|
^ صدای سوز دل شــــــهریار ^
|
|
۱۹:۴۲, ۲۹/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم | صدای سوز دل شـــــــــــــــهریار * |------------------------------ سید محمد حسین بهجت تبریزی-------------------------- ![]() - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - سال 1285 ، ایران در تب و تاب مشروطیت بود.اوج اعتراضات مشروطه خواهی و نهایتا امضای فرمان مشروطیت توسط مظفرالدین شاه در همان سال صورت گرفت.اما دور از هیاهوی شهرهای بزرگ و جنگ و ستیزهای دنیای سیاست،در «قره چمن» آذربایجان و روستای «خشکناب»، کودکی متولد شد که نام او را «محمد حسین» نهادند. کودکی محمد حسین-به خاطر نا امنی های تبریز در مبارزه با استبدادِ محمدعلی شاه-اکثرا در روستای محل تولدش گذشت.روح لطیف روستا،بعدها او را در سرودن منظومه « سلام به حیدربابا » یاری داد. تحصیلات مقدماتی اش را که در مکتب خانه ی روستا پایان داد،برای ادامه ی تحصیل به شهر رفت و بعد هم برای تحصیل طب به دارالفنون تهران راه یافت.اگرچــه روح شاعرانه ی او،تاب تحصیل طب را نداشت و او کمی پیش از پایان تحصیلاتش این رشته را برای همیشه رها کرد. بعد از ترک تحصیل،محمد حسین که حالا «شـــــهریار» شده بود،برای کار به خراسان رفت و پس از چند سال دوباره به تهران بازگشت...اما سال 1332 بود که به زادگاه خویش رفت،آنجا ازدواج کرد و تا پایان عمر،دیگر جایی را جز تبریز برای اقامت دائم خود بر نگزید... . سی و پنج سال بعد،اواخر شهریور 1367 بود که روح شهریارِ معروف ادب ایران،زمین را بدرود گفت و راه عرش ملکوتی آسمانها را در پی گرفت.روحش شاد و یادش گرامی باد. - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - * اشاره به یک بیت از غزل معروف شهریار با نام « ساز حبیب » : صدای سوز دل شهریار و ساز حبیب---------- چه دولتی ست به زندانیان خاک نصیب
|
|||
|
|
۱۶:۲۹, ۳۰/مرداد/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۱/مرداد/۹۳ ۱۱:۰۰ توسط Ali#59.)
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
خب دوستان اینجا میخوایم هر از چند گاهی یه یادی از استاد شهریار کنیم،با اشعار زیباشون... .
اگه هم صحبتی در مورد خود مرحوم شهریار دارید خوشحال میشم بخونم. یه داستانی رو جناب شهریار تعریف میکنه به زبان نظم... خیلی جالبه! ![]() یه بار بدون سانسورش رو همین جا بخونید تا از دستتون نرفته!! ![]() ![]() خاطره مثل این که مربوط میشه به دوران کودکی خود شهریار،در روستای خودشون : گویی از عشق خبر دارد شب ------------------- چه خبرها که ببر دارد شب شب نه چون روز بدوجانکاه است ------------------- شب کجا،روز کجا شب ماه است شمع مه انجمن آرای شب است ------------------- این گهر در دل دریای شب است شب چو مهتاب چراغ افروزد ------------------- به جوانان ره عشق آموزد اختر شب که کند جلوه گری ------------------- دختر آموزد از او عشوه گری ماه کز تیرگی شب بدمید ------------------- سرزند از دل نومید امید ابرچون پاره و افشان گردد ------------------- خواب عشاق پریشان گردد تا بقصر فلک آمد اختر ------------------- نرود از لب ایوان دختر شب که چون دزد بروزن شد ماه ------------------- چشم عشاق شود دزد نگاه عالم عشق چراغان بشب است ------------------- نامزد بازی دهقان به شب است * * * یاد ِ آن عهد که تابستان ها ------------------- همه ده بودم و کوهستانها زان زمان خاطره هائی شیرین ------------------- دارم از مردم ییلاق نشین عمه ام دخترکی داشت ملوس ------------------- نامزد بود و سپس رفت عروس شوهر او که جوانی یل بود ------------------- سرو بالا و قوی هیکل بود از دهی بود بسی بالاتر ------------------- در میان فاصله بس کوه و کمر دیده بودم به میان مه و ابر ------------------- که فرود آمدی از کوه چو ببر نامزد بازی این مرد دلیر ------------------- بود جانبازی و شوخی با شیر تا چو رستم بکشد ماه از چاه ------------------- هفتخوانهاش فرو بستی راه در دل نیمشبی پر اسرار ------------------- تشنگی کرد ز خوابم بیدار دیدم انگار که بربام کسی است ------------------- زیر پا جنبش خار ی و خسی است میشد آهسته بروزن نزدیک ------------------- کم کمک شد دم روزن تاریک دیدم افتاده بروزن دمرو ------------------- گاه دزدد سرو گاهی پهلو مگر انداخت بنرمی ریگی ------------------- که سخن گفت به گرمی دیگی زینسو آهسته عروس ددری ------------------- سر برآورد و نهان شدچو پری من هم از کوزه چشان آب روان ------------------- بودم از پنجره شاهد آنان نیمه شب بودو سکوتی در ده ------------------- ابرها پاره سر کوه به مه خرمن کاه کشیده در ده ------------------- آشیان کرده بطاقش لک لک وان دو عاشق بلب چشمه آب ------------------- سایه ئی جسته پناه از مهتاب فارغ از خلق در آن خلوت راز ------------------- مست و مدهوش برازندو نیاز چون گل و قند خود آمیز بهم ------------------- چون دو بدمست گلاویز به هم عشق مسکین نگر و حسن دلیر ------------------- که غزالی است آبشخور شیر شوکت حسن یکی شوخ گوزن ------------------- گشته با صولت شیری هموزن این نگاریست ظریف و زیبا ------------------- وان جوانیست رشیدو رعنا او دهد شرح فداکاریها ------------------- وین دهد قول وفا داریها او دهد شرح"که چون کشت پلنگ ------------------- چون فرو جست پلنگ از سرسنگ وین کشد دست برآن بازوی وبر ------------------- میستاید دل شیر شوهر این بمردی کند او را تصدیق ------------------- وان به عفت کند این را تشویق این غزالی است نگارین خط و خال ------------------- وآن پلنگی است سمندین کوپال نازش این بکمند گیسو ------------------- تکیه او بستون بازو او طرفدار عروسی است عجول ------------------- وین سر انداخته در پیش خجول او دراورد یکی حلقه ی زر ------------------- خود در آویخت بگوش دلبر وین یکی شال ظریفی کرکی ------------------- پر گل و بوته بذوق ترکی رشته و بافته با دست هنر ------------------- بست با دست خود او را به کمر گفت در گوش من آهسته سروش ------------------- کان کمر بسته شد این حلقه به گوش ناگه از خانه ی همسایه کسی ------------------- ملتفت شد بصدایی نفسی بانگ برداشت که آی دزد آی دزد ------------------- مستحق خفقان بود بمزد زان صدا غلغله پیچید به ده ------------------- همه بیدار شدند از که و مه دختر از شوی چو میگشت جدا ------------------- بوسه ئی داد و سپردش به خدا آن یکی جست به دیوار و پرید ------------------- این بسر پنجه سوی خانه خزید... .
![]() |
|||
|
|
۲۰:۳۱, ۳۱/مرداد/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۱/مرداد/۹۳ ۲۳:۲۶ توسط Ali#59.)
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
![]() نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت ------------------------------------------ که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت تحمل گفتی و من هم که کردم سالها اما ------------------------------------------ چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی ------------------------------------------ حذر از دست دامنگیر کن دستم به دامانت تمنای وصالم نیست، عشق من بگیر از من --------------------------------------- --- به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی -------------------------------- ---------- بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت؟ چه شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو --------------------------------- --------- به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست ---------------------------------- -------- امان ای سنگدل از دردو اندوه فراوانت به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق می ورزند ---------------------------------- -------- نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت
|
|||
|
|
۲۳:۲۰, ۳۱/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
یا علی باز از خدا دستی به همراه بسیج جاودان کن در جهان این جلوه و جاه بسیج یا علی خون حسینت کی رود از یادها گو ببیند زینب این غوغای خونخواه بسیج تا علمدارش گشاید بال شاهین علم می دهد فرمان حسینت کو بود شاه بسیج اشک و خون می بارد از آفاق آذربایجان خود به مژگان رفت آذربایجان را بسیج می زداید دود آه خیمه های سوخته خیمه و خرگاه زد در کربلاآه بسیج کور دل بودند اهل کوفه و بیعت شکن قوم سلمان است این قوم دل آگاه بسیج غرش ای شیر خدا ببر و پلنگ خفته را تا شود صدامیان خرگوش و روباه بسیج لشکر اسلام شد چون سیل وطوفان در خروش کفر اگر خود کوه باشد می شود کاه بسیج روز کین و انتقام است از گروه حرمله چند باشد داغ اصغر زجر جانکاه بسیج رهبر از نصر من الله داد فرمان جهاد تا رسد فتح قریب از نصرت الله بسیج صد هزار از “بیست میلیون” رهسپار جبهه هاست تا بیفتد خرمگس در دام جولاه بسیج رغبت و شوق شهادت خرمنی انباشته است حاش لله نیست یک جو، هرگز اکراه بسیج کربلا تشنه است و بر سقای خود چشم انتظار طلعت ماه بنی هاشم بود ماه بسیج با شعار یا محمد شیعه و سنی یکیست نیست جز قرآن و حق ذکری در افواه* بسیج این سفر با “فتح پایان” باز می گردد سپاه می دهد پایان به فتح گاه و بی گاه بسیج سر به درگاه خدا می ساید این جهد و جهاد شهریارا تا به سایی سر به درگاه بسیج -------------------- *دهان ها |
|||
|
|
۱۴:۳۳, ۴/شهریور/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۴/شهریور/۹۳ ۱۴:۳۹ توسط Ali#59.)
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
---------- * یاد آن که جز به روی منش دیده وانبود
وان سست عهد جز سری از ماسوا نبود *---------- ---------- * امروز در میانه کدورت نهاده پایآن روز در میان من و دوست جانبود * ---------- ---------- * کس دل نمی دهد به حبیبی که بی وفاستاول حبیب من به خدا بی وفا نبود *---------- ---------- * دل با امید وصل به جان خواست درد عشقآن روز درد عشق چنین بی دوا نبود *---------- ---------- * تا آشنای ما سر بیگانگان نداشتغم با دل رمیده ما آشنا نبود *---------- ---------- * از من گذشت و من هم از او بگذرم ولیبا چون منی بغیر محبت روا نبود ---------- ---------- * گر نای دل نبود و دم آه سرد مابازار شوق و گرمی شور و نوا نبود *---------- ---------- * سوزی نداشت شعر دل انگیز شهریارگر همره ترانه ساز صبا نبود * ---------- ![]() |
|||
|
|
۱۸:۵۷, ۳/بهمن/۹۳
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
* گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا
* فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا
* مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یارب
* فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا
* کله جا ماندش این جا و نیامد دیگرش از پی
* نیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجا
* نگویم جمله با من باش و ترک کامکاران کن
* چو هم شاهی و هم درویش گاه آنجاو گاه اینجا
* هوای ماه خرگاهی مکن ای کلبه درویش
* نگنجد موکب کیوان شکوه پادشاه اینجا
* توئی آن نوسفر سالک که هر شب شاهد توفیق
* چراغت پیش پا دارد که راه اینجا و چاه اینجا
* بیا کز دادخواهی آن دل نازک نرنجانم
* کدورت را فرامش کرده با آئینه آه اینجا
* سفر مپسند هرگز شهریار از مکتب حافظ
* که سیر معنوی اینجا و کنج خانقاه اینجا
![]() |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |




![[تصویر: Shahryar_1.jpg]](http://s5.picofile.com/file/8136140776/Shahryar_1.jpg)







![[تصویر: 219067_y4fOasT7.jpg]](http://s5.picofile.com/file/8136530618/219067_y4fOasT7.jpg)

![[تصویر: 11791_882.jpg]](http://s5.picofile.com/file/8137172042/11791_882.jpg)
![[تصویر: 30.jpg]](http://s4.picofile.com/file/8165734442/30.jpg)