|
حالات و نحوه مرگ بزرگان
|
|
۱۱:۱۲, ۳/بهمن/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۵/بهمن/۹۲ ۱۷:۱۲ توسط سدرة المنتهی.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
به نام خدا.
در این تاپیک قصد دارم حالات بزرگان و علمای دینی و آخرین حرفهای ایشون رو در لحظات آخر زندگی قرار بدم. برای خودم مفید ، انرژی زا و موثر بود. --- ![]() علامه امینی(رحمة الله علیه) هنگام احتضار لبهای علامه را با آب مخلوط به تربت مقدس كربلا مرطوب ساختند و فرزندشان ـ حاج شیخ رضا امینی ـ دعاهای عدیله، مناجات متوسلین و مناجات المعتصمین را میخواند و علامه هم با حزن و اندوه و در حالی كه اشك از چشمانشان سرازیر بود، دعاها را تكرار میكردند. آخرین سخنانی كه در لحظههای آخر زندگی بر لبان آن مرد بزرگ جاری شد، این بود: «اللهم هذه سکرات الموت قد حلّت فاقبل الیّ بوجهک الکریم، و اعنّی علی نفسی بما تعین به الصالحین علی انفسهم...» «خداوندا! این سکرات مرگ است که به سویم میآید. پس به سوی من نظری کن و مرا با آن چه صالحان را کمک میکنی، کمک نما». پس از ختم این دعا، ندای خداوند را لبیک میگوید و روح شریفش به سوی خداوند عروج مینماید. *مقدمه الغدیر، ج1، ص122، چاپ 1368 - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - ستاره ها که شبانه، یکی یکی رفتند... سحر دمید ولیکن ، به درد سر افتاد شنیده شد، که شده موریانه ها تکثیر بلوط کهنه، کمی بعد، از کمر افتاد بخوان به فاتحه باغ، سوره گل را شکوفه های سپیدی، که در گذر افتاد. |
|||
|
|
۹:۲۷, ۴/بهمن/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۶/بهمن/۹۲ ۱۴:۲۶ توسط سدرة المنتهی.)
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
![]() علامه طباطبایی(رحمة الله علیه) یكی از استادان اخلاق، در خاطرهای از آخرین ملاقات با استاد خود، علامه طباطبایی(رحمة الله علیه) میگوید: آخرین جلسهای بود كه با گروهی از بزرگان، خدمت علامه رفتیم. حال ایشان خوب نبود. به احترام جمع نشست، ولی حرف نمیزد. جلسه طول كشید. بعداز آن جلسه، حال ایشان بد شد و ایشان را به بیمارستان بردند. لحظات آخر عمر شریف علامه بود كه به ملاقات ایشان رفتیم. ما كه از اتاق بیرون آمدیم، از قول اقوام ایشان نقل كردند كه لحظه مرگ، ایشان چشمها را باز كرد و به گوشهای خیره شد و آن گاه سه مرتبه فرمود: «توجه! توجه! توجه!» و از دنیا رفتند. این جمله، یادآور نصیحت همیشگی ایشان بود كه شاگردان خود را به مراقبت و پاسبانی از حریم دل دعوت میكردند و آن را چون تخم سعادتی میدانستند كه میبایست در مزرعه دل كاشت. ماهنامه گلبرگ به نقل از پایگاه حوزه - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
ستاره ها که شبانه، یکی یکی رفتند... سحر دمید ولیکن ، به درد سر افتاد شنیده شد، که شده موریانه ها تکثیر بلوط کهنه، کمی بعد، از کمر افتاد بخوان به فاتحه باغ، سوره گل را شکوفه های سپیدی، که در گذر افتاد. |
|||
|
|
۱۷:۰۹, ۵/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
آیت الله سید احمد خوانساری(رحمة الله علیه) مرحوم آیت الله العظمى حاج سید احمد خوانسارى، روحانى كم نظیرى بود، که در موقع ارتحال فرمودند: از دنیا میروم در حالیکه دستم خالی است ولی به یک چیز امید دارم و آن گریه بر امام حسین(علیه السلام) است. خانواده ایشان مىفرمودند: روزى در وسط هفته بود، دیدم از درون اتاقى كه روى تخت خوابیدهاند، صداى صحبت مىآید. گفتم: خدایا! كسى در اتاق نبود، یا تلفن زنگ نزد، شاید حواس ما نبوده و یكى از ارادتمندان به ایشان درب را باز كرده و نزد ایشان رفته است، مزاحم نشویم. بعد صدا قطع شد. من این گونه مردنها را خودم دیدهام. بالاى سر چند نفر بودم كه گویا الانجلوى چشم من مجسم هستند كه در حال رفتن از دنیا، صحبت آنها قطع شد. ایشان مىگفت: من درب را باز كردم و دیدم هیچ كس داخل اتاق نیست. پرسیدم: آقا! با خودتان حرف مىزنید، فرمود: نه، كسى اینجا بود. گفتم: چه كسى بود؟ فرمود: ملك الموت. خیلى راحت. گفتم: پس شما چطور زنده هستید؟ فرمود: من از او پرسیدم كه تشریف آوردهاى كه مرا ببرى؟ گفت: نه، به عیادت شما آمدهام. هفته دیگر مىآیم تا شما را ببرم. خانوادهاش مىگفتند: یك هفته به رحلت ایشان مانده، در آن حال بىهوشى، دعاى عدیله را با زبان خودش، خود به خود مىخواند. ایشان زمان را به گونهاى تنظیم كرده بود كه قبل از وصل به مردن، دقیقاً دوازده هزار بار «لا اله الا الله» بگوید و در آخرین ذكرش از دنیا رفت. قبل از شروع این ختم «لا اله الا الله» به خانواده خود گفته بود: تمام ملك من، یك قالیچه است. این را بفروشید، پول آن را براى نماز و روزه من اجیر بگیرید. - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
خوش آمدی به مزارم نموده ای یادم. بخوان سوره و الحمد تا کنی شادم. |
|||
|
|
۱۳:۰۳, ۸/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
![]() آیت الله شیخ محمد کوهستانی(رحمة الله علیه) روزهای آخر حیات که هر لحظه به مرگ نزدیک تر می شد؛ در حالی که ترس تمام وجود او را احاطه کرده بود، فرمودند: حتما مرا به مشهد ببرید، من باید پناهنده به حضرت رضا(علیه السلام) شوم. جنازه مرا ببرید دور ضریح مطهر طواف بدهید من پناهنده به آن حضرت بشوم، آن گاه هر جا خواستید دفن نمایید. در روزهای آخر با این که در بستر بیماری بود و دیگر رمقی نداشت، اما همواره در یاد خدا و مشغول ذکر بود. دختر مکرمه شان نقل می کند: پرسیدم: آقا جان می توانی با دهانت ذکر بگویی؟ فرمود:« خدا لعنت کند شیطان را هر وقت می خواهم ذکر بگویم سرفه ام می گیرد، اما من دهان شیطان را مشت می زنم و هر طور است ذکر خودم را می گویم. » روز پنج شنبه ششم ربیع الاول 1392 بر اثر شدت بیماری آقا جان از هوش رفتبه مدت یک هفته تمام در حال اغما به سر برد و در طول این مدت یکی دو بار بیش تر نتوانست سخن بگوید آن هم به صورت جمله ای کوتاه. از جمله سخنان گهربار او در واپسین لحظات آن بود که فرمود:« مگر راهی غیر از راه خدا هست؟» - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
فاتحه ای چو آمدی بر سر ی خسته ای بخوان لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان آنکه به پرسش آمدو فاتحه خواند و میرود گو نفسی که روح را میکنم از پی اش روان .... التماس دعا. |
|||
|
|
۱۲:۳۷, ۲۸/بهمن/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/بهمن/۹۲ ۱۲:۳۹ توسط سدرة المنتهی.)
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
![]() آيت الله بهجت آیت الله احدی از اساتید خارج اصول حوزه علمیه قم (محرم 1388) : یک هفته قبل از مرگ آقای بهجت ، دور آقا نشسته بودند؛آقای بهجت فرمودند:امسال برای من ، مشهد خانه اجاره نکنید من امسال حرم امام رضا نمیروم. علی آقا ( پسر آقای بهجت ) گفت:حاج آقا ما فرستادیم همان ساختمان سابق در کوچه باقری را اجاره کنند. آقا فرمودند:زنگ بزنید و بگویید برگرده ، من امسال مشهد نمی روم . علی آقا از جا بلند شد و موضوع را به مادرش گفت؛ مادرش گفت: آشیخ محمد تقی چی گفتید؟ آقای بهجت فرمود:سر و صدا نکنید ، من این هفته یکشنبه ساعت پنج بعدازظهر می میرم ؛ عمرم دیگه تمام شده . یک ربع مانده به ساعت پنج بیهوش شدند ؛ علی آقا ایشان را گذاشت داخل ماشین تا به دکتر ببرند ، یک لحظه آقا چشمانشان را باز کردند و آرام گفتند : نبرید ! نبرید ! سر چهارراه بعدی که رسید آقا بلند شدند و دستشان را روی سینه گذاشتند و گفتند : " السلام علیک یا صاحب الزمان " آقا این یک هفته آخر عمرشان را شبها تا صبح بیدار بود ، یک لحظه نخوابید ؛ روزها که برایشان غذا می آوردند یک لقمه می خورد و می گفت : " بسم الله و بالله و الیک اعود " خدایا به سوی تو میام . خانم شان میگفت : آقا یک حال دیگری داشتند ، قرآن می خواند و گریه می کرد و می گفت :خدایا خیلی قرآن را دوست دارم، روز قیامت هم برام قرآن میاری؟ بعد فرمود برام گریه نکنید . آقا صبح دوشنبه می آمدند حرم. علی آقا میگوید: صبح دوشنبه بعد از زیارت قبر آیات عظام،آقا دست من را گرفتند و گفتند : پسرم من را اینجا دفن می کنند.من این مطلب را جایی نقل نکردم.صبح روز دفن، هنگامی که جنازه را آوردیم برای دفن، دیدم همان جایی است که پدرم آدرس داد، به آقای مسعودی (تولیت حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها) گفتم:چه شد اینجا دفن کردید؟ آقای مسعودی گفت : هر کجا داخل حرم دنبال قبر رفتیم پیدا نشد، فقط همین جا را پیدا کردیم . منبع: صراط پایگاه صالحات - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد برای من مگری و مگو دریغ دریغ به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد جنازهام چو ببینی مگو فراق فراق مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد مرا به گور سپاری مگو وداع وداع که گور پرده جمعیت جنان باشد فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد تو را غروب نماید ولی شروق بود لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد کدام دانه فرورفت در زمین که نرست چرا به دانه انسانت این گمان باشد کدام دلو فرورفت و پر برون نامد ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا که های هوی تو در جو لامکان باشد فاتحه و سوره ای بیادش میخوانیم... |
|||
|
|
۲۰:۲۴, ۲۸/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
![]() [b]آیت الله سید علی قاضی(رحمة الله علیه) آیت الله کشمیری می فرمودند: هنگام احتضار، خودش با اشاره به بدن خود می فرمود: « این دارد می رود. » و هنگام غسل مشاهده شد که صورتش باز و لبانش خندان بود. باز آیت الله کشمیری فرمودند: « بعد از وفاتش خواستم بفهمم مقام ایشان چقدر است، در رۆیا دیدم از قبر آقای قاضی تا به آسمان نور کشیده شده است، فهمیدم خیلی مقام والایی دارد. » سید عبدالحسین قاضی نوه ایشان جریان شب رحلت آقای قاضی را این طور بیان می کند: « ایشان مدتی بیمار بودند. یک شب به پدرم که در آن زمان 20 ساله بودند می گویند که امشب نخواب و بیدار باش. پدرم هم متوجه نمی شود که جریان چیست. ایشان نقل می کند که ساعتی از نیمه شب آقای قاضی او را صدا می زنند و رو به قبله دراز می کشند و می گویند من در حال مرگ هستم و به او سفارش می کنند که همسر و بچه های دیگرشان را بیدار نکند و تا صبح بالای سرشان بنشیند و قرآن بخواند. پدرم می گوید علی رغم این که اگر کسی بداند که پدر در حال مرگ است و هیچ نگوید، سخت است، اما من این موضوع را با کمال آرامش پذیرفتم و به کسی هیچ نگفتم و پیش او نشستم. آقای قاضی به من فرمودند که دارم راحت می شوم و این راحتی از طرف پاهایم شروع شده و به طرف بالا می آید. سپس فرمودند فقط قلبم درد می کند بعد فرمودند که رویم را بپوشان، من هم روی صورتشان را پوشاندم و ایشان از دنیا رفتند. من بدون هیچ دغدغه و اضطراب تا صبح پیش ایشان نشستم و قرآن خواندم تا آن که هنگام اذان صبح شد و خانواده آمدند و پرسیدند که جریان چیست و من هم گفتم که پدر فوت شده است و فریاد و سر و صدا از اهل خانه بلند شد و در آن لحظه تازه متوجه تصرف او شدم و فهمیدم چه اتفاقی افتاده است و از مرگ پدرم بسیار متأثر شدم. » |
|||
|
|
۲۰:۵۴, ۲۸/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
![]() آیت الله بروجردی(رحمة الله علیه) آیت الله سید محمد حسین علوی بروجردی در کتاب "خاطرات زندگانی حضرت آیت الله العظمی بروجردی" مینویسند: خوب به وخامت حال ایشان واقف بودم، به خصوص بعد از مكالمه تلفنی آن روز آقای دكتر نبوی و پروفسور موریس و اظهار یأس طبیب فرانسوی از بهبودی ایشان، پس از اطلاع از بالا رفتن عوره خون میخواستم تا جایی كه امكان دارد از این فرصت كوتاه كه دیگر دست نخواهد داد استفاده كنم و تا اندازهای كه ممكن است از دیدن قیافه جذاب ایشان و شنیدن كلماتشان توشهای بر گیریم. باری آن شب تا نیمه شب من در بالین ایشان نشستم و بعد از اصرار ایشان و دیگران برای استراحت چند ساعتی به خانه خود رفتم و در اثر تزریق آمپولها و دواهای مسكن و مقوی كه اطبا در اختیارم گذاشته بودند توانستم چند ساعتی استراحت كنم. صبح روز پنجشنبه، اول طلوع فجر بود كه از خواب بیدار شدم. به عجله از بستر برخاستم بعد از انجام فریضه خود را به خانه آقا رساندم. هنوز آفتاب طلوع نكرده بود. از اولین نفری كه ملاقات كردم جویای حال آقا شدم اظهار امیداوری نمود. تازه از نماز فارغ شده بودند كه حقیر وارد اطاق شدم. اطبای معالجشان اطرافشان بودند، چند جمله با آقایان صحبت كردند و فرمودند امروز چه روزی است؟ عرض شد روز پنجشنبه است. فرمودند: شب جمعه؟ و در دو سه روز آخر كسالتشان مكرر این سوال را فرموده بودند كه شب جمعه چه وقت است. آن شب هم در اواخر شب كه خانواده ایشان خدمتشان میرسیدند فرموده بودند من خلعت و كفنی داشتهام كه در جوف آن چیزی است كه حالا به آن احتیاج دارم و اصرار كرده بودند كه آن كفن را بیاورند. و در اثر اصرار ایشان با زحماتی كفن را كه در گوشه صندوقی بوده است پیدا و خدمتشان می آورند و بعد از اینكه كفن را باز میكنند و همه خصوصیات آن را میبینند و ظاهرا مختصر تربتی كه بوده است در جوف آن میگذارند آن را دوباره به خانواده شان میدهند و میفرمایند این را جلو دست بگذارید. چون فردا صبح دوباره با آن كار دارم و پنهانش نكنید كه وقتی مورد احتیاج شد به زحمت نیفتید و لذا صبح فردا كه كفن مورد احتیاج شد بلافاصله كفن در اختیار گذاشته شد. به هر حال استكان چای را در كنار ایشان به زمین گذاشتند، ولی ناگهان حال ایشان منقلب شد، رنگ چهره پرید و التهاب و اضطراب فراوانی به ایشان دست داد. اطبا كه شاید انتظار این حالت را داشتند به سرعت دست به كار شده و سعی مینمودند با ماساژ قلبی و دیگر فنون علمی این حمله را هم بر طرف كنند ولی با كمال تأسف و تأثر این كار امكان پذیر نگردید. آخرین جملهای كه بر زبان آن مرد بزرگ جاری شد این بود كه خطاب به پزشكان و اطرافیان كه هنوز مشغول تلاش بودند چنین فرمودند: «مرگ است، مرگ … رها كنید … « یا الله، لااله الا الله...» و پس از سه مرتبه تكرار این جمله، دیدگان پر فروغ و حق بینش آهسته به روی هم قرار گرفت، لبها بسته شد، قلب آرام گرفت، پیكر عزیز و شریف بیحركت گردید، دفتر حیات عاریت بسته شد و خورشید درخشان عمر غروب كرد، روح پاك، با فراغت بال و سرشار از عظمت قدم به دنیای جاوید گذاشت تا در جوار قرب كردگار و ائمه معصومین جایگزین شود… رحمة الله علیه رحمة واسعه |
|||
|
|
۱۵:۰۴, ۶/اسفند/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۶/اسفند/۹۲ ۱۵:۰۷ توسط سدرة المنتهی.)
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
![]() حاج اسماعیل دولابی دولابی چون علم و عرفان خود را توسط خودسازی فردی به دست آورده بود و این علم را از کسی یاد نگرفته بود به همین دلیل هیچ وقت کسی را بعنوان جانشین خود تعیین نکرد و همه را از این کار منع میداشت . موت همیشه همراه ماست. وقتی میخوابیم گویا میمیریم و آنرا تمرین میکنیم. وقتی که نفس را بیرون میدهیم، در حقیقت میمیریم و با نفس دیگر ادامه حیات میدهیم.... وقتی جان دادن خیلی خوب وقتی است، هنگام تجلی خداست... با نزدیک شدن به آن مست میشوند به همبن خاطر بدان سکرات گفته میشود. وی مرگ خواه نیست اما آمادگی برای آنرا سبب استفاده بهتر از عمر میداند: «آمادگی موت خوب است نه زود مردن، بعد از این آمادگی، عمر دنیا بسیار پر ارزش خواهد بود. حضرت امیر فرمود یک ساعت دنیا را به همه آخرت نمیدهم. او دنیا و آخرت را به شب و روز تشبیه میکند: «دنیا شب صرف است و قیامت روز صرف و برزخ بین الطلوعین است. !شیعیان دراین دنیا بین الطلوعین را طی میکنند.» او چندان از ارزش دنیا میکاهد و آنرا سایهای از آخرت میپندارد که حتی آنرا شایسته نکوهش هم نمیداند:«دنیا آن قدر خیالی است که اگر با خیالت همراه من بیایی، یک باره میبینی که جان دادهای و آمدهای آن طرف و سر انجام این عارف ربانی و سالک الی الله در 9 بهمن 1381 وفات یافت و در صحن حرم حضرت معصومه (سلام الله علیه ) به خاک سپره شد ... ----------------------------------------
وقتی حاجاتت را به تأخیر می اندازد، دارد چیزی بزرگ تر به تو می دهد، منتها تو حواست به خواسته ی خودت است و آن را نمی بینی. تو نان می خواستی، او جان می داد، تو هم می گفتی جان را می خواهم چه کار، من نان می خواهم. اول اهل عبادت ، مسجد رفتن ، محراب ساختن و امام جماعت بردن بودم . بعد اهل توسل به اهل بیت علیهم السلام و گریه و عزاداری و اقامه مجالس ذکر اهل بیت(علیه السلام) شدم . تا اینکه در پایان به شخص برخوردمو به او دل دادم و از وادی توحید سر در آوردم . خداوند لطف فرمود و در هر یک از این کلاسها افراد برجسته و ممتاز آن کلاس را به من نشان داد ؛ ولی کاری کرد که هیچ جا متوقف نشدم ، بلکه تماشا کردم و بهره بردم و عبور کردم تا اینکه به وادی توحید رسیدم . در آغاز جوانی همراه پدرم عازم کربلا شدیم. از پل مسیب که چهار فرسخی کربلاست، پیاده رد می شدیم. بارها را هم من برداشته بودم و صدای آب فرات گویاهنوز حسین حسین می کرد و فریاد العطش سر می داد. حالم چنان دگرگون بود که چند بار زمین خوردم؛ ولی نگذاشتم پدرم متوجه شود. خداوند به زور،جان دوستان اهل بیت را نمی گیرد فرمود:من تردید دارم که جان دوستان اهل بیت را بگیرم جان دادن دو جور است. با شمشیر می شود کشت،ولی خوبی خیلی سریعتر از شمشیر می کشد.شهادت محبت نه سر وصدا دارد نه خون می ریزد.
فردوس و رضوان و رحمت الهی نوش جانت حاج اسماعیل ! برای ما هم دعا کن ، شادی روحش صلوات
----------------------------------- من تو را بوسیدم در شبی رویایی در هماغوشی مهتاب و نسیم وتو را هم خواندم آیه آیه آیه سوره سوره سوره ای سراسر اعجاز ای کتاب توحید محصف بی تاریخ... حمد و سوره ای بیادش میخوانیم... منابع : کتاب باران خلاف نیست http://www.aviny.com http://www.doulabi.com http://www.tebyan.net http://www.rasekhoon.net http://www.hawzah.net/ http://fa.wikipedia.org/wiki/ http://www.ahlevela.com |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| گوشه ای از حالات و بیانات آقا سید هاشم حداد | sajad0511 | 2 | 3,096 |
۲۴/دی/۹۱ ۲۱:۰۷ آخرین ارسال: sajad0511 |
|






![[تصویر: amini.jpg]](http://www.icd.ae/SiteFiles/cmsFiles/image/amini.jpg)


![[تصویر: 189159208169166572481421020179146215811235.jpg]](http://www.aviny.com/bozorgan/tabatabai/Images/189159208169166572481421020179146215811235.jpg)
![[تصویر: Abedin1924www.jpg]](http://behshahrema.ir/wp-content/uploads/2012/05/Abedin1924www.jpg)
![[تصویر: 400241_9mD34DRG.jpg]](http://womenhc.com/media/blogs/alzahra-esfahan/400241_9mD34DRG.jpg)

![[تصویر: IMAGE634828303444970703.jpg]](http://www.inn.ir/Images/News/Larg_Pic/19-6-1391/IMAGE634828303444970703.jpg)


![[تصویر: 343486_310.jpg]](http://cdn.tabnak.ir/files/fa/news/1392/11/25/343486_310.jpg)
![[تصویر: 22557927137639819299.jpg]](http://upload7.ir/imgs/2014-02/22557927137639819299.jpg)