|
گلستان زاده دلتنگ روزهای اسارت است
|
|
۱۰:۳۶, ۲۴/فروردین/۹۳
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
به نام خدای سبحان
اگر وقت نداری همه شو بخونی، تیکه تیکه بخون، اما بخون
"آزاده مسلم گلستان زاده" فرزند دوم خانواده در سال ۱۳۳۷ در شهرستان کازرون در استان فارس به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی در دبستان شهید چمران و راهنمایی را در مدرسه شهید مدرس گذراند. همزمان با تحصیل به مدت ۱۰ سال در یک جوشکاری مشغول به کار شد. در سال ۱۳۶۰ با موافقت خانواده و به اصرار دوستش، به عنوان پاسدار افتخاری به استخدام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و به عنوان یک نیروی تدارکاتی در جبهه حضور یافت. در عملیات بدر راننده آمبولانس بود و در سال ۶۵ در عملیات کربلای ۵ به اسارت دشمن بعث عراق درآمد و پس از تحمل ۴ سال اسارت در اردوگاه تکریت ۱۱، در شهریور ماه ۱۳۶۹ به آغوش میهن باز میگردد. گفت وگو با این آزاده را در ادامه می خوانیم: * وظیفه در برابر دفاع از وطن در ابتدای صحبت هایش از وظیفه خود در قبال حراست و پاسداری از کیان وطن به ما میگوید:" با وجود تشکیل خانواده و اینکه سه فرزند کوچک داشتم، برای دفاع از اسلام، ناموس و خاک وطنم، وظیفه خود میدانستم که به جبهه بروم. خانوادهام را به خدا سپردم و عازم جبهه شدم و اسلحه به دست گرفتم. جبهه به من و امثال من نیاز داشت و من هم به جبهه. باید مقابل دشمن بیوجدان میایستادیم و من هم فرزند این سرزمینم و بنا به فرمان حضرت امام ره باید سنگرها را حفظ میکردیم. هنوز هم نگران آینده و استقلال وطن هستم و همچون آن روزها برای عزت و سربلندیش دعا میکنم تا به دست صاحب اصلیاش برسد. *شرایط سخت اسارت در اردوگاه او از اینکه ناباورانه به اسارت درآمد و هیچ گاه تصور نمیکرد که روزی اسیر شود، میگوید:"بعد از شب اول عملیات کربلای ۵، ساعت ۱۱ صبح روز جمعه به اسارت دشمن در آمدیم. یک دسته بودیم که به محاصره درآمدیم. وحید اسماعیلی توانست فرار کند؛ ولی دو ماه بعد، به اسارت درآمد و ما او را در اردوگاه تکریت ۱۱ دیدیم. من به همراه غلامرضا مرتزج، منوچهر غلامی و موسی بستانیان به اسارت درآمدیم. باور این که به اسارت در آمدهایم، سخت بود؛ اما راضی بودیم به رضای خدا. وی در توصیف شرایط موجود در استخبارات و اردوگاه اینچنین اضافه میکند: "ما را به بصره منتقل کردند. چند روزی در اتاقکهای کوچکی در بصره برای بازجویی با سختترین شکنجهها بودیم؛ تا اینکه ما را به استخبارات بغداد بردند. بازجویان ما در استخبارات منافقینی بودند که بویی از انسانیت نبرده بودند. روز اول من را به همراه چهار نفر دیگر به یک اتاق ۴۰ در ۲۰ بردند. یغلبی به ما دادند که از آنها باید برای غذاخوردن و همچنین اجابت مزاج استفاده میکردیم. بعد از چند روز تحمل شکنجه و بازجویی به جمع اسرای دیگر در استخبارات اضافه شدیم. سید کرامت حسینی - خدا حفظش کند- در آنجا به ما که به قولی تازه وارد بودیم، روحیه میداد و سعی میکرد ما را آرام کند. در زادگاه صدام ملعون بعد از دو ماه به اردوگاه تکریت ۱۱ ، محل زادگاه آن خدانیامرز؛ صدام منتقل شدیم. تصور میکردیم که شرایط در آنجا بهتر باشد. اما تصور غلطی بود. به دروغ اسمش اردوگاه بود. در وسط بیابان سولهای زده بودند که محل نگهدار ی حیوانات بود. خودمان توانستیم کمی وضعیتش را بهتر کنیم. چهار سال فقط درد و زجر و سختی بود. من مسئول نظافت اردوگاه بودم. فکر نمیکنم که کسی توانست در طول مدت اسارت در تکریت ۱۱ ، یک دستشویی راحت برود. اگر هم میتوانست، آن روز برایش حکم بهشت را داشت. خدا لعنت کند عدنان افسر عراقی را؛ با شکنجههای وحشیانهاش موجب شهادت چند تن از اسرای اردوگاه شد. علی آمریکایی داشتیم افسر دیگر عراقی که روزمان را سیاه میکرد؛ از خدا مرگ اینها را میخواستیم. اسارت نبود ؛ شکنجهگاه بود. نه میتوانستیم نماز بخوانیم، نه چند دقیقه آسوده بخوابیم و نه ... . حتی چشم دیدن خندههای بچهها را نداشتند. یادم هست روزی در اردوگاه سه نفر از بچهها باهم راه میرفتند و یکی از آنها برای روحیه دادن شوخی میکرد و آنها را میخنداند. عراقیها این صحنه را دیدند و به شدت آنها را زدند. در داخل بند ۱ آسایشگاه ۲، مسعود نیک منش ۱۴ ساله بود. از فرط ناراحتی برای بچهها، گوشهای ناراحت و افسرده نشسته بود. عماد نگهبان عراقی آمد و از من پرسید:" چرا ناراحت است؟" من هم به دروغ گفتم:" دلتنگ خانواده است." چون اگر میدانستند برای چه ناراحت است، او را میزدند. با سر پایین باید در اردوگاه راه میرفتیم؛ اگر کسی به آسمان و افق دوردست نگاه میکرد، بیچاره بود. سر بالا ممنوع بود. آنقدر در آمارگیری، ما روی پاهای خود مینشستیم که الان مشکل داریم. *تنها سلاح در اسارت گلستان زاده از مقاومت و ایستادگی در برابر تنبیهها و شکنجههای عراقیها میگوید:" تنها با اعتقاداتمان توانستیم مقاومت کنیم. برای در امان ماندن از کتک عراقیها آیه شریفه وجعلنا را میخوانیدم و از مقابل آنها رد میشدیم. آنها هم با همان آیه شریفه، کور میشدند و آزارشان به ما نمیرسید. زمستان اگر میخواستند کسی را تنبیه کنند به درون حوضی میانداختند و بعد به روی خاک وگل اردوگاه، وحشیانه و به قصد مرگ با کابل میزدند و تنها سلاح، یادخدا و ذکر ائمه علیه السلام بود که توان ایستادگی را به ما میبخشید. عراقیها برای نفوذ در اعتقادات بچهها کارهای زیادی می کردند، و ما با توکل برخدا شکستشان میدادیم. برایمان تلویزیون میآوردند و فیلمهای رقص و آواز پخش میکردند. پس از آن، دستگاه ویدیویی آوردند و در آسایشگاهها همه را مجبور میکردند که فیلمهایشان را تماشا کنند. همه بیرون میآمدیم و کتک هم میخوردیم. ولی ارزش داشت و باعث شد تا آن دستگاه ویدئو را بردند. میدانستیم که اگر قبول کنیم، فردا نقشهای دیگر میریختند و تبلیغات میکردند که اسرای ایرانی اینگونهاند. در اردوگاه برایمان تلویزیون گذاشتند و دو کانال، نیم ساعت برنامه درباره منافقان و امکاناتی که برای پناهندگان میدادند، نشان میداد و برای اینکه بچهها را جذب کنند، وادار میکردند تا آن برنامهها را ببینند؛ اما با درایت و بینش بسیجیوار اسرا آنان به اهداف خود نرسیدند و شکست خوردند. از عمد کارهایی را به ما محول میکردند که در توان و تخصص ما نبود. با ماشین کمپرسی شن میآوردند و شن را به گوشهای از اردوگاه میریختند و دستور میدادند بدون وسیله و در مدت زمان ۱۰ دقیقه آن را به سمت دیگر اردوگاه ببریم. آنها میخواستند ما را اذیت کنند که انجام این کارها را برای ما اجبار میکردند. ما هم به حالت دو، با ظرفهای غذایمان شنها را در ۱۰ دقیقه جابه جا میکردیم. عدنان که قصد اذیت کردن ما را داشت؛ مستاصل میگفت:" نمیدانم چطور این کار را انجام می دهید." و اینها دیوانه میشدند. همه اینها معجزه الهی بود که نمیگذاشت بهانه دیگری برای شکنجه به آنها بدهد. *دروغ گویی منافقان برای کمک به عراقیها گلستان زاده از آزار وحشیانه جاسوسان و منافقین که در پی به دست آوردن بهانه برای اذیت و آزار اسرا بودند، می گوید:" روزی نبود که ما را نیازارند؛ آنها برای این کار متوسل به دروغ گویی میشدند. روزی غذایی برای ما آوردند. بینمک بود. یکی از بچهها فقط گفته بود که غذا بینمک است. به گوش عراقیها رسانده بودند که ما به صدام بابت این غذا فحش دادهایم و خدا آن روز را برای کسی نیاورد؛ کربلایی به راه افتاد. آنقدر بچهها را زدند که حساب نداشت. اگر لو میرفت که کسی پاسدار و یا بسیجی است، آنقدر شکنجهاش میدادند تا در زیر شکنجهها شهید میشد. بچهها فداکاری داشتند، مردانگی کردند و ایستادند و کار بزرگی بود. باید در تاریخ ثبت شود که این اسرا چه روزهایی را از سر گذراندهاند. هیچ کس هم نمیتواند درک کند. اسارت سخت است، اسارت درد بیدرمان است. یادم هست که یکی از بچه ها در آشپزخانه کار میکرد. یکی از جاسوسان به دروغ، به افسران عراقی گفت که او قصد دارد با کارد آشپزخانه نگهبان آشپزخانه را بکشد. عراقیها به سرعت آمدند و او را به اتاقی بردند و کف زمین خواباندند. در آن هنگام ، اتوی داغ به ته پایش چسباندند. من از کنج حیاط و از گوشه پنجره، اتاق را می دیدم. مشاهده این صحنه برای من غیر قابل تحمل بود؛ چه برسد به این اسیر. انقدر اتو را چسباندند که گوشت کف پای او سوخت و اتو به استخوان رسید. او تا دو سه ماه قادر به ایستادن بر روی پاهایش نبود و با بچه ها او را بغل میکردیم و جابه جا میکردیم. زجر آورترین شکنجه ها از دیدگاه این آزاده شکنجه های فردی بود. او اضافه می کند:" مواقعی که همه را با هم میزدند برایمان درد نداشت، چون همه با هم کتک میخوردیم؛ ولی وقتی یک اسیر را در مقابل چشمان ما میزدند، از خدا مرگمان را میخواستیم. چون نمیتوانستیم به او کمک کنیم. این آزاده صبور، روز شیرین آزادی از اردوگاه تکریت ۱۱ را این طور توصیف میکند: "تنها یک بار صلیب سرخیها را در اردوگاه دیدیم و آن روزی بود که آزاد شدیم. دو آقا و یک خانم بودند. در اینجا باید بگویم که نماز جماعت در اردوگاه ممنوع بود. اگر سه نفر کنار هم و حتی با فاصله یک متری نماز میخواندند؛ متهم به خواندن نماز جماعت میشدند و باید کتک میخوردند. اولین و تنها نماز جماعتی که در تکریت ۱۱ خواندیم؛ در روز آزادی بود که صلیب سرخیها حضور داشتند. با وجود تمام خطرات، موذن آن نماز به یادماندنی شدم. گویی که نگهبانان عراقی با چشمانشان میخواهند چشمان مرا از کاسه در آوردند؛ اما من بیتوجه به کار خود ادامه دادم و بچهها برای اقامه نمازجماعت صف بستند و نماز اقامه شد. پس از آن نماز و در همان روز و در تاریخ ۷/۶/۶۹ با اتوبوس راهی وطن شدیم. تا مدتها به علت بیماریهای ناشی از اسارت در بیمارستان بودم تا اینکه کمی حالم بهبود یافت. مدیون خانوادهام به خصوص همسرم هستم آزاده گلستان زاده که به تازگی دامادش را از دست داده و او و خانوادهاش داغدار از دست دادن دامادشان هستند؛ اما از زندگی این روزهایش میگوید: " زندگیم را مدیون خانوادهام و علی الخصوص همسرم هستم و نمیدانم چگونه باید قدردان زحماتش باشم. من قبل از اسارت ازدواج کردم و سه فرزند داشتم و با فرض اینکه من به شهادت رسیدهام، همسرم سه فرزندم را با سختی بزرگ کرد و مراقب آنها بود. در روزهایی که من اسیر بودم و هیچ کس تصور نمیکرد که من زنده هستم، او برای درددل کردن با من به سرمزار من میرفت و یک تنه در تربیت فرزندان تلاش نمود. از او ممنونم که با وجود تمام مشکلات و سختیهای آن روزها و مشکلات این روزها در کنار من است و پشتیبان من در زندگی است. بعد از اسارت ، به استخدام آموزش و پرورش درآمدم و هم اکنون بازنشسته هستم. البته در همان سالها، خدا دختری را به من هدیه کرد و هم اکنون مشغول به تحصیل در دانشگاه است. *آزادهها را درک کنند این آزاده ضمن گلایه های بسیار از سازمان ایثارگران و مسؤولان امر اضافه می کند: " مهمترین نیاز امروز آزاده ها، این است که ما را درک کنند. بسیاری از بچهها، از لحاظ روحی، دچار مشکلات عدیدهای هستند. حجم شکنجهها و توهینهای بعثیهای خدانشناس، به حدی زیاد بود که گاه از خدا آرزوی مرگشان را میکردیم. وقتی آنها به بهانههای مختلف به خانوادههای ما فحشهای رکیک میدادند و در پاسخشان حرفی به جز کتک خوردن نداشتیم؛ زمانی که نوجوانی ۱۴ ساله در اردوگاه را به حدی زدند که تاب و توانمان رفت و وقتی امروز بعد از گذشت ۲۰ سال از آن روزها به ما میگویند میخواستید نروید؟ حالا که انتخاب کردید و رفتید حقتان است، تحمل کنید. زمانی که خانوادههای شهدا را میبینیم و شرمنده آنها میشویم؛ بیشترین نیازمان این میشود که حداقل درکمان کنند. وقتی آزادهای به دلیل صفر بودن سطح بهداشتی اردوگاه، دچار بیماریها و عفونتهای کلیوی و گوارشی شده و برای درمان خود، قادر به پرداخت هزینههای سرسام آور درمانی نیست و برای تامین نیازهای درمانی به بنیاد شهر خود مراجعه میکند و آنها به او میگویند چند درصد هستی؟ چه پاسخی دارد. آزادگان ظاهرا هیچ مشکل و بیماری ندارند و سلامت هستند. اینان از ما چه میدانند؟ چه کسی از بیماریهای ما خبر دارد؟ بیماریهایی که یادگار روزهای اسارت است؟ یادگار روزهای سختی و شکنجه است؟ یادگار روزهای مقاومت، دفاع و ایمان است؟ نیاز آزادهها این است که درک شوند. در جواب کسانی که میگویند میخواستید نروید، سکوت میکنیم؛ اما حقمان این نیست که بعد گذراندن آن همه مصیبت و درد، مستحق شنیدن این حرفها باشیم، چه از سوی مسئولین و چه از سوی بعضی از مردم. *دلتنگ روزهای اسارت گلستان زاده اما هنوز دلتنگ روزهای اسارت است و بنا به گفته خودش بسیار دلش برای اردوگاه تنگ میشود؛ و در این باره میگوید: " ای کاش برنمیگشتیم و همانجا میماندیم. آنجا همه چیز بود؛ صدق، صفا،دوستی، معرفت، و از همه بیشتر یاد خدا و عنایات ائمه علیه السلام. هیچ کس به فکر چیزی نبود، به جز سربلندی اسلام و ایران. ما به هم روحیه میدادیم. کمک حال و پشتیبان هم بودیم. همه از حال هم خبر داشتیم و یک رنگ و یکدل بودیم. *همچون گذشته آزادهایم آزاده مسلم گلستان زاده در پایان تاکید کرد که : " از گذشته خود پشیمان نیستیم و با وجود تمام سختیها چه در طول اسارت و چه در طول سالهای پس از اسارت، هنوز هم پشتیبان ولایت فقیه هستیم و هر زمان و هر کجا گوش به فرمان رهبر هستیم و حاضریم جان خود را برای پاسداری از ارزشهای انقلاب فدا کنیم و با آزادگی به شهادت برسیم." |
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۰:۰۵, ۲/مرداد/۹۴
