|
ماجرای پاسخ دندان شکن دانشجو به استاد!
|
|
۳:۲۵, ۱/بهمن/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲/بهمن/۹۲ ۲۰:۰۸ توسط yeketaz.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.
استاد پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ کسی پاسخ نداد. استاد دوباره پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ دوباره کسی پاسخ نداد. استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟ برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت: با این وصف خدا وجود ندارد. دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟ همه سکوت کردند. آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ همچنان کسی چیزی نگفت. آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟ وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد!!! |
|||
|
|
۲۲:۴۰, ۱/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
|||
|
|
۲۳:۱۷, ۱/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
از اون ور باید کیفشو برمیداشته میرفته آموزش
|
|||
|
|
۱۳:۴۱, ۲/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
ولی اگه استاد اجازه می فرمودند.. می شد. مغز ایشون رو با جراحی مشاهده کرد.
|
|||
|
|
۱۴:۲۷, ۲/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
فکر کنم این داستان ها نمونه امروزی شده ماجرای بهلوله :
روزی بهلول از کنار خانة «ابوحنیفه» عبور می کرد. در این هنگام شنید که ابوحنیفه به شاگردان خویش می گوید جعفر صادق سه مطلب گفته است که من آن را نمی پسندم. اول آنکه می گوید: «شیطان با آتش جهنم عذاب می شود.» چگونه شیطان که خود از آتش است، با آتش عذاب می شود؟! دوم آنکه می گوید: «خدا را نمی توان دید.» حال آنکه چیزي که موجود است باید دیده شود. پس خدا را با چشم می توان دید. سوم اینکه می گوید: «كارهايي كه انسان ها انجام مي دهند، با اختيار خود، انجام مي دهند.» يعني انسان را مختار مي داند، در حالي كه ما در كارها مجبوريم و عملی که از ما سر می زند از جانب خداست. در این هنگام بهلول کلوخی برداشت و به طرف ابوحنیفه پرتاب کرد و فرار کرد. کلوخ به پیشانی ابوحنیفه خورد و او را آزرد. پس از دستگیری بهلول، وی را برای شکایت نزد حاکم بردند. بهلول به ابوحنیفه گفت: «چه آزاری از سوی من به تو رسیده است؟!» ابوحنیفه گفت: «کلوخی به پیشانی ام زده و سر من را به درد آورده ای.» بهلول گفت: «درد را به من نشان بده؟» ابوحنیفه گفت: «درد را چگونه می توان دید؟!» بهلول گفت: پس چرا بر امام صادق اعتراض می کردی و می گفتی چگونه می توان معتقد بود که خداوند موجود است ولی نمی توان او را دید؟! و دیگر آنکه تو در ادعای خود دروغگویی که می گویی «کلوخ، سر تو را به درد آورد.» زیرا کلوخ از جنس خاك است و تو هم از خاك آفریده شده اي پس نمی بایست خاک از خاک آزار ببیند و عذاب شود! همچنین من تقصیری ندارم و باید از خدا شکایت کنی، زیرا تو خود می گفتی انسان مجبور می باشد و انجام دهندة کارهای خویش نیست و همة کارها به دست خداست! ابوحنیفه با شنیدن سخنان بهلول شرمنده شد و جلسة دادگاه را ترک کرد
|
|||
|
|
۱۷:۲۵, ۲/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
عالی بود
هم استاد و شاگرد و هم بهلول ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |












