|
حرف دل هاي دوستانه
|
|
۱۶:۰۰, ۱۸/مرداد/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/مرداد/۹۳ ۱۰:۰۲ توسط صبا.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
سلام به دوستان عزيزم
![]() برم سر اصل مطلب ،ميگن خيلي خوبه كه آدم چيزاي كه فكرشو درگير ميكنه و براش دغدغه است بنويسه ، باعث تخليه شدن فكر و روح ميشه ودر نتيجه آرامش بيشتر............... در ضمن خيلي وقتا دوست دارم اتفاقي كه برام افتاده رو بگم تا كسي كه بيرون ماجراست قضاوت كنه ونظرشو بده بنابراين تصميم گرفتم يه تاپيك راه اندازي كنم اگه همه موافق هستند بعد از اين حرف دل هاي دوستانمون رو اينجا بذاريم تا از همفكري و همدردي دوستانمون كمال استفاده رو ببريم بسم الله ![]() هركس موافقه زير پست بنده تشكر بزنه
|
|||
|
| آغاز صفحه 8 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۰:۴۱, ۲۷/اردیبهشت/۹۴
شماره ارسال: #71
|
|||
|
|||
|
دوست خوبم Rangheshafagh عزیزم
![]() خدا رو شکر برای شما این مشکل حل شد ![]() اما دوست ما شدیدا روی تصمیمش پا فشاری داره ،ما حتی بردیمش زیارت شاید حال و هواش عوض بشه و سر عقل بیاد،اما هیچ تاثیری نداشت ![]() .............به هر حال ما تلاش خودمونو میکنیم ،پیشنهاد شما رو هم حتما انتقال میدم شاید.................. ممنون که راهنمایی کردید دوست خوبم ![]() ![]() ![]() |
|||
|
|
۴:۰۹, ۱۴/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #72
|
|||
|
|||
|
من کلا ادم بد خوابی ام، زودتر از دو سه خوابم نمیگیره ولی یکی دو هفته میشه شبا کلا خوابم نمیگیره و هیچ کار مفیدی در طول شب نمیتونم انجام بدم. شب ها حس.پوچی دارم. هیچ صفر پوچ...
پس از واکنشهای متعدد نسبت به بازگشت پیکرهای مطهر ١٧٥ غواص شهید در عملیات کربلای ۴ رضا صیادی سردبیر هفته نامه همشهری آیه در این ماهنامه نوشت : نمیدانم دستانتان را از پشت بسته بودند یا از روبهرو ولی حتما خیلی وقت گذاشتند كه یكی یكی دستانتان را به هم ببندند و دورش طناب بكشند. نمیدانم آنها چند نفر بودند كه شما ١٧٥ نفر را به دام انداختند. نمیدانم چه گودال عظیمی حفر كردند تا ١٧٥ سرباز را داخلش بیندازند. نمیدانم نشسته بودید یا ایستاده، نمیدانم یكی یكی داخل گودال پرتتان كردند یا گروهی اصلا چه میدانم كه در آن روز، شاید هم شب چه آمد بر سر شما. نمیدانم در آن روزهای زمستانی سال ۶۵ با چه نقشهای غافلگیرتان کردند. نمیدانم آن فرمانده سنگدل، چطور دلش آمد به چشمهای معصوم شما نگاه کند و چنین برنامهای برای کشتنتان بریزد.نمیدانم لحظههای آخر که نمیتوانستید دستهای هم را بگیرید و خداحافظی کنید، چه حرفهایی بینتان رد و بدل شد. چه قرارهایی با هم گذاشتید. اصلا چه شوخیهایی با هم کردید ولی کاش دستانتان باز بود تا قبل از آن مرگ گروهی، سیر یکدیگر را در آغوش میکشیدید.نمیدانم وقتی داخل گودال روی هم افتاده و منتظر بودید تا سیل خاک رویتان آوار شود، زیر لب چه ذکری میگفتید. حتما به تأسی از اربابتان در گودال قتلگاه «لا معبود سواک، یا غیاث المستغیثین» روی لبهایتان بود. یا شاید هم سادهتر، احتمالا یکی از شما ۱۷۵ نفر فریاد زده: «برادرها! وعده ما کربلا» و بعد همه با هم فریاد زدهاید: یا حسین... حتم دارم دل آن سرباز بعثی که پشت لودر نشسته بود تا خاک رویتان بریزد، با شنیدن این یا حسینها لرزید اما به روی خودش نیاورد.حتم دارم وقتی چشم آن سرباز عراقی به چشم آن نوجوان افتاد که گوشه گودال سرش را بهسوی آسمان گرفته بود و یا زهرا میگفت، دلش لرزید اما به روی خودش نیاورد. حتم دارم وقتی آن گودال بزرگ پرشد و صدای فریادهایتان خاموش شد، دل آن فرمانده لعنتی لرزید اما به روی خودش نیاورد. حتی سیگارهای مکرر هم نتوانست تصویر چهرههای معصوم شما در آن لحظههای پایانی را از خاطرهاش محو کند.حتم دارم اگر آن فرمانده زنده باشد، هنوز هم چهرههای شما را خوب بهخاطر دارد، با جزئیات. حتم دارم هنوز هم از شما میترسد؛ حتی با همان دستهای بسته. حتم دارم هنوز صلابت نگاه شما کابوس روز و شبش باشد.چشمان نگرانتان از روزی كه این خبر را شنیدم مقابل چشمانم ایستاده و خیره خیره نگاهم میكند. دوست دارم زندگینامه یك یك شما را بخوانم. تعدادتان آنقدر زیاد است كه بینتان از هر گروه و دستهای وجود داشته باشد؛ از مجرد و عاشق گرفته تا کاسب و هنرمند و زن و بچهدار. فقط با خودم آرزو میکنم ای کاش دستانتان باز بود که قبل از آن مرگ گروهی، با دو انگشتتان علامت پیروزی نشان میدادید.راستش را بخواهید این روزها دلم عجیب شور غرور شما را میزند. برای تكاوران سخت است كه دستانشان را مقابل دشمن بگیرند كه طنابپیچش كنند. بارها شنیدهایم که غواصها از آمادهترین نیروهای رزمی هستند. بازوان و سینههای ستبر شما از همین لباسهایهای چسبیده غواصی پیداست. بعثیها همین غرور را نشانه گرفته بودند وگرنه در چند دقیقه همه شما را تیرباران میكردند و خلاص.غرور شما اما زیر آن خاکها دفن نشد. مثل یک نامه پستی از همان گودال ارسال شد برای ما. برای ما که درس مقاومت را از شما آموختیم و قسم خوردهایم که مثل خودتان تا لحظه آخر مقابل دشمن کرنش نکنیم. غرور شما به ما رسیده تا دلمان از عربدههای توخالی این و آن نلرزد. شما با دستهای بسته مقاومت کردید. حتم داشته باشید که ما دستان بازمان را مقابل دشمن دراز نخواهیم کرد. شما هم دعا کنید برایمان. دعای شما ۱۷۵ نفر برگشت نمیخورد؛ این را هم مطمئنم |
|||
|
|
۱۵:۱۴, ۱۴/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #73
|
|||
|
|||
(۱۴/خرداد/۹۴ ۴:۰۹)Mohammad Trust نوشته است: من کلا ادم بد خوابی ام، زودتر از دو سه خوابم نمیگیره ولی یکی دو هفته میشه شبا کلا خوابم نمیگیره و هیچ کار مفیدی در طول شب نمیتونم انجام بدم. شب ها حس.پوچی دارم. هیچ صفر پوچ... سلام برشما برادر بزرگوار خوب توفیقی است اجباری به عبادت بپردازین یا صوتی قرآن گوش کنید صدای قرآن در پاسی ازشب بسیار آرامش دهنده است یابه مطالعه بپردازید هرکاری که بلدین انجام بدین تااحساس پوچی نکنید |
|||
|
|
۱۲:۰۱, ۱۶/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #74
|
|||
|
|||
|
سلام دوستان بزرگوارم
![]() برادرم آقای Mohammad Trust حسه خیلی بدیه،اما اگه پست های قبلی بنده رو خونده باشید متوجه میشید که این حس هرزگاهی برای همه پیش میاد وقتی که باور داری که تو بندگی کوتاهی کردی یا...............(خودم رو عرض میکنم) اما بنده باید در خوف و رجاء زندگی کنه وگرنه که ![]()
|
|||
|
|
۱۱:۴۷, ۱/مهر/۹۴
(آخرین ویرایش ارسال: ۱/مهر/۹۴ ۱۲:۰۵ توسط صبا.)
شماره ارسال: #75
|
|||
|
|||
![]() ![]() ![]() سلام دوستای گلم ![]() ![]() ![]() التماس دعای فراوان دارم تو این روز عزیز از همتون باید اعتراف کنم خیلی از حرف دلها رو نمیششششششششششششششششششه گفت........................... [b]خدایا شکرررررررررررررررررررررررررررررررت ![]() ![]() ![]()
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |














![[تصویر: 63c9ab07a06f4d4aae2dafacaec4456e.jpg]](http://img1.tebyan.net/Medium/1392/12/63c9ab07a06f4d4aae2dafacaec4456e.jpg)
![[تصویر: elahi2.jpg?2aa46b]](http://media.fotokade.ir/wp-content/uploads/elahi2.jpg?2aa46b)
![[تصویر: gXI4u.jpg]](http://s2.img7.ir/gXI4u.jpg)