کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نقد مجموعه ی دیموناتا (نبرد با شیاطین)
۱۶:۵۳, ۲۵/تیر/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/تیر/۹۳ ۱۷:۰۴ توسط MQT.)
شماره ارسال: #1

بسم الله الرّحمن الرّحیم
سلام. این اوّلین مطلب من هست! در اینجا میخوایم در مورد مجموعه رمان های دیموناتا نوشته ی آقای دارن اشاگنسی معروف به دارن شان بحث کنیم. خوب من این مجموعه رو قبل از اینکه در مورد شیطان پرستی و این موضوعات چیزی بدونم خونده بودم و اون رو قشنگ ترین و جذاب ترین مجموعه رمانی که خونده بودم میدونستم و میدونم. من مجموعه هری پاتر رو هم خونده بودم ولی این از لحاظ جذابیت و قشنگی با هری پاتر قابل قیاس نیست! خوب ولی بعد که سخنرانی های آقای رائفی پور رو شنیدم فهمیدم که چه قدر این داستان ماسونی هست!اوّل برای اینکه با نویسنده ی این مجموعه (دارن شان) آشنا بشید میتونید به اینجاها مراجعه کنید:
http://artemisfowl.mihanblog.com/post/25
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%A...8%A7%D9%86

خوب حالا میخوام یه خلاصه ای از مجموعه بگم که بعد نقدش کنیم:


جلد اوّل: لرد لاس

[تصویر: Lord-Loss4x3.jpg]
ماجرای پسری به اسم گروبز گریدی هست که خانوادش رو یک ارباب شیطانی به اسم لرد لاس به طرز فجیعی میکشه. بعد میره پیش عموش زندگی میکنه. اونجا یه دوستی پیدا میکنه به اسم بیل-ای که فکر میکرده درویش (عموی گروبز) پدرش هست (نمیدونسته باباش کیه من خودم هم از آخر نفهمیدم برای چی نمیدونسته) از آخر یه ماجراهایی پیش میاد که گروبز و بیل-ای فکر میکنن درویش گرگ نما هست یعنی وقتی ماه کامل میشه تبدیل به گرگ میشه. بعد یه شب که ماه کامل بوده یواشکی درویش رو تعقیب میکنن و بعد بیل-ای گرگ نما میشه! بعدا عموش براش توضیح میده که خونواده ی اینا یه نفرینی شده که بچه هاشون اکثرا وقتی به یه سن خاصی میرسیدن گرگ نما میشدن برای درمان این مشکل یکی از اجدادشون که جادوگر بوده هر کار کرده نتونسته با جادو مشکل رو حل کنه. اون وقته که اون جادوگره دست به دامن شیاطین میشه. اون میفهمه که فقط ارباب های شیطانی میتونن این بیماری رو درمان کنند. ولی ارباب های شیطانی هم کسی نبودن که به انسان ها کمک کنند. بعد میفهمه که یک ارباب شیطانی به اسم لردلاس عاشق شطرنج هست. اون رو راضی میکنه که باهاش شطرنج بازی کنه و اگه جادوگره برد یک نفر از خونوادش درمان بشه و اگه لردلاس برد روح جادوگره مال اون بشه. جادوگره تعداد زیادی رو نجات میده با شطرنج بازی کردن تا می میره حالا خواهر گروبز گرگ نما میشه و مامان و باباش هم برای درمان اون لردلاس رو احضار میکنن بعد شکست میخورن و لردلاس همه شونو می کشه (یکی از ویژگی های لردلاس در این مجموعه اینه که هیچ وقت دروغ نمیگه و همیشه به پیمانش وفاداره). درضمن پدر گروبز دو تا زن داشته که یکیشون مادر گروبز بوده و یکیشون مادر بیل-ای. حالا گروبز و عموش لردلاس رو احضار میکنن و شکستش میدن و اون هم به خاطر پیمانش بیل-ای رو درمان میکنه ولی به اونها میگه دفعه ی بعدی که ببیندشون میکشدشون.


جلد دوم: دزد شیطانی

[تصویر: Demon-Thief4x3.jpg]
ماجرای پسریه به اسم کرنل فلک که از بچگیش هیچ دوستی نداشته و یه حباب هایی نورانی رو که هیچ کس نمی دیده اون می تونسته ببینه. این حبابها بعضی وقتا به تپش در میومدن. یه دفعه که به تپش درمیان اون ها رو با دستاش کنار هم می چینه و بعد یه پنجره ی نورانی به دنیای شیاطین باز میکنه. لردلاس از اون پنجره وارد اتاقش می شه و اونو با خودش به قلمروش می بره. بعد نمی فهمه چه اتفاقی افتاده فقط می فهمه که یک هفته گم شده بوده! بعد از شهر می رن به یه روستا. در ضمن کرنل یک دادش کوچولو هم داشته. بعد از یک سال توی روستا که بود یک زنی میاد به کرنل میگه برو دنبال دزد شیطانی و بعد خودش منفجر میشه و یک پنجره نورانی به وجود میاد. همونجا یک هیولا (شیطان) از پنجره میاد بیرون و داداش کرنل رو با خودش می بره. کرنل هم می ره دنبالش توی دنیای شیاطین تا داداشش رو نجات بده. اونجا با یک گروهی آشنا میشه که رئیسشون تنها جادوگر جهان (برانابوس) هست. برانابوس به دنبال قطعات یک سلاح افسانه ای به اسم کا-گاش بوده که خیلی وقت پیش تکه تکه شده بوده. با داشتن اون سلاح می تونسته همه ی شیاطین رو بکشه. اگه به دست شیاطین میفتاده میتونستن همه ی انسان ها رو بکشن. یک پیشگو توی گروهشون بوده به اسم نادیا مور که گفته اگه به دنبال دزد شیطانی برن تکه ی اوّل کا-گاش رو به دست میارن. درضمن کرنل میتونسته با کمک نورها به هر قلمروی شیطانی که دلش میخواسته پنجره باز کنه. به هر حال یه عالمه ماجرا داره تا اینکه لردلاس نادیا رو میکشه و بعد روح کرنل رو وارد یک تخته ی شطرنج میکنه و بعد اونجا یه اتفاقاتی میفته که میفهمه نادیا هنوز زنده ست و شده نوچه ی لردلاس و اینکه خودش اصلا داداش نداشته و دفعه ی قبلی که اومده بوده تو قلمروی تار عنکبوتی لردلاس یکی از نوچه های لردلاس رو تبدیل به یه بچه کرده بوده و فکر میکرده داداشش هست! از آخر هم میفهمه که خودش یک تکه از کا-گاش هست!

جلد سوم: فاجعه ی اسلاتر

[تصویر: slawter4x3.jpg]
به درخواست یک کارگردان معروف (دیوید ای هایم یا همون داویدا هایم) از درویش و گروبز و بیل-ای دعوت میشه که به یک شهرک سینمایی برن تا کمک کنند که فیلم اسلاتر رو بسازه. در این فیلم قرار بوده مثلا یک جنگی باشه و هیولاها آدما رو بکشن. به هر حال از آخر با یک نفر به اسم یونی سوآن دوست میشن و میفهمن که هیولاهای این فیلم واقعی هستند. و گروبز قدرت جادوگری داره. (یک نکته در این داستان: مردم سه دسته اند: ۱- آدمای معمولی ۲- جادوگرا که خیلی تعدادشون کمه ۳-کنداها که قدرت جادوگری ندارن ولی اگه در محیطی قرار بگیرن که پر از انرژی جادویی باشه میتونن با استفاده از اون جادوگری کنن. شیاطین اگه در محیطی قرار بگیرن که توش انرژی جادویی نباشه می میرن. انرژی جادویی زمین خیلی کمه برا همین شیاطین نمیتونن به زمین حمله کنن و همه رو بکشن) به هر حال یه عالمه ماجرا داره تا اینکه از اسلاتر فرار میکنن و یه عالمه آدم اونجا توسط شیاطین کشته میشن.

جلد چهارم: بک

[تصویر: bec4x5.jpg]
ماجرای دختری هست به اسم بک مک کان که حدود ۱۶۰۰ سال پیش زندگی میکرده. اون زمان شیاطین به زمین حمله می کنند (اون زمان انرژی جادویی خیلی بیشتر از الآن بوده) و بک به همراه یک گروه می رن تا تونلی که از دنیای شیاطین به زمین باز شده رو ببندن و انسان ها رو نجات بدن. اوّل به ساحل می رن و اونجا با موجودات افسانه ای کهن که گفته می شده که خدایان و جهان رو اونا به وجود آوردن ملاقات میکنن. اون موجودات فقط باهاشون حرف می زدن و دارای وجود مادی نبودن و در مکانی که اونا قرار داشتن شیاطین حتّی ارباب های شیطانی مثل لردلاس هم نمیتونستن وارد بشن. موجودات کهن به اونا میگن که باید در جلوی تونل یک نفر که قدرت جادویی داره (کندا یا جادوگر) قربانی بشه تا تونل بسته بشه و میگن اگه فقط یک ارباب شیطانی از تونل رد بشه کار بشریّت تمومه. بعد جای تونل رو به اونا نشون میدن. این وسط یکبار اون ها لردلاس رو می بینن. لردلاس با بک می جنگه و ازش شکست می خوره بعد بهش میگه تو یه قسمتی از قدرت منو دزدیدی. بعد از اون قدرت جادوگری بک تا حد زیادی بالا میره. به هر حال از آخر به تونل می رسن و اونجا یک پسری به اسم برن که تو این ماجرا عاشق بک شده بود وقتی میبینه که جادوگر گروهشون می خواد بک رو قربانی بکنه جادوگره رو می کشه و با قربانی شدن جادوگره تونل بسته میشه و بک توی تونل گیر میفته و بعد لردلاس میاد با نوچه هاش میاد توی تونل و شطرنج جادوگره رو بر می داره (قبل از اون لردلاس شطرنج نداشته) و نوچه هاش بک رو می کشن. درضمن توی این جلد بک به قبیله ای بر میخوره که میبینه شیاطین به اونا کاری ندارن وقتی می پرسن ماجرا چیه میفهمن که افراد این قبیله وقتی شیاطین اومدن از ترس اینکه کشته نشن با اونا وصلت کردن! حالا اکثر بچه هاشون وقتی به یه سن خاصی میرسن گرگ نما میشن. بعد بک میفهمه که اصلیتش از همون قبیله بوده!

فعلا همین ۴ تا رو تحلیل کنیم چون همه ش رو بخوام بگم باز زیادی طولانی میشه. به نظر من ماسونی ترین جلدش یکی جلد ۹ هست. یکی هم جلد ۱۰ هست و بعد اون هم جلد ۴ هست.

خوب حالا یه ذره از تحلیل من تا اینجا:
جلد اول: اوّل لردلاس رو خود شیطان در نظر بگیرید. یکی اینکه لردلاس تنها کسی هست که میتونه گرگ نما شدن رو شفا بده. یعنی داره به شیطان قدرت شفابخشی رو نسبت می ده! یکی دیگه اینکه لردلاس درسته که موجود پلیدی هست ولی همیشه راست می گه و به پیمانش وفاداره! یکی دیگه اینکه لردلاس عاشق شطرنجه! (البته در جلدهای بعدی درمورد شطرنج خیلی چیزهای مهمتری هست)

جلد چهارم: میتونیم این طور در نظر بگیریم که ۱۶۰۰ سال پیش همون ۱۴۰۰ سال پیش و موقع ظهور اسلام بوده. پس شیاطینی که اون موقع به زمین حمله میکنن و همه رو می کشن میتونه نماد مسلمون ها باشه. بک و قوم و قبیله شون مسیحی نبودن و از اونهایی بودن که برای هر چیزی یک خدا در نظر میگرفتن. پس بک و گروهش میتونن نماد دشمنان اسلام باشن.

دیگه من حرف نزنم خودتون هم تحلیل کنید!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا