|
مصر شما چه اندازه بزرگ است؟
|
|
۱۳:۱۳, ۲۶/فروردین/۹۳
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم بقالى بود كه گاهى از او شير مى خريدم. من دو شيشه شير مىخواستم، اما او مىگفت بايد يك ظرف ماست هم ببرى، در حالى كه مى ديدم بعضى مى آمدند و بدون اينكه او به آنها چيزى بگويد، ده تا ده تا شير مى بردند. با خنده گفتم پس يك شيشه شير بيشتر نمى خواهم. او هم گفت: نه آقا! همين كه گفتم! وقتى به انسان اختيار چهار تا شير، چهار تا آفتابه، چهار تا آدم، چهار تا لباس و ... را مىدهند، او مقرراتى را به دلخواه و از پيش خود مى آورد، درحالى كه خداوند حكمى را براى آن قرار نداده است، بلكه حكم را خودِ من تشريع مىكنم. كاش اين مجعولات و اين منزّلات، لااقل مساوى و براى همه بود، اما اين طور نيست بلكه حدود و ثغور آن را، تفرعن من، ضعفها و قدرتهاى من، اينكه به چه كسى بستگى دارم و در گرو چه كسى هستم، اندازه مى گيرد. گاهى كه با چند نفر همراه مى شوم و در ماشينى مى نشينيم، تفرعن مى كنم و زير بار نمیروم و جبروت و كبريا و خودخواهى هايم در آن مرحله، ظهور و بروز مى كند. و گاهى هم اين اتفاقات و اين حالتها در محيط كارم متجلّى مىشود. همه فرعونيم، فقط مصرهاى ما كوچك و بزرگ مى شود. من در محدوده خانه ام، مادر و پدرم، فرزند و عيالم، فرعونى هستم و «أَنَا رَبُّكُمُ الاعْلى»
تلخیص و برگرفته از آثار علی صفایی حائری
|
|||
|
|
۲۲:۴۷, ۲/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
این مصرها خیلی مسئله ی مهمی اند
استاد ما میگفت هرجایی تو زندگی تصمیمی گرفتی که مطابق هوای نفس بود،همون اندازه فرعونی چقدر این جمله ها رو شنیدیم: دلم میخواد همین که من گفتم چون من میخوام فلان حکم با عقل من جور در نمیاد من ... من ... من... منتها مثلا یه کسی به اندازه اعضای خانواده اش زیر دستشن و اوامر نفاسانی بهشون میکنه یکی اندازه مصر چه کسی تضمین میکنه که مثلا همین شخص با فرعون یه جا نباشه به هر حال بروز و ظهورش فرق داشته اما صفت یکی بوده |
|||
|
|
۳:۳۵, ۳/اردیبهشت/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۳/اردیبهشت/۹۳ ۳:۳۷ توسط HermeS.)
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
گاهی حتی نوع نشستن ما نوع تلقی فرعون گونه ما از اطرافمان را منعکس می کند که عملی ساده ست اما از تفرعنی بزرگ خبر می دهد.
این حکایت از اسرار التوحید ، شرح احوال و اقوال ابوسعید ابی الخیر ، جالب و خواندنی ست و البته نوع بیان ان هم نکات زیادی در خود دارد: "و هم در اين عهد، شيخ بو عبد اللّه باکو، يک روز در مجلس شيخ ما ابوسعيد قَدّس اللّهُ رُوحَهُ العزيز بی خويشتن نشسته بود، خواجه وار و پای بگرد کرده . شيخ ما را چشم بر وی افتاد. پس شيخ با کسی خُلقی بکرد(شوخی کرد) در ميان مجلس و سخنی نيکو بگفت. آن کس شيخ را گفت«خدايت در بهشت کناد » شيخ گفت ما را بهشت نبايد با مشتی لنگ و لوک و درويش. در آنجا جز شلان و کوران و ضعيفان نباشند. ما را در دوزخ بايد، جمشيد درو و فرعون درو و خواجه درو " و اشارت به شيخ بو عبد اللّه کرد و "ما در او" و اشارت به خود کرد. شيخ بو عبد اللّه بشکست و با خويش رسيد و دانست که تَرکی عظيم از وی در وجود آمد. با خويشتن توبه کرد و چون شيخ از منبر فرود آمد، پيش شيخ آمد و او را تصديق کرد و استغفار کرد و بعد از آن، هرگز چنان ننشست. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |










