|
رمان ((قیدار)) اثر رضا امیرخانی
|
|
۲۰:۱۱, ۶/مهر/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۶/مهر/۹۳ ۲۰:۱۳ توسط MAHDI59.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم ![]() جلوتر که می روی کم کم جذبت میکند اواسط داستان نمی توانی ولش کنی و اواخر کتاب افسوس میخوری برای تمام شدنش ![/i] واژه ها و اصطلاحات عمدا توسط نویسنده با صورت خاصی به نگارش درآمده اند که شاید در ابتدا کمی اذیتت کند ولی همین طور که جلو میروی ، با این ادبیات آشنا می شوی و کم کم عادت میکنی تا جایی که دیگر ادبیات باقی کتاب ها برایت نا آشنا می شوند ادبیات امیرخانی آشنا ! قیدار داستان زندگی یک لوتیست! یک پهلوان در دهه ی پنجاه رفیقش افرادی چون تختی بوده اند و پاتوقش گود زورخانه مردی که صاحب یک گاراژ است در تهران ، گاراژی که درش به روی همه باز است. قیدار به هر مکانی که برسد همه را مهمان میکند ، خساست در مرامش نیست و دست و دل باز است . همیشه طرف حق است و برای رسیدن به آن از همه چیز مایه می گذارد. یک مرامنانه دارد با این مقدمه که : "خوش نامی قدم اول است...از خوش نامی به بدنامی رسیدن، قدم بعدی بود...قدم آخر، گمنامی است...طوباللغرباء! . قیدار داستان زندگی نیست ، روایت سلوک یک گاراژ دار لوتی منش است روایتی که میفهماند به خواننده اش راه رسیدن به خدا میتواند از وسط ((گاراژ قیدار)) رد شود! قسمتی از متن : ((«قیدار میگوید: - ناصر! این خاورِ صفر ترگل ورگلی را که زیرِ پات انداختم، کجا بردی آچارکشی؟ ناصر خندهاش را میخورد. - همان درویش مکانیک که امر کرده بودید... - پس نیشت را ببند... همان درویش مکانیک که امر فرموده بودیم، آچارکشی کرد... درست؟ آچارکشی یعنی چه؟ - چوبکاری میکنید قیدارخان... شوفر بیابانیم ناسلامتی. پیچهای خاور را باز کرد و دوباره بست دیگر... آچارکشی یعنی همین دیگر... درشتش یعنی همین، ریزش را هم اگر بلد بودم که ناصرشوفر نمیشدم و توی بیابانها آواره نمیشدم، میشدم درویش مکانیک و پای سجادهی روغنی ذکرِ علی علی میگفتم... قیدار جلو میرود و دو دستش را میگذارد روی شانهی ناصر: -آچارکشی را من از خودم درآوردهام... من حرفِ این داش خلیل را خیلی قبول دارم... خیلی بیشتر از حرفِ نوخاستههای امروزی... همانجور که آدم با آدم توفیر میکند، فرش هم با فرش توفیر میکند... موتور و اتول هم با موتور و اتول توفیر میکند. آچارکشی را من از خودم درآوردم. اختراعِ قیدار است... همانجور که فرشی که با عشق بافته شود، تومن تومن قیمت دارد، حساب کردم دخترِ آلمانیِ مرسدس چه میداند که عشق یعنی چه؟ مهندس و کارگرِ آلمانی چه میداند هیاتِ امام حسین و بیمهی ابوالفضل و دستِ باوضو یعنی چه. ماشینهام را صفر میفرستم پیشِ درویش مکانیک، تا پیچشان را باز کند و دوباره با وضو ببندد، با نفسِ حقش سفت کند پیچها را از سر... از کارخانهی آلمانیش بپرسی، هیچ خاصیتی ندارد این کار، اما وسطِ جاده و بیابان، بچههای گاراژِ قیدار خاصیتش را بخواهند یا نخواهند، میفهمند... اتول هم باید موتورش صدای "هو یا علی مدد" بدهد و چرخش به عشق بچرخد... گرفتی؟ همه رانندهها ساکت سر تکان میدهند. قیدار سوارِ مرسدس میشود و میخندد: - حالا شنیدهام پاری گاراژدارهای دیگر هم به تقلید، اتولهاشان را میدهند به یک سری آدمِ دهننشسته که آچارکشی کنند و خیال کردهاند خاصیت علیحده دارد!! مرسدس در خندهی جمع از غذاخوریِ خلیل دور میشود.)) |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| معرفی رمان اتحادیه ابلهان | rouzbeh | 0 | 1,062 |
۱۱/دی/۹۵ ۲۰:۰۲ آخرین ارسال: rouzbeh |
|
| بسته پیشنهادی 14 (رمان خارجی) | السا | 8 | 4,875 |
۴/فروردین/۹۵ ۲۳:۱۰ آخرین ارسال: promised-mahdi |
|
| چرا رمانهای عامهپسند مهماند؟ - بخش اول | vahrakan | 0 | 1,381 |
۲۳/شهریور/۹۴ ۱۲:۲۶ آخرین ارسال: vahrakan |
|
| بسته پیشنهادی 1 (رمان ایرانی) | سید ابراهیم | 16 | 9,406 |
۲۰/اسفند/۹۳ ۱۰:۲۵ آخرین ارسال: مجتبی110 |
|
| رضا امیرخانی | mosafer | 10 | 6,177 |
۸/آذر/۹۰ ۱۱:۵۱ آخرین ارسال: Resistance |
|
| رمان ضداسلامي «محبوب من» در آمريكا منتشر شد | محمود | 0 | 1,142 |
۲۱/شهریور/۹۰ ۱۶:۲۱ آخرین ارسال: محمود |
|






![[تصویر: 431094225_640.jpg]](http://sarsaraa.ir/sarsara_mohtava/uploads/2013/10/431094225_640.jpg)


