|
مشکل توست ، به ما ربطی ندارد!
|
|
۲۱:۳۳, ۹/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم تا حالا این جمله رو زیاد شنیدیم :
این مشکل شماست, به ما ربطی نداره !!!! چقدر به این جمله اعتقاد دارید ؟؟ این داستان هم در همین رابطه ست, جالبه : موشی در خانه صاحب مزرعه تله موشی دید! به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد . همه گفتند : تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد! ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید ! از مرغ برایش سوپ درست کردند گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند! گاو را برای مراسم ترحیم کشتند ! . . . . . . . و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر میکرد!!! |
|||
|
|
۲۲:۱۳, ۹/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دست فروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این در حالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد. دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ ». دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم» سال ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند. دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت. سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زودتر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید. آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائی نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن را درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود. زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته ان را خواند:
بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است. |
|||
|
|
۲۲:۳۰, ۹/شهریور/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱/فروردین/۹۳ ۱۸:۲۳ توسط مجید املشی.)
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
يكى از عبادات ارزشمند الهى و يكى از بهترين اعمال صالح، سعى و تلاش در رفع نيازمنديها و احتياجات برادران و خواهران ايمانى، و يارى كردن آنها در رسيدن به خواستها و حوائجشان است. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، اين موضوع را از شرايط اسلام و مسلمانى ذكر كرده و مىفرمايند: هر كس صبح كند و به امور مسلمين همت نگمارد، از آنها نيست. و هر كس بشنود مردى از او يارى مىطلبد، اما جوابش را نگويد، مسلمان نيست. و همچنین می فرمایند: هر كس حاجتى از برادر مؤمن خود را برآورده سازد، خداوند نيز در مقابل حوائج و درخواستهاى فراوانى را از او برآورده مىسازد كه كمترين آنها بهشت است. التماس دعا
|
|||
|
|
۲۳:۲۲, ۹/شهریور/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۹/شهریور/۹۲ ۲۳:۲۵ توسط rezamohammadi.)
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
سلام علیکم
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم وَكُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَآئِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ كِتَابًا يَلْقَاهُ مَنشُورًا سوره : الاسراء آیه : 13 در این آیه شریفه به این نکته اشاره میکند که هر آنچیزی که از انسان پرواز کند ما به گردن او می بندیم و روز قيامت كتابي براي او بيرون ميآوريم كه آنرا در برابر خود گشوده ميبيند. میگویند در روز قیامت که مومنان را حساب و کتاب می کنند میگویند این هم سهم تو از این خون.مومن می گوید من در دنیا دستم به هیچ خونی آغشته نشده این پرونده من اشتباهیست،فکر می کند در حضور خدا اشتباهی رخ می دهد.می گویند تو در فلان جا فلان مجلس فلان حرف را نزدی فلانی گرفتار شد این سهم تو از این خون هست.یا در فلان مجلس فلان حرف رو زدی فلان کار رو کردی یا نکردی مومنی گرفتار شد. بله فکر نکنیم هر آن چیزی که از ما جدا می شود پرواز میکند واقعا از بین می رود بلکه در کتاب اعمال نوشته می شود و بعدا استخراج می شود. التماس دعا |
|||
|
|
۲۳:۲۳, ۹/شهریور/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۹/شهریور/۹۲ ۲۳:۳۲ توسط شاهد.)
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
زیبا بود
متشکر درواقع خیلی وقتا وقتی میخوایم به یکی کمک کنیم این تو ذهنمون میاد که حالا من بهش کمک میکنم چه فایده ای برای من داره؟ که چی حالا؟ اما جدا برای خودم تو این چند ساله این موضوع ثابت شده که اگر به یه شخصی مخلصانه کمک کنیم یا نه حتی با ریا که بقیه هم کارمون رو ببینن! یه جای دیگه گره کارمون خیلی خیلی راحت تر از اون چیزی که فکرشو بکنیم باز میشه درسته نتیجه اعمال واسه اون دنیاست ولی خیلی جاها وقتی تو خوبی کردی و گذشتی متقابلا بقیه هم برات جبران میکنن حتی اگر تو به این دید این کار رو نکرده باشی که بقیه برات جبران کنن خدا برات جبران میکنه تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز «متوکل» خلیفهی جابر و سفاک عباسی که به تحریک وزیر ناصبی مذهبش «عبدالله بنیحیی بنخاقان» در عداوت و دشمنی با خاندان بنیهاشم زبانزد خاص و عام میباشد اخلاقا مردی عیاش وشهوت پرست بود و به جوانان صبیح المنظر نیز تعلق خاطر داشت. یکی ازاین جوانان خوش سیما بهنام «فتح» بیش از دیگران مورد علاقه و توجه خلیفه قرار گرفت به قسمی که دستور داد تمام فنون زمان را از سوارکاری و تیراندازی و شمشیربازی به او آموختند تا اینکه نوبت به شناوری و شناگری رسید. قضا را روزی که فتح در شط دجله شنا میکرد تصادفا موج سهمگینی برخاست و جوان را در کام خود فرو برد. غواصان وشناگران متعاقبا به دجله ریختند و تمام اعماق آن شط را زیرورو کردند ولی کمترین اثری از جوان مغروق نیافتند. چون خبر به متوکل رسید آنچنان پریشان شد که از فرط اندوه و کدورت گوشهی عزلت گرفت و در به روی خویش و بیگانه بست : « وسوگندان غلاظ یاد کرد که تا آن را بدان حال که باشد نیاورند و او را نبینم طعام نخورم.» ضمنا فرمان داد که هرکس زنده یا مردهی فتح را پیدا کند جایزهی هنگفتی دریافت خواهد داشت. شناگران معروف بغداد همگی به دنبال غریق شتافتند و زیر و بالای شط دجله را معرض تفحص و جستجو قرار دادند. دیر زمانی از این واقعه نگذشت که عربی به دارالخلافه آمد و پیدا شدن گمشده را بشارت داد. متوکل عباسی چنان مسرور و شادمان شد که سرتاپای بشارت دهنده را غرق بوسه کرد و او را از مال و منال دنیوی بینیاز ساخت. چون محبوب خلیفه را به حضور آوردند چگونگی واقعه را از او استفسار کرد. فتح درحالی که از فرط خوشحالی در پوست نمیگنجید چنین پاسخ داد: « هنگامی که موج نابهنگام مرا برداشت تا مدتی در زیر آب غوطه خوردم و از سویی به سوی دیگر رانده میشدم. با مختصر آشنایی که از فنون شناوری آموخته بودم گاهی در سطح و گاهی در زیر آب دجله دست و پا میزدم. چیزی نمانده بود که واپسین رمق حیات را نیز وداع گویم که در این موقع موج عظیمی برخاست و مرا به ساحل پرتاب کرد. چون چشم باز کردم خود را درحفرهای ازحفرات دیوارهی دجله یافتم. از اینکه دست تقدیر مرا از مرگ حتمی نجات بخشید بسیارخوشحال بودم لیکن بیم آن داشتم که به علت گذشت زمان و براثرگرسنگی از پای درآیم. ساعتهای متمادی با این اندیشه خوفناک سپری شد که ناگهان چشمم به طبقی نان افتاد که از جلوی من بر روی شط دجله رقص کنان میگذرد. دست دراز کردم نان را برداشتم و سدجوع کردم هفت روز بدین منوال گذشت و مرا در این هفت روز هر روزه ده نان بر طبقی نهاده میآمد. من جهد کردمی و از آن دو سه گرفتمی و بدان زندگانی میکردمی. روز هفتم بود که این مرد به قصد ماهیگیری به آن منطقه آمد و چون مرا در آن حفره یافت با تور ماهیگیری خود بالا کشید. راستی فراموش کردم به عرض برسانم که بر روی قطعات نان که همه روزه در ساعت معین بر روی دجله میآمد عبارت «محمد بن الحسین الاسکاف» دیده میشد که باید تحقیق کرد این شخص کیست و غرض و مقصودش از این عمل چیست ؟» متوکل چون این سخن بشنید فرمان داد در شهر و حومهی بغداد به جستجو پردازند و این مرد عجیب را هرجا یافتند به حضور آورند. پس از تفحص و جستجو بالاخره محمد اسکاف را در حومهی بغداد یافتند و برای عزیمت به حضور خلیفه تکلیف کردند. محمد اسکاف در جواب جریان قضیه نان گفت: «برنامهی زندگی من از ابتدای تشکیل عائله این است که هر روز مقداری نان برای اطعام و انفاق مساکین کنار میگذارم تا اگر مستمندی پیدا شود با آن سدجوع کند یا آنکه با خود به خانه ببرد و با اهل و عیالش صرف کند، ولی اکنون چند روزی است که کسی به سراغ نان نمیآید. ازآنجا که نان صدقه و انفاق را در هر صورت باید انفاق کرد لذا در این چند روزه قطعات نان را چند ساعتی پس از صرف ناهار و عدم مراجعهی مستمندان، به دجله میانداختم تا اقلا ماهیهای دجله بینصیب نمانند.» خلیفه وی را مورد تفقد و نوازش قرار داد و از مال و منال دنیا بینیاز کرد. ضمنا در لفافهی مطایبه به محمد اسکاف گفت: « تو نیکی را به دجله میاندازی بیخبر از آنکه خدای سبحان آن را در خشکی به تو باز میگرداند.» |
|||
|
|
۱۷:۰۰, ۱/فروردین/۹۳
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
سلام
میخواستم لطف کنید توی پست شماره 3 (پيامبر اسلام، صلىاللهعليهوآله) رو به صورت (پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم ) ویرایش بفرمایید انشاءالله سربلند باشید |
|||
|
|
|
|
|









