|
ميرم تا دنبال خدا بگردم
|
|
۱۲:۱۲, ۸/دی/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۸/دی/۹۳ ۱۲:۱۲ توسط مصطفي مازح7610.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
کوله پشتی اش را برداشت و رفت تا دنبال خدا بگردد
گفت: تا کوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود، مسافر با خنده ایی رو به درخت گفت:چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن. درخت زیر لب گفت:ولی تلخ تر آن است که بروی و بی رهاورد برگردی.کاش میدانستی آنچه در جستجوی آنی همین جاست.... مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه می داند، پاهایش در گل است، او هیچگاه لذت جستجو را نخواهد یافت و نشنید که درخت گفت: اما من جستجو را آغاز کرده ام و سفرم را کسی نخواهد دید جز آن که باید. مسافر رفت و کوله اش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سال پر خم و پیچ، هزار سال بالا و پست.مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم کرده بود...به ابتدای جاده رسید جاده ایی که روزی از آن آغاز کرده بود. درختی هزار ساله بالا بلند و سبز کنار جاده بودزیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را می شناخت درخت گفت:سلام مسافر، در کوله ات چه داری، مرا هم میهمان کن. مسافر گفت:بالا بلند تنومندم، شرمنده ام.کوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم. درخت گفت: چه خوب وقتی هیچ چیز نداری همه چیز داری.اما آنروزی که میرفتی در کوله ات همه چیز داشتی، غرور کمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در کوله ات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت...دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشم هایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفته ایی و اینهمه یافته ایی!درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم، و پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده هاست... حضرت علی علیه اسلام فرمودند: "مَن عَرَفَ نَفسهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّه" آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است. نقل از وبلاگ پاتوق بچه شيعه ها |
|||
|
|
۱۵:۱۶, ۸/دی/۹۳
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
سلام
خب حالا چطور ی در خودمون سفر کنیم |
|||
|
|
۱۶:۵۴, ۸/دی/۹۳
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
به دنبال خدا نگرد .....
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست ...... خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست ..... خدا در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست .... خدا در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست .... خدا آنجا نیست ....به دنبالش نگرد. خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست. در قلبیست که برای تو می تپد .... خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد ... خدا آنجاست ....... خدا در خانه ای است که تنهایی در آنجا نیست، در جمع عزیزترین هایت است ... خدا در دستی است که به یاری می گیری ... در قلبی است که شاد می کنی، در لبخندی است که به لب می نشانی ......... خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست .... لابلای کتاب های کهنه نیست .... این قدر نگرد .... گشتنت زمانیست که هدر می دهی ... زمانی که می تواند بهترین ثانیه ها باشد ... او جایی است که همه شادند، جایی است که قلب های شکسته ای نمانده ... در نگاه پرافتخار مادریست به فرزندش و در نگاه عاشقانه زنی به همسرش، و در اندیشه کودکی که می پندارد خدا نزدیکتر از آنست که فکر می کنیم در فاصله نفس های من وتوست که به هم آمیخته ..... خدا اینجاست همسفر مهربان من اینجا .... |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |








