در قرآن بنگریم می بینیم که قرآن ابراهیم و همرهان وی را نیز به عنوان اسوه برای مومنان زمان پیامبر معرفی می کند:
قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَ‌اهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَ‌آءُ مِنكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّـهِ كَفَرْ‌نَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤْمِنُوا بِاللَّـهِ وَحْدَهُ إِلَّا قَوْلَ إِبْرَ‌اهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَ‌نَّ لَكَ وَمَا أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّـهِ مِن شَيْءٍ ۖ رَّ‌بَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَإِلَيْكَ أَنَبْنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ‌ ﴿٤
آیا این بدین معنی است که در زمان پیامبر علم حدیث بوده است و احادیث منتسب به ابراهیم و همرهانش کاوش می شده است؟ آیا این بدین معنی است که ما باید در این زمان به کاوش احادیث منتسب به ابراهیم بپردازیم؟ خیر. در این آیه قرآن صریحا توضیح می دهد که به چه رفتاری از ابراهیم و همراهانش اشاره می کند و از مومنان مدینه می خواهد که این رفتار خاص را الگو قرار دهند. حال اگر به استفاده اسوه در مورد پیامبر در سوره احزاب بنگریم می بینیم که سوره در مورد افرادی است دنبال بهانه برای فرار از نبرد احزاب استند و قرآن به ایشان می فرماید که پیامبر را الگو قرار دهند و همچون او در نبرد پایداری کنند.


إِنَّا أَنزَلْنَا التَّوْرَ‌اةَ فِيهَا هُدًى وَنُورٌ‌ ۚ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هَادُوا وَالرَّ‌بَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ‌ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِن كِتَابِ اللَّـهِ وَكَانُوا عَلَيْهِ شُهَدَاءَ ۚ فَلَا تَخْشَوُا النَّاسَ وَاخْشَوْنِ وَلَا تَشْتَرُ‌وا بِآيَاتِي ثَمَنًا قَلِيلًا ۚ وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللَّـهُ فَأُولَـٰئِكَ هُمُ الْكَافِرُ‌ونَ ﴿٤٤



این آیه از تورات نام می برد و اینکه پیامبران به آن حکم می کردند و همینطور ربانیون و احبار. مخالفان اینگونه استدلال می کنند که در کنار پیامبران بزرگان دینی با نام ربانیون و احبار وجود داشتند که مردم برای حکم دادن به آنها رجوع می کردند. پس قرآن سمت بزرگ دینی را در ادیان گذشته تایید می کند و از آن به نیکویی نام می برد. حال آنکه نظریه اسلام ساده تلاش دارد که سمت بزرگ دینی را از روش دینی حذف نماید.
در پاسخ باید یادآور شد که متن آیه تاکید می کند که ربانیون و احبار به کتاب خدا برای حکم دادن ارجاع می کنند و نه به احادیث به جا مانده از پیامبران. در حقیقت این آیه تاییدی بر نظریه اسلام ساده می باشد زیراکه عالمان دینی در زمانی که پیامبران حضور ندارند کتاب خدا را مرجع قرار می دهند و هیچ سخنی از کاوش نمونه ها و احادیث به جا مانده نیست. در حقیقت ربانیون و احبار را می توان دانشمند دینی نامید نه بزرگ دینی زیراکه ربانیون می توانند توضیح دهند که چگونه و با استفاده از کدام بخش کتاب خدا حکم را نتیجه گرفته اند و هر دیندار عامی می تواند استدلال آنها را بشنود آن را با کتاب خدا درستی سنجی کند و در نهایت آن را بپذیرد یا رد کند. این برخلاف مرام بزرگان دینی است که نظر خود را به کوهی از احادیث و نمونه ها وابسته می سازند که درستی سنجی آنها در توان دیندار عامی نیست و دیندار را گزیری نیست جز پیروی کورکورانه از حکم بزرگ دینی. در حقیقت آنچه میان دانشمند و بزرگ دینی فرق می گزارد پیچیدگی منابع استدلال است: در اولی کتاب خدا است و در دومی انبوه منابع حدیث و روش پیچیده نمونه کاوی.


وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ ﴿٣﴾ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ ﴿٤



منتقدین اسلام ساده این آیه را چنین معنی می کنند که گفتارهای معممولی پیامبر نیز همه عین وحی است پس باید گفتارهای روزانه پیامبر را همتراز قرآن قرار داد. در نتیجه به همان اندازه که مسلمانان قرآن را معیار درستی یا نادرستی قرار می دهند بایستی به احادیث نسبت داده شده به پیامبر را هم معیار قرار دهند. این نگاه مبنا قرار دادن حدیث در فرهنگ کنونی اسلامی و روشهای پیچیده کاوش در آنها را توجیه می کند.
در پاسخ بایستی گفت که این نتیجه گیری همه بر پایه این برداشت است که هو در "إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ" به گفتگوهای روزمره پیامبر با اطرافیانش اشاره می کند. حال آنکه که بیشتر به نظر می آید که ینطق به بیان پیامبر از قرآن که به او وحی شده است اشاره می کند. اگر به آیات قبل و بعد در این سوره مکی دقت کنید می بینید که سوره در مورد کلیت دعوت پیامبر (احتمالا در روزهای ابتدایی دعوت که برخی از ادعای پیامبری تعجب کرده و پیامبر را گمراه می دانستند) صحبت می کند:

وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَىٰ ﴿١﴾ مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَىٰ ﴿٢﴾ وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ ﴿٣﴾ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ ﴿٤﴾ عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَىٰ ﴿٥﴾ ذُو مِرَّ‌ةٍ فَاسْتَوَىٰ ﴿٦﴾ وَهُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَىٰ ﴿٧﴾ ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىٰ ﴿٨﴾ فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ ﴿٩﴾ فَأَوْحَىٰ إِلَىٰ عَبْدِهِ مَا أَوْحَىٰ ﴿١٠﴾ مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَ‌أَىٰ ﴿١١﴾ أَفَتُمَارُ‌ونَهُ عَلَىٰ مَا يَرَ‌ىٰ ﴿١٢﴾ وَلَقَدْ رَ‌آهُ نَزْلَةً أُخْرَ‌ىٰ ﴿١٣
این برداشت با آیات پایانی سوره نیز هماهنگ است که به رخدادن آمدن بیم دهنده ای جدید از جنس بیم دهندگان پیشین اشاره می کند:
هَـٰذَا نَذِيرٌ‌ مِّنَ النُّذُرِ‌ الْأُولَىٰ ﴿٥٦﴾ أَزِفَتِ الْآزِفَةُ ﴿٥٧﴾ لَيْسَ لَهَا مِن دُونِ اللَّـهِ كَاشِفَةٌ ﴿٥٨﴾ أَفَمِنْ هَـٰذَا الْحَدِيثِ تَعْجَبُونَ ﴿٥٩﴾ وَتَضْحَكُونَ وَلَا تَبْكُونَ ﴿٦٠﴾ وَأَنتُمْ سَامِدُونَ ﴿٦١﴾ فَاسْجُدُوا لِلَّـهِ وَاعْبُدُوا ۩ ﴿٦٢

مخالفان نظریه اسلام ساده برای اثبات ادعای خود بایستی نخست نشان دهند که "هو" در " إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ" از قرآن فراتر می رود و به تمامی کلماتی که پیامبر در زمان حیات خود ادا کردند اشاره می کند. سپس باستی تضاد ادعای وحی بودن تمامی کلمات پیامبر با روح قرآن را توجیه کنند. برای مثال قرآن وحی به پیامبر را مانند وحی به پیامبران پیشین می داند:

إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَىٰ نُوحٍ وَالنَّبِيِّينَ مِن بَعْدِهِ ۚ وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ إِبْرَ‌اهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَالْأَسْبَاطِ وَعِيسَىٰ وَأَيُّوبَ وَيُونُسَ وَهَارُ‌ونَ وَسُلَيْمَانَ ۚ وَآتَيْنَا دَاوُودَ زَبُورً‌ا ﴿١٦٣﴾. و حال آنکه پذیرفتن اینکه تمامی کلمات پیامبران پیشین مطابق وحی بوده است با قرآن هماهنگی ندارد. برای مثال سخت است بپذیریم که مکالمات موسی با هارون بر طبق وحی بوده است: قَالَ يَا هَارُ‌ونُ مَا مَنَعَكَ إِذْ رَ‌أَيْتَهُمْ ضَلُّوا ﴿٩٢﴾ أَلَّا تَتَّبِعَنِ ۖ أَفَعَصَيْتَ أَمْرِ‌ي ﴿٩٣﴾ قَالَ يَا ابْنَ أُمَّ لَا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَلَا بِرَ‌أْسِي ۖ إِنِّي خَشِيتُ أَن تَقُولَ فَرَّ‌قْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرَ‌ائِيلَ وَلَمْ تَرْ‌قُبْ قَوْلِي ﴿٩٤


فَلَا وَرَ‌بِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ‌ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنفُسِهِمْ حَرَ‌جًا مِّمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا ﴿٦٥



منتقدین اسلام ساده از این آیه برداشت می کنند که مومن واقعی کسی است که نسبت به گفتار پیامبر در خود هیچ حرجی احساس نمی کند. پس اگر کسی احادیث نسبت داده شده به پیامبر را به عنوان مرجع اصلی روش دینی نپذیرد پس به فرموده قرآن مومن واقعی نیست.

در پاسخ باستی یادآور شد که این آیه به پذیرش حکمی که پیامبر در مقام قضاوت در مورد مشاجره ای که به ایشان ارجاع داده شده است میدهند اشاره می کند. این با کاوش احادیث و قرار دادن گفتگوهای روزمره پیامبر با اطرافیانش به عنوان مرجع درستی یا نادرستی پس از هزاران سال بسیار بسیار تفاوت دارد. همینطور اگر آیه را از متن جدا نکنید به آیات قبل نگاهی بیندازید میبینید که مخاطب آیه افرادی هستند در زمان پیامبر که به حضور او می رسند (جَاءُوكَ ) برای قضاوت:

وَمَا أَرْ‌سَلْنَا مِن رَّ‌سُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّـهِ ۚ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُ‌وا اللَّـهَ وَاسْتَغْفَرَ‌ لَهُمُ الرَّ‌سُولُ لَوَجَدُوا اللَّـهَ تَوَّابًا رَّ‌حِيمًا ﴿٦٤﴾ فَلَا وَرَ‌بِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ‌ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنفُسِهِمْ حَرَ‌جًا مِّمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا ﴿٦٥

برای بکاگیری این آیه در مورد انسانهای نسل بعد بایستی دلیل محکمی ارایه شود.


يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّـهَ وَأَطِيعُوا الرَّ‌سُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ‌ مِنكُمْ ۖ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُ‌دُّوهُ إِلَى اللَّـهِ وَالرَّ‌سُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّـهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ‌ ۚ ذَٰلِكَ خَيْرٌ‌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا ﴿٥٩



منتقدین اسلام ساده اینگونه استدلال می کنند که در این آیه گفته شده است که در اختلافات به خدا و رسول رجوع کنید و تنها راه ارجاع به رسول در زمانی که وی از دنیا رفته است ارجاع به احادیث باقی مانده از ایشان است.

