|
آغاز من.....
|
|
۲۳:۴۴, ۵/تیر/۹۳
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم رب المهدی
سلام چیزی نمیگم خودتون بخونید! در آغاز حسی نبود!فقط بودم در کله سرخی که نامش علق بوددر آغاز نور نبود فقط تاریکی بود وهمه چیز مبهم بود شکلی نمی دیدم چیزی لمس نمیکردم اما چرا صدا هم بود!صدای تپش های دل تو که مرا دلگرم میکرد که کسی همین حوالی همسایه ماست و باید خوشحال باشم که هست!لحظه به لحظه فرمانی که از بیرون صادر میشد مرا پیش می برد ومتحول میکرد! نمیدانم چه کسی مرا به این نقطه رسانده بود اما احساس میکردم بی آنکه ببینمش او را نیرویی حامی ونگهدارنده می یافتم.از درون مرا هدایت میکرد و ذرات وجودم هر فرمان او را مشتاقانه و سراسیمه اطاعت میکردو آن توده ی سرخ تقسیم میشد وشکل میگرفت .انگار کسی مرا نگاه میکرد و حتی تحسین میکرد وبرای دقیقه های رشد وکمال نیرو مصرف میکرد هر جزیی از اندامم به محض فرمان او هست میشدند و جایی که فرمان بکن نکن او می رسید همه ذرات گوش بودن وهوش! من توانایی تغیر و قدرت تصمیم نداشتم وقتی برای اولین بار مشتم را باز کردم شگفت زده شده بودم و با اینکه این دست ها کار من نبود اما دوستشان داشتم!و از حس دیدن احساس توانایی وقدرت میکردم! در حرکت پاها هم چنین احساسی داشتم نگاه کردن به بخش های وجودت که تو در خلق آ نها دخالتی نداشتی ولی میتوانی از تماشای آن لذت ببری بسیار جذاب بود !وقتی در فشار قرار میگرفتم با لگد پراندن تو را مجبور به تغییر وضعیت میکردم اولین بار...احساس کنجکاوی را با تغییر قلب تو کوک کردم و دریافتم هرگاه مشغول نیایش هستی یا به کاری مفید مشغولی یا در راز ونیاز با درختان و گل ها وپرندگانی صدای قلبت را دوست داشتم به خصوص وقتی که کسی را نوازش میکردی وقتی که رو بهآیینه می نشستی و با مهربانی واحترام با خودت حرف میزدی خوشحال می شدم وقتی نقاشی میکردی مراقبه وسلوک میکردی تاثیر آرامبخش صدای قلبت مرا خواب میکرد اما اوقاتی که فکری نادرست در ذهن و اندیشه تو جان میگرفت و پرخاشگر وخشن می شدی!ضربان قلبت تند وبی نظم میشد من بیخود احساس ضعف میکردم دچا دلهره و تشویش می شدم و احساس میکردم این ندای قلب اتفاق خوبی نیست!و به من آسیب میزند و مزاحم من است واین مسیر رحمت فقط زحمت است و بس ! اما وقتی تو روز بعد کنار پنجره رو به آیینه می نشستی مرا نوازش میکردی!و از من بابت فشار های جسمی و روحی طلب بخشش میکردی دوباره همان حس خوب بودن و پذیرش وتسلیم مرا در آغوش میگرفت!ومشتاق میشدم تورا زودتر ببینم و بدان چه کسی بیرون از دنیای من در انتظار من است؟! ادامه دارد... |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |








