|
كرامات العباسيه (علیه السلام)
|
|
۲۰:۱۷, ۲۹/مهر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/مهر/۹۰ ۲۰:۳۳ توسط میلاد.م.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله داستان هایی که در ادامه خواهد آمد (ان شاء الله) از کتاب کرامات العباسیه نوشته mall">على ميرخلف زاده انتخاب شده. 1-شفای زهرا کوچولو (آقاى آقاجانپور) در ارتش خدمت مى كنند. او هر روز صبح آفتاب طلوع نكرده به محل كار خود مى رود و غروب به منزل باز مى گردد. از مدتها قبل به دليل تداركات بسيار مهم و محرمانه به (آقا جانپور) ماموريت مى دهند كه خود را به مناطق جنوبى جنگ برساند. او به همراه كليه پرسنل و همكارانش به محل ماموريت اعزام مى شود. هيچ كسى نمى داند چه حادثه اى در انتظار است . (آقاى آقاجانپور)، گاه در خلوت نگران همسر باردارش است كه تنها و به دور از بستگان در ياسوج زندگى مى كند. (خدايا خودت مراقب او باش . همسرم را به تو مى سپارم ). (فقط ياد خدا او را آرام مى كند). روزى كه نامه همسرش را به او مى دهند، همه در آماده باش كامل بودند. (آقاى آقاجانپور)، با خواندن نامه همسرش چنان روحيه مى گيرد كه قصد دارد براى انجام كارهاى خطرناك داوطلب شود. همسر مهربان او يادآور شده بود كه فرزندانم به وجود پدر قهرمانشان افتخار مى كنند و من در برابر مردم سربلند و با افتخار قدم مى زنم . تو باعث افتخار همه ما هستى . نگران كودكمان هم نباش ، او در آينده به دنيا مى آيد و منتظر پدرش مى ماند. اشك از گونه هاى (آقاى آقا جانپور) سرازير شد و خود را مهياى نبردى جانانه كرد. غروب همان روز نبرد آغاز شد و در مدت كوتاهى بخش عظيمى از ميهنمان از لوث وجود بعثى ها پاك شد. سپاهيان اسلام خرمشهر قهرمان را آزاد كردند و (آقاى آقا جانپور) هم كه در اين افتخار سهيم بود پس از بيرون ريختن سربازان بعثى به ياسوج بازگشت . دو ماه بعد از فتح خرمشهر، فرزند (آقاى آقا جانپور) به دنيا آمد. او دخترى زيبا و معصوم بود. پدر نام فرزندش را (زهرا) گذاشت . (زهرا) همه وجود (آقاى آقا جانپور) بود، علاقه آن دو، روز به روز بيشتر و بيشتر مى شد، به طورى كه پدر كمتر روزى مى توانست دورى دخترش را تحمل كند. (در يكى از روزها خواهر بزرگ زهرا، او را به بيرون از خانه مى برد و روى يك سكو كه نسبتاً بلند بود قرار مى دهد. زيرا آن موقع به زحمت مى نشست . دختر بزرگ آقاى آقا جانپور يك لحظه حواسش به اطراف پرت مى شود و زهرا در همين زمان كوتاه از چايش حركت مى كند و به زمين مى خورد. سر زهرا به شدت به بتون آرمه محكمى كه در مسير بود برخورد مى كند و از هوش مى رود). زهرا به كمك خواهرش ، بى هوش به خانه رسانده مى شود. (يا حضرت ابوالفضل ...) چه بر سر (زهرا) آمده است . (زهرا) همان لحظه به هوش مى آيد و مادر كه دستپاچه است و نمى داند چه كند، به انتظار ورود همسرش مى نشيند، مرد خانه تا دقايق ديگر پيدايشان مى شود. (آقاى آقاجانپور) وقتى در جريان ماوقع قرار مى گيرد، نگاهى به دخترش مى اندازد او را بى هوش مى يابد. (زهرا) هر چند وقت يك بار به هوش مى آيد و استفراق مى كند، به سرعت پدر متوجه خطر مى شود و (زهرا) را به (بيمارستان هلال احمر) ياسوج مى رساند. پزشك بيمارستان به محض معاينه (زهرا) مى گويد. سمت راست بدن دخترتان فلج شده است . فلج ؟!.... نه !... چرا؟.... او را بايد به (بيمارستان نمازى شيراز) ببريد. (موقع حركت به سمت شيراز، پدر متوجه بى حركت بودن دست و پا و صورت سمت راست زهرا شد). از اين رو تصميم گرفت هرچه زودتر خودش را به شيراز برساند. فاصله ياسوج تا شيراز، يكصد و هشتاد كيلومتر است و جاده پيچ و خم زيادى هم دارد. (آقاى آقا جانپور) به همراه همسرش و يك دوست خانوداگى راهى (بيمارستان نمازى شيراز) مى شوند. موقع رفتن يكى از پزشكان مى گويد: فلج شدن بچه حتمى است . فايده ندارد او را به شيراز برسانيد. پدر نااميد از آنچه شنيده ، با سينه درد آلود و گلوى بغض دار و چشمهايى كه به اشك نشسته ، پشت فرمان راه را تا شيراز سينه مى كند و (در همان حال كه دلشكسته و محزون است ، به حضرت ابوالفضل (ع ) متوسل مى شود و گونه اش را از اشك تر مى كند و با حنجره بغض آلود او را مى خواند. يا ابوالفضل العباس .... يا مظلوم ... شفاى دخترم را از خودت مى خواهم . اشك از گونه پدر سرازير شده و او نمى داند كه همسر و دوست خانوادگى هم همپاى او اشك مى ريزند. دلها شكسته است . اميدى جز ائمه اطهار (عليهم السلام ) نيست . دل كه مى شكند، هر جا كه باشى ، دعا به عرش مى رسد. صداى تو را ملائك مى شنوند و اگر گوش جان را شكسته باشى صداى بال ملائك را در اطراف خود حس مى كنى . ملائكى كه دعاى تو را به آسمان مى برند و به عرش كبريايى مى رسانند). چهل كيلومتر از ياسوج دور شده اند كه (ناگهان صداى دوست خانوادگى آنها كه زهرا را در آغوش گرفته ، بلند مى شود. زهرا خوب شد.... دست و پايش تكان مى خورد). اين صدا و اين خبر دلنشين ، چنان ذوق را در تن پدرنشاند كه همان جا ترمز كرد. زهرا را در آغوش گرفت و دست و پايش را به دقت نگاه كرد و آنگاه آن را به سينه فشرد و با همه وجود گريست . حالا چه مى كنى ؟ اين را همسرش پرسيد و او گفت : بايد به شيراز برويم و ببينيم دكتر چه مى گويد: با اين سخن دوباره سينه جاده را شكافتند و راه شيراز را در پيش گرفتند. دو ساعت بعد، در بيمارستان ، پزشك متخصص پس از معاينه دقيق زهرا دستور داد از سر عكس رنگى بگيرند. عكس ساعتى بعد آماده شد. پزشك پس از معاينه دقيق گفت : (خيلى عجيب است يكى از رگهاى مغز قطع شده است . مقدارى خونريزى شده ولى معلوم نيست چطور دو سر رگ دوباره به هم جوش خورده و خونريزى هم قطع شده است . دو سر رگ چنان به هم وصل شده اند كه من تا امروز سراغ ندارم پزشكى در سراسر دنيا چنين پيوندى زده باشد). به پزشك گفتم : (در بين راه به حضرت ابوالفضل العباس (ع ) متوسل شده بودم ). دكتر لبخند مهر آميزى زد و گفت : (شما به بهترين پزشك دنيا پناه برده ايد. به هر حال سلامت فرزندتان مبارك باشد). حالا بايد چه كنم ؟! او را به حياط بيمارستان ببريد و دو ساعت صبر كنيد اگر استفراغ كرد به نزد من بياوريد. اگر استفراغ نكرد به شهرتان برگرديد. دو ساعت انتظار به پايان رسيد و آقاى آقاجانپور به همراه همسر و فرزندش و دوست خانوادگى شان راهى ياسوج شدند.
الان بعد از چندين سال زهرا در كلاس سوم راهنمايى درس مى خواند. او از كلاس اول ابتدايى تا كلاس سوم راهنمايى ، رتبه اول را كسب كرده و هنوز هم وقتى از پدر و مادرش مى شنود كه به (شفاعت حضرت ابوالفضل العباس (ع ) بهبودى يافته ، از خداوند و ائمّه اطهار (عليهم السلام ) تشكر مى كند). ما استجابت دعاى خانوداه آقا جانپور و سلامت دخترشان را تبريك گفته و آرزوى طول عمر با عزت برايشان داريم . ادامه دارد ان شاء الله . .. |
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۰:۲۶, ۴/آبان/۹۰
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
حضرت آيت الله العظمى حكيم از علماى بزرگ و پَروا پيشه و از مراجع بنام تقليد بود. كه سالها ز عامت حوزه كهنسال نجف اشرف را به عهده داشت و در راه نگهبانى از دين خدا رنجها به جان خريد. او در مورد حضرت ابوالفضل علیه السلام و سرداب مقدّس آن بزرگوار و قبر مطهرّش داستانى دارد كه شنيدنى است و آن را آيت اللّه حاج سيّد عباس كاشانى حائرى در ماه ربيع الاول 1407 قمرى براى نگارنده و گروهى از فضلاى حوزه علميّه قم اينگونه نقل كرد: روزى در بيت آيت الله العظمى آقاى حكيم بودم كه كليدار آستان مقدس حضرت ابوالفضل علیه السلام تلفن كرد و گفت : سرداب مقدس ابوالفضل علیه السلام را آب گرفته و بيم آن مى رود كه ويران گردد و به حرم مطهّر و گنبد و مناره ها نيز آسيب كلّى وارد شود، شما كارى بكنيد. آيت الله حكيم فرمودند: من جمعه خواهم آمد و هر آنچه در توان دارم انجام خواهم داد. آنگاه گروهى از علماى نجف از جمله اينجانب به همراه ايشان به كربلا و به حرم مطهّرحضرت ابوالفضل العباس علیه السلام رفتيم ، آن مرجع بزرگ براى بازديد به طرف سرداب مقدس رفت و ما نيز از پى او آمديم ، اما همين كه چند پلّه پائين رفتند، ديدم نشستند و با صداى بسيار بلند كه تا آن روز نديده بودم ، شروع به گريه كرد. همه شگفت زده و هراسان شديم كه چه شده است ؟ من گردن كشيدم ديدم شگفتا منظره عجيبى است كه مرا هم گريان ساخت . منظره اين بود كه ديدم قبر شريف حضرت ابوالفضل علیه السلام در ميان آب مثل جايى كه از هر سو به وسيله ديوار بتونى بسيار محكم حفاظت شود، در وسط آب قرار دارد. امّا آب آن را نمى گيرد درست همانند قبر سالارش حسين علیه السلام كه متوكل بر آن آب بست امّا آب به سوى قبر پيش روى نكرد و آنجا را حاير حسينى ناميدند. سلام خدا بر او و سالارش حسين علیه السلام.
|
|||
|
|
۱۱:۴۷, ۴/آبان/۹۰
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام و تشکر از این مطالب، حالا که اینجا حرف از حضرت ابوالفضل (علیه السلام) ده شد که جانم فدایش، منم می خواهم حرفی بزنم شاید حرف دل دیگران هم باشد اون هم بحث عزاداری های ما هستش مخصوصا قسمتی که به نام شور هستش و جایی که در کنار مداح شخص دیگری اسم امام حسین(علیه السلام) رو تند تند می خونه که بعضی وقتها چیزی غیر از حسین می شنوی! نمی دونم حرفم آیا اشتباه یا نه؟! اما مگه ما یکی از صفاتی که برای حضرت ابولفضل می دونیم ادب و احترام ایشون به امام حسین (علیه السلام) نیست؟! اگر خودمان رو پیرو ولایت فقیه می دونیم من در مراسم های عزاداری که در حضور ایشون اجرا میشه ندیدم چنین کاری بکنن! و این کار آدم را یاد آهنگ های حرام و ... نمی اندازه؟! و بعضی وقتها سوالی تو ذهنم ایجاد میشه که اگر واقعا ما حضور اهل بیت (علیه السلام) را در مراسم هامون واقعا احساس می کردیم به یقین می دیدم باز هم از این کارها می کردیم؟!:s ![]() ببخشید که این حرف ها رو زدم و شاید زیاد مربوط به اینجا نمی شد اما چیزی است که مدتی است در ذهنم . یا كاشف الكرب عن وجه الحسین علیه السلاماكشف كربی بحق اخیك الحسین علیه السلام |
|||
|
|
۱۷:۱۳, ۵/آبان/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۶/آبان/۹۰ ۸:۰۳ توسط میلاد.م.)
