کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
پرونده ویژه، بادقت و کامل بخوانید، جبهه نفاق در صدر اسلام!
۱۲:۰۶, ۱۱/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/آذر/۹۲ ۱۳:۰۶ توسط راوی110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
تعريف

منافق به كسى گفته مى شود كه كفر خويش را پنهان مى دارد و بر آن سرپوش مى نهد و به دروغ اظهار ايمان مى كند. نفاق واژه اى اسلامى است و اعراب پيش از اسلام با مفهوم ويژه اين واژه آشنا نبودند، گرچه اصل آن در زبان عربى رواج داشت .
(1)


جريان نفاق چگونه در جامعه اسلامى آغاز گرديد؟

و آيا اين جريان در جايى از تاريخ زندگى مسلمانان پايان پذيرفته است؟

يـك نـظـريـه مـشـهـور مـى گـويـد: (جـريـان نـفـاق بـا مـهـاجـرت پـيـامـبـر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بـه مـدينه و تـشـكـيـل دولت اسـلامـى در ايـن شـهـر آغـاز شـد.)؛ و ايـن جـريـان تـا واپـسين روزهاى زندگى پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) ادامه يافت .

ايـن نـظـريه كه بر پايه عامل (ترس ) از اقتدار و شوكت اسلام و مسلمانان مبتنى است بر اين باور است كه زير تاءثير اين عامِل ، كسانى كه در حقيقت كافر بودند، پس از ورود به اسلام ، بـه نـفـاق روى آوردنـد؛ بـه ايـن تـرتـيـب كه با مؤمن وانمود كردن خود در ظاهر، كفرشان را پوشيده مى داشتند.

مـنـحـصـر دانـسـتن [شكل گيرى پديده ] نفاق به عامل ترس ، ضرورتا به اين جا مى انجامد كه گـفـتـه شود: جريان نفاق هنگامى در جامعه اسلامى پديد آمد كه اين دين مبين از قدرت و شوكت و نيروى قهر و غلبه برخوردار گرديد.

اما يك تاءمل ساده نشان مى دهد كه نفاق انگيزه نيرومندترى جز ترس داشته و آن (طمع ) بوده اسـت .

بـراى مثال طمع به آينده اسلام چيزى نيست كه در مدينه منوره پديد آمده باشد، بلكه از هـمـان روزهـاى آغـازيـن ظـهور اسلام در مكّه مكرمه شكل گرفته است ؛
زيرا در ميان اعراب كسانى بودند كه نسبت به واقعيّت سنّت هاى اجتماعى و قانون منازعه و آينده آگاهى و شناخت داشتند؛ و مـى دانـسـتـند كه دعوت بى رونق پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در مكّه ، به زودى پيروز خواهد شد و آوازه اش در همه جا خواهد پيچيد.

پژوهنده در تاريخ دعوت اسلامى و سيره نبوى به آسانى [و با اندكى تحقيق ] به مصاديق اين حـقـيـقـت مـى رسـد.

چـنان كه يكى از مردان بنى عامر بن صعصعه پرده از اين حقيقت برداشته مى گـويـد:
(بـه خـدا سـوگند، اگر من اين جوان قريشى را در اختيار مى داشتم ، همه عرب را به وسيله او مى خوردم .) وى به رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) چنين پيشنهاد كرد: (اگر ما با تو بيعت كنيم و آن گاه خداوند تو را بر مخالفانت پيروز سازد، آيا مى پذيرى كه پس از تو قدرت و جانشينى از آن مـا بـاشـد؟)
حضرت در پاسخ فرمود: (جانشينى من امرى الهى است و او در هر جا كه خود بـخـواهـد قرارش مى دهد.)
مرد عامرى گفت : آيا مى خواهى [راضى هستى ] كه اعراب گلوى ما را به خاطر تو ببرند و پس از آن كه خداوند تو را پيروز كرد قدرت از آن ديگران باشد؟ ما را به قدرت تو نيازى نيست ؛ و [با اين استدلال ] دعوت آن حضرت را نپذيرفتند.(2)

هـمـچنين در ميان اعراب افراد با نبوغى بودند كه از همان آغاز ظهور اسلام دريافتند كه اين دين در آينده موقعيّتى ممتاز خواهد داشت . نيز كسانى از آنها با يهوديان و مسيحيانى كه اخبار جنگ ها و حوادث آينده را از پيشينيان خود به ارث برده بودند، ارتباط نزديك داشتند. آن گونه كه در قـرآن كـريـم آمـده اسـت ، اهـل كـتـاب حـتـى بـه ويـژگى هاى جسمى و روحى پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) آگاهى كـامـل داشـتـنـد:
(اَلَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ اءَبْنَاءَهُمْ)(3)
کسانی که به آنها کتاب داده شده است(اهل کتاب یعنی مسیحیان و یهودیان) او (پیامبر خدا) را می شناسند همانطور که فرزندان خود را می شناسند.
و در گفت و گو با مردم ، او را پيامبر خاتم و پيروز معرفى كردند.

هـنـگـامـى كـه پـيـامـبـر اكـرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بـه رسـالت مـبـعـوث شـد، اهـل كـتـاب ايـن مـوضـوع را با برخى اعراب در ميان گذاشتند و تاءكيد ورزيدند كه آينده از آن پيامبر اسلام و دعوت تازه اش ‍ خواهد بود.

چشمداشت به آينده ، از انگيزه هاى قوى پيوستن به اسلام و درآمدن زير پرچمش بود؛ و اعراب در مـوضـوع هـاى اعـتـقـادى و حـوادث مـربـوط بـه آيـنـده بـر آراى اهل كتاب اعتماد مى كردند.

بـراى مـثـال ، بـرخـى از افـراد قـبـيـله كـنـده بـا ايـن سـخـن اهل كتاب كه (به زودى پيامبرى از مكّه ظهور خواهد كرد كه روزگارش نزديك است ) به حقانيت دعوت پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) پى بردند.
(4)

پـس از آن كـه رسـول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) دعوتش را به قبيله بنى عيس عرضه كرد، گروهى از آنان نزد يهوديان فدك رفتند و نظرشان را در اين باره جويا شدند.(5)

در روايـتـى آمـده اسـت كـه در يـكـى از سفرهاى تجارى ابوبكر به شام ، يكى از راهبان ، هنگام ظـهـور پـيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را در مكّه به او خبر داد؛ و به او دستور داد كه در شمار پيروان آن حضرت درآيد. وى چون از سفر بازگشت ، مطلع شد كه پيامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) مردم را به سوى خداوند دعوت مى كند و بى درنگ نزد آن حضرت رفت و اسلام آورد.(6)


عـثـمـان بـن عـفان گويد كه او در يكى از دروازه هاى شام از زنى كاهن شنيد كه احمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) ظهور كـرده اسـت ، آن گـاه بـه مـكـّه بازگشت ، ديد كه پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) مبعوث گشته و مردم را به سوى خداوند عزّوجلّ دعوت مى كند.(7)

دربـاره اسـلام طـلحـة بـن عـبيدالله گويند: در بُصرى بود كه از راهبى شنيد پيامبرى به نام احـمـد ظـهـور كـرده اسـت . چون به مكّه رفت ، شنيد كه مردم مى گويند: محمد پسر عبدالله ادعاى پـيـامـبـرى كـرده اسـت . آن گـاه نـزد ابوبكر رفت و موضوع را از او جويا شد. او نيز وى را از موضوع آگاه ساخت و نزد پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) برد؛ و طلحه اسلام آورد.(8)

برخى از صحابه ، بر حفظ پيوند محكم با يهود و كمك گرفتن از انديشه آنان چنان اصرار و پـافـشـارى داشـتند كه جراءت كردند با كمال جسارت ، صفحاتى از تورات را بياورند و بر پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بخوانند و بدين وسيله آن حضرت را به شدّت بيازارند! در خبر آمده است :

عمر بن خطاب [به نزد حضرت ] آمد و گفت : من نزد يكى از برادران يهوديم (از قريظه ) رفتم و او سـخـنـان پـرمـعـنـايـى را از تـورات بـرايـم نوشت ، آيا اجازه مى دهيد كه آن را براى شما بـخـوانـم ؟ (راوى گـويـد) چـهـره رسـول خـدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) دگـرگـون شـد؛ و عـبـدالله گـفـت : خـدا عـقـل تـو را مـسخ كند آيا رنگ رخسار پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را نمى بينى ؟ در اين هنگام عمر گفت : رضايت دادم بـه ايـن كـه اللّه ، پـروردگـارم و اسـلام دينم و محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) پيامبرم باشد. گويند: در اين هـنـگـام چـهـره پـيـامـبـر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) باز شد و فرمود: به آن كه جانم به دست اوست سوگند، چنانچه موسى در ميان شما پيدا شود و شما مرا رها و از او پيروى كنيد، گمراه شده ايد! شما سهم من از امّت ها و من سهم شما از پيامبرانم .
(9)

ايـن ارتـبـاط با اهل كتاب و تاءثير پذيرى از آنان ، حتى در درون خانه نيز موجبات آزار و اذيت پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را فراهم مى آورد؛ چنان كه نقل شده است : روزى حفصه ، همسر پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، نوشته اى از داسـتـان يـوسـف را كـه بـر اسـتـخـوانـى نوشته شده بود نزد آن حضرت آورد و آغاز به خواندن آن كرد رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمود: (به آن كه جانم در دست اوست سوگند، در حالى كه من در مـيـان شـمـا هـسـتـم ، اگـر يـوسـف هـم بـيـايـد و شـمـا از او پـيـروى كـنـيـد، گـمـراه شـده ايد!)(10)

برخى از صحابه نيز به اين دليل بر حفظ ارتباط نزديك و محكم با يهود و نصارى پاى مى فـشـردنـد كـه اگـر روزى مـسـلمـانـان بـه سـخـتـى شـكـسـت بخورند، يا نشانى از ناتوانى و افـول قـدرت و زوال اقـتـدارشـان ديـده شـود، از آن اسـتـفـاده كـنـنـد.
سـدّى گـويـد: هـنگامى كه رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در جنگ احد زخمى شد،
عثمان گفت : من بايد به شام بروم و از دوست يهوديم در آن جـا امـان بـگيرم ، زيرا بيم آن دارم كه روزگار به نفع يهود ورق بخورد.
طلحة بن عبيدالله نيز گفت : من بايد به شام بروم و از دوست نصرانى خود در آن جا امان بگيرم زيرا بيم آن دارم كـه روزگـار بـه نـفـع مـسيحيان ورق بخورد.
سدى گويد: يكى از آن دو قصد داشت كه يهودى شود و ديگرى مسيحى .(11)

مـراتـب طـمـع مـنـافـقـان از ورود بـه اسـلام ، در مـوارد زيـر قابل تصوير است :

رسيدن به رهبرى و حكومت و سلطه بر جامعه ، به منظور اشباع غريزه سلطه جويى .

علامه طـبـاطـبـائى در ايـن بـاره مـى گـويـد: در مـيـان جـوامـع مـردان بـسـيـارى ديـده مى شوند كه به دنـبـال هـر دعـوتـگـرى راه مـى افـتـنـد و بـر گـرد هـر فريادى تجمع مى كنند. بدون آن كه از نيروهاى مخالف هر چند توانا باشند پروا كنند. اينان با اصرار تمام زندگى خود را به خطر مى اندازند، به اين اميد كه روزى هدفشان را به اجرا درآورند و بر مردم حكومت كنند و اداره امور را بـه تنهايى در دست گيرند و در زمين از ديگران برتر باشند...)(12) اين دسته از مـنـافـقـان نـيـز بـراى مصالح اسلام تا جايى كه در راستاى هدف هاى مطلوب خودشان باشد تـلاش مـى كنند.
علامه طباطبائى مى گويد: (پى آمد چنين نفاقى جز دگرگون كردن اوضاع و كـمـيـن كردن عليه اسلام و مسلمانان و فاسد كردن جامعه دينى نيست . حتى چنين منافقانى ، تا آن جا كه بتوانند جامعه را تقويت مى كنند و مال و مقامشان را در راه آن فدا مى سازند، به اين منظور كه اوضاع جامعه به سامان آيد و براى بهره بردارى خودشان آماده شود و آسياب امور مسلمانان در راسـتـاى مـنافع شخصى آنان به گردش درآيد. آرى اين گونه منافقان هرگاه متوجّه شوند كه چيزى امنيت و اقتدار آنان را به خطر مى اندازد، با آن به مخالفت بر مى خيزند و كارشكنى مى كنند تا اين كه امور را به مجراى هدف هاى فاسد خودشان باز گردانند.)(13)

تـدبـّر كـافـى در تـاريـخ صدر اسلام ، به ويژه سيره شريف نبوى بر پيشانى بسيارى از صـحـابـه مـهـر ايـن اتـهـام را مى زند كه اسلامى طمع ورزانه داشته اند نه ايمانى خالصانه! زيـرا تحليل وقايع و رويدادهاى اين دوره به روشنى نشان مى دهد كه رفتار و موضع گيرى هاى اين دسته از صحابه ، مصداق بارز رفتار منافقان است.

2ـ دسـت يـافـتـن بـه جـايـگـاه مـعـنـوى در دل حـكـمـرانـان يـا مـسـلمـانـان بـه منظور (تخريب از داخـل )؛ و مـصـداق آن كـسـانـى هـسـتـنـد كـه اهـل كـتـاب در صـفـوف جـامـعـه اسـلامـى وارد كردند.

مثل (كعب الاحبار) يهودى و (تميم دارى ) مسيحى .

3ـ رسيدن به اهدافى كم اهميت تر، مثل غنايم ، رشد و توسعه منافع شخصى در پرتو مصالح اسـلامـى يـا حـمـايـت از قوميت و امثال آن . مصاديق اين نوع طمع ورزان ، سودپرستانى هستند كه شمار آنان نيز فراوان است .

عـلاوه بـر اين ها كسانى بودند كه در آغاز به اسلام ايمان آوردند، اما در ادامه راه پس از روبه رو شـدن بـا دشـوارى هـاى فـراوان و ديـدن صـدمـه هـاى بـزرگ و يـا امـثـال شـبـهـه هـاى گـمـراه كـنـنده اى كه در نبوّت رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) ايجاد ترديد مى كرد، از دين برگشتند، اما بى دينى شان را از روى ترس يا از سر طمع پنهان كردند. اينان تا هنگامى كه كفر و ارتدادشان را پنهان مى داشتند منافق به شمار مى آمدند.

وقـوع چـنـيـن حـالتـى هـم در مكّه مكرّمه و پيش از هجرت به مدينه و هم پس از هجرت و برپايى دولت اسلامى در مدينه منّوره و پيرامون آن امكان داشته است .

از آنـچـه گذشت به روشنى درمى يابيم كه جريان نفاق با ورود پيامبر اكرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به مدينه مـنـّوره آغـاز نـشد، بلكه از همان آغاز ظهور اسلام در مكّه مكرّمه در صف جامعه اسلامى نفوذ كرد؛ و پس از ورود پيامبر اكرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به مدينه و تشكيل دولت اسلامى به صورت يك پديده خطرناك اجتماعى ظاهر شد.

تـا ايـن جـا درباره آغاز پيدايش جريان نفاق سخن گفتيم ؛ و درباره زمان تداوم آن ، يك نظريه مـشـهـور مـدعـى اسـت كـه جـريـان نـفـاق تنها تا نزديكى وفات پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) ادامه يافت . اما اين ديدگاه به طور كامل خطا است و واقعيّت هاى تاريخى آن را مردود مى شمارد.

در اين زمينه شايسته است دو موضع را از هم تفكيك كرد:

1ـ از تـلاش هـاى مـنـافـقـان در مـقـابله با مؤمنان خبرى نمى رسيد و آنها توطئه ها و رفتارهاى مخالفت آميزشان را به طور پنهانى انجام مى دادند.

2ـ جـريـان نـفـاق در عـمـل بـه پـايـان رسـيـد و حـضـورش در صـحـنـه هـاى سـيـاسى و اجتماعى زوال يافت .

آرى بلافاصله پس از رحلت پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و تشكيل سقيفه و انتشار نتايج آن ، ديگر آن رفتارى كـه مـنـافقان در دوران پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) داشتند، به چشم نمى خورد؛ و اين جريان بزرگ و خطرناك اجـتـمـاعـى ، يـكـبـاره پـنـهـان گـرديـد. به راستى چه شد، جريانى كه روزى از چنان نيرويى برخوردار بود كه پيش از جنگ احد سيصد تن از سپاه نهصد يا هزار نفرى اسلام را از ورود به مـيـدان نـبـرد بـاز داشـت ؛
(14)
و در ديـگر رويدادها نيز مواضع زشت و ذلت بارش را اعـلام مـى كـرد و تـا واپـسـيـن روزهاى زندگانى پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) مكرورزى و دسيسه چينى مى كرد، يكباره پنهان گرديد؟
دليل اين كه پنهان شدند چه بود؟ و چرا ديگر از آنها خبرى نمى رسيد؟


در اين جا سه احتمال وجود دارد:

نـخـسـت ايـن كـه بـگـويـيـم هـمـه افـراد يـا رهـبـران و اعـضـاى فـعـال آن پيش از رحلت پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نابود يا يكجا كشته شدند. مفهوم چنين احتمالى اين است كه بـگـويـيـم ايـن جـريـان بـه طور كامل از ميان رفت يا اين كه رحلت پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) موجب فلج شدن كـامـل آن گـرديـد. ولى تـاريـخ سـيـره نـبـوى چـنـيـن احـتـمـالى را تـاءيـيد نمى كند و به طور كامل آن را مردود مى شمارد.

دوم ايـن كه بگوييم بلافاصله پس از رحلت پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و بر اثر اين مصيبت جانكاه ، منافقان بـه شـدّت تـكان خوردند و به خود آمدند و چنان متاءثر شدند كه يكباره به خدا روى آوردند و تـوبـه كـردند و همگى خالصانه ايمان آوردند؛ و به اين ترتيب اسلامشان نيكو گرديد. ولى تـاريـخ حـوادث پـس از درگـذشـت پـيـامـبـر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، ايـن احـتـمـال را نـيـز بـه طـور كامل مردود مى شمارد.

احـتـمال سوم اين است كه بگوييم پس از رحلت پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، جريان نفاق ، زمام امور را خود به دسـت گـرفـت ، يـا اين كه دست كم با اولياى حكومت ، به طور پنهانى به اين تفاهم رسيد كه مـخـالفـت نـورزد و آشـوب و نـاامنى ايجاد نكند، با اين شرط كه آنچه موجب تاءمين امنيت آنان مى شـود نـيـز پـذيـرفـتـه شـود. يـا ايـن كـه پـس از درگـذشـت پـيـامـبـر خـدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و پـس از تـشـكـيـل سـقـيـفـه جـريان اسلام و جريان نفاق در يك مجرا و راستا قرار گرفتند و بدون عهد و پـيـمـان و بـه صـورت خـودجـوش بـه صـلح رسـيـدنـد و به اين ترتيب برخورد و تعارض و مخالفت از ميانشان رخت بربست !

بـى تـرديد انديشه ورزى و ژرف نگرى لازم در رويدادهاى پايان دوران پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و آشوب هـايـى كـه بـلافـاصله پس از رحلت ايشان برپا شد، ما را به اين مطلب رهنمون مى گردد كه آنـچـه روى داد از چارچوب احتمال سوم بيرون نيست . البته به شرط آن كه بررسى كننده اين حوادث و كسى كه آنها را مورد ژرف انديشى قرار مى دهد، از سلطه قداست دروغينى كه تبليغات گمراه كننده امويان ، پيش از مرگ صحابه مشهور، برايشان ، ابداع كرده است بيرون باشد.



فهرست منابع تا این قسمت:
1- طبرى ، ج 7، ص 216 - 218. ابن اثير، ج 3، ص 263 و 264. ارشاد مفيد، ص 200. مثيرالا حزان ، ص 10. مقتل خوارزمى ، ص 182. لهوف ، ص 19.
2- جريان بيعت گرفتن براى يزيد كه به وسيله معاويه انجام گرفت و از بزرگترين جنايات تاريخ اسلام است ، در جلد 10 كتاب پرارج ((الغدير)) مشروحا آمده است .
3- ((زرقا)) مادر بزرگ مروان است كه از زنان بدنام دوران خويش بود.
4- لهوف ، ص 20. مثيرالاحزان ، ص 10. مقتل عوالم ، ص 53. مقتل خوارزمى ، ج 1، ص 185.
5- مكاسب شيخ انصارى ، فصل حرمت معاونت به ظالمان .
6- مقتل خوارزمى ، ج 1، ص 186. مقتل عوالم ، ص 54.
7- همان مدرك .
8- لهوف ، ص 23.
9- خرائج ، ص 26، مدينة المعاجز، ص 244.
10- خرائج ، راوندى ، ص 26. مدينة المعاجز، بحرانى ، ص 244. اثبات الوصيه ، ص 162. بحارالانوار، ج 44، ص 331.
11- كه تنها مرحوم مجلسى در بحارالانوار، ج 44، 71 روايت در اين زمينه نقل كرده است .
12- كه فقط مرحوم علامه امينى در كتاب پرارج خود ((سيرتنا و سنتنا)) بالغ به بيست روايت از منابع اهل سنت در اين زمينه نقل نموده و درباره رجال و راويان اين روايات و توثيق آنها به طور مشروح سخن گفته است .
13- مقتل عوالم ، ص 54. خوارزمى ، ج 1، ص 188.
14- طبرى ، ج 7، ص 221. كامل ابن اثير، ج 3، ص 265. ارشاد مفيد، ص 202.

إن شاء الله ادامه دارد...
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: وحید110
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا