|
عدل علی {علیه السلام}... {قضاوتهاى حضرت}
|
|
۱۶:۳۰, ۲۸/شهریور/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/شهریور/۹۳ ۱۶:۴۴ توسط بچه های گمنام.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
قضاوتهاى محيرالعقول و معجز گونه على عليه السلام آنچنان اعجاب برانگيز است كه پس از قرنها، هنوز انديشمندان و نوادر عالم از اين درخششهاى الهى ، انگشت حيرت به دندان گرفته و در شگفتى فرو رفته اند. الحق كه على شخصيتى بود كه غير از خدا و رسولش ، كسى او را نشناخته و هيچ پرواز كننده اى به قله فضل و كمال او راه نيافته است . او تنها بشرى بود كه : در كعبه زاد و گشت به محراب حق شهيد.
ترجمه كتاب قضاء اميرالمومنين على بن ابيطالب تاليف : علامه بزرگوار، مجاهد خستگى ناپذير؛ آيه الله حاج شيخ محمد تقى تسترى دام ظله مى باشد. و از دوستان عزیز خواهشمند هستم که در این تاپیک مشارکت کنن فصل اول : قضايائى كه با استفاده از اسلوبى ابتكارى حقيقت واقعه را كشف نموده به طورىكه منكر بناچار اعتراف نموده است . 1- زنى كه فرزند خويش را انكار مى كرد او كه جوانى نورس بود سراسيمه و شوريده حال در كوچه هاى مدينه گردش مى كرد، و پيوسته از سوز دل به درگاه خدا مى ناليد: اى عادل ترين عادلان !ميان من و مادرم حكم كن . عمر به وى رسيد و گفت : اى جوان ! چرا به مادرت نفرين مى كنى ؟! جوان : مادرم مرا نه ماه در شكم خود نگهداشته و پس از تولد دو سال شير داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تشخيص دادم مرا از خود دور نمود و گفت : تو پسر من نيستى ! عمر رو به زن كرد و گفت : اين پسر چه مى گويد؟ زن : اى خليفه ! سوگند به خدايى كه در پشت پرده نور نهان است و هيچ ديده اى او را نمى بيند، و سوگند به محمد صلى الله عليه و آله و خاندانش ! من هرگز او را نشناخته و نمى دانم از كدام قبيله و طايفه است ، قسم به خدا! او مى خواهد با اين ادعايش مرا در ميان عشيره و بستگانم خوار سازد. و من دوشيزه اى هستم از قريش و تاكنون شوهر ننموده ام . عمر: بر اين مطلب كه مى گويى شاهد دارى ؟ زن : آرى ، و چهل نفر از برادران عشيره اى خود را جهت شهادت حاضر ساخت . گواهان نزد عمر شهادت دادند كه اين پسر دروغ گفته ، مى خواهد با اين تهمتش زن را در بين طايفه و قبيله اش خوار و ننگين سازد. عمر به ماموران گفت : جوان را بگيريد و به زندان ببريد تا از شهود تحقيق زيادترى بشود و چنانچه گواهيشان به صحت پيوست بر جوان حد افتراء [sup](8)[/sup] جارى كنم . ماموران جوان را به طرف زندان مى بردند كه اتفاقا حضرت اميرالمومنين عليه السلام در بين راه با ايشان برخورد نمود. چون نگاه جوان به آن حضرت افتاد فرياد برآورد: اى پسر عم رسول خدا! از من ستمديده دادخواهى كن . و ماجراى خود را براى آن حضرت شرح داد. اميرالمومنين عليه السلام به ماموران فرمود: جوان را نزد عمر برگردانيد. جوان را برگرداندند، عمر از ديدن آنان برآشفت و گفت : من كه دستور داده بودم جوان را زندانى كنيد چرا او را بازگردانديد؟! ماموران گفتند: اى خليفه ! على بن ابيطالب به ما چنين فرمانى را داد، و ما از خودت شنيده ايم كه گفته اى : هرگز از دستورات على عليه السلام سرپيچى مكنيد. در اين هنگام على عليه السلام وارد گرديد و فرمود: مادر جوان را حاضر كنيد، زن را آوردند و آنگاه به جوان رو كرده و فرمود: چه مى گويى ؟ جوان داستان خود را به طرز سابق بيان داشت . على عليه السلام به عمر رو كرد و فرمود: آيا اذن مى دهى بين ايشان داورى كنم ؟ عمر: سبحان الله ! چگونه اذن ندهم با اين كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: على بن ابيطالب از همه شما داناترست . اميرالمومنين عليه السلام به زن فرمود: آيا براى اثبات ادعاى خود گواه دارى ؟ زن : آرى ، و شهود را حاضر ساخت و آنان مجددا گواهى دادند. على عليه السلام : اكنون چنان بين آنان داورى كنم كه آفريدگار جهان از آن خشنود گردد، قضاوتى كه حبيبم رسول خدا صلى الله عليه و آله به من آموخته است ، سپس به زن فرمود: آيا ولى و سرپرستى دارى ؟ زن : آرى ، اين شهود همه برادران و اولياى من هستند. اميرالمومنين عليه السلام به آنان رو كرد و فرمود: حكم من درباره شما و خواهرتان پذيرفته است ؟ همگى گفتند: آرى . و آنگاه فرمود: گواه مى گيرم خدا را و تمام مسلمانانى را كه در اين مجلس حضور دارند كه عقد بستم اين زن را براى اين جوان به مهر چهارصد درهم از مال نقد خودم ، اى قنبر! برخيز درهمها را بياور. قنبر درهمها را آورد، على عليه السلام آنها را در دست جوان ريخت و به وى فرمود: اين درهمها را در دامن زنت بينداز و نزد من ميا مگر اين كه در تو اثر زفاف باشد( يعنى غسل كرده باشى ). جوان برخاست و درهمها را در دامن زن ريخت و گريبانش را گرفت و گفت : برخيز! در اين موقع زن فرياد برآورد: آتش ! آتش ! اى پسر عم رسول خدا! مى خواهى مرا به عقد فرزندم در آورى ! به خدا سوگند او پسر من است ! و آنگاه علت انكار خود را چنين شرح داد: برادرانم مرا به مردى فرومايه تزويج نمودند و اين پسر از او بهمرسيد، و چون بزرگ شد آنان مرا تهديد كردند كه فرزند را از خود دور سازم ، به خدا سوگند او پسر من است . و دست فرزند را گرفت و روانه گرديد. در اين هنگام عمر فرياد برآورد: اگر على نبود عمر هلاك مى شد [sup](9)[/sup]. |
|||
|
| آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۷:۲۸, ۲۵/اسفند/۹۳
شماره ارسال: #21
|
|||
|
|||
|
فصل هفتم : قضايايى كه داراى احكام متعدد بوده و در ظاهر يك حكم توهم شده است
1- حكمهاى گوناگون پنج نفر را در حال زنا گرفته نزد عمر آوردند، عمر دستور داد بر همه آنها حد جارى كنند، اتفاقا اميرالمومنين عليه السلام در آنجا حاضر و به قضيه ناظر بود، پس به عمر رو كرده ، فرمود: اين حكم كه درباره آنان گفتى صحيح نبود. عمر گفت : پس خودتان بر آنان اقامه حد كنيد. امام عليه السلام يكى را پيش كشيده گردنش را زد و دومى را سنگسار نمود و به سومى صد تازيانه زد و به چهارمى پنجاه تازيانه ، و پنجمى را فقط چند تازيانه . عمر در حيرت شده و مردم نيز در شگفت . عمر گفت : يا اباالحسن ! بر پنج نفر كه همگى مرتكب يك جرم شده بودند هيچ حد مختلف جارى كردى ؟ آن حضرت عليه السلام فرمود: اما نفر اول كه گردنش را زدم كافر ذمى بود كه از شرايط ذمه خارج شده و حكمش كشتن است ؛ و نفر دوم كه او را سنگسار كردم خودش زن داشت و زنايش محصنه بود و حكمش سنگسار است ؛ و نفر سوم كه به او صد تازيانه زدم زن نداشت و نفر چهارم كه به او نصف حد زدم غلام بود و حكمش نصف حد است ؛ و نفر پنجم كه او را تعزير نمودم ديوانه بود و حدى نداشت وليكن لازم بود به چند تازيانه تنبيه شود . بالمناسبه نقل مى شود كه : عبدالرحمن بن حسان بن ثابت و عبدالرحمن بن حكم بن ابى العاص يكديگر را به زنا متهم كردند، ماجرايشان به معاويه رسيد. معاويه به فرمانبردار خود، مروان دستور داد تا آنان را تنبيه كند. مروان ، عبدالرحمن بن حسان را هشتاد تازيانه زد، و عبدالرحمن بن حكم را بيست تازيانه ، بعضى به عبدالرحمن گفتند: اين تبعيضى كه مروان بين تو و بردارش روا داشته فرصتى است كه مراتب را به معاويه گزارش كرده تا مروان را مجازات كند. عبدالرحمن بن حسان در پاسخ آنان گفت : به خدا سوگند چنين نخواهم كرد؛ زيرا مروان به من حد مردان آزاد زده و برادرش را نصف حد برده ، و با اشاعه اين سخن ، دل مروان را به درد آورد! |
|||
|
|
۱:۰۹, ۲۸/اسفند/۹۳
شماره ارسال: #22
|
|||
|
|||
|
2- زناى نابالغ
پسرى نابالغ با زنى شوهر دار زنا كرد، عمر دستور داد زن را سنگسار كنند. اميرالمومنين به وى فرمود: سنگسارى بر او روا نيست تنها او را تازيانه مى زنند؛ زيرا زنا كننده نابالغ بوده است. |
|||
|
|
۱۴:۴۴, ۲۹/اسفند/۹۳
شماره ارسال: #23
|
|||
|
|||
|
3- اشتباه عمر!
مردى يمنى ، كه زنش در يمن بود، در مدينه زنا كرد، عمر دستور داد او را سنگسار كنند، اميرالمومنين عليه السلام به وى فرمود: سنگسارى بر او روا نيست ؛ زيرا از زنش غايب بوده و بايد بر او حد جارى شود. در اين وقت عمر گفت : خدا مرا زنده نگذارد براى مشكلى كه ابوالحسن در آن نباشد |
|||
|
|
۱۷:۰۱, ۳/فروردین/۹۴
شماره ارسال: #24
|
|||
|
|||
|
4- اقرار از روى تهديد
زنى آبستن را كه به زنا متهم بود نزد عمر آوردند، عمر از او پرسش كرد، زن به زناى خود اعتراف نمود، عمر دستور داد او را سنگسار كنند، در حالى كه زن را مى بردند. اميرالمومنين عليه السلام به آنان برخورد نموده به ماموران فرمود: به اين زن چكار داريد؟ گفتند: عمر فرمان قتلش را داده است ! اميرالمومنين عليه السلام آنان را نزد عمر برگردانده به او فرمود: آيا تو گفته اى اين زن سنگسار شود؟ عمر گفت : آرى ؛ زيرا او به زناى خود اقرار كرد. امام عليه السلام به او فرمود: اين زن خودش گناهكار است و حق دارى درباره او چنين حكم كنى ، اما بر طفلى كه در شكم دارد چه حقى دارى ؟ و گمانم او را ترسانده اى و در نتيجه اقرار كرده است . عمر گفت : آرى ، چنين بوده است . اميرالمومنين عليه السلام به وى فرمود: آيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله نشنيدى كه فرمود: كسى كه از روى شكنجه اقرار كند حدى بر او نيست ، و كسى كه با حبس و تهديد اعتراف كند اقرارش نافذ نيست . عمر زن را آزاد نمود و گفت : زنان جهان عاجزند از اين كه پسرى مانند على بن ابيطالب بزايند. سپس گفت : لولا على لهلك عمر؛ اگر على نبود عمر هلاك مى شد |
|||
|
|
۰:۱۹, ۴/فروردین/۹۴
شماره ارسال: #25
|
|||
|
|||
|
5- اهميت بيت المال
دو غلام كه يكى از بيت المال و ديگرى از مردى بود، از اموال بيت المال دزدی كردند، اميرالمومنين عليه السلام فرمود: بر غلام بيت المال حدى نيست ؛ زيرا بعضى از مال خدا بعض ديگرش را خورده و آن ديگر را پيش خوانده دستش را قطع كرد سپس فرمود: به او گوشت و روغن بخورانند تا زخمش خوب شود |
|||
|
|
۱۷:۳۳, ۴/فروردین/۹۴
شماره ارسال: #26
|
|||
|
|||
|
6- زندانى كردن دزد
دزدى را نزد عمر آوردند، عمر يك دستش را قطع كرد، بار ديگر دزدى نموده او را نزد عمر آوردند، يك پايش را قطع كرد؛ بار سوم نيز عمر خواست دست ديگرش را قطع كند، اميرالمومنين عليه السلام به وى فرمود: چنين نكن ؛ زيرا يك دست و يك پايش را بريده اى وليكن او را زندانى كن |
|||
|
|
۰:۰۰, ۵/فروردین/۹۴
شماره ارسال: #27
|
|||
|
|||
|
7- عفو از حد
مردى نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده و به دزدى خود اعتراف نمود. امام عليه السلام به وى فرمود: آيا چيزى از قرآن مى دانى ؟ گفت : آرى ، سوره بقره را مى دانم . فرمود: دستت را در عوض آن سوره به تو بخشيدم . اشعث گفت : آيا حدى از حدود خدا را تعطيل مى كنى ؟ على عليه السلام به وى فرمود: تو از احكام خدا چه مى دانى ؟ و آنگاه فرمود: اگر مثبت حد، گواه و شاهد باشد امام نمى تواند از آن درگذرد، ولى اگر مثبت حد، اقرار خود جانى باشد امام اختيار دارد مى تواند او را عفو كند و يا به او حد بزند |
|||
|
|
۱۲:۱۱, ۶/فروردین/۹۴
شماره ارسال: #28
|
|||
|
|||
|
8- حيوان سركش
اميرالمومنين عليه السلام جنايتهاى حيوان سركش را در اولين دفعه موجب ضمان نمى دانست ولى در نوبتهاى بعد صاحبش را ضامن مى كرد. مؤ لّف : علت عدم ضمان در دفعه اول عدم علم صاحب اوست ، ولى در دفعات بعد، چون صاحبش از حال حيوان باخبر بوده وظيفه داشته از او مراقبت كند |
|||
|
|
۲۳:۳۸, ۸/فروردین/۹۴
شماره ارسال: #29
|
|||
|
|||
|
فصل هشتم : قضايايى كه به صورت ظاهر داخل در موضوعى بوده و واقعا خارج بوده است .
1- پدر و مادر سياه و فرزند سفيد! مردى همسرش را نزد عمر برده و گفت : خودم و اين زنم سياه هستيم و او پسرى سفيد زاييده است . عمر به مجلسيان گفت : نظر شما در اين قضيه چيست ؟ گفتند: زن بايد سنگسار شود؛ زيرا او و شوهرش سياهند و فرزندشان سفيد. عمر دستور داد زن را سنگسار كنند، ماموران زن را به جهت سنگسار مى بردند در بين راه اميرالمومنين عليه السلام به آنان برخورد نموده و به زن و شوهر فرمود: مطلب شما چيست ؟ آنان قصه خود را بيان داشتند. آن حضرت عليه السلام به مرد رو كرده و فرمود: آيا زنت را متهم مى سازى ؟ گفت : نه . فرمود: آيا در حال قاعدگى با او همبستر شده اى ؟ گفت : آرى ، يك شب ادعا مى كرد كه قاعده است و من گمان مى كردم به جهت سرما عذر مى آورد پس با او همبستر شدم . آن حضرت عليه السلام به زن رو كرده و فرمود: آيا شوهرت در آنحال با تو نزديكى كرده است ؟ گفت : آرى . پس على عليه السلام به آنان فرمود: برگرديد كه اين فرزند پسر شماست و علت سفيد شدنش اين است كه خون حيض بر نطفه غلبه كرده است و وقتى كه بزرگ شود سياه مى گردد، و طبق فرموده آن حضرت پس از بزرگ شدن سياه گرديد |
|||
|
|
۲۱:۲۸, ۹/فروردین/۹۴
شماره ارسال: #30
|
|||
|
|||
|
2- فرزند از توست
مردى نزد حضرت امير عليه السلام آمده گفت : يا اميرالمومنين ! من هميشه به هنگام آميزش با همسرم عزل مى كرده ام و اكنون مى بينم او آبستن شده است . آن حضرت عليه السلام به وى فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا هيچ برايت اتفاق افتاده كه پس از آميزش اول بدون اين كه بول كنى مجددا با او آميزش نموده باشى ؟ گفت : آرى ، چنين شده است . امام عليه السلام به او فرمود: فرزند از خودت مى باشد |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| (A+)چرا و چگونه سيّدالشّهدا (علیه السلام) تنها شد (مقاله ویژه!!!)# | علی 110 | 14 | 13,572 |
۲۶/فروردین/۹۷ ۱۴:۳۷ آخرین ارسال: imaneavare_59 |
|
| طی الارض و عبور از موانع با توسل به امام جواد (علیه السلام ) | آفتاب | 22 | 11,377 |
۸/فروردین/۹۷ ۰:۴۰ آخرین ارسال: آفتاب |
|
| چرا پرچم گنبد حرم امام حسین علیه السلام سرخ است؟ | در جستجوی سختی | 2 | 2,251 |
۱۰/آبان/۹۴ ۱۵:۱۱ آخرین ارسال: Mohammad Trust |
|
| امام علی (علیه السلام) از نگاه دانشمندان | bahareh | 1 | 1,950 |
۲۱/شهریور/۹۴ ۱۹:۱۱ آخرین ارسال: Bamdaad |
|
| حسین علیه السلام آمد | عمار رهبری | 3 | 2,589 |
۱/خرداد/۹۴ ۱۱:۲۱ آخرین ارسال: عمار رهبری |
|
| قصه های قرآنی - حضرت هود علیه السلام | جواد مخبریان | 0 | 1,705 |
۲۲/بهمن/۹۳ ۱۰:۲۹ آخرین ارسال: جواد مخبریان |
|
| قصه های قرآنی - حضرت نوح علیه السلام | جواد مخبریان | 0 | 1,619 |
۲۱/بهمن/۹۳ ۲۲:۱۲ آخرین ارسال: جواد مخبریان |
|