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا
از شما مي خواهم كه در مرحله اوّل خود را بسازيد و بعد ديگران را. شهيد مجتبي كاظمي خاطرات شهدا دراردوگاه اسارت چند روزی بود که عراقی ها بسیار عصباني بودند. برنامه هاي رادیویی مثل روزها ی عادی از بلندگوها پخش نمی شد. اکثر بچه ها معتقد بودند که رزمندگان دست به عملیات زده اند بعداز چند روز رادیو ها به کار افتاد و با پخش موزیک های نظامی و رزمی معلوم شد که عملیات شروع شده است پس از یک هفته سانسور خبری یکی از سربازان عراقی تعداد زیادی روزنامه به اردوگاه اورد همه انها حاکی از اخبار جنگ وعملیات نیروهای نظامی بود. در لابه لای گزارش خبرنگار ان روزنامه نوشته بود: [در بین گشته شدگان ایرانی جنازه تعدادی از فرماندهان عالی رتبه سپاه امام خمینی (رحمة الله علیه) از جمله محمد علی شاهمرادی به چشم میخورد. ] مات ومبهوت شدیم قبول ان برای ما بسیار سخت بود. از طرفی به ارزش و اهمیت محمد علی در جبهه پی بردیم. خاطره آزادگان از خبر شهادت شهید محمد علي شاهمراديمنبع : برگرفته از سايت شهيدان.62 |
|||
|
|
۱۴:۲۰, ۱۸/مرداد/۹۴
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا
خدایا دوست دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغای کشمکشهای پوچ مدفون نشوم. شهید یونس یونسی المشیری خاطرات شهدا چندسالی از اسارتمان می گذشت بعضی ها خسته و گوشه گیر شده بودند. یک روز حاج آقای ابوترابی برای ما سخنرانی کرد و سفارش کرد تا می توانیم از فرصت پیش آمده برای یادگیری و خودسازی استفاده کنیم، قسم خورد که آرزوی همه اولیای خدا به دست آوردن چنین فرصت هایی بوده تا دور از هیاهوی زندگی خدا را عبادت کنند. بعداز آن شور و شوقی بین اسرا ایجاد شد و هرکس سعی می کرد از وقتش بیشترین استفاده را ببرد، یاد بگیرد و یاد بدهد. سيد علي اكبر ابوترابيمنبع : برگرفته از پايگاه ابوترابي |
|||
|
|
۲۰:۱۳, ۳۰/مرداد/۹۴
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا
خدایا تو شهادت را نصیبم کن، خود چگونه شهید شدن را انتخاب خواهم نمود، خدایا تو شهادت را نصیبم کن که خود عشق و عاشقی را به حد اعلای آن خواهم رساند، خدایا آن گونه خواهم بود که تمام وجودم شیفتگی عشق رسیدن به وصال و حضور به درگاهت را گواه بگیرند. شهید بهمن دُرولی خاطرات شهدا به خاطر آنكه قاب عكس صدام را شكسته بودم، مرا به گودالی كه هشتاد و یك پله از زمین فاصله داشت، بردند. آنجا شبیه یك مرغدانی بود. وقتی مرا در سلولم حبس كردند، از بس كوچك بود، میبایست به حالت خمیده در آن قرار میگرفتم. آن سلول درست به اندازة ابعاد یك میز تحریر بود. شب فرا رسید و كلیههایم از شدت سرما به درد آمده بود. به هر طریق كه بود، شب را به صبح رساندم. تحملم تمام شده بود. با پا محكم به در سلول كوبیدم. نگهبان كه فارسی بلد بود، گفت: چیه؟ چرا داد میزنی؟ گفتم: یا مرا بكشید یا از اینجا بیرون بیاورید كه كلیهام درد میكند. اگر دوایی هست برایم بیاورید! دارم میمیرم. او در سلول را باز كرد و چند متر جلوتر در یك محوطه بازتر كشاند و گفت: همین جا بمان تا برگردم. در آنجا متوجه یك پیرمرد ناتوان شدم. او در حالی كه سكوت كرده بود، به چشمانم زل زد. بیمقدمه پرسید: ایرانی هستی؟ جوابش را ندادم. دوباره تكرار كرد. گفتم: آره، چه كار داری؟ پرسید: مرا میشناسی؟ گفتم: نه از كجا بشناسم؟ گفت: اگر ایرانی باشی، حتما مرا میشناسی. گفتم: اتفاقا ایرانیام؛ ولی تو را نمیشناسم. پرسید: وزیر نفت ایران كیست؟ گفتم: نمیدانم. گفت: ... نام محمد جواد تندگویان را نشنیدهای؟ گفتم: آری، شنیدهام. پرسید: كجاست؟ گفتم: احتمالاً شهید شده. سری تكان داد و گفت: تندگویان شهید نشده و كاش شهید میشد. دیگر همه چیز را فهمیدم. بغض گلویم را گرفته بود. فقط نگاهش میكردم. نگاه به بدنی كه از بس با اتوی داغ به آن كشیده بودند، مثل دیگ سیاه شده بود...، گفتم: اگر پیامی داری بهم بگو. گفت: این سیاه چال، طبقة زیرین پادگان هوانیروز الرشید است... گفت: ... پیام من مرزداری از وطن است... صبوری من است. نگذارید وطن به دست نااهلان بیفتد. نگذارید دشمن به خاك ما تعرض كند. استقامت، تنها راه نجات ملت ماست. بگذارید كشته شویم، اسیر شویم؛ ولی سرافرازی ملت به اسارت نیفتد. گفتم: به خدا قسم... پیامت را به ایرانیان میرسانم. خم شدم دستش را ببوسم كه نگذاشت... شهيد محمد جواد تند گويانمنبع: راوي: عيسي عبدي، ر.ك: ساعت به وقت بغداد، ج1، ص89 – 86. |
|||
|
|
۱۱:۴۸, ۵/شهریور/۹۴
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا
شهدا از دست نمی روند، به دست می آیند. شهید سیدمرتضی آوینی خاطرات شهدا مرداد 68 توی تکریت بودیم. یک روز صبح عراقی ها به حاج آقای ابوترابی گفتند برای رفتن به اردوگاه تکریت 17 آماده شود. حاج آقا یک ساعت فرصت داشت، وقتی داشت وسایلش را جمع می کرد؛ بچه ها دورش جمع شده بودند و گریه می کردند و نگهبان های عراقی مات و مبهوت نگاه می کردند. در میان گریه و زاری بچه ها، حاج آقا بلند شد و با صدای بلند گفت : "" با مردمان به گونه ای رفتار کنید که اگر مردید بر شما بگریند و اگر زندگی کردید با اشتیاق به سوی شما آیند."" و رفت سمت در اردوگاه. احسان درجه دار عراقی داشت با ناراحتی بیرون رفتن او را نگاه می کرد ، حاج آقا به طرفش رفت، احسان را بغل کرد وگفت: "" برادر احسان من خدمت صادقانه شما را فراموش نخواهم کرد"". احسان هم باصدای بلند گریه می کرد. حجت الاسلام سيد علي اكبر ابوترابيمنبع : برگرفته از پايگاه ابوترابي |
|||
|
|
۹:۰۲, ۶/شهریور/۹۴
شماره ارسال: #15
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا
دعا كنيد كه خداوند شهادت را نصيب شما كند، در غير اين صورت زماني فرا ميرسد كه جنگ تمام ميشود و رزمندگان امروز سه دسته ميشوند: یک: دستهاي كه به مخالفت با گذشته خود برميخيزند و از گذشته خود پشيمان ميشوند. دو: دستهاي كه راه بيتفاوت را بر ميگزينند و در زندگي مادي غرق ميشوند. سوم: دستهاي كه به گذشته خود وفادار ميمانند و احساس مسئوليت ميكنند كه از شدت مصایب و غصهها دق خواهند كرد. پس از خداوند بخواهيد با رسیدن به شهادت از عواقب زندگي پس از جنگ در امان بمانيد، چون عاقبت دو دسته اول ختم به خير نخواهد شد و جزو دسته سوم ماندن هم بسيار سخت و دشوار خواهد بود. شهيد حميد باكري
خاطرات شهدا
سرگرد عراقی چند بار به حاجآقا گفته بود «آقای ابوترابی، اگه {امام} خمینی مثل تو باشه، من مقلدش میشم». حاجآقا هم گفته بود «این چه حرفیه؟ من خودم شاگرد کوچک امام بودهام. امام خیلی مهربونتر و رئوفتر از این حرفهاست». حجت الاسلام سيد علي اكبر ابوترابي منبع خاطرات: کتاب "حجت الاسلام |
|||
|
|
|
|
|