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
|
بسم الله
به حضرت قسم بخور راوی میگوید :در سفر كربلائيكه چند سال قبل مشرف بودم و شبها در ايوان (حضرت سيدالشهداء(ع )) ميخوابيدم و معمولاً اول شب به زيارت (حضرت ابوالفضل (ع )) ميرفتم . در يكى از شبها وقتى وارد صحن شدم ، ديدم دو نفر جوان مثل اينكه با هم نزاعى دارند و در مقابل حرم بطوريكه ضريح ديده ميشد ايستاده اند. يكى از آنها خواست كلامى بگويد كه بزمين خورد و بى هوش شد، دومى هم فرار كرد. مردم دور او جمع شدند و او را شناسائى كردند و گفتند: از فلان قبيله است ، رئيس آن قبيله را خبر كردند، پيرمردى بود. پرسيد: وقتى به زمين افتاد كسى متوجه نشد كه او چه ميكرد، من جلو رفتم و گفتم : او اشاره به قبر (حضرت ابوالفضل (ع )) نمود و ميخواست چيزى بگويد كه ديگر نتوانست و بزمين افتاد. رئيس قبيله گفت : (او مورد غضب (حضرت ابوالفضل (ع )) واقع شده زيرا بدنش كبود و استخوانهايش خورد گرديده است . او را ببريد به صحن حضرت سيدالشهداء(ع ) كه اگر راه نجاتى داشته باشد از آنجا خواهد بود). دوستانش او را بدوش كشيدند و به صحن (حضرت سيدالشهداء (ع )) بردند. دو شبانه روز در كنار يكى از غرفه ها به حال اغماء افتاده بود. شب سوم كه منهم نزديك او ميخوابيدم و منتظر بودم كه امشب يا بايد او از دنيا برود و يا از اين وضع نجات پيدا كند. زيرا شخصيكه مورد غضب واقع شده بيشتر از سه شبانه روز زنده نميماند. ناگاه ديدم به خود تكانى داد و برخاست و نشست . افرادى كه محافظ او بودند، از او پرسيدند: چه ميخواهى ؟ گفت : ريسمان بياوريد و به پاهاى من ببنديد و مرا بطرف حرم (حضرت ابوالفضل (ع )) بكشيد. اين كار را كردند. در بين راه نزديك صحن (حضرت ابوالفضل (ع )) درخواست كرد كه فلان مبلغ را به فلانى بدهيد همان مقدار هم تصدق از طرف من به فقراء انفاق كنيد. دوستانش اين عمل را تعهد كردند كه انجام دهند. سپس از در صحن دستور داد، ريسمان را بگردنش ببندند و با حال تذللّ عجيبى وارد حرم كردند. وقتى مقابل ضريح (حضرت ابوالفضل (ع )) رسيد كلماتى به زبان عربى گفت ، كه خلاصه اش اينست ، (آقا از تو توقع نبود كه اينگونه آبروى مرا ببرى و مرا بين مردم مفتضح نمائى . من بد كنم و تو بد مكافات كنى پس فرق ميان من و تو چيست بگو در اينموقع رئيس قبيله رسيد و او را بوسيد و ابراز خوشحالى كرد. مردم از اطرافش پراكنده نميشدند و نسبت به او كه دوباره مورد لطف (حضرت ابوالفضل (ع ) واقع شده بود ابراز علاقه مى نمودند). من صبر كردم تا كاملا دورش خلوت شد، باو گفتم : من از اول جريان تا پايان آن باتو بودم بعضى از قسمتهاى سرگذشت تو را نفهميدم ، مايلم برايم تعريف كنى ، گفت : (آن جوان كه با من وارد صحن شد، مدتى بود از من مبلغى طلب داشت . آنشب زياد اصرار ميكرد كه بايد طلب مرا همين اَلا ن بپردازى من ناراحت شدم و باو گفتم :از من طلبى ندارى . گفت : به جان ابوالفضل قسم بخور من بى حيائى كردم خواستم قسم بخورم كه ديگر نفهميدم چه شد)، تا امشب كه درد و ناراحتى و فشار فوق العاده اى داشتم در همان عالم رؤ يا ملائكه را ميديدم كه براى تشرف شخصى به حرم (سيدالشهداء(ع )) تشريفاتى قائل ميشوند سؤ ال كردم : چه خبر است ؟ يكى از آنها گفت : (حضرت ابوالفضل (ع )) به زيارت برادرش (حضرت سيدالشهداء (ع )) ميآيد. من براى عذر خواهى خود را آماده ميكردم ، كه ديدم (حضرت ابوالفضل (ع )) بالاى سر من ايستاده و با نوك پا به من ميزند و مى فرمايد: (برخيز بدرخانه اى آمده اى كه اگر جن انس آن متوسل شوند محروم برنمى گردند). از همان جا حالم خوب شد و اميدوارم ديگر اينگونه جسارت به مقام (حضرت ابوالفضل (ع )) نكنم . |
|||
|
|
۸:۰۷, ۶/آبان/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۶/آبان/۹۰ ۸:۱۰ توسط میلاد.م.)
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
|
بسم الله
زوار ما را گرامى دار مداح بااخلاص اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم السلام ) حضرت حاج آقا (محمد خبازى ) معروف به (مولانا) فرمود: يكى از اين سالها كه كربلا رفتم ايام عاشورا و تاسوعا بود. (عربها عادتشان اين است كه ايام عاشورا در كربلا عزادارى كنند و از نجف هم براى شركت در عزا به كربلا مى آيند، ولى آنان در موقع 28 صفر در نجف عزادارى مى كنند و از كربلا هم براى عزادارى به نجف مى روند.) صبح بيست و هفتم صفر از نجف به كربلا آمدم و چون خسته شده بودم به حسينيه رفتم و در آنجا خوابيدم ، بعد از ظهر كه به زيارت (حضرت اباالفضل (ع )) و (زيارت امام حسين (ع )) مشرف شدم ، ديدم خلوت است حتى خدام هم نيستند و مردم كم رفت و آمد مى كنند، گفتم : پس مردم كجا رفتند. گفتند: (امشب شب بيست هشتم صفر است اكثر مردم از كربلا به نجف مى روند و در عزادارى (پيغمبر (ص ) و امام حسن (ع )) شركت مى كنند.) من خيلى ناراحت شدم ، به حرم حضرت اباالفضل (ع ) آمدم و عرض كردم : (آقا من از عادت عربها خبر نداشتم و به كربلا آمده ام ، يك وسيله اى جور كنى تا به نجف برگردم .) آمدم سر جاده ايستادم ولى هر چه ايستادم وسيله اى نيامد، دوباره به حرم آمدم و به حضرت گفتم : آقا من مى خواهم به نجف بروم ، باز به اول جاده برگشتم ولى از وسيله نقليه خبرى نبود. بار سوم آمدم سر جاده ايستادم ، ديدم يك فولكس واگن كرمى رنگ جلوى پاى من ترمز كرد. گفت : محمد آقا، گفتم بله ، گفت نجف مى آيى . گفتم : بله گفت : تَفَضَّلْ، يعنى : بفرمائيد بالا. من عقب فولكس سوار شدم ، راننده مرد عرب متشخصى بود كه چپى و عقالى بر روى سرش بود. از آينه ماشين گريه كردن او را ديدم ، از او پرسيدم : حاجى قضيه چيه ؟ چرا گريه مى كنى ؟! گفت : نجف بشما مى گويم . آمديم نجف ، دَرِ يك مسافرخانه نگه داشت ، و مسافرخانچى را كه آشنايش بود صدا زد و گفت : اين محمد آقا چند روزى كه اينجاست مهمان ماست و هر چه خرجش شد از ايشان چيزى نگير. بعد به من آدرس داد كه هر وقت كربلا آمدى به اين آدرس به خانه ما بيا. گفتم : اسم شما چيست ؟ گفت : من (سيد تقى موسوى ) هستم . گفتم : از كجا مى دانستى كه من مى خواهم به نجف بيايم . گفت : بعداً برايت به طور كامل تعريف مى كنم اما اكنون به تو مى گويم . من عيالى داشتم كه سر زائيدن رفت ، بچه اش كه دختر بود زنده ماند، من دختر بچه را با مشكلات بزرگش كردم ، يكى دو سال بعد عيال ديگرى گرفتم ، مدتى با آن زندگى كردم ، و اين روزها پا به ماه بود، من ديدم كه ناراحت است و دكتر دم دست نداشتم ، به زن همسايه مان گفتم : برو خانه ما كه زنم حالش خوب نيست و خودم به حرم (حضرت اباالفضل (ع )) آمدم و گفتم : آقا من ديگه نمى توانم ، اگر اين زن هم از دستم برود زندگيم از هم مى پاشد، من نمى دانم ، و با دل شكسته و گريه زياد به خانه آمدم . ديدم عيالم دو قلو بچه دار شده و به من گفت : برو دم جاده نجف ، يك نفر بنام محمد آقاست او را به نجف برسان و بازگرد. گفتم : محمد آقا كيست ؟ گفت : من در حال درد بودم و حالم غير عادى شد در اين هنگام (حضرت اباالفضل (ع )) را ديدم . فرمودند: (ناراحت نباش خدا دو فرزند دختر به شما عنايت مى كند. به شوهرت بگو: اين زائر ما را به نجف ببرد.) خلاصه من مامور بودم شما را به نجف بياورم . من بعد از زيارت به كربلا آمدم ، منزل ايشان رفتم ، ديدم دو دختر دوقلوى او و عيالش بحمدالله همه صحيح و سالم هستند واز من پذيرائى گرمى كردند بخاطر آنكه زائر (حضرت قمر بنى هاشم (ع )) بودم . |
|||
|
|
۸:۳۰, ۸/آبان/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۸/آبان/۹۰ ۹:۱۵ توسط میلاد.م.)
شماره ارسال: #15
|
|||
|
|||
|
بسم الله
دست بريده عالم جليل القدر، محدث متقى ، (حضرت آية الله آملا حبيب الله كاشانى رضوان الله تعالى عليه ) فرمود: يك عده از شيعيان در (عباس آباد هندوستان ) دور هم جمع مى شوند و شبيه (حضرت عباس (ع )) را در مى آورند، هر چه دنبال شخص تنومند و رشيد گشتند، تا نقش حضرت را روى صحنه در آورد پيدا نكردند. بعد از جستجوى زياد، جوانى را پيدا كردند، ولى متأ سفانه پدرش از دشمنان سرسخت (اهل بيت (ع )) بود، بناچار او را در آن روز شبيه كردند، وقتى كه شب فرا رسيد و جوان راهى منزل مى شود موضوع را به پدرش مى گويد. پدرش مى گويد: مگر عباس را دوست دارى ؟ جوان مى گويد: چرا دوست نداشته باشم ، جانم را فداى او مى كنم . پدرش مى گويد: اگر اينطور است ، (بيا تا دستهاى تو را به ياد دست بريده عباس قطع كنم .) جوان دست خود را دراز مى كند. پدر ملعون بدون ترس دست جوانش را مى برد، مادر جوان گريان و ناراحت مى شود و گويد: (اى مرد تو از (حضرت فاطمه زهرا) شرم نمى كنى ؟) مرد مى گويد: اگر (فاطمه ) را دوست دارى بيا تا زبان تو را هم ببرم ، خلاصه زبان آن زن را هم قطع مى كند و در همان شب هر دو را از خانه بيرون مى اندازد و مى گويد: برويد شكايت مرا پيش (عباس ) بكنيد. مادر و پسر هر دو به (مسجد عباس آباد) مى آيند و تا سحر دم (منبر) ناله و ضجه مى زنند، آن زن مى گويد: نزديكيهاى صبح بود كه (چند بانوى مجلله اى را ديدم كه آثار عظمت و بزرگى از چهره هايشان ظاهر بود. يكى از آنها آب دهان روى زخم زبان من ماليد فورى شفا يافتم .) دامنش را گرفتم و گفتم : جوانم دستش بريده و بى هوش افتاد، بفريادش برسيد. آن بانوى مجلله فرموده بود آن هم صاحبى دارد. گفتم : شما كيستيد؟ فرمود: (من فاطمه مادر حسين هستم .) اين را فرمود و از نظرم غايب شد، پيش پسرم آمدم ، ديدم دستش خوب و سلامت است . گفتم : چطور شفا يافتى ؟ گفت : در آن موقع كه بى هوش افتاده بودم ، (جوانى نقاب دار بر سر بالينم آمد و فرمود: دستت را سر جاى خود بگذار وقتى كه نگاه كردم هيچ اثرى از زخم نديدم و دستم را سالم يافتم .) گفتم : آقا مى خواهم دست شما را ببوسم يك وقت اشكهايش جارى شد و فرمود: (اى جوان عذرم را بپزير چون دستم را كنار نهر علقمه جدا كردند.) گفتم آقا شما كى هستيد؟ فرمود: (من عباس بن على (ع ) هستم ) يك وقت ديدم كسى نيست . نقل از تذكرة الشهداء، 247 بی دست کربلا دست مرا بگیر... |
|||
|
|
۱۰:۰۰, ۸/آبان/۹۰
شماره ارسال: #16
|
|||
|
|||
|
