|
بزرگمردي كه انگشت مادرش را قطع كرد
|
|
۱۲:۵۱, ۲۰/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
[align=-WEBKIT-RIGHT]بابا جنگ تمام شد . ... ارمان های ما را تغییر هم داده اند . فتنه هم کرده اند... اما شما هنوز زنده اید و زجر میکشی؟؟؟؟؟؟ الحق که عمر نوح را دارید... [/align]![]() تا به حال پای درد و دل یه شهدای زنده شسته اید؟ تا به حال به یک اسایشگاه اعصاب و روان جانبازان رفته اید؟ پاي درددل هاي رضا اكبري [i]بزرگمردي كه انگشت مادرش را قطع كرد[/b] يك جانباز اعصاب و روان ميگويد: در طول اين سالها زجر زيادي كشيدم؛ بيمارستانها و شهرهاي مختلف بستري ميشدم؛ جانبازي ما متفاوت است، چون معلوم نيست حالتهاي عصبي چه زماني به سراغاش ميآيد. گروه جهاد و مقاومت مشرق- سن و سال كمي داشتند اما به اندازه يك مرد درك ميكردند؛ آنها يك روز ابري، دور از ريا و با قلبي به وسعت دريا راهي جبهههاي نبرد حق عليه باطل شدند؛ اما امروز همان مردان كه جراحتشان دور از چشمهاي ما است، با دلي پر از درد، در بهشت كوچك گوشه شهرمان، غم ميخورند. «رضا اكبري» يكي از جانبازان دفاع مقدس است كه در 15 سالگي به درجه جانبازي نائل آمد.به مناسبت ميلاد حضرت ابوالفضل(علیه السلام) كه به عنوان روز جانباز نامگذاري شده است. پاي درد دلهاي اين جانباز مينشينيم ،باشد كه اين همه گذشت و تحمل، مورد توجه مسئولان و مردم قرار بگيرد. * صداميها مرا تا گردن زير خاك كردند بنده در 15 سالگي در حالي كه ميتوانستم در كنار پدر و مادرم باشم، عازم جبهه شدم؛ رزمنده بسيجي بودم؛ اول فروردين 67 يعني يك ساعت و نيم از تحويل سال نو گذشته بود؛ در منطقه مريوان سه شبانه روز جنگيدم؛ سپس از شدت خستگي به پايگاه عراقيها رفتم و خوابيدم؛ در مدتي كه من خواب بودم، پايگاه عراقيها از دست ما رفت؛ يك موقع از خواب بيدار شدم و ديدم يكي از پشت، گردنم گرفته و بلندم كرده است؛ او را كه نگاه كردم خيلي ترسيدم؛ از نيروهاي گارد رياست جمهوري صدام بود و مانند هيولا؛ يك لگد به كمرم زد و هنوزم جاي آن محل ضربه درد ميكند. صداميها مرا تا گردن زير خاك كردند؛ آن روز باران هم ميباريد و 4 ساعت اسير گِل بودم؛ صداميها مشروب ميخوردند و سر مرا نشانه ميگرفتند و ميخنديد؛ خدا خواست بچههاي ما كه از آن طرف شكست خورده بودند، صحنه را ديدند و صداميها را زدند؛ بچهها مرا از زير گِل بيرون كشيدند؛ رزمندهاي آذريزبان مرا روي دوشش گرفته بود تا از منطقه خارج كند؛ آن موقع در پايگاه عراقيها درگيري شد و او در همانجا به شهادت رسيد. بعد از درگيري، من هم داخل درهاي عميق افتادم و بعد از مدتي مرا از آن جا بيرون آورده بودند كه در ابتدا مانند جنازه بودم كه بعد از مدتي درمان توانستيم روي پا بايستم. * انگشت مادرم را قطع كردم در طول اين سالها زجر زيادي كشيدم؛ بيمارستانها و شهرهاي مختلف بستري ميشدم؛ برخي جانبازان چشمهايشان را از دست دادند، اما جانباز اعصاب و روان قضيهاي متفاوت دارد، چون معلوم نيست اين حالتها چه زماني به سراغاش ميآيد. حالتهاي آنها فرق ميكند. اگر به نمونههايي از آن بخواهم اشاره كنم، آيا شما ديدهايد فردي كه مادرش را خيلي دوست دارد، انگشت او را با دندان قطع كند؟! من اين كار را كردم. به مادرم گفته بودند اگر تشنج كردم نگذارد دندانهايش قفل شود، يك شيءاي بين دندانهايش بگذاريد. مادرم وقتي در اين موقعيت قرار گرفت، انگشت خود را بين دو فك من گذاشت، من هم انگشت او را قطع كردم. بعد از اينكه به حالت عادي برگشتم، انگشت را از دهانم بيرون آوردند و بعد بردند پيوند زدند. * خانوادهام مرا ترك كردند بنده دو بار ازدواج كردم؛ با توجه به شرايط خاصي كه داشتم، در ازدواج نخست، همسر سابقام نتوانست خيلي تحمل كند؛ نمونهاي از اتفاقهايي كه در آن زمان افتاد اين بود كه وقتي دخترم دو ساله بود، نيمه شب بيماري به سراغ من آمد و او را از بالا بلند ميكنم و وسط ميز شيشهاي پرتاب كردم. از آنجا كه خدا مرا دوست داشت اتفاقي براي دخترم نيفتاد. از اين اتفاقها زياد در زندگي داشتيم؛ سرانجام همسر سابقام پسر 6 ساله و دختر 9 سالهام را از من گرفت و در 25 خرداد سال 79 به نروژ رفت؛ از آن زمان تاكنون بچههايم را نديدم؛ ميشنوم كه پسرم در حال تحصيل در رشته وكالت است و دخترم پزشكي ميخواند. زجر براي من اين بود كه رشد و پيشرفت بچههايم را نديدم؛ البته به مادر بچهها حق ميدهم چنين كاري را انجام بدهد. * همسرم مبارز است بنده مجدد ازدواج كردم؛ همسر كنونيام كُرد زبان است؛ برعكس همسر اول، وي مبارز است؛ اما مبارز بودن او به قيمت شكسته شدن دندانها و دستش تمام شده است؛ چون زماني كه بيماري به سراغم ميآمد، آن موقع من كسي را نميشناسم، نميدانم كه در اطراف من برادرم است، خواهرم است يا همسرم... دست كه به دستم ميرسد، ميشكنم. * بيهوشي در هواي سرد بيرون از منزل ماجراهاي بسياري بر ما گذشته است؛ يك شب كه اين تشنجات عصبي به سراغم آمد، حالم بد شد، در آن حالت لباسهايم را از تن بيرون آوردم، در شب زمستاني و در زمين برفي از منزل خارج شدم؛ به باغي رفته و آنجا خوابيدم. بعد از مدتي پيرمردي كه صاحب باغ بود، ميخواست خش و خاشاك باغ را جمع كند، مرا پيدا ميكند؛ با پليس تماس ميگيرد؛ در ابتدا به عنوان يك آواره و بعد دوستان محله، مرا شناسايي ميكنند. * تكرار غروبهايي پر از غم در آسايشگاه داروهايي كه مصرف ميكنيم آرامبخش است، اما عوارض آن زياد است؛ اگر يكي از قرصها را اشتباه مصرف كنيم، ممكن است دچار ايست قلبي شويم؛ كه اخيراً براي يكي از دوستان همين اتفاق رخ داد؛ من از 29 فروردين 1392 در آسايشگاه نيايش بستري شدهام؛ به دليل مصرف داروها تا ظهر حال جانبازان خوب است؛ وقت غروب كه ميرسد، چون اثر داروهاي ظهر از بين ميرود، آسايشگاه پر از غم ميشود؛ حال بدي به بچهها دست ميدهد. * مستأجر هستم با اوضاع جسمي كه جانبازان اعصاب و روان دارند، هم مورد بيمهري مسئولان قرار گرفتيم و هم مردم. با توجه به شرايطي كه دارم، نتوانستم خانهاي براي خانواده بخرم؛ سال گذشته در شهريار يك خانه اجاره كردم پول پيش 4 ميليون دادم و قرار شد هر ماه 450 هزار تومان كرايه خانه بدهيم؛ امسال آن صاحبخانه آمده است و ميگويد پول پيش را به 8 ميليون افزايش دهيد با كرايهاي به مبلغ 550 هزار تومان. بنده الآن آسايشگاه هستم؛ مرد در خانه نيست؛ اگر شب يك مرد بخواهد به منزل برود، احتمالاً شرمنده همسر و بچهاش نشود، ميرود و مسافركشي ميكند؛ دفعه آخر كه 3 روز خانه ماندم، خيلي غصه خوردم و اي كاش ما را هم درك كنند. * پسرم به من افتخار ميكند در حال حاضر از همسر دومم يك فرزند پسر دارم؛ به او ميگويم «رضازاده كوچولو» مادرش به او رسيدگي ميكند؛ درسهايش خوب نيست؛ از نظر حفظ قرآن عالي است، اگر يكبار آيات قرآن را بخوانيم حفظ ميشود. او علاقه دارد و باهوش است. او را به مريوان و محل جانبازيام بردم او به من افتخار ميكند. * روزي كه با پسرم به شهربازي رفتيم من در تابستاني كه گذشت، در بيمارستان بستري بودم؛ پسرم در اين تابستان تفريح نرفت چون امكان تفريح براي او نبود. مادرش خيلي سختي كشيده است. الآن مادرش كار ميكند. شانههايش طاقت اين همه بار سنگين را ندارد. در اين سه ماه «پلياستيشن» ميشود، همه سرگرمي او. يك روز پنجشنبه به مرخصي رفتم، به پسرم گفتم آماده شو برويم شهربازي، به شهربازي رفتيم؛ دستم خالي بود؛ وقتي به شهربازي رسيديم، پرسيدم: «دفتر شهربازي كجاست؟» به آنجا رفتيم؛ برگه مرخصيام را به مأموران نشان دادم و گفتم: «امروز از بيمارستان اعصاب و روان به مرخصي آمدم تا همراه پسرم باشم، بليط نيمبها ميدهيد؟» آن مأموران جوان گفتند: «نه آقا، اين مسائل گذشت، برو كنار بايست»؛ بعد مدير آنجا رفت چند بليط گرفت و به ما داد. * حرفهايي كه نبايد از مردم بشنويم يك مدت كه حالم خوب شده بود، در يك تاكسي سرويس كار ميكردم؛ در آنجا آقا پسري به من گفت: «خوب به شما خوش ميگذرد، جانباز هستيد و هواي شما را دارند» به او گفتم: «من حقوقم را به شما ميدهم و اجازه بدهيد انگشتم را داخل چشمتان فرو ببرم» او گفت: «مگر من ديوانهام» گفتم: «مگر من ديوانه بودم كه رفتم» آن موقع كه ما رفتيم اين حرفها نبود، مردم ما را با الفاظ ديگري بدرقه ميكردند، آن هم در سن 15 سالگي. |
|||
|
|
۲:۴۵, ۲۱/خرداد/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/خرداد/۹۳ ۲:۴۶ توسط مرهم.)
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
ساعت دو نصفه شبه ... وسط تاریکی شب
حاضرید یه چیز درد اور بهتون بگم؟؟؟ تو سیستم درد شناسی دو تا درد هست که سطحش بالا تر از درد زایمانه.. میدونید اون دو تا درد چی ان؟ 1. causalgia 2. amputation of digit 3. و بعد زایمان. میدونید معنی امپوتاسیون چیه؟ یعنی قطع انگشت ... |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| شهیدی که روز مادر برای مادرش گل فرستاد | یاوران مهدی | 0 | 1,313 |
۲۷/تیر/۹۲ ۰:۵۷ آخرین ارسال: یاوران مهدی |
|





![[تصویر: 20288_318.jpg]](http://shohadayeiran.com/files/fa/news/1393/3/10/20288_318.jpg)

