|
طبع شاعری داری؟؟؟
|
|
۲۱:۳۶, ۲۷/آبان/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/آبان/۹۳ ۲۱:۴۰ توسط Hadith.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
سلام دوستان این تایپیک مخصوص اونایی هست که طب شاعری دارن میخوام یه مصرع بگم بعد مصرع بعدی رو شما بگین(البته از خودتون)
شروع کنیم بسم الله... اینم اولین مصرع : تو کز محنت دیگران بی غمی.....حالا بقیه اش رو بگو |
|||
|
| آغاز صفحه 19 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۴:۱۰, ۲/تیر/۹۵
شماره ارسال: #181
|
|||
|
|||
|
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که باشد چنین آدمی
چطر بود؟؟؟؟ |
|||
|
|
۲۲:۰۰, ۲/تیر/۹۵
شماره ارسال: #182
|
|||
|
|||
|
|
۲:۳۶, ۵/تیر/۹۵
(آخرین ویرایش ارسال: ۵/تیر/۹۵ ۲:۳۷ توسط دل خسته.)
شماره ارسال: #183
|
|||
|
|||
(۱۴/خرداد/۹۵ ۸:۵۰)علی املشی نوشته است: مصرع جدید: یوسف گمگشته بازآید به کنعان، غم مخور..........پادشاه غم شود مغلوب رندان غم مخور دردها افزوده گردد لیک می آید دمی کاز رخ او می شود یکباره درمان غم مخور عاقبت دنیا شود مبهوت رنگ روی او می شود یک رنگ این دنیای الوان غم مخور دور باشد کی؟ زمان دیدن روی خوشش تا نبیند روی او کی می شود؟جان غم مخور با خدا گفتم روا گردان شراب از جام او گفت چون دیدی، بنوش از آن ،ولیکن کم مخور |
|||
|
|
۱۸:۳۶, ۱۸/تیر/۹۵
شماره ارسال: #184
|
|||
|
|||
|
مصراع جدید:
در کار گاه عشق است،تدبیر عقل بیکار****... |
|||
|
۲۲:۰۳, ۳۰/تیر/۹۵
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/تیر/۹۵ ۲۳:۳۲ توسط رضا1357.)
شماره ارسال: #185
|
|||
|
|||
|
تو کز محنت دیگران بی غمی
ویا لایق لای جرزی همی نداری به جز وعده های دروغ و هرچیز هستی به جز آدمی بشارت بود بر تو ناپاک دست به زودی شوی از مدیران همی در کارگاه عشق است تدبیر عقل بیکار در حال عشق و حالند این خادمان پرکار! عشق است پول ملت ، حال است حال ملی، خون می خورند مردم ، هر روز در پی کار مشتی سوارکارند در حال عدل و تدبیر ایران، همیشه مظلوم ؛ با مردمی سرِکار! یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور عمر ما هم می رسد روزی به پایان غم مخور این که رسم ماست البته شما تاج سری غم چرا؟ این نفت و این هم سفره روی هم بخور می خوری هم دزدکی کم کم بخور تا لو نری باشد اندر پرده بازی های پنهان، هی بخور... |
|||
|
|
۲۰:۵۷, ۱۴/مرداد/۹۵
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/مرداد/۹۵ ۲۱:۰۲ توسط رضا1357.)
شماره ارسال: #186
|
|||
|
|||
|
آن کس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند آن کس که بداند و نداند که بداند بیدار کنیدش که بسی خفته نماند آن کس که نداند و بداند که نداند لنگان خرک خویش به منزل برساند آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند (ابن یمین) آنکس که بداند و بداند که بداند باید برود غاز به کنجی بچراند آنکس که بداند و نداند که بداند بهتر برود خویش به گوری بتپاند آنکس که نداند و بداند که نداند با پارتی و پول خر خویش براند آنکس که نداند و نداند که نداند بر پست ریاست ابدالدهر بماند (هالو) |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |








