کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 7 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مستند تفحص شهدا
۸:۵۰, ۱۵/خرداد/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/آبان/۹۳ ۱۲:۰۶ توسط Mahdy2021.)
شماره ارسال: #1
آواتار
از هنگامى که تن پاره پاره فرزندان فاطمه علیها السلام در کربلا به همت قبیله بنى اسد کفن و خاکسپاری گردید، هزاران سال مى گذرد؛ اما پس از گذشت قرن ها، بچه هایى از جنس قبیله نورانى بنى اسد پاره هاى تن ملت و امت حسین بن على علیه السلام را پس از سال ها از زیر خروارها خاک فراموشى، بیرون مى آورند و نسل امروز را به گنجینه هاى ارزشمند و گرانقدر مدفون شده در زیر خاک، رهنمون مى سازند.

مستند قصه باران در دو قسمت نیم ساعته است که مصاحبه ای هسن شنیدنی و جالب از خاطرات یکی از بزرگواران عرصه تفحص شهدا.

[تصویر: rain%20story-2.jpg]

سید منصور حسینی از پیشگامان تفحص پیکر شهدا کسی هست که سالها در گروه های تفحص شهدا فعالیت داشته و خاطرات زیبا و شنیدنی از شهدا رو در این مستند تعریف میکنه.

دوستان از دست ندین حتما ببینین.

دانلود از لینک مستقیم:

دانلود قسمت اول مستند قصه باران (تفحص شهدا) (120 مگابایت)
دانلود قسمت دوم مستند قصه باران (تفحص شهدا) (95 مگابایت)

امضای بیداری اندیشه
[تصویر: signature.jpg]

والذین جاهدوا فینا، لنهدینهم سبلنا
به یقین کسانی که در راه ما تلاش کنند را به راه های خود هدایت خواهیم نمود.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۶:۳۷, ۱۵/خرداد/۹۰
شماره ارسال: #2
آواتار
خاطرات تفحص:

اوایل سال ۷۲ بود و گرماى فکه. در منطقه عملیاتى والفجر مقدماتى، بین کانال اول و دوم، مشغول کار بودیم. چند روزى مى شد که شهید پیدا نکرده بودیم. هر روز صبح زیارت عاشورا مى خواندیم و کار را شروع مى کردیم. گره و مشکل کار را در خود مى جستیم. مطمئن بودیم در توسل هایمان اشکالى وجود دارد.

آن روز صبح، کسى که زیارت عاشورا مى خواند، توسلى پیدا کرد به امام رضا(علیه السلام). شروع کرد به ذکر مصائب امام هشتم و کرامات او. مى خواند و همه زار زار گریه مى کردیم. در میان مداحى، از امام رضا طلب کرد که دست ما را خالى برنگرداند، ما که در این دنیا همه خواسته و خواهشمان فقط بازگردانیدن این شهدا به آغوش خانواده‎هایشان است و… .

هنگام غروب بود و دم تعطیل کردن کار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه‌رو پنهان شود. آخرین بیل‎ها که در زمین فرو رفت، تکه اى لباس توجهمان را جلب کرد. همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست، شهید را از خاک درآوردیم. روزى ‎اى بود که آن روز نصیبمان شده بود. شهیدى آرام خفته به خاک. یکى از جیب هاى پیراهن نظامى اش را که باز کردیم تا کارت شناسایى و مدارکش را خارج کنیم، در کمال حیرت و نا باورى، دیدیم که یک آینه کوچک، که پشت آن تصویرى نقاشى از تمثال امام رضا(علیه السلام) نقش بسته، به چشم مى خورد. از آن آینه هایى که در مشهد، اطراف ضریح مطهر مى فروشند. گریه مان درآمد. همه اشک مى ریختند. جالب تر و سوزناک تر از همه زمانى بود که از روى کارت شناسایى اش فهمیدیم نامش “سید رضا ” است. شور و حال عجیبى بر بچه ها حکم فرما شد. ذکر صلوات و جارى اشک، کمترین چیزى بود.
شهید را که به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ این مسئله را دریابند. مادر بدون اینکه اطلاعى از این امر داشته باشد، گفت:
“پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(علیه السلام) داشت… “.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۶:۳۸, ۱۵/خرداد/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/خرداد/۹۰ ۱۶:۴۳ توسط بیداری اندیشه.)
شماره ارسال: #3
آواتار
یک روز در محوطه اى نشسته بودیم در میان هزاران هزار قطعه استخوان. تخمین زدم تقریبا 600 هزار استخوان افتاده بود. هر لحظه که نگاهم به یک تکه استخوان مى افتاد یک فراز و یک سلام از زیارت ناحیه به ذهنم خطور مى کرد. واقعا اگر کسى مى خواهد تفحص را بفهمد، زیارت ناحیه را با معرفت بخواند. اولین تفحص کننده حضرت سجاد علیه السلام و حضرت زینب علیها السلام بوده اند. شما اگر به تفحص بیایید حال آن حضرات را مى فهمید. از این جهت در میان آن استخوان ها شروع کردم به سلام دادن. سلام بر سرهاى جدا شده، سلام بر غریبان دشت، سلام بر جسم هاى بى کفن، سلام بر سینه هاى کوبیده شده، سلام بر لب هاى خشکیده و.. . هر سلام 10 دقیقه اشک مى گرفت.

- سردار «حسین کاجى» عضو گردان تخریب لشگر 17 علی بن ابیطالب


به ياد شهداي گمنام

در طلائيه کار مي کرديم. براي مأموريتي به اهواز رفته بودم. عصر که برگشتم ديدم بچه ها خيلي شادند. اونها سه شهيد پيدا کرده بودند که فقط يکي از آنها گمنام بود. بچه ها خيلي گشتند. چيزي همراهش نبود. گفتم يکبار هم من بگردم. اون شهيد لباس فرم سپاه به تن داشت، چيزي شبيه دکمه پيراهن در جيبش نظرم را جلب کرد. خوب دقت کردم. ديدم يک تکه عقيق است که انگار جمله اي روي آن حک شده است. خاک و گل ها را کنار زدم. رويش نوشته شده بود: «به ياد شهداي گمنام» ديگر نيازي نبود دنبال پلاکش بگرديم. مي دانستيم اين شهيد بايد گمنام بماند، خودش خواسته!

سه شهید به نیت امام سوم

سال 76 در طلائیه كار می‌كردیم. هفت، هشت تا یگان بودیم. حدود دو، سه ماه حتی یك شهید هم پیدا نكردیم. همه دمق بودند. عصرها هر یگان گوشه بیابان عزاداری و التماس می‌كردند. پیش خودم گفتم: از امروز به ترتیب به چهارده معصوم توسل می‌كنیم. روز اول به نام پیامبر و … تا روز پنجم خبری نشد. صبح قبل از بچّه‌ها راهی شدم رو به سوی عراق. بی اختیار اشك از چشمانم جاری شد، دلم شكست. خدمت امام حسین عرض كردم : آقا جان! امروز به نام شماست. امروز عنایت كنید ما سه شهید تفحص كنیم.
نزدیك ظهر از داخل بیل یك شهید بیرون آمد. خواستیم كار را تعطیل كنیم. راننده گفت: یك بیل دیگر بزنیم. شهید دوّم هم خودش را نمایان ساخت. عصر همان روز شهید سوم هم پیدا شد. شب در كل منطقه مثل توپ صدا كرد؛ بچه‌ های لشكر امام حسین(علیه السلام) امروز سه تا شهید پیدا كردند.

نذر برای بی بی
چند تا شهید پیدا كردیم . یكی‌شان گمنام بود.
قرار شد بررسی دقیق برای شناسایی در مقر انجام بشه. پیكر باقی مانده و وسایلش را گذاشتیم داخل گونی. رفتیم مقر.
هنوز در گونی را باز نكرده بودیم یكی از بچه‌ها گفت: بیایید به خانم حضرت زهرا(سلام الله علیها) توسل كنیم. هر كس یه نذری كرد.
یك نفر گفت: هزار تا صلوات برای بی‌بی و…
در گونی كه باز شد اولین چیزی كه پیدا كردیم روی پیراهن نوشته شده بود یا زهرا (سلام الله علیها)
هویتش هم پیدا شد.

اباالفضل اباالفضلی

شهید پیداكردیم، اسمش «اباالفضل خدایار» بود، بچه كاشان، از گردان امام محمد باقر(علیه السلام) گروهان حبیب حسابی ذوق زده شدیم. به بچه‌ها گفتم« اگر شهید دیگری به نام اباالفضل پیدا شد طلائیه گوشه‌ای از حرم عباس(علیه السلام) است»
كار را دوباره شروع كردیم. چند بیل زدیم. بچه‌ها ریختند داخل گودال فریاد زدند: یا اباالفضل.
پریدم پایین. دیدم دست یكی از بچه‌ها، یك دست بریده است. از محلی كه دست افتاده بود آب زد بیرون. فكر كردیم آب قمقمه است. قمقمه‌اش خشك خشك بود.
آرام آرام شهید را بیرون آوردیم. هویت پلاكش را استعلام كردیم. اعلام كردند: « شهید اباالفضل اباالفضلی گردان محمد باقر(علیه السلام) گروهان حبیب»

گفتم:« اینجا خود حرم اباالفضل العباس (علیه السلام) است»…

شهید مهدی منتظرالقائم

روز آخر، روز ولادت امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) بود. در روز امیدواری، ما ناامید در منطقه می‌گشتیم. هیچ خبری نبود. در این ده روز حتی یک شهید هم پیدا نشده بود. قرار شد هر کسی یک یادگاری بردارد و خداحافظی کنیم و برگردیم. دل همه گرفته بود. ناامید داشتیم دنبال پوکه و ترکش می‌گشتیم. شهید غلامی هم رفت سراغ یک شقایق وحشی. می‌خواست آن را از ریشه دربیاورد که یک دفعه صلوات فرستاد. رفتیم دیدیم، الله‌اکبر شقایق روی جمجمه شهید درآمده، اول جمجمه بعد تمام بدن را درآوردیم.
پلاک را شهید غلامی داد لشکر برای استعلام! شهید بچه اصفهان بود؛ عیدی امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در روز نیمه شعبان. اسمش شهید مهدی منتظرالقائم بود. اولین شهید تفحص شرهانی!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۸:۳۰, ۱۵/خرداد/۹۰
شماره ارسال: #4
آواتار
يا حق
با سلام و احترام
لينك دانلود باز نميشود. متاسفانه! و به جاي ان نرم افزار WINDOZ MEDIA PLAYER باز ميشود !لطفا راهنمايي كنيد
با تشكر از مطالب ارزشمندتان
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۸:۴۱, ۱۵/خرداد/۹۰
شماره ارسال: #5
آواتار
(۱۵/خرداد/۹۰ ۱۸:۳۰)yektaparast نوشته است:  يا حق
با سلام و احترام
لينك دانلود باز نميشود. متاسفانه! و به جاي ان نرم افزار WINDOZ MEDIA PLAYER باز ميشود !لطفا راهنمايي كنيد
با تشكر از مطالب ارزشمندتان
سلام

روی لینک کلیک راست کنید و گزینه save target as رو انتخاب کنید.در مرورگرهای مختلف این گزینه کمی متفاوت است

امضای Mahdy2021
ربّ اشرح لی صدری ویسّر لی أمری واحْلُل عقدهً من لسانی یفقهوا قولی.
پروردگارا سينه ‏ام را گشاده گردان و كارم را براى من آسان ساز، و از زبانم گره بگشاى، [تا] سخنم را بفهمند
------------------
أَيْنَ الْمُنْتَظَرُ لِإِقامَةِ الْأَمْتِ وَالْعِوَجِ؟
أَيْنَ هادِمُ أَبْنِيَةِ الشِّرْكِ وَالنِّفاقِ؟
أَيْنَ الْمُعَدُّ لِقَطْعِ دابِرِ الظَّلَمَةِ؟
أَيْنَ قاصِمُ شَوْكَةِ الْمُعْتَدينَ؟
اَيْنَ بَقِيَّةُ اللهِ؟

================
"اگر با آمدن خورشــید بیدار شویم ؛ ‌نمازمــان قضاســت"
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۵:۵۵, ۲۳/خرداد/۹۰
شماره ارسال: #6
آواتار
دوستان و همسنگران عزیز
این مستند بسیار جالبیست،حیفه که نبینید!!!

حتما دانلود کنید!!!!!!!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۸:۱۶, ۲۴/خرداد/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/خرداد/۹۰ ۱۰:۱۶ توسط yektasepas.)
شماره ارسال: #7
آواتار
بسم الله الرّحمن الرّحیم
چند سال پیش شهیدی در عملیات تفحص پیدا شد اسمش محمد حسین جانبازی بود .به این صورت که یکی از بچه های تفحص خواب می بیند که در مکانی شهیدی که صاف و آرام خوابیده پیدا کرده اند و کارتش را بررسی می کند می بیند نوشته شهید سید محمد حسین جانبازی وتمام مشخصاتش را در خواب می بیند.
وقتی که بیدار می شود با دوستانش سراغ مکانی که در خواب دیده بوده می رودو دقیقا همان جا شهید را پیدا می کنند و می بینند تمام مشخصاتی که این شخص در خواب دیده بوده همگی دقیق همان بوده ولی اودر خواب دیده بوده که اسم شهید سید محمد حسین است ولی در کارت شناسایی شهید نوشته بوده محمد حسین جانبازی.
وقتی این قضیه را با خانواده اش مطرح می کنند ، خانواده اش می گویند این شهید خیلی ناراحت بود که سید نیست و همیشه آرزو داشت که سادات باشد و این هدیه سیدی از طرف امام حسین (علیه السلام) و یا بقیه ائمه ی اطهار است.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۳:۳۱, ۵/آذر/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/آذر/۹۰ ۲۳:۴۰ توسط MOH3N-P.)
شماره ارسال: #8
آواتار
به گزارش خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا»، یکی از اعضای گروه تفحص شهدا روایت کرده است: چند روزى مى‌شد اطراف منطقه کانى‌مانگا در غرب کشور کار مى‌کردیم و مشغول تفحص پیکر شهداى عملیات «والفجر 4» بودیم.

اواسط سال 71 بود. از دور متوجه پیکر شهیدى داخل یکى از سنگرها شدیم، سریع رفتیم جلو، همان طور که داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تیر یا ترکش به او اصابت کرده و شهید شده بود.


خواستیم بدنش را جمع کنیم و داخل کیسه بگذاریم، بعد از لحظاتی در کمال حیرت دیدیم انگشت وسط دست راست این شهید کاملا سالم مانده است؛ یعنی در حالی که همه بدن او اسکلت شده بود این انگشت سالم و گوشتی مانده بود.


کمی که دقت کردیم دیدیم داخل این انگشت شهید انگشتری است؛ همه بچه‌ها دور پیکر شهید جمع شدند. خاک‌هاى روى عقیق انگشتر را که پاک کردیم، صدای ناله و فغان بچه‌ها بلند شد؛ روى عقیق آن انگشتر حک شده بود «حسین جانم».
[تصویر: 13900905115858_PhotoA.jpg]
-----------------------------------
خاطرات تفحص اکبر شعبانی
----------------------------------
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۸:۱۰, ۱۱/آذر/۹۰
شماره ارسال: #9

دوستان کسی سخنرانی جالبی در مورد با خاطرات شهدا داره لینکش رو بده
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۸:۰۰, ۲۳/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #10

سلام خدمت صاحب زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و شهيدان راه حسين (علیه السلام)
واقعا بايد احسنت گفت به كساني كه در تفحص اجساد مطهر شهيدان از جون مايه مي زارند ، دستشون درد نكنه.
اين خاطرات واقعا منو تحت تاثير گزاشت خاطراتي كه در پيام هاي بالا نوشته شده بود. اي كاش مي شد ما هم مي تونستيم در تفحص اين شهيدان نقشي داشته باشيم .
به اميد ظهور صاحب امرمان آقا صاحب زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  روایت سردار باقرزاده از حقایق تفحص ۱۷۵ شهید غواص مرتضی اقبالی 0 662 ۱۸/خرداد/۹۴ ۱۳:۲۶
آخرین ارسال: مرتضی اقبالی

پرش در بین بخشها:


بالا