در اینجا اگر آیه را از متن جدا نکنیم شواهد بسیاری می بینید که مخاطب آیات مومنان زمان پیامبر استند و نه تمامی مسلمانان تاریخ. برای نمونه این آیه پیامبر را در حال مشاهده چنین افرادی ( تَرَ‌ إِلَى الَّذِينَ) تصویر می کند:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّـهَ وَأَطِيعُوا الرَّ‌سُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ‌ مِنكُمْ ۖ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُ‌دُّوهُ إِلَى اللَّـهِ وَالرَّ‌سُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّـهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ‌ ۚ ذَٰلِكَ خَيْرٌ‌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا ﴿٥٩﴾ أَلَمْ تَرَ‌ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ يُرِ‌يدُونَ أَن يَتَحَاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُ‌وا أَن يَكْفُرُ‌وا بِهِ وَيُرِ‌يدُ الشَّيْطَانُ أَن يُضِلَّهُمْ ضَلَالًا بَعِيدًا ﴿٦٠

منتقدین اسلام ساده ابتدا فرض می گیرند که هر چه به مسلمانان همجوار پیامبر فرمان داده شده است بایستی به تمامی مسلمانان تاریخ گسترش داد. سپس برای توجیه تناقض این فرض با آیاتی که به ارجاع به پیامبر فرمان داده شده است اینگونه بیان می کنند که منظور قرآن آن بوده است که این ارجاع از طریق احادیث ادامه پیدا کند. این برداشت دور از ذهن به هیچ وجه در متن قرآن وجود ندارد. جا دارد که از خود بپرسیم اگر حدیث و روش کاوش آنها در دین اسلام چنین وزنه سنگینی است آیا نمی بایست در قرآن اشاره مستقیمی به آن وجود داشته باشد که منتقدین اسلام ساده را مجبور به این برداشتهای دور از ذهن از آیات نکند.

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّـهَ وَرَ‌سُولَهُ وَلَا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَأَنتُمْ تَسْمَعُونَ ﴿٢٠



منتقدین اسلام ساده اسلام ساده استدلال می کنند که قرآن پر است از عباراتی مانند أَطيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ. چه لزومی دارد که در قرآن اینهمه اشاره کند به اطاعت از رسول؟ با حذف حدیث از زندگی یک مسلمان آنگاه اطاعت از رسول که اینهمه به وفور در قرآن اشاره شده است چه معنا و مصداقی پیدا می‌کند؟

در پاسخ باستی گفت که ارتباط دادن فعل اطاعت در "أَطِيعُوا اللَّـهَ وَرَ‌سُولَهُ" به پیاده سازی احادیثی که ازگفتگوی پیامبر با یک گروه خاص و در یک شرایط خاص پس از هزار سال با اما و اگر به دست ما می رسد کار بسیار بسیار دشواری است. همینطور شواهدی وجود دارد که مخاطب این آیات مومنان زمان پیامبر است. برای مثال در آیه زیر يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّـهَ وَرَ‌سُولَهُ وَلَا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَأَنتُمْ تَسْمَعُونَ ﴿٢٠﴾ مومنان مخاطب آیه در حال شنیدن گفته های پیامبر استند.

همینطور اینکه قرآن که معجزه جاوید است با اینکه شامل فرامینی باشد به مومنان همجوار پیامبر تناقضی ندارد. همینطور قرآن شامل فرامینی است که به دینداران قرنهای گذشته داده شده بود مانند فرمان کشتن گاو به بنی اسراییل. آیا این دلیل می شود که دینداران تاریخ همه گاو بکشند؟ خیر. آیا برای دینداران تمامی تاریخ امکان ندارد که از داستان گاو بنی اسراییل پند بگیرند و درک خود را از دین بهبود ببخشند؟ آری. پس وجود فرمانهای موضعی و زماندار تناقضی با ابدی بودن یک کتاب ندارد.


قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّـهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّـهُ وَيَغْفِرْ‌ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ ۗ وَاللَّـهُ غَفُورٌ‌ رَّ‌حِيمٌ ﴿٣١



مانند مورد اطاعت منتقدین اسلام ساده اعتقاد دارند که فعل تبعیت در این آیه نیزبه تمامی مسلمانان تاریخ اشاره می کند و تنها راه اطاعت از پیامبر در زمانه ما کاوش در احادیث به جا مانده از ایشان می باشد.

همانند نکته ای که در مورد ارتباط اطاعت و حدیث در بالا گفتیم، در اینجا نیز شواهدی وجود دارند که مخاطب این آیات انسانهای اهل کتاب زمان پیامبر استند. برای مثال این آیه با قُلْ آغاز می شود که نشانگر یک مکالمه زنده است.


لَقَدْ مَنَّ اللَّـهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَ‌سُولًا مِّنْ أَنفُسِهِمْ يَتْلُوعَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ ﴿١٦٤




منتقدین اسلام ساده چنین استدلال می کنند که این آیه بیان می‌دارد پیامبر علاوه بر تلاوت کتاب بر مومنان وظیفه تزکیه و تعلیم کتاب و حکمت را دارد. اگر قرار بود که فقط کتابی به دیگران منتقل شود دیگر چه نیازی به تعلیم کتاب بود و اگر قرار بود به قرآن اکتفا شود تعلیم حکمت چه معنایی دارد و دیگر اینکه آیا نسل‌های بعد از این تعلیم کتاب و حکمت و تزکیه پیامبر به کلّی محرومند؟
در پاسخ همانند مورد اطاعت و تبعیت در مورد تعلیم و تزکیه نیز بایستی ابتدا نشان بدهیم که منظور آیات مومنان زمان پیامبر نیستند. برای مثال در این آیه پیامبر آیات را برای مومنان تلاوت می کند که نشانگر همزمانی و هم مکانی مومنان با پیامبر است و متن قرآن وظیفه تعلیم و تربیت را در مورد مومنان اطرافیان پیامبر می داند که قرآن برای آنها تلاوت می شود.

من آرزو داشتم که در زمان پیامبر بودم و از تعلیم و تزکیه ایشان بهره می بردم. ولی این آرزو نباید ما را به زیاده روی در تلاش برای شبیه سازی آن تعلیم و آن تزکیه وا دارد. من همچنین آرزو دارم که پیامبر را از نزدیک ملاقات بکنم. آیا این آرزو بایستی من را به تلاش برای شبیه سازی این تجربه بکند؟ ما از برکت حضور پیامبر در میانمان محرومیم ولی می توانیم از کتابی که پیامبر آورد و به گفته خود کتاب برای هدایت متقین نازل شده است بهره مند بشویم.


وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنفِرُ‌وا كَافَّةً ۚ فَلَوْلَا نَفَرَ‌ مِن كُلِّ فِرْ‌قَةٍ مِّنْهُمْ طَائِفَةٌ لِّيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنذِرُ‌وا قَوْمَهُمْ إِذَا رَ‌جَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُ‌ونَ ﴿١٢٢



منتقدین اسلام ساده با استناد به این آیه برداشت می کنند که قرآن باز می‌دارد از اینکه همه‌ی مومنین کار و زندگی‌شان را تعطیل کنند و به دنبال تعلیم دین راه بیفتند بلکه سفارش می ‎‌کند که از هر گروهی معدودی به دنبال این مقصود راه بیفتند تا به فهمی عمیق از دین برسند و بعد از آن به نزد قوم خود برگردند و به تبلیغ بپردازند. منتقدین اسلام ساده سپس اینگونه نتیجه می گیرند که قرآن خود به تشکیل گروه بزرگ دینی در جامعه سفارش می کند.

در پاسخ ابتدا باید تاکید کرد که اسلام ساده هیچ منافاتی برای اینکه افرادی زمان بیشتری را برای پژوهش بگذارند و نتایج و استدلال های خود را با دیگران در میان بگزارند ندارد. تفاوت در اینجا است که هر مسلمان بالغی بایستی بتواند نتایج پژوهش را با قرآن مطابقت دهد و تصمیم بگیرد که آیا آنها را منطقی می داند یا نه. اگر استدلالها بر پایه قرآن و منطق باشد آنگاه ما برای اینکه از نتایج پژوهش این گروه استفاده کنیم هیچ احتیاجی به اعتماد به ایشان، به صداقتشان، و به مهارتهای ایشان نداریم. ولی این روش برای کوه بزرگ حدیث قابل اجرا نیست. اگر بزرگی به فلان حدیث استدلال بکند و بگوید که من نقل کنندگان حدیث را روی هم رفته معتبر می دانم برای ما امکان درستی سنجی استدلال بزرگ دینی وجود ندارد مگر آنکه سالها تحصیل این علوم خاص کنیم و بزرگی از بزرگان دیار شده باشیم. نکته کلیدی که بزرگ دینی را از پژوهشگر دینی جدا می کند آن است که بزرگ دینی به چیزهایی استدلال می کند که عوام با فرصت اندک توانایی درستی سنجی استدلال ها را ندارند و رابطه میان دیندار و بزرگ دینی رابطه پیروی کورکورانه می شود.


حَافِظُوا عَلَى الصَّلَوَاتِ وَالصَّلَاةِ الْوُسْطَىٰ وَقُومُوا لِلَّـهِ قَانِتِينَ ﴿٢٣٨﴾ فَإِنْ خِفْتُمْ فَرِ‌جَالًا أَوْ رُ‌كْبَانًا ۖ فَإِذَا أَمِنتُمْ فَاذْكُرُ‌وا اللَّـهَ كَمَا عَلَّمَكُم مَّا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ ﴿٢٣٩




منتقدین اسلام ساده چنین استدلال می کنند که قرآن به روش خاصی از بپاداری نماز سفارش می کند که قبلا به مومنین آموزش داده شده است در حالی که این روش خاص در قرآن نیامده است. منتقدین اسلام ساده سپس نتیجه می گیرند که انتظار طبیعی قرآن بایستی آن باشد که این روش خاص از کانالهای دیگری به مسلمانان قرنهای بعدی برسد و حدیث می تواند یکی از این کانالها باشد.
پاسخ کوتاه آن است که ترجمه ارایه شده با قرآن هماهنگی ندارد: اول آنکه معنای "کما" در اینجا به زیراکه نزدیکتر است و دوم آنکه فَاذْكُرُ‌و به یاد خدا اشاره می کند نه بپاداری نماز. در زیر هر یک از این موارد را توضیح می دهیم:

در اینجا باید دقت کرد که "کما" در عربی دو معنی دارد:

یکی به معنای "همانگونه" است. مانند استفاده آن در آیه 108 سوره بقره:

أَمْ تُرِ‌يدُونَ أَن تَسْأَلُوا رَ‌سُولَكُمْ كَمَا سُئِلَ مُوسَىٰ مِن قَبْلُ ۗ وَمَن يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ‌ بِالْإِيمَانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ السَّبِيلِ ﴿١٠٨

اما معنای دیگر "کما" "زیراکه" می باشد. مانند استفاده آن در آیه 198 سوره بقره:

لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَن تَبْتَغُوا فَضْلًا مِّن رَّ‌بِّكُمْ ۚ فَإِذَا أَفَضْتُم مِّنْ عَرَ‌فَاتٍ فَاذْكُرُ‌وا اللَّـهَ عِندَ الْمَشْعَرِ‌ الْحَرَ‌امِ ۖ وَاذْكُرُ‌وهُ كَمَا هَدَاكُمْ وَإِن كُنتُم مِّن قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ ﴿١٩٨

به نظر می آید که دراین آیه هم که منتقدین اسلام ساده به آن استدلال می کنند معنای "کما" "زیراکه" باشد. برای شاهد این مطلب می توان به استفاده مشابه از کلمات "کما" و "علمت" در آیه 282 سوره بقره اشاره کرد:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا تَدَايَنتُم بِدَيْنٍ إِلَىٰ أَجَلٍ مُّسَمًّى فَاكْتُبُوهُ ۚ وَلْيَكْتُب بَّيْنَكُمْ كَاتِبٌ بِالْعَدْلِ ۚ وَلَا يَأْبَ كَاتِبٌ أَن يَكْتُبَ كَمَا عَلَّمَهُ اللَّـهُ ...﴿٢٨٢

در اینجا "کما" معنای "زیراکه" میدهد. همینطور معقول نیست بپذیریم که نوشتن تنها یک روش خاص دارد که به انسان وحی شده است. بلکه آیه بیان می کند که هر کاتبی بایستی هنر نوشتن خود را در اختیار قرار دهد زیراکه خداوند (به طور غیرمستقیم) نیز به او آموزش نوشتن داده است. با توجه به شباهت عبارات می توان همین معنی را به آیه 239 بقره گسترش داد:

فَإِنْ خِفْتُمْ فَرِ‌جَالًا أَوْ رُ‌كْبَانًا ۖ فَإِذَا أَمِنتُمْ فَاذْكُرُ‌وا اللَّـهَ كَمَا عَلَّمَكُم مَّا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ ﴿٢٣٩

که معنای آن می شود "پس خدایا را یاد کنید زیراکه او به شما چیزهایی را به شما آموخت که از پیش نمی دانستید". همانند آموزش نوشتن، لزومی ندارد این آموزش را آموزش یک روش خاص از طریق وحی معنی کنیم. با این معنی دیگر این شبهه که قرآن روشی خاصی از نماز را در نظر داشته و در این آیه به آن روش اشاره کرده است، پیش نمی آید.

نکته دوم آن است که قرآن از ریشه "صلی" برای اشاره به نماز استفاده می کن نه ریشه ذکر. اگرچه مترجمین گاهی ذکر را نماز ترجمه می کنند در قرآن میان ذکر و صلی فرق گذاشته شده است و اصولا هدف نماز را ذکر به معنای یاد خدا می داند. شاهد آن هم آیه 14 سوره طه است:

إِنَّنِي أَنَا اللَّـهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِ‌ي ﴿١٤

ولی منطقی است که در عمل وقتی امنیت جانی نباشد نباید انتظار حضور قلب و یاد خدا چنانکه شایسته است در هنگام نماز بود. می توان گفت که آیه 239 سوره بقره توصیه می کند یاد خدا را که هدف اصلی نماز بوده است پس از ایجاد امنیت بجا آورد (فَإِذَا أَمِنتُمْ فَاذْكُرُ‌وا اللَّـهَ).

دیگر آنکه تنها جای دیگر قرآن که عبارت "عَلِّمُكُم مَّا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ" آمده است، آیه 151 سوره بقره می باشد:

كَمَا أَرْ‌سَلْنَا فِيكُمْ رَ‌سُولًا مِّنكُمْ يَتْلُو عَلَيْكُمْ آيَاتِنَا وَيُزَكِّيكُمْ وَيُعَلِّمُكُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُعَلِّمُكُم مَّا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ ﴿١٥١

که این آیه بلافاصله با سفارش یاد خدا ادامه پیدا می کند:

فَاذْكُرُ‌ونِي أَذْكُرْ‌كُمْ وَاشْكُرُ‌وا لِي وَلَا تَكْفُرُ‌ونِ ﴿١٥٢

که این برداشت را می دهد که یکی از انگیزه های یاد خدا، چیزهایی است که ما آموخته است. می توان از این مطلب در فهم آیه 239 بقره اینگونه استفاده کرد که یکی از انگیزههای یاد خدا با سفارش انجام آن همراه شده است: "فَاذْكُرُ‌وا اللَّـهَ كَمَا عَلَّمَكُم مَّا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ". به بیان دیگر عبارت سنگین "كَمَا عَلَّمَكُم مَّا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ" به امر مهم "ذکر" باز می گردد نه به گونهای مختلف اجرای نماز.


وَمَا أَرْ‌سَلْنَا قَبْلَكَ إِلَّا رِ‌جَالًا نُّوحِي إِلَيْهِمْ ۖ فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ‌ إِن كُنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ ﴿٧




منتقدین اسلام ساده با استناد به بخش دوم این آیه این گونه استدلال می کنند که قرآن مسلمانان را به پرسش از اهل ذکر در امور دینی امر می کند و در جامعه امروز بزرگان دینی می توانند نقش اهل ذکر را ایفا کنند.

در ترجمه هر متنی خلل وارد می شود اگر جمله را از متن آن جدا کنیم و در ترجمه آیات قرآن شایسته آن است که به آیات پیش و پس آن بنگریم تا زمینه را خوب در یابیم. این خلل بسیار عمیقتر می شود اگر عبارات یک آیه را از هم بگسلیم و هریک را جداگانه ترجمه کنیم. در مورد این آیه نیز نبایستی بخش اول آیه را نادیده بگیریم که نشان می دهد آیه در مورد آن است که پیامبران پیشین نیز انسانهایی عادی بوده اند با این تفاوت که به ایشان وحی می شده است. عبارت دوم این آیه نیز می گوید که اگر به این امر آگاه نیستید می توانید از اهل ذکر بپرسید. گسترش مساله این که پیامبران انسانهای عادی بودند یا نه به روش کاوش حدیث برای کشف جزییات مناسک دینی امری بسیار بسیار دور به نظر می رسد
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Atosa
۱۳:۳۸, ۸/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۸/آذر/۹۲ ۱۳:۴۲ توسط mouj82.)
شماره ارسال: #3
آواتار
(۶/آذر/۹۲ ۴:۲۹)safdar.dushan نوشته است:  نمی توانم ناخرسندی خویش را از اینکه واژه هایی بکار بردید که ممکن است برادران اهل سنت را آزرده خاطر کند پنهان کنم. ولی در هر صورت اشکالات قرآنی وارد به نظریه اسلام بدون حدیث به همراه پاسخ آنها در صفحه زیر جمع آوری شده است:


ابتدا لازم است این نکته را عرض کنم که ناخرسندی شما -برخلاف احترامی که برایتان قائلم- یا آزرده خاطر شدن اهل بدعت (دقیقاً اهل بدعت) برای بنده مهم نیست. آنچه برایم مهم است، رضایت حق تعالی است و بنده سخن را آنگونه نگاشتم که مقتضای رضایت الهی باشد.
سخط الهی در اینست که سیاه ترین و نکبت بار ترین صحنه های تاریخ را بخواهیم با توجیه های ساده لوحانه کتمان کنیم. من هیچ نگفتم جز متن تاریخ. تحقق این وقابع تاریک، سخط خدا را جلب کرد. حالا اینکه با نقل خود واقعه اهل بدعت -که تابعان حقیقی آن واقعه هستند- یا هرکس دیگری آزرده خاطر شوند، پشیزی اهمیت ندارد.
اما درباره ی متن پاسخی که نگاشته اید لازم میدانم خوشحالی خودم را از جریان منطقی و مستدلّ این بحث اعلام کنم. چرا که هرچه بحث به پیش میرود، به خوبی روشن میشود که چه کسی براساس چه مبانی و منطقی و با کدامین اشرافی در بحث شرکت دارد و نظریه پردازی میکند.
لیکن باعرض معذرت به دلیل درگیری های فراوان علمی ایکه دارم، هنوز فرصت پیدا نکرده ام که سریعاً به بررسی سخنان حضرتعالی بپردازم. لذا خواستم صرفا عرض کرده باشم که در حال پاسخگویی هستم و از آنجاکه اندکی طولانی خواهد بود، طی دوسه روز آینده فرمایشات تان بررسی خواهم کرد. ان شاءالله
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: وحید110 ، حسن.س. ، mahdy30na ، صبح صادق
۲:۳۶, ۱۱/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/آذر/۹۲ ۲:۵۲ توسط mouj82.)
شماره ارسال: #4
آواتار
به دلیل طولانی بودن مطالب و پراکنده بودن موضوعاتی که درباره ی آنها بحث شده است و از دیگر سو، مغالطات فراوانی که در توسط آقای صفدر دوشان تپه صورت گرفته است، ترجیح دادم که بررسی و نقد سخنان و استدلال های ایشان را طی چند نوبت مطرح کنم تا بزرگوارانی که میخواهند مطالعه و تأمل بفرمایند بهتر حوصله کنند بخوانند و از دیگر سو بهتر و منظم تر بحث پیش برود. پیش فرض بنده در این نوشتارها اینست که خواننده قبلا متن سخنان ایشان در توضیح آیات مربوطه را مطالعه کرده است و لذا فقط به پاسخ می پردازم.


آیه ی اول:

هُوَ الَّذِي أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ‌ مُتَشَابِهَاتٌ ۖ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ ۗ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّـهُ ۗ وَالرَّ‌اسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَ‌بِّنَا ۗ وَمَا يَذَّكَّرُ‌ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ

مغالطه ی اول شما اینست میگویید اگر کسی برای فهم متشابهات به سخنان «راسخون در علم» توجه کند، این آیات متشابه نقطه ی ضعف قرآن خواهند بود!! درحالیکه هیچ دلیلی بر این سخن وجود ندارد. و بلکه برعکس، این آیه بخوبی بیان میکند که یکی از کارکردهای این آیات متشابه اینست که آنانی که در قلب شان مرض هست، با تفسیر به رأی اشتباه این آیات رسوا میشوند.



مغالطه ی بعد اینست که در کمال حیرت ادعا میکنید «اصولا قرار نیست که قرآن برای همه هدایت کننده باشد »!!! خوب است بدانید که فرق است میان فلسفه ی وجودی یک شیء ، و اینکه شرائط اثرگذاری یک شیء چه چیزی است. به تعبیر فلسفی، فرق است میان علت غائی یک شیء (هدفی که شیء برای رسیدن به آن ایجاد شده است) و علت معده ی آن(مقدمات ، بسترها و شرائط تأثیرگذاری علت بر معلول)... و شما بین این دو خلط کرده اید و گرفتار مغالطه شده اید. توضیح اینکه: فلسفه ی وجودی(علت غائی) قرآن کریم هدایت بشر است. هر بشری با هر خصوصیتی در هر زمان و مکان و در هرشرائطی. اما این اثرگذاری و هدایت گری قرآن شرائطی دارد (علت معدّه) که یکی از آن شرائط به استناد آیه ی 2 سوره مبارکه بقره «تقوا» می باشد. و شما بین این دو را خلط کرده اید و آن ادعای حیرت آور را مطرح فرموده اید.
در مغالطه ی سوم، فرموده اید «در متن آیه نیز هیچ اشاره ای به اینکه دینداران بایستی برای دانستن تاویل آیات به آنان که تاویل را می دانند رجوع کنند وجود ندارد که بخواهیم کاوش در احادیث را راه پیاده سازی این ارجاع بدانیم » شما غفلت کرده اید از اینکه مخاطب این آیه از موهبت عقل برخوردار است! Smile خداوند متعال در جای جای این کتاب شریف ده ها بار سفارش و تأکید کرده است بر اینکه باید در آیات شریفه تعقل و تدبر کرد. حالا یکسری آیات هستند که معنایشان برای ما روشن نیست و از دیگر سو میدانم که این آیات ارتباط مستقیم با هدایت ما دارند و اگر معنای آنها را ندانیم، به تصریح خود آیه شریفه این احتمال دارد که گمراه شویم و دچار مغالطه هایی شویم که اساس دین ما را به خطر بیاندازد و در نهایت سعادت ابدی ما را به خطر بیندازد. اینجا هر عقل سلیمی حکم میکند که برای فهم صحیح و دقیق این آیات باید تلاش کرد تا از آن خطر عظیم در امان باشیم. خب، برای تلاش کردن، از طرفی خودمان که به هیچ وجه معنای آیات را نمیدانیم. از دیگر سو به خداوند متعال هم که دسترسی مستقیم نداریم. وقتی هم خداوند میفرماید هیچ کس معنای این آیات را نخواهددانست مگر خودش و راسخون در علم، یعنی هرچه بخواهیم از عقل خودمان به تنهایی کمک بگیریم، نخواهیم به معنای صحیح آن آیات پی ببریم. پس در اینجا تنها یک راه میماند و آن اینکه برای فهم صحیح آیات متشابه رجوع کنیم به «راسخون فی العلم» و این یعنی «قرآن ِ با حدیث» به استناد خود قرآن حکیم...

حیرت انگیزتر اینکه شما میگویید «لزومی ندارد که یک دیندار عامی بتواند تمامی قرآن را بفهمد. فهم قرآن در بسیاری مواقع به دلی پاک و قلبی بی آلایش احتیاج دارد که با دانش چاره نمی شود.»!!! این یعنی فهم تمام قرآن (حتی ظاهر قرآن) برای بسیاری از مردم امکانپذیر نیست درحالیکه خداوند متعال خودش فرموده است «و لقد یسّرنا القرآنَ للذّکر» به تصریح خداوند متعال، حداقل فهم ظاهر قرآن برای هر انسانی امکانپذیر است. زیرا خداوند آن را «آسان» قرار داده است. اما شما خلاف این آیه شریفه چنان ادعای خنده داری را مطرح میکنید!... گذشته از این، خود شما در نوشتاری که اسم آن را نظریه ی اسلام ساده گذاشته اید، گفته اید «یک مسلمان در اسلام ساده تنها نیاز به خواندن یک کتاب (قرآن) دارد که کوششی است در توان هر انسان بالغ» و همچنین گفته اید «با حذف بزرگان از چرخه دین، هر بنده می تواند بی واسطه و بی آلایش با خالق خویش ارتباط برقرار کند به فهم سخنان خالق همت گمارد» و این دو سخن تعارضی واضح با آن حرف تان دارند. اینکه گفته بودم شما از هیچ انسجام فکری خاصی برخوردار نیستید و دائما دچار تناقضات فکری و نظری میشوید ، به همین دلیل است!... در جایی میگویید لازم نیست همه ی قرآن را همه بفهمند و در جایی دیگر در ادعایی متناقض میگویید خواندن و فهم قرآن برای هر مسلمانی امکانپذیر است.
مگر اینکه بگویید منظور شما صرفاً «روخوانی» بوده است؛ و نه فهم آن!!... که در اینصورت به مشکل بزرگی برخورد خواهید کرد و آن اینکه این سخن با طیف وسیع و عظیمی از آیات قرآن کریم که تأکید و امر بر تدبر و تعقل در قرآن کریم و فهم آن کرده اند، متعارض خواهد بود.

[b]بنابراین روشن شد که این آیه ی شریفه صریح در این معنا است که مسلمان علاوه بر قرآن ، باید به افراد دیگری (راسخون در علم که ما ایشان را چهارده معصوم علیهم السلام میدانیم) رجوع کند و به سخن ایشان بعنوان حجت الهی توجه کند.
[/b]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سید ابراهیم ، حسن.س. ، mahdy30na ، وحید110
۰:۴۰, ۱۲/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۲/آذر/۹۲ ۰:۵۹ توسط mouj82.)
شماره ارسال: #5
آواتار
(۱۱/آذر/۹۲ ۱۳:۰۹)وحید110 نوشته است:  جناب موج اگر ممکنه این بحث رو در این تادیک ادامه بدهید .

چون اون بحث به نظر حقیر به اثبات امامت مربوط نبود جدا کردم

http://forum.bidari-andishe.ir/thread-29750.html

تشکر

به روی چشم

بابت راهنمایی تان بسیار متشکرم

آیه ی دوم :


وَ أنزَلنا إلَیکَ الذّکرَ لِتُبَیِّنَ للنّاسِ ما نُزِّلَ إلَیهِم

برای بنده بسیار جالب (و البته خنده دار) است که شما سنگ قرآن را به سینه میزنید و کوچک ترین آشنایی با زبان قرآن یعنی زبان عربی ندارید!!... بعنوان مقدمه لازم میدانم نکات ابتدائی ای (بسیار مختصر) از دستور زبان عربی خدمت تان معروض دارم تا کمی متوجه بشوید قرآن را چگونه باید ترجمه کرد و فهمید!...
نکته ی اول اینکه همه ی کلمات در زبان عربی (بلکه در همه ی زبان ها) ریشه ای دارند که مستقیما از حروف الفبا گرفته شده است. این ریشه که از سه یا چهار حرف –یا بیشتر- تشکیل شده است، از سوی دیگر، در زبان عربی (. بلکه در همه ی زبان ها) قالب هایی هست که این واژه ها را در آن قالب ها می ریزند و با انشقاق ، معانی گوناگونی از یک واژه و یک ریشه ساخته میشود تا بتوان برای بیان مقصود به خوبی از این کلمات استفاده کرد. مثلا در همین بحث ما ، ریشه ی «ب ی ن» واژه ای کلیدی است که در قالب های گوناگون ریخته میشود. در زبان عربی به این قالب ها «وزن» گفته میشود. مثلا ماده ی «ب ی ن» بر وزن «یُفَعِّلُ» ، «یَستَفعِلُ» «یَتَفاعَلُ» و... ریخته میشود و تبدیل میشود به کلمه های «یُبَیِّنُ» «یستبین» «یَتَبایَنُ» و... و آنگاه که به این صورت های گوناگون درآمد، معانی بسیار متفاوتی از هریک از آنها تولید میشود. در این حالت تنها شباهت معنایی ِ این کلمات در ریشه ی معنایی و ماده ی اسمی شان هست و نه دیگر هیچ! حالا اینها را عرض کردم به این غرض که اگر چند واژه با ریشه ی واحد را در قالب های گوناگون دیدیم، خیال نکنیم که همه یک معنا میدهند و همچینین حواسمان باشد که این ریشه در هریک از این قالب ها معنای غیر از معنای ساده اش را دارد. حال مطلب را ذیل این موضوع توضیح میدهیم که: ماده ی «ب ی ن» در معنای «روشن و آشکار» استفاده میشود. بنابراین وقتی بر وزن ثلاثی مجرد ریخته شود، میشود «بانَ» به معنای «آشکار شدن» . اما وقتی در هریک از اوزان ثلاثی مزید ریخته شود، معانی متفاوت و متغایر و حتی گاه متضادی تولید میکند. مثلا وقتی در باب «استفعال» ریخته میشود و میگوییم «إستبانة» معنای طلب میدهد و «درخواست ِ آشکار شدن» میدهد و آنگاه که در باب «تفعیل» استفاده شود، و بگوییم «تبیین» به معنای تعدیه خواهد بود و اینچنین معنا میشود: «توضیح دادن و آشکار کردنِ آنچه که نیاز دارد به توضیح و تفسیر»
این توضیحات را عرض کردم که بگویم آنچنان که شما آیه را معنا کردید و فعل «تُبَیِّنُ» را ترجمه کردید، نشان دادید که کوچکترین آشنایی با زبان عربی ندارید و اینهمه سنگ قرآن را به سینه میزنید!!! شما در فهم قرآن صرفاً بر ترجمه های رایج تکیه میکنید که بسیاری از آنها بدلیل معذوریت هایی که وجود دارد، دقت لازم در ترجمه را ندارند. اینکه شما گفته اید «با نگاهی به دیگر مواردی که این ریشه در قرآن استفاده شده است به نظر می آید که ترجمه "آشکار کردن" در مقابل "پنهان کردن" به معنی حقیقی واژه نزدیک تر باشد» نکته ی خاصی نیست. بلکه شما با این بیان، فقط ریشه ی این واژه را ترجمه کرده اید.و نتوانسته اید بفهمید که وقتی این ماده در باب «تفعیل» استفاده میشود چه معنایی دارد.
بنابراین میرسیم به اصل مطلب و آن اینکه فعل «تُبَیِّنُ» به معنای «توضیح دادن و آشکار کردنِ آنچه که نیاز دارد به توضیح و تفسیر» است و با ترجمه ی صحیح و دقیق همین فعل به تنهایی آنچه ما به دنبال اثباتش هستیم (لزوم توجه به سخنان نبیّ اعظم صلی الله علیه و آله برای فهم دقیق و صحیح قرآن کریم) روشن میشود و استدلال ما به ظاهر همین آیه و ترجمه ی دقیق آن خواهد بود.
لازم به ذکر است که آنچه بعنوان شاهد بیان کردید و آیات دیگری که گفتید، با توجه به این توضیح، هریک معنای خاصی دارند که در صورت لزوم میتوانم عرض کنم. اما این اندازه را عرض کنم که شما بسیار سطحی و البته اشتباه به ترجمه و فهم آیات پرداخته اید.
نکته ی آخر اینکه شما گفته اید «در مواردی که مردم یک مکان (ناس) مورد خطاب قرار می گیرند لزوما نمی توان آن را به مردم تمامی زمانها هم گسترش داد.» و باز نشان داده اید که در ترجمه ی آیات شریفه و بالتبع استدلال به آنها بسیار اشتباه میکنید و اندک آشنایی هم با زبان عربی ندارید!!... خوب است بدانید که کلمه ی «ناس» در دستور زبان عربی «اسم جنس» است و این یعنی این کلمه در مفهوم خودش عمومیت دارد ؛ مگر اینکه در موقعیتی به دلیل خاصی و بر اساس قرائنی روشن شود که عمومیت آن مختص یک مکان خاص است. و تا زمانیکه اختصاص این عمومیت به یک مکان خاص ثابت نشود، در معنای عام خودش (بدون اختصاص به مکان و زمان خاصی) استعمال شده است. مثلا در همین مثال هایی که زده اید، دلیل و قرینه ای خاص وجود دارد که عمومیت این واژه به یک مکان و زمان خاص اختصاص دارد؛ نه به همه ی ازمنه


پس روشن شد که اشکالات شما بر استدلال به این آیه ی شریفه هم صحیح نیست و این آیه دلیل بر اینست که باید به سخنان نبیّ اعظم صلی الله علیه و آله توجه داشت و آنها را در کنار قرآن چراغ هدایت دانست. و بنابراین، با همین یک آیه بتنهایی نظریه ی «اسلام ساده» رد میشود؛ همچون آیه ی قبل ...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: وحید110 ، سید ابراهیم ، mahdy30na ، صبح صادق ، حسن.س.
۱:۴۴, ۲۴/آذر/۹۲
شماره ارسال: #6
آواتار
والا ما میخواستیم بحث رو ادامه بدیم، ولی انگار همین اندازه در ردّ نظریه ی اسلام ساده کفایت میکند! Big Grin
اما اگر بازهم جناب صفدر دوشان تپه دیدگاه مخالفی دارند، خوشحال میشم و بسیار استقبال میکنم
اما اگر برای همین دو آیه پاسخی نباشد ، سکوت به معنای تأیید محتوا خواهد بود و با هریک از این دو استدلال به تنهایی ،نظریه ی ایشان مردود خواهد بود.
البته علاوه بر اینها ، بنده اشکالات دیگر عقلی هم بر نظریه ی ایشان وارد کرده بودم که ایشان به هیچیک اشاره هم نکردند و با سکوت از کنارش رد شدند و طبیعتا این سکوت، به معنای پذیرش اشکالات وارده می باشد.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن.س. ، وحید110
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  اسلام بدون حدیث safdar.dushan 20 5,870 ۱/آذر/۹۲ ۱۵:۳۳
آخرین ارسال: حسن.س.

پرش در بین بخشها:


بالا