|
من حسینم،پناهیم... .
|
|
۱۳:۰۲, ۲۹/دی/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲/بهمن/۹۲ ۱۵:۵۶ توسط Ali#59.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
شاید شما هم «حسین پناهی» را بشناسید...بازیگر با استعداد و خوش قریحه ای که در دهه هفتاد و هشتاد در تلویزیون و تئاتر ایران خوش درخشید...او در بین اهل ادبیات،با اشعار و تکلمه هایش شناخته میشود و در بین اهالی فیلم،بیشتر با سریال ها و بازیگری هایش،با ژست های معصوم و نقش انسان های پاک و ساده!بدون هیچ آلایشی... .
![]() عضو سپاه پاسداران بود...در جوانی به اصرار خانواده برای تحصیل به مدرسهٔ آیتالله گلپایگانی رفت و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگیاش بازگشت. چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت کرد تا اینکه اتفاق جالبی افتاد: زنی برای پرسش مسالهای که برایش پیش آمده بود پیش حسین رفت و از حسین پرسید که فضلهٔ موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاشم بود افتادهاست، آیا روغن نجس است؟ حسین با وجود اینکه میدانست روغن نجس است(روغن محلی معمولاٌ در تابستان از حرارت دادن کره بدست می آید و در هوای آزاد و با توجه به گرم بودن هوا در تابستان روغن همیشه به صورت مایع است) ، ولی این را هم میدانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانوادهاش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد. بعد از این اتفاق بود که حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد. حسین به تهران آمد و در مدرسهٔ هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامهنویسی را گذراند. پناهی بازیگری را نخست از مجموعه تلویزیونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمایش تلویزیونی با استفاده از نمایشنامههای خودش ساخت که مدتها در محاق ماند.با پخش نمایش «دو مرغابی در مه» از تلویزیون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نیز در آن بازی میکرد، خوش درخشید و با پخش نمایشهای تلویزیونی دیگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.نمایشهای دو مرغابی در مه و یک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلویزیون پخش شد. در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد، او یکی از نوآورترین نویسندگان و کارگردانان تلویزیون بود.به دلیل فیزیک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش میبارید و طنز تلخش بازیگر نقشهای خاصی بود. اما حسین پناهی بیشتر شاعر بود. و این شاعرانگی در ذرهذره جانش نفوذ داشت. نخستین مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد، این مجموعهٔ شعر تاکنون بیش از شانزده بار تجدید چاپ شد و به شش زبان زندهٔ دنیا ترجمه شدهاست.اما عمر هنرپیشه،شاعر و کارگردان ما چندان دراز نبود...تنها 49 سال زندگی،سهم او بود.وی در ۱۴ مرداد ۱۳۸۳ بر اثر ایست قلبی درگذشت و در قبرستان شهر سوق به وصیت خود ایشان فقط به خاطر اینکه مادرش در آنجا دفن شدهاست، به خاک سپرده شد بخشی از وصیت نامه حسین پناهی: «قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم. بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار ادارهی انگشتنگاری قرار دهید. به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم…» ........................................................................................... شب در چشمان من است به سیاهی چشمهایم نگاه کن روز در چشمان من است به سفیدی چشمهایم نگاه کن شب و روز در چشمان من است به چشمهای من نگاه کن چشم اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت حتما این تکلمه رو از حسین پناهی بشنوید |
|||
|
| آغاز صفحه 7 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۹:۲۳, ۴/بهمن/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۴/بهمن/۹۲ ۱۹:۲۷ توسط درست پسند.)
شماره ارسال: #61
|
|||
|
|||
|
ببخشید،
![]() آقای آغازگر تاپیک یا دیگر گرامیان، آیا ممکنه به یه نفر کمک کنید که اشعار ایشون رو بفهمه؟ ![]() حس اون موقعی رو دارم که نمیدونستم آیکونهای دسکتاپ از بکگراند جداست! ![]() ![]() ![]() ![]() مثلاً اینجا من بخشهای صورتی رو کامل کامل میفهمم: (۳/بهمن/۹۲ ۲:۲۶)هامون نوشته است:ولی بقیهاش رو خیلی خوب نه. یا مثلاً اینجا میتونم از بخش صورتی یه معنایی دریابم، اما در مورد بقیهاش تقریباً هیچ معنایی درنمییابم. برای مثال وقتی میرسم به «متبرک ملعون» کلاً هنگ میکنم!!! ![]() ![]() ![]() (۳/بهمن/۹۲ ۱۵:۰۵)Tishtar نوشته است: حرمت نگه دار دلم ، گلم ،در مورد بخشی که قرمز کردین به نظرم میاد معنای مشخصی ازش درمییابین. آیا ممکنه توضیحی بفرمایید. آقای آغازگر تاپیک: اگر به نظرتون این بحث اضافی هست، یا در تاپیک شلوغ میشه(البته ناظرین گرامی میتونن یه پرتو پرانرژی بزنن و به پلاسما تبدیلش کنن )، یا اینکه حوصلهی جواب دادن ندارید، لزومی نداره خودتون رو اذیت کنید. بنده فقط از سر کنجکاوی چیزی پرسیدم.
|
|||
|
|
۲۰:۲۷, ۴/بهمن/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۴/بهمن/۹۲ ۲۲:۴۹ توسط Ali#59.)
شماره ارسال: #62
|
|||
|
|||
(۴/بهمن/۹۲ ۱۹:۲۳)درست پسند نوشته است: ببخشید،نه،خواهش میکنم...به نکته ی خوبی اشاره کردید! ![]() شعری که بهش اشاره کردید،در واقع سرگذشت زندگانی خود حسین پناهیه به قلم خودش...زمان ضبط این دکلمه،این شعر با شعر «من حسینم» با هم ضبط شدن که به پیوستگیشون اشاره داره. قسمتی که قرمز شده،فقط برای خود من جالبه...به هر حال تفسیر اشعار حسین پناهی به این سادگی ها هم نیست،علاوه بر این که تفسیر این اشعار احتیاج به اطلاعات علمی وسیعی داره،بخش عظیمی از شعر های حسین پناهی هم صرفا برای خودش هستند!یعنی خودش و خودش! برای مثال به این توجه کنید «دل ساده برگرد و در ازاى یك حبه كشك سیاه شور گنجشك ها را از دور و بر شلتوك ها، كیش كن كه قند شهر دروغى بیش نبوده است . » در كودكى او را به دلخوشى یك حبه قند وادار مى كردند نگهبان شلتوك هاى برنج باشد ونگذارد گنجشك ها برنج ها را بخورند . دل كودكانه حسین مى شكست وقتى غروب هر روز به جاى قند، تنها كشك شور زیر زبانش مزه، مزه مى كرد . اما در مورد شعری که اشاره کردید،و قسمتی که من قرمز کردم...پناهی به نکته ی جالبی اشاره میکنه.بعد از بیان نکته های ریز فلسفی توی تاریخ جهان که سعی میکنه پیش زمینه های فکری-فلسفی خواننده رو هدف بگیره،به این نکته اشاره میکنه که : «به کفر من نترس!نه...من کافر نمیشوم،هرگز...چرا که به «نمیدانم»های خود ایمان دارم!» به پارادوکس بین ایمان و کفر توجه کنید،و این که حسین پناهی منشا کافر نشدنش رو ایمان نسبت به ندانسته هاش عنوان میکنه. اگه بخش خاصی از اشعار براتون نامفهوم بود،حتما بگید تا در حد توان توضیحاتی که میدونم رو براتون بزارم...البته من هم مثل شما بسیاری از شعر های حسین پناهی رو درک نکردم...شاید به این دلیل که حسین پناهی بیشتر از اون که برای دیده شدن شعر بگه برای بیان دغدغه های خودش شعر میگفته... . حسین پناهی جزء محدود شاعران نوسرایی هستش که با وجود داشتن قلمی توانا در شعر کلاسیک،همچنان اکثر آثار خودش رو به زبان نو و نیمایی نوشته...شعر دیوانه،میتونه تجلی این قدرت در حسین پناهی باشه سنگ اندیشه به افلاک مزن دیوانه چونکه انسانی و از تیره سرتاسانی زهره گوید که شعور همه آفاقی تو مور داند که تو بر حافظه اش حیرانی در ره عشق دهی هم سر و هم سامان را چون به معشوقه رسی بی سر و بی سامانی راز در دیده نهان داری و باز از پی راز کشتی دیده به طوفان خطر میرانی مست از هندسه ی روشن خویشی مستی پشت در آینه در آینه سرگردانی بس کن ای دل که در این بزم خرابات شعور هر کس از شعر تو دارد به بغل دیوانی لب به اسرار فروبند و میندیش به راز ور نه از قافله مور و ملخ درمانی
|
|||
|
|
۱۱:۳۶, ۵/بهمن/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۵/بهمن/۹۲ ۱۱:۳۶ توسط Ali#59.)
شماره ارسال: #63
|
|||
|
|||
|
بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند
چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تو حسین پناهی پ.ن:به نظر شما جهان را به عشق که آفریده اند؟؟!
|
|||
|
|
۱۱:۳۴, ۶/بهمن/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۶/بهمن/۹۲ ۱۱:۳۵ توسط Ali#59.)
شماره ارسال: #64
|
|||
|
|||
![]() پس اين ها همه اسمش زندگي است دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد ما زنده ايم چون بيداريم ما زنده ايم چون مي خوابيم و رستگار و سعادتمنديم زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند و فكر من واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد اگر از ميان آواها بانگ خروس رابر مي داشتند و همين طور ريگ ها و ماه و منظومه ها ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد زيرا دوست داشتن خال با روح ماست ![]() |
|||
|
|
۲۰:۵۳, ۷/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #65
|
|||
|
|||
|
اکبرعبدی میگوید: یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد؛ بدون کاپشن.
گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما میخوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره... گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون، هم دوستش داشت و هم "احتیاجش داشت...". من فقط دوستش داشتم!! ![]()
|
|||
|
|
۱۲:۵۲, ۱۰/بهمن/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/بهمن/۹۲ ۱۲:۵۲ توسط anti.)
شماره ارسال: #66
|
|||
|
|||
|
و حالا بی هیچ امیدی به تداوم
دوست داشتن را مثلِِ مسواک زدن بچه ها هر شب باید به ما و دیگران تذکر بدهند ! و تذکر یعنی یادآوری و یاد آوری یعنی تکرار و در کتاب گناهان کبیره برای انسان چه گناهی را سراغ داری که بزرگتر از تکرارِ تجربه هایش باشد ! این همه دریا و هنوز ما تشنه ایم ! این همه زمین و هنوز ما گرسنه ایم ! این شعار عالمانه را به این دلیل نگفته ام تا به عنوانِ مصلحِ بزرگ مبهوتت کنم ! به این دلیل نوشته ام تا حریرِ رومانتیکی را که بر گردن کلمه ی (دوست داشتن )کشیده اند به دور انداخته باشم و باشیم و باشند .... >>حسین پناهی - کابوسهای روسی -دفتر چهارم << |
|||
|
|
۱۸:۲۴, ۱۰/بهمن/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/بهمن/۹۲ ۱۸:۲۶ توسط IR66.)
شماره ارسال: #67
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام ایستادیم تا بمیرد؛رفتیم سراغ چرک نویس های تنهاییش...تا آنچه را که بود و نفهمیدیم ؛ کشف کنیم! امان از این همه مرده پرستی ما ... امان از غفلت ... روحش شاد ... یادش سبز ... خدایش بیامرزد ![]() |
|||
|
|
۲۱:۱۰, ۱۰/بهمن/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/بهمن/۹۲ ۲۱:۱۰ توسط Ali#59.)
شماره ارسال: #68
|
|||
|
|||
|
حسینم...پناهی! ![]() به گربه هه سنگ میزنی گنا داره! چشمات ُوا کنی اونم خدا داره ! ما همه مون بادوم یک درختیم ! کفترای اسیر تو تور بختیم ! خونه میخوای ستون میشیم! خاکُ گچُ بتون میشیم ! مرده داری؛ این جون مون ! لاغر داری؛ این خون مون ! رویاهامون ُ ازمون نگیرین ! نگین بمیرن،همه مون میمیریم! هر کی نتونه بپره دیونه س ؟ پول نباشه قد کشیدن فسونه س؟ بپر گلی این ور جوب ! آقا یحی منتظره ! خواستی بیای – جون حنا- سیگار زر یادت نره! ![]() |
|||
|
|
۲۳:۰۶, ۱۱/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #69
|
|||
|
|||
|
عشق به انسان هر قدرتی را از پای در خواهد آورد خوشا روزگارانی که چشمها بر لبها حق اولویت داشتند ! حقیقتا چندش آور است هیس هیس مارهای تک دندان ! ![]() |
|||
|
|
۲۱:۲۲, ۱۴/بهمن/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/بهمن/۹۲ ۲۱:۲۴ توسط Ali#59.)
شماره ارسال: #70
|
|||
|
|||
|
شام که نیس
خب زحمت خوردنشم ندارم[/b] در عوض چشم من و پوتینای مچاله و پیریه که رفیق پرسه های بابام بودن بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه چشمارو میبندم و کله رو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه گریه که دیگه عار نیست خواب که دیگه کار نیست تا مجبور بشی از کله سحر یا مفت بگی و یا مفت بشنفی و آخر سر اینقدر سر بسرت بذارن که سر بذاری به خیابونا هی هی دل بده تا پته دلمو واست رو کنم میدونی؟ همیشه این دلم به اون دلم میگه دِکی تو این دنیای هیشکی به هیشکی این یکی دستت باید اون یکی دستتوبگیره وگرنه خلاصی خلاص! اگه این نبود ...حالیت میکردم که کوهها رو چه طوری جابجا میکنن استکانها رو چه جوری می سازن سرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جان من یاد گرفتم چه جوری شبا از رویاهام یک خدا بسازم و... دعاش کنم که عظمتتو جلال امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت بعدش هم چشما مو میبندم و دلو میسپرم به صدای فلوت یدی کوره که هفتاد سال تمومه عاشق یه دخترچارده ساله بوده منم عشق سیاهمو سوت میزنم تا خوابم ببره تو ته تهای خواب یه صدای آشنایی چه خوش میخونه بشنو..... ![]() |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |




![[تصویر: hossein-panahi-biographya-com-2.jpg]](http://biographyha.com/wp-content/uploads/2013/06/hossein-panahi-biographya-com-2.jpg)









![[تصویر: sieL4J9_535.jpg]](http://media2.afsaran.ir/sieL4J9_535.jpg)
![[تصویر: 26220361379254761302.jpg]](http://8pic.ir/images/26220361379254761302.jpg)
![[تصویر: hoseine-panai-pic.jpg]](http://up.98love.ir/up/mamadzar/Pictures/hoseine-panai-pic.jpg)
![[تصویر: panahi-pic.jpg]](http://up.98love.ir/up/mamadzar/Pictures/panahi-pic.jpg)
![[تصویر: Hosein-panahi-AloneBoy.com-vahm.jpg]](http://aloneboy.com/wp-content/uploads/Hosein-panahi-AloneBoy.com-vahm.jpg)



![[تصویر: 634470201844471250.jpg]](http://www.bisheh.com/Uploaded/PostImg/realsize/634470201844471250.jpg)
![[تصویر: WWW.HOSSEIN%20PANAHI%20.IR.7.jpg]](http://www.hosseinpanahi.ir/images/WWW.HOSSEIN%20PANAHI%20.IR.7.jpg)

![[تصویر: 53997783223170778247.jpg]](http://upload7.ir/imgs/2014-01/53997783223170778247.jpg)
![[تصویر: 42285381580554211392.jpg]](http://upload7.ir/imgs/2014-02/42285381580554211392.jpg)