حضرت حجة الاسلام والمسلين حاج آقاى نمازى منبرى معروف اصفهان از قول صديق شريفشان فرمود: دو چيز در حرم ديدم ، يكى : در صحن آقا حضرت قمر بنى هاشم علیه السلام و آن در شب جمعه اى بود كه من وعِدّه ديگرى مشغول كار بوديم ، ديدم يك دسته پرنده كه مثل مرغابى بودند آمدند دور گنبد امام حسين علیه السلام و دور گنبد حضرت اباالفضل علیه السلام دور زدند مثل اينكه مى خواستند تعظيم كنند سر فرود آوردند و رفتند، ما دست از كار كشيديم و به اين صحنه نگاه مى كرديم . دوم : شب كه آمديم حرم آقا اباالفضل علیه السلام ، جوانى را مشاهده كرديم كه به مرض روانى مبتلا بود و سه چهار نفر هم از عهده او برنمى آمدند، و با زنجير پايش را به ضريح بسته بودند. زيارت و كارهايمان را كرديم و به منزل رفتيم و صبح آمديم كه زيارت كنيم و به كار مشغول شويم ديديم اين جوانى كه هيچكس از عهده او بر نمى آمد، آرام شده ، ولى زنجير هنوز به پايش بسته است ، اما طرف ديگر زنجير كه به ضريح بسته بود باز شده است . خادم زنجير را هم از پايش باز كرد، و زوار نيز به جوان پول مى دادند. به پدرش گفتيم : فرزند شما چه مرضى داشت ؟! پدرش گفت : اين فرزند يك قسم نا حق به حضرت خورده بود، و از آن ساعت حواس پرتى پيدا كرد، هر جا هم كه برديم نتيجه اى نگرفتيم ، آورديمش اينجا و متوسل بهحضرت ابوالفضل علیه السلام شديم خلاصه حضرت شفايش دادند. فردا شب هم كه او را ديديم داشت وضو مى گرفت كه به حرم آقا حضرت امام حسين علیه السلام برود.
|
|||
|
|
۱۵:۰۳, ۱۰/فروردین/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/فروردین/۹۱ ۱۵:۰۶ توسط میلاد.م.)
شماره ارسال: #17
|
|||
|
|||
|
بسم الله
. . . شفای یک زائر ايراني در کربلای معلی . هادی محسنی پناه، مدیر کاروان اعزامی از دفتر زیارتی کوثر حضرت رسول(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) استان قم در گفت و گو با خبرنگار اعزامی پایگاه اطلاعرسانی حج در کربلای معلی با اعلام این خبر گفت: کبری عیوضی که از مددجویان تحت پوشش یکی از مراکز بهزیستی استان قم بود، در سفر زیارتی به عتبات عالیات شفا یافت. . وی با اشاره به اینکه در اسفندماه سال 90 مددجویان بهزیستی استان قم به سفر زیارتی عتبات عالیات اعزام شدند، اظهار داشت: مددجوی نامبرده که فاقد هرگونه تحرک بدنی بود و از ویلچر برای حرکت وی استفاده می شد، پس از راز و نیاز با خداوند متعال، در جوار بارگاه ملکوتی حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) شفا گرفت. . این مدیر کاروان اضافه کرد: اگرچه خانم عیوضی از لحاظ حرکت دادن اعضای بدن خود دچار مشکل بود، اما از نظر شنوایی، بینایی و سخن گفتن هیچ مشکلی نداشت و یک روز از فرط ناراحتی غذا نخورد و وقتی علت را پرسیدیم، گفت که آقا جوابم را نمی دهد؛ ايشان در نجف به امیرالمومنین(علیه السلام) متوسل شده بود. . وی با بیان اینکه پس از ورود به کربلای معلی، این مددجو به همراه دو نفر برای زیارت مضجع شریف باب الحوائج(علیه السلام) راهی حرم مقدس آن حضرت شد و شب تا صبح آنجا ماند، گفت: ما تا زمانی که وارد خاک ایران شدیم از شفای وی مطلع نبودیم، اما به محض ورود به کشور، اطلاع یافتیم. . محسنی پناه در بیان چگونگی شفا یافتن کبری عیوضی توضیح داد: ايشان به همراه دو نفر در حرم حضرت عباس بن علی(علیه السلام) به خواب می روند که وقتی همراهان نیمه های شب از خواب بلند می شوند، ايشان را بر روی ویلچر نمی بینند و مشاهده می کنند که خودش به تنهایی به پای ضریح رفته است. . وی افزود: خانم عیوضی در بیان شفا یافتنش گفت که نیمه های شب خواب آقا حضرت ابالفضل العباس(علیه السلام) را دیدم که به من فرمودند بلند شو و حرکت کن، ابتدا فکر کردم خوابی بیش نبوده، اما وقتی سعی کردم، دیدم می توانم راه بروم و این شد که خودم را با کمک گرفتن از دیوار به ضریح رساندم. . . . منبع: حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت ww.hajj.ir |
|||
|
|
۱۸:۰۹, ۲/دی/۹۳
شماره ارسال: #18
|
|||
|
|||
|
بسم الله
. . *ماجرای دختری که سه روز بود مرده بود [/b] خادم حرم قمر بنیهاشم (علیه السلام) تصریح کرد: شبی قبل از نماز صبح در اطراف ضریح مطهر حضرت عباس(علیه السلام) بودم و دیدم زن عربی دختر خود را بر روی پشت خود بسته و با ورود به حرم، ضریح را دید و سجده کرد و به زیارت پرداخت. حاج عباس بیان داشت: این خانم حدود چند ساعت ضریح مبارک را زیارت کرد و من حساب کردم حدود 55 مرتبه به دور ضریح چرخید و هر بار که یک دور تمام میشد، چیزی میگفت و دوباره حرکت میکرد، نماز صبح که تمام شد، دیدم که آن دختر بچه در کنار ضریح گریه میکند و هرچه گشتم مادرش را پیدا نکردم. وی ادامه داد: سراسر حرم را گشتم و بالاخره آن زن را دیدم در گوشهای خوابیده و به سختی از خواب بیدار شد. کلیددار حرم ابوالفضل (علیه السلام) عنوان کرد: به او گفتم بچهات گریه میکند که ناگهان سراسیمه از جا بلند شد و با بغض فریاد میزد زنده شد؟ زنده شد؟ وی تاکید کرد: آن زن گفت بچهام سه روز است که مرده و او را آوردم تا اینجا زنده شود، زیرا اگر پدرش میدانست، قطعا مرا میکشت. - See more at: http://farsnews.com/newstext.php?nn=1393...uzPOU.dpuf
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| (A+)چرا و چگونه سيّدالشّهدا (علیه السلام) تنها شد (مقاله ویژه!!!)# | علی 110 | 14 | 13,550 |
۲۶/فروردین/۹۷ ۱۴:۳۷ آخرین ارسال: imaneavare_59 |
|
| طی الارض و عبور از موانع با توسل به امام جواد (علیه السلام ) | آفتاب | 22 | 11,351 |
۸/فروردین/۹۷ ۰:۴۰ آخرین ارسال: آفتاب |
|
| چرا پرچم گنبد حرم امام حسین علیه السلام سرخ است؟ | در جستجوی سختی | 2 | 2,243 |
۱۰/آبان/۹۴ ۱۵:۱۱ آخرین ارسال: Mohammad Trust |
|
| امام علی (علیه السلام) از نگاه دانشمندان | bahareh | 1 | 1,944 |
۲۱/شهریور/۹۴ ۱۹:۱۱ آخرین ارسال: Bamdaad |
|
| عدل علی {علیه السلام}... {قضاوتهاى حضرت} | بچه های گمنام | 36 | 11,675 |
۵/مرداد/۹۴ ۱۰:۱۲ آخرین ارسال: بچه های گمنام |
|
| حسین علیه السلام آمد | عمار رهبری | 3 | 2,579 |
۱/خرداد/۹۴ ۱۱:۲۱ آخرین ارسال: عمار رهبری |
|
| قصه های قرآنی - حضرت هود علیه السلام | جواد مخبریان | 0 | 1,703 |
۲۲/بهمن/۹۳ ۱۰:۲۹ آخرین ارسال: جواد مخبریان |
|












